تبلیغات
کهکشان داستان های کره ای - Rain Come in My Heart - قسمت 1

کهکشان داستان های کره ای

  • نویسندگان

    ملیسا تعداد پست ها: 26
    تیمینی تعداد پست ها: 0
    فاطمه* تعداد پست ها: 6
    مهسا تعداد پست ها: 5
    نگار* تعداد پست ها: 4
    مینا تعداد پست ها: 1
  • برچسب ها

  • صفحات جانبی

  • نظرسنجی

  • امکانات وبلاگ

    <-BlogCustomHtml->
  • طراح قالب: NEGASH.IR

    ارائه کننده متفاوت ترین قالب ها برای سرویس های وبلاگدهی فارسی

  • نمایه من

    درباره من

    یادمان باشد

    وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم

    در برابرش مسئولیم...

    در برابر اشکهایش

    شکستن غرورش

    لحظه های شکستنش در تنهایی

    و لحظه های بی قراریش

    و اگر یادمان برود

    در جایی دیگر

    سرنوشت یادمان خواهد آورد

    و این بار ما خود فراموش خواهیم شد
    ///
    //
    Galaxy Story
    l
    مدیر کهکشان>>مـــلیسا

    صفحه اصلی وبلاگ من
  • قسمت اول 

    صدای برخورد باران بر زمین شنیده می شد. صدایی که هر لحظه  ،  با غرش آسمان بیشترو بیشتر می شد..

    آسمان با ناله های بغض آلودش ،آن شب بر زمین اشک میریخت ،اشک هایی که با صدای دویدن مادری با دخترش  در انتهای کوچه ای تاریک همراه شده بود.

    با نگرانی هر چند لحظه به پشت سرش برمیگشت و باز به راهش ادامه میداد....دختر کوچکش هر لحظه او را صدا میزد و میگفت:اومــــاه(مامان)...تا کی باید همینطوری بدوییم ...من دیگه خسته شدم...تازه همه لباسامم خیس شده... مادر که محکم دست دخترش را گرفته بود گفت: نگران نباش عزیزم تا وقتی که گممون کنن....الان یه جای خشک پیدا میکنم ...فقط یکم دیگه طاقت بیار...

    انگار این حرف، دخترک را آرام میکرد و اعتماد بنفسی به او میداد،اما پاهای کوچکش توان این همه راه را نداشت..

    نمیدانست که کجای این پس کوچه های شهر است،دنبال پناهگاهی بود،تا خود و دخترش را از دست آن ها نجات دهد..  ...باران هر چند لحظه شدت بیشتری میگرفت....و باد وحشیانه به تن خیس آن ها برخورد میکرد...دخترک با یک دست عروسکش را و با دست دیگر، دست مادرش را محکم گرفته بود نمیدانست که به چه دلیلی در حال فرار است،و به کجا می رودو فضای تاریک آن کوچه پس کوچه ها ترسش را بیشترکرده بود. با صدای مهیب آسمان دخترک خودش را به مادرش چسباند و مانع دویدنش شد.

    -: اونجان بگیرینشونننننننننننننننننننن

    با شنیدن صدای سر دسته آن مردهای سیاه پوش  ترس تمام وجودش را فرا گرفت نیم نگاهی به پشت سرش انداخت.و لحظه ای بعد با تمام توان با دخترش به جلو شروع به دویدن کرد....دخترک که کم کم اشک دامنگیر چشمان معصومش شده بود همینطور با مادرش میدوید....صدای شلیکی از پشت سر به گوش رسید که به دیوار یکی از خانه ها برخورد کرد.

    -: زود باشین الانه که گمشون کنیم....ای لعنتیاااااااااااااااااااا  همونجا وایستین.

    دخترک بیشتر از این نمیتوانست بدو بدو کند و نفسش هر لحظه  تنگتر میشد، به ناچار تنها دخترش را بغل کرد و با تمام توانش به کوچه ای که از بین دو ساختمان بزرگ رد میشد مسیرش را عوض کرد....دخترک همینطور گریه میکرد و مادرش با صدایی لرزون به او میگفت : نگران نباش عزیزم. نمیذارم..نمیذارم.. دستای کثیفشون بهمون برسه.

    وارد خیابانی شد که در آن سو پلی بزرگ واقع بود که در زیر آن رودی میگذشت...وقت برای فکر کردن نداشت از پله های سنگی  کنار پل به سمت پایین رفت، امکان داشت که آن مردها هر لحظه آنها را پیدا کنند...سریع به زیر پل رفت ودر گوشه ای ایستاد و دخترش را محکم در آغوشش گرفت و گفت : آروم باش ..آروم باش عزیزم

    تمام بدنش از استرس سرد شده بود.....دستانش میلرزیدو همزمان صدای آن مردها را شنید، انگار دو نفر از اونا روی پل ایستاده بودند....

    ترس از این داشت که مبادا دیده شود بنابراین با دخترش به دیوار پشت سرش چسبید و چشمانش را  با اضطراب در آن  تاریکی بست...

    روی پل—

    مردی که به همراه زیر دستانش بر روی پل ایستاده بودقلوه سنگیو به شدت در آب رودخانه پرتاب کرد و فریاد بلندی در زیر باران کشیدو گفت : لعنتییییییییییییییییییی ....

    -: قربان اونا نمیتونن جای دوری رفته باشن حتما پیداشون میکنیم

    -:خفــــــ  ــــــــه شووووو....حالا جواب رئیسو چی بدیم....ها؟؟ اون اگه بفهمه دست خالی  بدون اون زن و دستبند عتیقه برگشتیم امونمون نمیده...میفهمی؟..وبا غرلندی در حالی که نفسشو محکم بیرون میداد گفت: باید همه خانوادشونو بگیریم مخصوصا شوهرشو!!!!!!..و به اسلحه دستش خیره شدو گفت: زنده و یا مرده فقط باید پیداشون کنیم..تو که میدونی اون عتیقه چقدر برای رعیس با ارزشه.

    چشمانش را به آرامی باز کرد، از شنیدن صدای آنها مطمئن شد که هنوز متوجه حضورشان در زیر پل نشده اند ،نگاهی به چهره دخترش که از ترس سفید شده بود انداخت،لبخند تلخی زد و صورتشو به صورت معصوم دخترش چسباند. و با آن بغض سنگین ارام زیر لب زمزمه وارگفت:چرا...چرا دوهان این کارو با من و بچه هات کردی..

     

    گروه دیگری از افراد آن مرد به سمت پل آمدند و  پس از تعظیمی کوتاه ارشد آن گروه گفت: قربان

    -: چی شد؟ نگین که شماها هم  گمشون کردین...!!

    با شنیدن این حرف نیم نگاهی به هم کردند و ارشد آنها با لبخندی تصنع آرام گفت: چوسومیدا(مارو ببخشید)

    آن مرد که با شنیدن این حرف کلافه می شد از شدت عصبانیت پایش را محکم به زمین کوبیدو فریادی سر داد.

    یکی از افرادش: حالا زیر این بارون میخوایم چی کار کنیم؟..اینجوری کار جست و جو سختر میشه...

    مرد که از این حرفش چهره غضبناکی به خودش میگرفت تحکم برانگیز فریاد زد :که چی کار کنیم؟؟؟ بعد دو قدم جلوتر امدو گفت : تا نکشتمت از جلو چشام گورتو گم کن ،تا فردا باید اونارو پیدا کنیم زنده یا مرده فرقی نداره ولی زندش ارزشمندتره چون اونوقت رئیس با دستای خودش میکشتشون..ما اون دستبندو باید پیدا کنیم...هر جور که شده..فقط باید تا صبح پیداش کنیم.


     ----

    با شنیدن فریاد های پی در پی آن مرد دستان لرزانش را روی سر دخترش گذاشت و همزمان چشمش به دستبندی که به دستش بود افتاد..

    دخترک آروم با صدای لرزون : او..اوم..اوماه(مامان)

    مادرش نگاهی به چهرش انداخت انگار حال خوبی نداشت و با ترس گفت : دوباره نفست گرفته؟

    دخترک با نفس نفس : میخوام سرفه کنم...ولی..ولی ..میترسم صدامو بشنون

    ودر حالی که سرفه خفه ای میکرد عروسکش از دستش بر روی زمین افتاد ،از دیدن حال دخترش ناخواسته اشک هایش فرو میریخت نمیدانست باید چه کار کند  و تا چه زمان آن مردها قرار بود در آن بالا منتظر باشند.

    که در این بین با شنیدن صدای خفیف ترمز یک ماشین نگاهش را به سمت بالا گرفت..

    باران همانطور با شدت میبارید و آسمان هر لحظه در گوشه ای روشن میشد...

    رعیس آن گروه خطاب به زیر دستانش: باید همین حوالی باشن پس بهتره سوار ماشین بشیم و وقتو تلف نکنیم  در حالی که سوار بر ماشین میشد نیم نگاهی به اطراف انداختو انگار که چیزی یادش آمده باشد گفت: اون عمارت....بهتره بعد از جست و جو تو این حوالی..یه سر دوباره اونجا بریم

    -:اطاعت

    و لحظه ای بعد صدای حرکت لاستیک ها با آب باران بر روی پل شنیده شد،که نشان از رفتن آن خودرو مشکی رنگ را می داد.

    بعد از آن که مطمئن شد هیچ  خبری  از آن مرد ها و رعیسشان در آن اطراف نیست..نفسش را آرام بیرون داد و لبخندی لرزان به دخترش زد.

    سپس ملافه ای کوچک را از درون ساک دستی اش بیرون کشید و به دور دخترش پیچید.و با لبخندی گفت : اونا دیگه رفتن...عمرا دیگه دستشون به ما برسه.... بعد موهای دخترش را خشک کرد. اما در این بین دخترک عطسه ای کرد...

    گیوری با نگرانی :نکنه سرما خوردی.آه..نباید این اتفاق بیفته..سرماخوردگی برات خوب نیست...

    -: مامان من خوبم....فقط خیلی خسته شدم...

    گیوری: میدونم...ما خیلی تا اینجا دویدیم تا گممون کنن...بعید نیست که خسته نباشی.

    سپس دو زانو مقابل دختر کوچکش نشست و موهاشو از تو چشمانش کنار زد و دو دست کوچکش را گرفتو در حالی که سعی بر مخفی کردن بغضش داشت نیش اشکی از گوشه چشمش بر روی دست دخترش افتاد

    دخترک سرش را بالا گرفتو به چهره اش خیره شدو گفت :  اومـــــــــــاه  داری گریه میکنی؟

    مادر که سرش را پایین انداخته بود و بی صدا اشک میریخت...گفت : نه عزیزم.. فقط صورتم از بارون خیس شده

    -:داری بهم دروغ میگی

    دخترش را محکم در آغوش مادرانه اش کشید و در حالی که بغضش را ازاد میکرد در میان اشک هایش با صدایی لرزان گفت : متاسفم عزیزم متاسفم...

    -:دیدی گفتم داری گریه میکنی؟؟

    گیوری : آره حق با تویه ببخش که مامانی بهت دروغ گفت...ولی..ولی مامان باید جایی بره

    دخترک با ترس : بو؟(چی؟)...آدی؟(کجا؟)  در حالی که حالت چهره اش عوض میشد با نگرانی گفت: نه..نه  مامان منو تنها نذار..خواهش میکنم...و در حالی که نفسش لحظه ای تنگ می شد گفت: من میترسم...اون آدما..من از اونا میترسم..اینجا تاریکه.

    گیوری در حالی که دستش را بر سر دخترش میکشید گفت : نگران نباش ..من برمیگردم..خودت میدونی که حالت خوب نیست  تا با من این همه راهو بیای و  نمیتونم اجازه بدم تا زیر این بارون با من بیای ..تو هم دختر شجاعی هستی...مامانی بهت قول میده که زود با غذاهای خوشمزه و همینطور دارو برگرده.....پس همینجا زیر همین پل منتظرم بمون..نباید جایی بری لطفا به حرف مامانت گوش کن!

    دخترک که سرشو پایین انداخته بود و همانطور گریه میکرد گفت : زود؟

    گیوری کمی مکث کردو گفت : شاید یکم دیربشه..اخه از اینجا خیلی راهه ..میدونی باید برم داداشیتم بیارم پیش خودمون...اونم الان تنهاست...بهمون احتیاج داره...اگه اون ادما برادرتو پیدا کنن نمیتونم خودمو ببخشم پس بحرفم گوش کن..ریه هات احتیاج به استراحت دارن اگه بیشتر از این راه بری اونم زیر این بارون نمیخوام بلایی سرت بیاد ..و در حالی که با شستش قطره های اشک را از روی صورت سفیددخترش پاک میکرد با لبخندی گفت:و مثل همیشه قوی هستی من اینو میدونم..

    -: اون آدما برادرمو..گرفتن؟...

    مادر با خنده : اگه شانس باهامون یار باشه..نه..خودت که خوب میدونی برادرت همیشه بهترین جاهارو برای مخفی شدن پیدا میکنه..

    و درحالی که نگاهش به دستبند عتیقه دستش می افتاد با لبخندی تلخ اونو به آرامی باز کردو به دور دست دخترش بستو گفت : این پیش تو باشه...

    -: چرا اینو میدی به من ..این همون دستبندی نیست که بابا اون روز بهمون نشون داد؟؟چرا دست شماست؟؟؟

    -:  اره خودشه...ولی این باید برگرده پیش صاحب اصلیش میدونی این خیلی ارزشمنده پس ازش خوب مراقبت کن ....اگه این دستت باشه انگار من پیش تو هستم...پس قول بده خوب مراقبش باشی...باشه؟؟

    دخترک با کمی مکث گفت : باشه ..ولی قول بده که دیر نکنی...من دوست ندارم تنها بمونم

    مادرش لبخندی شیرین تحویلش دادو اونو واسه چند لحظه در آغوشش گرفتو بوسه ای بر پیشانی دخترش زد...و گفت : مامانی بهت قول میده وقتی بارون واستاد با داداشیت پیشت برگرده پس همینجا منتظرم بمون ..

     بعد از دقایقی از دخترش جدا شد،جدایی که جز قطره های اشک چیزی به همراه نداشت ،جدایی که برایش حتی برای یک لحظه دوری از دخترش سخت بود..از همانجا به دخترش که از زیر پل به رفتن او چشم دوخته بود،نگاه کرد.به لبخند شیرین و نگاه معصومش.

    ..نفسی عمیق کشید و از همانجا به دخترش لبخندی زد..نمیدانست چرا لبخندش به او برایش آنقدر سخت بود و دیدن چهره دخترش که قرار بود ساعت ها به انتظارش در انجا بماند،او را نگران میکرد..

    در راه دلشوره ای داشت...دلشوره ای عجیب که دقایقی بعد  دور شدن از دخترش سراغش آمده بود ،نمیخواست تنهایش بگذارد اما فکر کردن به تن ضعیف و خسته دخترش و باران  نگرانیش را بیرون ریخت، افکارش  را باز کرد و و در حالی که از دور نیم نگاهی به پل سنگی می انداخت زیر لب گفت: قول میدم زود برگردم،فقط تحمل کن و منتظرم باش و لحظه ای بعد  از آنجا دور شد...

    اما انگار رفتن او ساعت ها برای دخترک طول می کشید و باران قصد تمام شدن نداشت...

     خودشو تو ملافه ای که مادرش به دور او پیچیده بود  جمع کرد و  به قطرات باران چشم دوختو گفت : مامان گفت هر وقت بارون واسته میاد... و در حالی که دستش را از زیر سقف پل به فضای باز بیرون میکشید با افتادن قطره ای از باران بر روی دستش گفت: امدوارم زود برگردی مامان...

    اما با صدای غرغر شکمش اخماش تو هم رفتو گفت: چقدر گشنمه..امیدوارم برای داداشمو پدرم اتفاقی نیفتاده باشه...

    سپس نگاهی به دستبند دستش که مادرش لحظه آخر به دستش کرده بود انداختو گفت : اوماه مراقب خودت باش

    --------------------

    وارد محوطه بزرگ آنجا شد، با احتیاط قدم بر جلو میگذاشت و از کنار پرچین ها گذر میکرد.. ،بعد از دقیقه ای به جلوی آن عمارت آجر نمای بزرگ رسید..اثری از آن گانگسترها که ساعتی پیش دنبال او و دخترش بودند دیده نمیشد..باید هر چه زودتر پسرش را پیدا میکرد تا به قولی که به تنها دخترش در زیرآن پل قدیمی برای بازگشتن داده بود، عمل میکرد. خودش را جمع کردو با گذر چند تک پله ورودی ، آن در بزرگ شیشه ای را ب جلو فشرد، همه جای عمارتشان بهم ریخته بودو نشان از افرادی را میداد که قبلا به آنجا هجوم آورده بودند ،در حالی که بر روی وسایل شکسته ای که تمام زمین آنجا را فرا گرفته بود راه میرفت با بغضی گفت:اونا چطور تونستن این کارو کنن ببین اینجا به چه روزی افتاده ،و با نگرانی وترس به اطراف خیره شدو گفت: پسرم...پسرم..اون..امیدوارم اتفاقی براش نیفتاده باشه.

    و با سرعت  به سمت در زیر زمینی رفت که درست کنار اشپز خانه  بود ،آن را به ارامی باز کرد،درِ آن سردابه تاریک ،که با صدای قژی قژی باز میشد لحظه ای بعد با حرکت انگشتانش بر روی کلید فضای انجا را روشن شد، سریع از پله ها به پایین رفت و پسرش را چند بار صدا زد.

    سرش را بر روی زانوهای کوچکش گذاشته بود و نا امید از آنکه کسی برای نجاتش نخواهد آمد همانطور اشک میریختو هق هق میکرد که با صدایی گرم،صدایی که برای شنیدنش لحظه شماری میکرد از پشت آن قفسه ها بلند شدوبا خوشحالی گفت: اوماه!!!(مامان)

    گیوری که با نگرانی پسرش را صدا میزد در بین ناامیدی با صدای امیدی که از پشت آن قفسه ها به گوش میرسید فورا به آن سو رفت..

    -: اوماه تویی؟...

      فورا ان قفسه های سنگین را عقب کشید  و پسرش را در اغوش گرم مادرانه اش فشردو روی دوزانو مقابلش نشستو گفت: سالمی صدمه ای ندیدی؟ خوشحالم که اون ادما پیدات نکردن

    -: اونا  این پایین اومدن ولی سریع برگشتن بالا..نتونستن منو ببینن..مامان من میترسم..

    اشک هایی که بر روی صورت پسرش نقش بسته بود را پاک کردو گفت :

    نترس من پیشتم.. فقط باید زودتراز اینجا  بریم ،اونا هر جایی رو بگردن دستشون به اون دستبند نمیرسه ..اینجا دیگه امن نیست ممکنه هر لحظه  دوباره برگردن اینجا!!  

    با تعجب :دستبند؟؟.مامان اون ادما کی بودن؟؟..چرا دنبالمونن..و با نگرانی: حال خواهرم ..حال اون چه طوره؟

    گیوری : نگران نباش عزیزم...اون جاش امنه...اونم منتظره تویه....پس باید زودتر بریم پیشش

    سپس  دست پسرش را گرفتو از آن  زیرزمین قدیمی بیرون آمد

     نگاهی به  آسمان سرد تاریک شب انداخت و گفت  : مثل این که این بارون نمیخواد بند بیاد...باید زودتر بریم میترسم اتفاقی براش زیر اون پل بیفته و نگاه گذرایی به ساعت دستش انداخت که 11 شب را نشان میداد.

    -: اوماه(مامان) حال بابا چطوره؟ اتفاقی براش افتاده؟

    با شنیدن اسم شوهرش ابروهاش به هم گره خوردو گفت : همه ی این اتفاقا  تقصیر اونه ...اون بود که این بدبختیو سر ما آورد..با اون دستبند

    -: یعنی چی مامان...؟؟؟بابا و دستبند چه ربطی به هم دارن؟...چرا داری از خونمون میریم..یعنی دیگه نمیخوایم برگردیم اینجا...اوماههههه

     بدون جوابی به پسرش ، با شتاب از انجا بیرون زد. در میانه راه پسرش دستش را کشیدو گفت : نه...باید بهم بگی چه اتفاقی افتاده؟؟

     گیوری: ببین پسرم این چیزا به تو مربوط نمیشه ولی اینو بدون که از این به بعد پدری نداری...اون اگه پدرت بود میومد کمکمون میکرد نه که فرار بکنه..و زندگی مارو تو خطر بندازه

    -:داری دروغ میگی مامان...بابای من اینطور نیست اون فرار نمیکنه

    در حالی که  از پافشاری و سوالات پسرش عصبانی شده بود لحظه ای ایستاد دو طرف دوش پسرش را محکم گرفت.  به او حق میداد قبول کردن واقعیت ان هم برای یه بچه 7 ساله سخت بود.در چشمانش خیره شدو محکم گفت : پدرت یه دزده میفهمی؟ اون و ادمایی که باهاشون کار میکنه همه و همشون یه دزدن..ادمایی که دست به کارای زشتی زدن...

    پسرک که هاجو واج مانده بود من من کنان گفت:چی؟..خب بابا تو بازی های منو نونا(خواهر) هم نقش دزدو بازی میکرد...

    گیوری: ولی این بازی نیست...یه واقعیته و تو هم باید قبول کنی...

    -:  ولی اون دستبند کجاست؟

    بعد از لحظه ای مکث در جواب گفت : پیش خواهرته..نمیذارم دستشون بهش برسه

    -: پیش خواهرم..چرا پیش اون..اگه اون ادما دنبال اون دستبندن پس ممکنه به خواهرم صدمه بزنم...

    گیوری با اضطراب: اونا از جای خواهرت خبر ندارن..و در حالی که از ترس لرزه ای به تنش افتاده بود گفت: باید زودتر بریم..اینجا موندن خوب نیست..

    بدون حرف دیگری این بار دست پسرش را محکم گرفتو شروع به دویدن کرد ..اما هنوز از محوطه ویلا خارج نشده بودند که ناگهان ماشین مشکی رنگی از جاده بین درختان  وارد انجا شد و ترمز گرفت... با دیدن اون ماشین سرجایش بیحرکت ایستاد،ضربان قلبش از ترس شدت گرفت..انگار آن دلشوره الکی نبود..همان ماشین بود و همان مردها. شوکه زده نگاه به افراد داخلش  انداخت آب دهانش را به زحمت قورت داد.و پسرش را با دستان سردش پشت سرش کشاند..

    با نگرانی و ترسی که در صدایش موج میزد : اوماه...اونا کین؟ همونایی که دنبالمون بودن؟

    انگار راه فرار برای او و پسرش بسته شده بود، پسرش را به عقب هول داد،قدرت فکر کردن انگار از او سلب شده بود..و باران همانطور تن او و پسرش را هر لحظه خیستر میکرد..

    ان مردها و رعیس گروهشان از ماشین پیاده شدند

    با نگاهی چندش اور و پوزخندی قدم بر جلو گذاشت : خب ..خب..ببین موش چطور خودشو تو تله انداخت..حتی فکرشم نمیکردی نه؟

    نمیدانست قرار بود چه بلایی بر سر او و پسرش بیاید اما  بیشتر ازآن نگران حال تنها دخترش بود،اینکه در زیر ان پل یکه و تنها چه میکرد و اینکه آن مردها او را پیدا کرده بودند یا نه  در دلش مدام  به خود لعنت میگفتو تکرار میکرد: میانیو..میانیو(منو ببخش)

    و قطرات باران از سرو صورتش همانطور میچکید.

    سر دسته آن مردها که غضبناک به جلوی انها می آمد همزمان گفت :پس تو اینجا اومدی،کاملا حدسم درست بود،پس کو دخترت؟ هوم؟؟ تا چند ساعت پیش که با اون بودی!!! و بعد از مکثی با صدای بلند: اون دستبندو کجا قایم کردیییییییییییییییییییی

    با فاریاد ان مرد لرزه ای بر اندامش افتاد وواما شکر خدا کرد و چشمانش را از اینکه آنها دخترش را پیدا نکرده بودند،آرام بست.

    آن مرد که از سکوت او کلافه شده بود با فریادی بلندتر گفت:اون شوهر عوضیت و دوستش میتونستن کارو به اینجا نکشونن ولی انگار تو رو هم تو دردسرشون انداختن و در حالی که نزدیکتر میشد با نیشخندی ترسناک گفت: میخوام ببینم اگه زنش گروگان ما باشه با پای خودش میاد پیش رعیس من و در حالی که نیم نگاهی به پسرک می انداخت بی رحمانه گفت:یا نه شاید با قربانی کردن این کوچولو خودشو نشون بده؟..و یک پر ابرویش را بالا دادو گفت:هی پسر کوچولو دلت برای پدرت تنگ شده اره؟؟؟ببینم پس کو اون خواهرت..

    و سپس با گام هایی کوبننده نزدیک آنها شدو در حالی که با خشونت دست گیوری را میکشید آستین لباسش را بالا زدو در حالی که نگاه جای خالی دستبند میکرد ]چشمانش لحظه ای گشاد ماند..و فورا استین آن دست دیگرش را بالا زدو دندان قروچه ای کردو گفت: بهتره حرف بزنی و بگی اون دستبندو کجا قایم کردی؟؟

    گیوری با پوزخندی: عمرا بتونی اون دستبندو پیدا کنی،شما یک مشت دزد و قاچاقچی هستین که همین امروز فردا به دست پلیس میفتین..گفتی شوهرم؟..چچچ من دیگه شوهری ندارم..حتی اگه منو هم بکشی هیچی به دست نمیاری..حتی اون دستبندو

    پوزخندی مسخره زد و  یقه لباس گیوری  را در هم کشیدو گفت: اینقدر از مردن نمیترسی؟ ها؟ نکنه فراموش کردی که شوهرتم جزوی از ما بودش؟..یعنی خانوادشم جزوی از ما بودن..پس اگه اینقدر از مرگ نمیترسی چطوره از پسرت شروع کنم هوم؟؟

    -:حق نداری دستای کثیفتو بهش بزنی

    آن مرد که قه قه بلندی میزد گفت: به هر حال خیانت به رئیس  یعنی بازی با مرگ!.فکر کنم واضح حرف زدم! و در حالی که نیم نگاهی به پسرش می انداخت گفت: وقتی اعضای خانوادت و نزدیکانتون جلوتون جون دادن خوب میفهمین..

    با شنیدن این حرف پسرش را فورا به پشت سرش کشاند..آن مرد که نیشخندی شیطانی میزد با نگاهی غضبناک گفت: اون دستبند کجاست برای بار اخر ازت میپرسم؟...

    پسرش در حالی که دست مادرش را میکشید گفت: اوماه اونا همون دستبندی که پیش خواهر هستو میگن..

    گیوری که با شنیدن این حرف رنگ از رخسارش میپرید آن مرد نیشخندی زدو در حالی که چشمانش را ریز میکرد گفت:جدی؟..افرین پسر خوب  ببینم تو جای اون  دستبندو میدونی؟؟؟و در حالی که سرش را نوازش میکرد فورا او را با خشونت بلند کردو در حالی که پسرک را در هوا گرفته بود با خشونت گفت: حالا خواهرت کجاست؟؟؟

    پسرک که به من من افتاده بود شروع به گریه کردن کرد،همزمان صدای غرش مهیب رعدو برق که در آسمان  میپیچید گیوری با هول دادن آن مرد پسرش را از دستان وحشیانه اش آزاد کردو بلند گفت: بدو پسرم بدو....و خودش هم همزمان با او همراه شد

    آن مرد که از روی چمن های گلی بلند میشد با فریاد بلندی خطاب به زیر دستانش گفت: بگیریــــــــــــــنشون....این دفعه نمیذارم فرار کنین...

    گیوری با ترس و صدایی لرزان به پسرش : پشت سرتو نگاه نکن ..فقط بدو و جلو برو .و نیم نگاهی با نگرانی به آن مردها انداخت.

    آن مرد تهدید امیز در حالی که دست به اسلحه داخل کتش میبرد گفت: بهتره واستی.. ..همزمان گیوری پسرش را به طرف خودش کشید و صدای شلیکی طنین انداز آنجا شد

    بدنش سستو بی اراده شد و در حالی که همه چی را در صفحه ای سیاهو تار میدید آرام بر زمین افتاد.

    با صدای شلیک لحظه ای به عقب برگشتو به مادرش که بر زمین افتاده بود نگاه کرد..ناباورانه از صحنه ای که جلوی چشمانش میدید..به سمتش دوید ..مبهوتو گریان با دستان کوچکش دو سمت صورت مادرش را گرفت .اما گیوری فقط لبخند میزد و با صدای لرزان میگفت : خواه..خواهرت...جون اون در خطره...باید بری پیشش...دستبند پیش اونه ...باید کمکش کنی

    آن مرد که شوکه زده از صدای شلیک نگاهی به اطراف میکرد با تعجب خیره به اسلحه دستش شدو سپس به سمت گیوری و پسرش رفت یقه لباس گیوری رو از پشت وحشیانه در هم فشردو بلندش کرد...پسرش که در حال جیغ کشیدن بود و التماس میکرد تا مادرش را ول کند اما چند تا از زیر دستای آن مرد قوی هیکل دستو پاهایش را گرفتندو او را بلند کردند...گیوری با دیدن ان وضعیت تا جایی که جون داشت داد میکشیدو میگفت : ولش کنین باهاش کاری نداشته باشین..با این کاراتون دستتون هیچوقت به دستبند نمیرسه..

    و نفس نفس زنان پسرش را صدا زد...مرد که خونش به جوش امده بود گیوری را  به زمین پرت کرد...گیوری که از درد نمیتوانست حرکتی کند...چشمانش جز صفحه تاری که هر لحظه بیشتر میشد چیزی نمیدید..در دلش متاسف بود و زیر لب دخترش را صدا میزد....پسرش که مدام دستو پا میزد تا خودش را از چنگ آنها  آزد کند  محکم دست آن مرد  را  گاز گرفت...و خودش را به سمت مادرش پرت کردو گریه کنان سر مادرش را در آغوشش گرفتو گفت : مامان مامان ..تو خوب میشی...منو تنها نذار.. تو رو خدا چشاتو باز کن ..اوماهههههههههههههههههههههههه.


    ادامه قسمت1



    Online User