تبلیغات
کهکشان داستان های کره ای - Rain Come in My Heart - ادامه قسمت 10

کهکشان داستان های کره ای

  • نویسندگان

    ملیسا تعداد پست ها: 26
    تیمینی تعداد پست ها: 0
    فاطمه* تعداد پست ها: 6
    مهسا تعداد پست ها: 5
    نگار* تعداد پست ها: 4
    مینا تعداد پست ها: 1
  • برچسب ها

  • صفحات جانبی

  • نظرسنجی

  • امکانات وبلاگ

    <-BlogCustomHtml->
  • طراح قالب: NEGASH.IR

    ارائه کننده متفاوت ترین قالب ها برای سرویس های وبلاگدهی فارسی

  • نمایه من

    درباره من

    یادمان باشد

    وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم

    در برابرش مسئولیم...

    در برابر اشکهایش

    شکستن غرورش

    لحظه های شکستنش در تنهایی

    و لحظه های بی قراریش

    و اگر یادمان برود

    در جایی دیگر

    سرنوشت یادمان خواهد آورد

    و این بار ما خود فراموش خواهیم شد
    ///
    //
    Galaxy Story
    l
    مدیر کهکشان>>مـــلیسا

    صفحه اصلی وبلاگ من
  • ادامه قسمت10

     

    چند ساعت بعد....


    سوجین در حالی که چشاشو میبست به صدای قطرات بارون که به پنجره برخورد میکردن گوش میداد...جونگوو که داشت از پله ها پایین میومد...نفسشو بیرون دادو با داد گفت: یااااااااا تو که هنوز اینجایی؟(هویی ارومتر)

    سوجین که ترسیده بود به پشت سرش برگشتونگاه اطراف کردو در حالی که چهره ای دیگر میگرفت گفت: تو حق نداری سر من داد بکشی..

    جونگوو با خنده : خوبه...پس اگه میخوای باهام زندگی کنی باید اینو تحمل کنی ...

    سوجین که از شدت عصبانیت دندوناشو رو هم میسایید جونگوو دوباره به طعنه گفت: به نظر آدم حرافی میومدی ولی امروز واقعا خودتو یه مظلوم جلوه دادی..بعد به سمتش اومدو گفت: همتون اینشکلی هستین!

    سوجین با داد: شما مردای زورگوهم همتون این شکلی هستین ..یاااا فکر کردی کی هستی؟ ها؟ فکر میکنی به دل خودم راضی به این قضیه شدم...نع آقای خوش خیال منم به زور وادار شدم...پس زیاد حرص نخور چون من کسی نیستم که بهت دل ببندم..اصلا کسی نیستی که بقیه عاشقش بشن ..از خودمطمئن پرووو!!!

    جونگوو که دهنش باز مونده بود پوزخندی زدو گفت :سخنرانی جالبی بود  تو چی؟ از همون بار اولی که دیدمت فهمیدم چه اعجوبه ای هستی..ادمی که از یه حرف  زمینو زمانو به هم میبافه..یه دختر لوس کوچولو!

    سوجین که از شدت عصبانیت سرش دود میکشید انگشت اشارشو به سمت بینی جونگوو گرفتو گفت: حرفتو پس بگیر بچه پرو!

    جونگوو: بووووووووو؟(چیه؟)صورتت سرخ شده..داری کم کم شبیه هیولاها میشی..

    سوجین: زبون به دهن بگیر بچه پرو!

    جونگوو که با این حرفش قه قه ای میکرد گفت: واوووووووو  نمیدونم پدرم چطور از تو خوشش اومده! بهتر بود میرفتی دلقک سیرک میشدی تا یه مدل!

    سوجین که  دیگه هیچ تحملی واسش باقی نمونده بود تا خواست یک سیلی نثار جونگوو بکنه...گوشی جونگوو زنگ خورد...و جونگوو فورا مچ دست سوجینو گرفتو همزمان با گوشیش مشغول صحبت شد..سوجین که مدام دندون قروچه میکرد..یه لگد محکم تو پای جونگوو زد که گوشی از دستش افتاد..جونگوو که از شدت درد پاشو گرفته بود..سوجینم با قاطعیت چشاشو ریز کردو گفت: یادت باشه بچه پرو دوباره باهام درست صحبت کنی و از اونجا بیرون رفت...جونگوو که بلند دادی میکشید دوباره دستشو رو پاش گذاشتو گفت: دختره..لعنتی..هایششششششش و گوشیو از رو زمین برداشت...

    جونگوو :یااااااااااا الان چه  وقت زنگ زدن بود ؟(خخخخخخخخ سوجین خدا نکشتتااا)

    -: کا ...کارگردان اتفاقی افتاده؟

    جونگووبا همون حال دوباره دادی کشید که طرف مقابل گوشیو از گوشش فاصله داد

    -----------

    سوجین که جلوی در ورودی وامیستاد..دستشو رو قلبش گذاشتو گفت: اوهههههههههههههه این دیگه کیه؟ خوب کاری کردم تا حساب دستش بیاد ...بعد تا خواست از پله ها بره پایین نگاشو به آسمون و زمین خیس دوختو گفت: آتوکه؟(چی کار کنم؟) اگه برم که خیس میشم...بعد تا خواست بره داخل...منصرف شدو با قاطعیت گفت: نه عمرا...برم اونجا که باز حکم فرماییشو گوش کنم هویشششششششششش...بعد پاشو آروم پایین گذاشتو در حالی که لباشو آویزون میکرد گفت: اوه آیگو(اوه خدا) این لباسمو تازه از پاریس گرفتم اگه خیس بشه خراب میشه ...بعد به در چسبید در همین حین ماشین مشکی گرونقیمتی در اونجا ترمز گرفت و راننده درو برای آقای هان باز کرد و چترو بالای سرش گرفت..سوجین که از خوشالی جیغ بنفشی میزد به سمت پدرش رفتو گفت: اوه ابوجی خوشالم که لومدی..

    آقای هان: یااا چرا تو بیرونی؟

    سوجین: ها؟ منتظر ماشین بودم که شما اومدین الانم خیلی ممنونم ...و سوار ماشین شد..

    آقای هان: یااااا سوجینا میخوای کجا بری؟

    سوجین که داشت دنبال جوابی میگشت گفت: باید برم یکی از دوستامو ببینم !

    آقای هان: نخیر لازم نکرده قراره امروزو با جونگوو باشی!

    سوجین که ابروهاشو جمع میکرد روشو از پدرش گرفتو زیر لب گفت: با اون! همین چند لحظه پیش همه چی بهم ثابت شد

    تا اون لحظه که جونگوو به مانیتور چشم دوخته بود و نگاه اقای هان میکرد  پوزخند سردی زدو گفت: کم مونده که دوباره  دخترتون بیاد! و سپس از اونجا بیرون رفت...آقای هان که دید جونگوو از پله ها پایین میاد سریع  لبخندی زدو گفت: اوه جونگوو حالت چه طوره؟

    جونگوو که ادای احترامی میکرد...زیر چشی نگاهی اتشی به سوجین انداخت..سوجین که خودشو با اینه دستش گیر کرده بود...جونگوو هم لبخندی ساختگی به آقای هان زدو گفت: ببخشید من باید برم شرکت!

    آقای هان با خنده: چرا با سوجین نمیرین؟..

    با این حرف که سوجین و جونگوو چشاشون گرد شده بود..جونگوو من من کنان: ب..بله؟ سوجین که تو ماشین داشت خونشو از عصبانیت میخورد برای این که بحثو عوض کنه بلند گفت: ابوجی بریم دیگه!

    راننده که همینطور چترو رو سر آقای هان گرفته بود...آقای هان چش غره ای به سوجین رفت...جونگوو که همینطورمونده بود و چتر هم بالا سرش..نمیدونست باید چی کار بکنه! و چه چیزی بگه...که در این بین گوشیش دوباره زنگ خورد...

    همزمان آقای هان: سوجین جان دخترم پاشو با نامزدت برو!

    سوجین که چشاشو محکم میبست گفت: خدایا چرا من اینقدر بدبختم؟! ابوجی من باید برم پیش دوستم

    آقای هان خشمگینانه: رو حرف بابات میحرفی؟

    که در این بین جونگوو از همونجا صدا زد: آه ببخشید من باید هرچه زودتر برم مثل این که مشکلی پیش اومده ..و به سرعت به سمت آئودیش رفت...

    سوجین که به رفتن جونگوو نگاه میکرد گفت: آه خوبه باز از این نظر یه وجه مشترک داریم که هردومون مخالفیم..

    آقای هان: یاااا داری با خودت چی پچ پچ میکنی!

    -----------------------

    نزدیکای شب

    باران نم نم میبارید...مینوو که مدام راهرو کلوپو قدم میکرد آقای مونگ دستی به پشتش زدو گفت: آی پسر چته؟ چرا اینقدر مضطربی؟

    مینوو: آ..چیزی نیست فقط منتظر کسیم.

    آقای مونگ که دوششو بالا مینداخت پس از چند لحظه  از اونجا رفت..مینوو زیر لب با خودش: پس سویون کجاست؟ چرا گوشیشو جواب نمیده؟ بعد دستاشو رو سرش گذاشتو موهاشو بهم ریخت..کوین که به سمت مینوو میومد گفت: یااا داداش تو سویونو از صب ندیدی؟

    مینوو که نگاهی معنی دار به کوین مینداخت...کوین یه مشت به بازوی مینوو زدو گفت: هویی؟ کجایی تو؟ ببین من میرم خونه مادربزرگم اگه سویون اومد بهم زنگ بزنی باهاش کار دارم...

    مینوو که به دیوار تکیه میداد نفس عمیقی کشید..نگاشو به سمت در دوخت...با بخار دهنش دستاشو کمی گرم کرد همینطور که جولوی در واستاده بود...هیونسو رو دید که با همون دخترا به این سمت میاد...هیونسو درحالی که با اونا میخندید دستشو رو دوش مینوو گذاشتو گفت: یااا چرا اینجا واستادی؟

    مینوو به سردی: منتظر سویونم

    هیونسو که خندش محو میشد ، گفت: چیه؟ چرا از صبح اینقدر توپت پره؟

    یکی از دخترا که دستشو دور گردنش حلقه میکرد گفت: اوپا هوا سرده بریم داخل؟.(تو یکیوحتما تو لیست کتلتی اضافه می کنم)..

    هیونسو هم لبخندی بهش زدو روشو به مینوو چرخوندو گفت: بیا یه کم خوش .بگذرونیم...و بدون حرف دیگه ای وارد اونجا شد....بعد از رفتن هیونسو مینوو با ناراحتی با خودش گفت: کاش قدر سویونو میدونستی که چه لطفایی در حقت میکنه و تو غافلی...همینطور که با خودش حرف میزد در این بین متوجه کسی شد که در کنارش واستاده...روشو برگردوندو با دیدن سویون فورا دو طرف دوششو گرفتو گفت: یاااااااااا چرا اینقدر دیر کردی....میدونی الان ساعت چنده؟ تو از صبح رفتی و الان برگشتی! ببینم پولو دادی بهشون....اما سو.یون فقط سکوت کرده بود...مینوو که چیزی از سویون نشنید دوباره دو طرف دوشو گرفتو تکونش داد..سویون که با بعض به مینوو خیره میشد لبخند تصنعی زدو گفت: پولو بهشون دادم نمیخواد نگران باشی چیزی نشده! اما با تمام این ،  فقط میخواست با گفتن این کلمات دل خودش را آروم کند ، ولی حرفای اون مرد دست بردار ذهنش نبود...

    مینوو که نفس راحتی میکشید گفت: خیالم راحت شد ترسیدم نکنه اتفاقی افتاده!

    سویون که به سمت در کلوپ میرفت مینوو سریع دستشو کشیدو گفت:امشب مشتریای زیادی نیستش کوینو هیونسو اجرا میکنن

    سویون: چرا فکر میکنی حالم بده و نگرانمی؟

    مینوو که چنگی لای موهاش میکشید گفت: دست بردار سویون

    سویون که چنگی لای موهاش میکشید گفت: باید اقای مونگو ببینم...مینوو که میخواست مانع رفتن سویون بشه باری دیگر گفت: نه اقای مونگ همین  نیم ساعت پیش رفت نیستش!

    سویون که حالات متفکرانه ای میگرفت چونشو خاروندو تا خواست از کلوپ بیاد بیرون ..آقای مونگ از انتهای سالن اونو دید و با خنده همیشگی گفت: سویونااا(مونگی جون مگه قرار نشد تا نگفتم ظاهر نشی )

      سویون که به انتهای راهرو چشم میدوخت متعجبانه نگاه اقای مونگ کرد..و سپس نگاهی پر از سوال به مینوو انداخت..مینوو که ماستاشو کیسه کرده بود خودشو با موهاش گیر کردو نگاشو به خیابون گرفت ...سویون که چشاشو ریز میکرد بدون حرفی وارد کلوپ شد..

    ----

    در حالی که به اقای مونگ تعظیم کوتاهی میکرد همزمان گفت: آه باید باهاتون حرف بزنم

    آقای مونگ: باشه 10 دیقه دیگه بیا اتاقم و سپس به سمت یکی از مشتری ها رفت

    ..سویون که نگاهی به اطراف مینداخت ناگهان نگاش روی جایی متمرکز شد و خشکش زد، مینوو که وارد کلوپ میشد با دیدن سویون فورا نگاشو دنبال کرد..اون چیزی که نمیخواست سویون ببینه اتفاق افتاده بود..چشاشو واسه چند لحظه بستو سپس به سمت سویون رفت...سویون که به خنده های هیونسو با اون دخترا چشم دوخته بود ناخداگاه کولش از رو دوشش پایین افتاد..لباش شروع به لرزیدن کرد..در این بین مینوو سریع جلوش واستادو درحالی که لبخندی بهش میزد گفت: میدونی! کوین گفت که باهات کار واجبی داره چطوره بریم خونه مادربزرگش! اما انگارسویون حرفای مینوو رو نمیشنید و به خنده های هیونسو چشم دوخته بود ،در حالی که خودشو به اون در میزد که هیچ اتفاقی نیفتاده..من من کنان گفت: با..باشه  و تا خواست برگرده یکی از کارکنای اونجا به سمت سویون اومدو گفت: آقای مونگ منتظرته.

    --------------

    شب


    جونگوو که توی استدیو نشسته بود و لیستای دستشو چک میکرد در همین بین مدیر برنامه های تیم وارد اونجا شدو به سمتش اومد

    جونگوو: همه چیزو برای فردا اماده کردین؟

    -:بله کارگردان  همه چیز + ماشینایی که در خواست داده بودین برای فردا صبح آمادست!

    جونگوو: خوبه..پس باید قبل از طلوع افتاب ...به اونجا بریم تا سکانس ساحلو فیلمبرداری کنیم،به تیم گزارش بده و بگو برای فردا صبح اماده باشن و سپس لیستیو بهش دادو گفت: اینم به تهیه کننده بده

    -: چشم

    جونگوو: در ضمن..از این به بعد حواستو خوب جمع کن نمیخوام چیزیو مثل امروز صبح دوباره بشنوم...میدونی که آدمی نیستم حرفامو چند بار تکرار کنم

    -:ب..بله قربان خیالتون راحت باشه بهتون قول میدم ...

    ----------


    مینوو که بالا سر هیونسو واستاده بود با نچ نچ: تو لابد عقلتو از دست دادی که کارت شده هرشب همچین غلطایی بکنی،جدا که مایه تاسفی داداش،ولی دلم واست میسوزه که تا الان باهات بودم اما نمیتونم این کاراتو تحمل کنم... هیونسو که تو حالت گیجی مدام خنده های مسخره ای میکرد و سرشو رو میز گذاشته بود گفت: یاااااااا چی میگی تو پسر! من هنوز حالم سرجاشه..فکر نکنی نمیفهمم چی میگی و دوباره خنده ای کرد.. مینوو که دندون قروچه ای میکرد خودشو به سمتش خم کردو گفت: آره کاملا مشخصه که خیلی مخت سرجاشه،اخه تو دیگه چه موجودی هستی! آه طفلکی سویون چجوری تو رو تحمل میکنه...

    هیونسو که بدون توجه به مینوو یه لیوان دیگه واسه خودش میریخت به طعنه گفت: ببینم از هیورین جونت چه خبر! دیگه نمیبینمش...مینوو که جا خورده بود  نفسشو از حرص بیرون دادو گفت: ولی من تو رو هر روز با یکی میبینم تازگیاهم که دیگه ...و بقیه حرفشو خوردو دادی سر هیونسو کشید...

    در همین حین سویون از اتاق اقای مونگ بیرون اومدو دستشو رو سرش کشید،و  متوجه خنده های هیونسو شد و مینوو رو کنارش دید..

    هیونسو که از جاش بلند میشد مشتی به بازوی مینوو زدو با خنده گفت: بوویّ؟(چیه؟) نکنه حسودیت میشه!

    مینوو که دستی رو سرهیونسو میکشید دوباره با نچ نچ گفت: آیگو..آیگو..یه شفایی به این بشر عطا کن،پسره پاک خول شده،  بعد محکم یکی زد تو سر هیونسو(دمت ولرم داداش یکی دیگه هم نثارش کنااا)

    ..هیونسو که با چشای نیمه باز به مینوو نگاه میکرد یقشو گرفتو با همون حال گفت: یاااااااا نکنه دلت میخواد دعوا کنیم ..  مینوو که نیشخندی میزد گفت:بیا.. بینم چند مرده هلاجی! درست از اون روزی که دوست(دخمل) سابقت تنهات گذاشت اینقدر پست شدی...هیونسو که با همون حال گیجی ویجی دستشو به سمت صورت مینوو مشت میکرد....سویون به سمتشون دویدو مشت هیونسو رو گرفتو با چشمانی مملو از اشک بهش خیره شد...مینوو که ماتش برده بود سویونو صدا زد..

    با لبایی لرزون در حالی که از ناراحتی نفس نفس میزد خطاب به هیونسو گفت: چرا هیونسو؟ چرا؟ چرا داری زندگیتو خراب میکنی!چرا هروزو هر شب همین کارارو با خودت میکنی

    هیونسو که چشاشو بازو بسته میکرد گفت: سویونا...از صبح ندیدمت،یاااا چرا صورتت این شکلی شده؟

    سویون که دو طرف دوش هیونسورو تکون میداد بلند گفت: دیگه تمومش کن...اینطوری زندگی نکن! فقط اینطوری به خودت اسیب میرسونی..

    مینوو که همینطور محو دوتاشون شده بود...دستشو رو دوش سویون گذاشتو گفت: سویونااا بهتری بریم اون حال درستی نداره

    سویون که چند تا مشت به قفسه سینه هیونسو میزد شروع به گریه کردو گفت: تو اینطوری میخوای روح مادرتو شاد کنی؟.اینطوری میخوای پدرتو آزاد کنی.؟.هیونسو با خنده ای : کدوم پدر..کدوم مادر؟ من فقط یه آدم تنهام

    و همینطور که تلو تلو میخورد ناگهان بیهوش شد و در بغـ ل سویون افتاد...سویون که به زحمت هیونسو رو بلند میکرد مینوو فورا هیونسو رو واستوند.و با نگرانی  به صورت خیس سویون چشم دوخت..سویون که هر لحظه اشک ها از چشمانش جاری میشد..دماغشو بالا کشیدو با پشت دستش اشکاشو پاک کردو به هیونسو که تو همون حالت بود گفت: کاش میشد تو رو مثل قبلنا میدیم نه به این شکل

    ----------------



    یونهو که در تاریکی ...جلوی لبتاپش نشسته بود و در حال صحبت با کسی بود...بعد از فرستادن عکسی و پایان مکالمش..تو صندلی فرو رفتو نگاشو به ماه آسمان که در حال بیرون آمدن از پشت ابرها بود گرفت...از رو صندلیش بلند شدو به سمت پنجره اتاق رفت و وارد تراس شد..باد سردی میوزید ...ناخداگاه همینطور که به ماه چشم دوخته بود ردی از اشک روی صورتش گذاشته شد..چشاشو بست و با صدای باد همراه شد ...هر لحظه قطرات اشک صورتش را در بر میگرفت نرده تراسو محکم گرفتو بغضی که گلوشو میفشرد آزاد کرد...

    *

    همینطور که روی تاب نشسته بود... با صدایی باعث شد که نگاشو به بالا بگیره...هاجو واج ازهمون پایین خیره به یونهو شد...نمیدونست دلیل این که یونهو اینطوری شده چی بوده فقط میدونست که در این یک سالی که به سئول اماده بود لبخندو به زور میتونست رو لباش ببینه،او از چیزی ناراحت بود و همیشه در خلوت خودش اشک میریخت و این اولین باری بود که سوجین یونهو رو اینطور میدید.....

    *

    صدای هق هقش خلوتگاهش را در بر گرفته بود ناگهان در همان تاریکی متوجه حضورکسی شد..همیشه از این که کسی بدون اجازه وارد اتاقش بشه متنفر بود..اما بدون هیچ واکنشی تو تراس همینطور ایستاد..و اشکاشو پاک کرد...

    سوجین: یونهوااا

    یونهو که حالا سرشو بر میگردوند...از تو روشنایی مهتاب سوجینو که در استانه پنجره ایستاده بودو دید

    فورا صورتشو برگردوند و با همان صدای لرزان گفت: قبلا هم گفته بودم که دوست ندارم کسی بدون در زدن وارد اینجا بشه...

    اما سوجین نزدیکتر اومدو دستشو گرفتو تو چشاش زول زدو گفت: تازگیا خیل تو خودتی..

    یونهو که دستشو از تو دست سوجین بیرون میکشید اب دهنشو به زحمت قورت داد..سوجین که با انگشت شستش اشکی که در حال غلطیدن از روی صورت یونهو بودو پاک میکرد همزمان  گفت: چرا اینقدر بهم ریختی ..دوست ندارم برادرمو اینطوری ببینم..

    یونهو که فقط سکوت کرده بود سوجین اون دست دیگشو گرفتو گفت: نمیدونم از چی پریشونی ..ولی لطفا بهم بگو..

    یونهو که نفسشو بیرون میداد تو چشای سوجین خیره شدو گفت: خیلی وقته که دونستنش مهم نیست

     و سپس از اونجا بیرون رفت...و سوجین واسه چند لحظه همونجا همونطور ایستاد و به فکر فرو رفت..

    --------------


    دستاشو تو جیب  پالتوش فرو داده بود و همینطور قدم میزد...در بین راه واستاد و نگاش به کافی شاپ بالای سکویی که در زیرش دریاچه مصنوعی  بود افتاد .. گذشتش با سورا، روزایی که باهم به اونجا میومدن دوباره جلوی چشمانش آمد.نفس عمیقی کشیدو به سمت دیگری قدم گذاشت، چند ساعتی میشد که همینطور قدم میزد از اون روزی که برگشته بود سئول فقط مشغول کارای شرکتش بود، و همیشه وقتی برای آزادی خودش نداشت...به ماشینش رسید و چند دیقه ای رو بهش تکیه داد.... با تریدحلقه رو از تو جیب پالتوش بیرون آورد و بهش خیره شد،نگاشو به مقابلش گرفتو چند قدم به جلو رفت و بعد از چند لحظه  اونو از بالای پل به داخل رودخانه پرتاپ کرد و سپس به سمت آئودی سفیدرنگش برگشت و سوارش شد..........

    -----------------------



    پایین کاناپه نشسته بود و به چهره هیونسو در خواب نگاه میکرد..دستشو به آرومی به سمت صورتش بردو موهای رو پیشونیشو صاف کرد...مینوو که به چهره پریشون سویون چشم میدوخت گفت: از موقعی که اومدی کلوپ به نظر نگران بودی...نکنه اون طلبکارا چیزی گفتن؟

    سویون که جا میخورد...سرشو پایین انداختو گفت: نه..دیگه اونا مزاحممون نمیشن و لبخندی به مینوو زد..مینوو که دستشو رو دست سویون میذاشت گفت: تو لیاقت بهترینا رو داری...کاش من جای هیونسو بودم، ..سویون که سرشو بالا میاورد نگاه مینوو کردو گفت: چرا؟

    مینوو که لبخندی زیبا به سویون میزد گفت: چون میدونستم کسی هست که با تمام وجود دوسم داره...

    سویون که از این حرف مینوو چشاش بیحرکت مونده بود...مینوو دستی به پشت سویون زدو گفت: هیونسو زندگیو به خودش سخت گرفته! برای همین داره اینطوری باهاش مبارزه میکنه

    سویون: از وقتی که بچه بودم با اون بزرگ شدم،همیشه  اونو الگوی خودم قرار میدادم...از وقتی که مادرش مرد یه کسه دیگه شد و وقتی کهاون دختره ولش کرد عین یه شکست خورده یه گوشه افتاد

     ، و لبخندی به مینوو زدو گفت: تو هم مثل برادرم میمونی ..برداری که بعدها فهمیدم دیگه تو این دنیا نیست....اما با تمام این هروقت تو، کوین و هیونسو  هستین احساس آرامش میکنم!چون حالا شماها خونواده من هستین!

    با شنیدن حرفای سویون اشک در چشمانش حلقه بست..این اجازه رو نمیداد تا اشکاش سرازیر بشه....فورا بلند شدو در حالی که به سمت در میرفت روشو به سویون چرخوندوبا لبخندی گفت: درسته ما یه تیمیم و همینطور یه خونواده...پس باید به هم کمک کنیم و هیچوقت همو تنها نذاریم...و در حالی که لباش میلرزید گفت: همینطور که تو هیچوقت تنهامون نذاشتی و سرشو به سمت درچرخوند و قطره اشکی از چشمانش جاری شدو پس از چند لحظه اونجارو ترک کرد..

    سویون که به در چشم میدوخت زیر لب مینوو رو صدا زد وهمزمان بلند شدو در جایی که چند لحظه پیش مینوو واستاده بود ایستاد..روشو به سمت هیونسو چرخوند و فکری به ذهنش رسید،جعبه چوبی گوشه دیوارو بلند کردو به بیرون از پارکینک و به سمت دیوار پشتی رفت،دستمالیو به بینیش بستو به اسپری تو دستش چشم دوختو اونو به سمت دیوار فشار داد..

    --------------------

    روز بعد...



    درست قبل از طلوع خورشید همه افراد تیم سر صحنه حاضر شده بودن...جونگوو که در بالای صخره ها واستاده بود و به افق چشم میدوخت..شالگردنشو صاف کردو به سمت چادر رفت...وارد چادر شد و نگاش به سورا که  گریمور در حال گریمش بود افتاد.، جونگوو که فیلنامه رو تو دستش ورق میزد گفت: تو فیلنامه یه تغییراتی داده شده...در ضمن یه صحنه دیگه هم اضافه شده که مربوط به داخل دریا میشه!

    سورا با تعجب: دریا؟ جونگوو که نیشخندی میزد گفت: پیشنهاد میکنم که موقع بازی حس قوی بگیری چون باید یکم تو این هوا آب تنی کنی..و اینکه من حوصله کم کاری ندارم! پس درست نقشتو اجرا کن...

    و از اونجا بیرون رفت

    سورا که نفسشو از حرص بیرون میداد بلند شدو دندوناشو سرهم کرد..گریمور با عصبانیت: یااااا خانوم جانگ داری گریمتو خراب میکنی!

    سورا با همون حالت : انگار من از اون بازیگرای تازه واردم که اینطوری باهام حرف میزنه،آره تو اگه میخوای بهم سختی بدی منم کم نمیارم کارگردان پارک!

    چند دیقه بعد

    در حالی که برای بار سوم صحنه ی سورا که دریا میفتاد فیلمبرداری میشد...بازم جونگوو دوباره از اول شروع میکرد...سورا که ملافه ای بزرگو به دور خودش پیچیده بود به طوری که فقط چشاش دیده میشد با حرص : پارک جونگوو لعنتی میخوای گذشته رو جبران بکنی ....و عطسه ای کرد جونگوو که از پهلوش رد میشد عینک افتابیشو بیرون اوردو به طعنه گفت: بازیگر جانگ ، نمیدونم چرا امروز خوب نقشتو بازی نمیکنی،الان چندمین باره که داریم صحنه رو از نو میگیرم  میدونی تیم الکی نمیتونه به خاطرت تو این هوا سردی همکاری بکنه...پس با دقت کارتو انجام بده..سورا که با چشمانی خشمگین نگاه جونگوو میکرد گفت: نمیدونم نویسنده یو خواسته من تو دریا بیفتم یا تو این صحنه رو اضاف کردی هرچند بعید میدونم که کار اون باشه...

    جونگوو در حالی که قه قه ای میکرد گفت: ما برای این که یه کار عالی بدیم بیرون هر کاری میکنیم و وظیفه تو هم فقط بازی کردنه!

    سورا که پوزخند تلخی میزد در این حین یکی از اعضای تیم حراسون به سمت جونگوو اومدو گفت: ج..جناب پارک

    جونگوو : چیزی شده؟

    -: اون درخواستی که به چند نفر از خواننده های سولو دادیم برگشت داده شده!

    جونگوو با چشایی گشاد: چی گفتی؟

    -:آقای پارک...باید چی کار کنیم؟ با این خبر قراردادی که با بقیه بستیم هم داره همینطور میشه...

    جونگوو که انگار آب سردی رو سرش میریختن...با همون حال زیر لب: امکان نداره..

    سورا با پوزخندی در حالی که نگاهی به چهره جونگوو مینداخت گفت:انگار اونطور که میخوای پیش نمیره جناب پارک جونگوو .....




    پایان قسمت10


    سیلوممممممم به همه دوستای خوبم
    ازتون خیلی ممنونم که وقتتونو پای این چند خطم میذارید و نظرتونو راجبش میگید
    دوستان نظرتونو هم راجب تغییرات وب بگید



    کوماوو از توجهتون که راجب قسمت قبلی حدس زدین و خوشالم که حدس بعضیاتونم درست بود

     امیدوارم نظراتون فراموش نشه


    بچه ها سورا ناجور جونگوو رو پکوند دیدین؟میگین از دست این بشر چی کنم...



    از اونجایی که من تا 11 شهریور نیستم و باید برای مسابقه ای آماده بشم ،
    این قسمتو نزدیک 16 ص نوشتم

    بعد از این که برگشتم قسمت بعدیو میذارم که توش یه اتفاق جالیب صورت میگیره


    و اگه همراهی کنید شاید طولانیتر نوشتم،پس امیدوارم صبر به خرج بدین و واسم دعا کنید

    شمارو به خدای بزرگ میسپرم

    موفقو پیروز باشید



    Online User