تبلیغات
کهکشان داستان های کره ای - Rain Come in My Heart -ادامه قسمت 14

کهکشان داستان های کره ای

  • نویسندگان

    ملیسا تعداد پست ها: 26
    تیمینی تعداد پست ها: 0
    فاطمه* تعداد پست ها: 6
    مهسا تعداد پست ها: 5
    نگار* تعداد پست ها: 4
    مینا تعداد پست ها: 1
  • برچسب ها

  • صفحات جانبی

  • نظرسنجی

  • امکانات وبلاگ

    <-BlogCustomHtml->
  • طراح قالب: NEGASH.IR

    ارائه کننده متفاوت ترین قالب ها برای سرویس های وبلاگدهی فارسی

  • نمایه من

    درباره من

    یادمان باشد

    وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم

    در برابرش مسئولیم...

    در برابر اشکهایش

    شکستن غرورش

    لحظه های شکستنش در تنهایی

    و لحظه های بی قراریش

    و اگر یادمان برود

    در جایی دیگر

    سرنوشت یادمان خواهد آورد

    و این بار ما خود فراموش خواهیم شد
    ///
    //
    Galaxy Story
    l
    مدیر کهکشان>>مـــلیسا

    صفحه اصلی وبلاگ من
  • ادامه قسمت 14



    مینوو که دستشو رو دوش سویون میذاشت گفت: میبینی این ادم سنگدل الان شبیه یه ادم آروم و بی آزار شده...انگار دیدن سورا یه شوک بهش وارد کرده

    سویون که نیم نگاهی به مینوو مینداخت گفت: شاید حق با خود هیونسو بود نباید به اونجا میرفتیم،کار با ادمای سطح بالا به گروه خونی ما نمیخوره ما واسه چیزای دیگه ساخته شدیم...وبعد از لحظه ای آنجارا ترک کرد..

    چشمانش را در آن نسیم آرام بست و با موسیقی که گذاشته بود همراه شد..مینوو که بعد از رفتن سویون از انجا به هیونسو نگاه میکرد با خودش گفت: روبه رو شدن با سورا در اونجا چه معنی میده ؟ واقعا برام عجیبه.. و با نچ نچی ادامه داد : هایششش نگاش کن واقعا عین همون هیونسو گذشته شده...!!!

    ----------------------

    در پشت میز طراحیش نشسته بود و با مهارت خاصی در حال طراحی یک سرویس شیک از جواهرات بود، با صدای زنگ تلفن دست از کار کشیدو در حالی که گوشیو بر میداشت منشی از پشت خط:آقای هان(یونهو) یکی از خریدارا درخواست ملاقات دادن چه دستوری میدین؟

    یونهو : بگو تو اتاقم منتظر باشن..

    سپس نگاهی به طرحی که کشیده بود انداختو با خنده ای گفت:مطمئنم که این طرح چشمشو میگیره  و بلند شدو در حالی که کتش را تنش میکرد نگاهی تمام به خودش در اینه انداختو گفت: زمان خیلی زود گذشت ولی هرگز نمیتونم فراموش کنم دیگه وقتش رسیده و دوباره نگاهی به طرحش انداختو لحظه ای بعد  از انجا بیرون رفت....

    --------------------------

    شب>>>

    در خلوت خودش بر روی چارپایه ای نشسته بود و بدون فکر دستش را روی تارهای گیتار میکشید،نمیدانست که چه میزند..فقط نفس عمیقی کشید و به دیوار های اطراف پارکینک نگاه کرد و دفتری که کنار دستش بود را برداشت و مشغول نوشتن یه اهنگ جدید شد...اما هر کار میکرد آن چیزی که در ذهنش بود را نمیتوانست بر روی کاغذ بیاورد..هر چیز که مینوشت لحظه ای بعد کاغذش  را مچاله میکرد  انگار ذهنش روی چیز دیگری متمرکز شده بود ،مداد را بر روی دفترانداختو  چنگی محکم لای موهایش کشید ،...در حالی که خودش را بر روی کاناپه ولو میکرد کاسه ی تخمه روی میز را برداشت و مشغول خوردن انها شد....همینطور که در حال شکستن تخمه ها بود با خودش گفت: آه لعنتی ..هیچی به ذهنم نمیاد ...کاش میشد دوباره برم به کلوپ.!!..

    و دوباره با آهی: هایششششششش امروز اصلا هیچی طبق روالم پیش نمیره...و دستش را روی شکمش گذاشتو گفت: از ظهر هیچی نخوردم، پساین سویون دو ساعته کجاست ؟ مثلا میخواست چند تا نودل سبزیجات بگیره و بیاره! هویشششش...

    همینطور که مشغول شکستن تخمه ها بود، با صدای گوش خراش در آهنی دستشو رو گوشاش گذاشتو گفت:هایششش این درم حوس دعوا داره !...و بلند گفت: بلاخره اومدی نکنه رفته بودی کل مغازه رو بخری..؟!!! یاااا باید فردا این درو درست کنیم صداش داره اعصابمو داغون میکنه!!...

    و در حالی  که تخمه هارو کنار میذاشت سرشو به سمت در چرخوند و با چهره ای بهت زده به دختری که در مقابل در واستاده بود خیره شد،

    با لبخندی  نگاه اطراف کردو گفت: پس حالا اینجا زندگی میکنی؟ (یا کهکشان ...)

    هیونسو که همینطور سکوت کرده بود سورا  بند کیف سفیدشو رو دوشش انداختو به جلو امد..و همزمان گفت: باید زندگی تو همچین جایی خیلی سخت باشه!(همه که مثل تو روزو شب لا پَر قو نمیخوابناااا )

    هیونسو که  ناباورانه از رو کاناپه بلند میشد..سورا مقابلش ایستاد و نگاهی سرتاسری بهش انداختو در حالی که پرده ای از اشک جلوی چشمانش را پوشانده بود گفت: باورم نمیشه که دوباره میبینمت لی هیونسو!

    هیونسو که در چشمان سورا خیره میشد ابروهاش در هم گره خوردو گفت: تو تمام این مدت حتما زندگی واسه تو راحت بوده!

    سورا که لبخند همیشگیشو به هیونسو تحویل میداد بغضشو آزاد کردو فورا هیونسو رو در آغوش گرفتو در حالی که اشک ها از چشمانش سرازیر میشد با صدای لرزان گفت: میانه!.. (اَ اَ اَ اَ اَ...)

    هیونسو که دستاشو همینطور مشت کرده بود و اشک در چشمانش حلقه میبست ..سورا رو محکم از خودش جدا کردو گفت: متاسفی؟ اون وقت برای چی؟

    سورا که با همان حالت نگاه هیونسو میکرد با لبانی لرزان گفت: باور کن هیونسو من تنهات نذاشتم!

    هیونسو که نیشخندی میزد گفت:آره راست میگی تو منو تنها نذاشتی!  بعد با پوزخند تلخی ادامه داد:بلکه عشقمونو تنها گذاشتی.... و در حالی که نگاهشو به سمت دیگری میگرفت

    سورا فورا دستشو مقابلش گرفتو به حلقه ای که در انگشتش بود اشاره کردو گفت: میبینی ؟ میبینیش هیونسو من هنوزم اینو دارم..

    نگاشو به حلقه ای که در انگشتش بود گرفت و سورا با همان بغض ادامه دادو گفت: قبول دارم که بیخبر رفتم..ولی تو تمام این مدت این حلقه رو از خودم دور نکردم حتی واسه یه لحظه...بعد از اون ماجرا نمیتونستم دیگه به سمتت بیام ...چون نمیخواستم تو رو قاطی مشکلاتم بکنم!

    هیونسو که حالا نگاشو تو چشمان سورا میگرفت..سورا دست هیونسو رو گرفتو با لبخندی ادامه داد:این یه اتفاق بود که امروز صبح دوباره منو تو رو بهم رسوند و از این اتفاق خوشالم! چون بعد از مدت ها تونستم ببینمت..چند مدت پیش به خونت رفتم ولی گفتن از اونجا رفتی... سپس نگاشو به انگشتان دست هیونسو گرفتو گفت: ولی مثل اینکه تو دیگه نداریش(حلقرو).!

    هیونسو که دستشو از دست سورا بیرون میکشید پشتشو به سورا کردو با صدایی که از ته چاه بیرون میامد گفت: از اینجا برو!

    سورا با پوزخند تلخی: تو هنوزم عوض نشدی!

    هیونسو که با عصبانیت روشو به سورا میچرخوند در فاصله کمی با او گفت: ولی تو چرا!! از اون چیزی که در گذشته بودی بیشتر عوض شدی،دختری که با یه مرد دیگه ازدواج کرد و تنهام گذاشتو بهم پشت کرد!

    سورا که صورتش خیس از اشک شده بود سرش را به نشانه تاسف تکان دادوگفت: ولی دیگه هیچی بین منو اون مرد نیست! ما خیلی وقت میشه که دیگه از هم جدا شدیم...هیونسو لطفا منو ببخش!(هیونسو اگه اینکارو بکنی با مشت گودزیلایی طرفی! حالیته؟ بگو خب)

    هیونسو که جلوی چشمانشو خون  فرا گرفته بود با صدای بلند : تو میتونستی خیلی وقت پیش بیای و بهم بگی ..من جایی نرفته بودم! ولی تو رفتی...پس بهانه های الکی از خودت در نیار، درسته ،من برات ساده بودم،خیلی زیاد...آره خیلی زیاد!که اونو به من ترجیح دادی... آره؟ بهم بگو..بهم بگو لعنتی ! و غضبناک در چشمانش خیره شدو محکم دو طرف دوشش را گرفت...

    سورا که از داد های  بلند هیونسو تنش به لرزه در آمده بود چشمانش را بست و بریده بریده گفت: تو هیچی نمیدونی هیونسو! هیچی نمیدونی..(ما که میدونـیــــــــــــماا )

    و همزمان سرشو به قفسه سینه اش تکیه دادو با گریه ادامه داد: من یه آدم تنهام هیونسو، من عاشق اون نبودم..فقط از سر اجبار با اون ازدواج کردم..(عجب!!...)

    ردی از اشک بر روی صورت هیونسو بر جای گذاشته شد،صدای تپش قلبش گوش هایش را فرا گرفته بود...سورا که سرشو عقب میکشید ناگهان چشمش به زنجیردور گردن هیونسو جذب شد..دستشو بر روی حلقه ای که از زنجیر اویزان بود بردو در حالی که لمسش میکرد  گفت: پس اینجا بود.. میدونم که تو هنوزم دوسم داری..بهم بگو!!هنوزم چیزی از عشقت برای من هست.و تو چشمان خیس هیونسو نگاه کرد..

    هیونسو که تا آن لحظه سکوت کرده بود : تو تمام این مدت تو خیالم بهت فکر میکردم..سورا که لبخند رضایتی رو لبانش نقش میبست با شصتش اشکی که از چشمان هیونسو جاری میشد، پاک کردو گفت: ولی من همیشه بهت  فکر میکردم..تنها عشق من ( اوه مای گاد...)

    خودش هم نمیدانست که چرا این کار را میکند،اما دستانش  را با تردید دور سورا حلقه کردو او را در آغـ وش گرفت..(مگه قبلا باهات حرف نزده بودم؟؟..)

    -------------

    انگار از همان اول شاهد این صحنه بود....

    پلاستیک نودلایی که گرفته بود از دستش بر روی زمین افتاد و نگاشو به پایین در دوخت...از امروز که سورا را در آن کمپانی بزرگ دیده بود توقع همچین روبه رویی  مجدد را داشت! ،خوب میدانست که سورا و هیونسو زمانی عاشق هم بودن، و حالا بعد از مدت ها سرنوشتی که نصفه رها شده بود دوباره آنها را امروز بهم رساند...

     از همان راهی که آمده بود آرام آرام به سمت یکی از خیابان های سردو تاریکه حوالی انجا رفت...شاید بهترین راه این بود که آنجا نباشد و در این هوای سرد قدم بزند...غرق در همین افکار بود،و دیری نگذشت که خودش را بر روی پلی بزرگ دید...دستانشو بر روی لبه پل گذاشت...و به ماه که در پرده سیاه شب میدرخشید خیره شد...هر چه که بیشتر خیره میشد ستارگان زیادی برایش چشمک میزدن..به ستاره ای که نزدیک ماه بود نگاه کردو گفت: اوماه(مادر) حتما جات اون بالا خوبه! و نگاه ستاره پهلویش کردو گفت: ستاره ها بیشتر نزدیک تو(مادر) شدن تا ماه...برادر کاش زنده بودی،دلم برای اون بازیهای بچگونمون تنگ شده ...کاش هیچوقت تنها نبودم،هیچوقت!  کاش میشد مثل اونوقتا همگیمون تو روزای سرد،جلوی اون شومینه دور هم بشینیم ،و از گرماش لذت ببریم و به قصه های پدر گوش بدیم...و در حالی که با کلمه اخر چشمانش خیس میشد در شالگردنش فرو رفتو شروع به گریستن کرد... (وای اونی گیه نکناگه سویونی گیه کنه ملی هم گیش میگیره هااااااااا)

    همزمان نگاهشو به پایین پل دوخت و خودش و مادرشو به خاطر آورد. فکرش را نمیکرد که همچین اتفاقی سرنوشتش را به اینجا عوض کند...صدای آن شلیک ها،فرار پدرش ،صدای گرم و شیرین مادرش وصدای آن مردها که درست در جای او ایستاده بودن..و اخرین صدای برادرش که قبل از این که با او خدافظی کند گفت (-: سویونااااا خیلی دوست دارم) را به خاطر آورد...  (....   ...)

    -----------------------

    مدام خودکار شیکی که در دست داشتو بر روی برگه های مقابلش میکوبید...به در خیره شده چشمانش را ریز کردو گفت: اگه هان سوجین اونا رو میشناسه.. میشه یه راه دیگه پیدا کرد که با اون پسره قرارداد ببندم...و دوباره صحنه ای که سوجین به سمت اون دختر میرفتو به خاطر آورد...

    محکم خودشو به صندلی تکیه دادو یه چرخی زد(چرخ چرخ عباسی..) ..

    مقابل پنجره واستادو درشو باز کرد..اما با باز کردن درب پنجره باد سردی وزیده شد،که از سردیش جونگوو به لرزه در اومدو فورا درو بستو گفت: هو هووووو  هنوز وسطای پاییزه ها ولی انگاری زمستونه...و پرده هارا کنار زدو از آن پشت شیشه به ماه کامل اسمان چشم دوختو گفت: باید در مورد هان سوجین چیزای بیشتری بدونم،و در حالی که نیشخندی میزد گفت: بدکم نیستا،اون شب باعث شد تا من اجرای اون گروهو ببینم واون فکر به ذهنم رسید حالا هم میتونم توسطش دوباره با اون پسره روبه رو بشمو قراردادو ببندم .... و خنده ای بلند کرد(رو آب بخند ولی اینقدر هلولایی نخند،در ضمن امروز بگی نگی زیاد شاد میزنی حواسم بهت هستا!!!اِوا راستی کهکشونیا سلاماااا)

    همینطور که در حال خندیدن بود ...آقای پارک وارد اتاقش شد..جونگوو که با دیدن پدرش خنده از رو لباش برداشته میشد شوکه زده گفت: ابوجی(پدر) شما اینجا چی کار میکنین؟(بدبخت یه دیقه هم آسایش نداره تو خونه خودش هر دم این پارکی سبز میشه هویشششش)

    آقای پارک که همینطور با آی پد دستش ور میرفت اونو رو میز جونگوو گذاشتو گفت: خوب نگاه کن..میبینی رشد شرکت داره روز به روز بالاترمیره...جونگوو که سرشو میخاروند گفت: بعله در اون که شکی نیست...ببینم برای همین اومدین اینجا؟

    آقای پارک که چشاشو ریز میکرد نگاشو به جونگوو دوختو گفت: یاااا داشتی به چی میخندیدی؟(هیییییییاااا )

    جونگوو که چنگی لای موهاش میکشید گفت: هیچی همینجوری داشتم میخندیدم..یاد چیزی افتاده بودم!

    آقای پارک که چونشو میخاروند سرفه ای کوتاه کرد و در حالی که کراوتشو شل میکرد گفت : خیلی خب بیا پایین باهات کار دارم! جونگوو که نفس عمیقی میکشید لباشو از عصبانیت جمع کردو گفت: اتفاقی افتاده؟

    آقای پارک در عرض در همانطور که به آیپدش نگاه میکرد با دستش اشاره کردو گفت: نه چیزی نشده

    جونگوو که دستشو محکم رو کت آستین سه ربش میکشید نفسشو محکم بیرون دادو دنبال پدرش به راه افتاد..

    همینطور که از پله ها به پایین میامد وبا خودش حرف میزد رو پله سوم همینطور خشکش زد..آقای پارک همینطور که نگاه آیپدش میکرد اشاره به سوجین کردو همزمان گفت:آه یه مهمون داریم.(شوخی میکنی؟ یعنی گفتن این جمله اون بالا نمیشد؟؟)

    سوجین که با لبخندی ساختگی سلام میکرد

    جونگوو بادی به غب غب انداختو..گفت: آبوجی(پدر) این بود کاری که داشتین؟

    آقای پارک که همینطور به ص آیپدش چشم دوخته بود و میخندید بدون توجه به حرف جونگوو گفت: آه باید فروشمونو تو همه کشورا گسترش بدیم..برند ما که فعلا حرف اولو میزنه(میام اون آیپدتو میکوبم زمین تا نمودار توسعه صعودیت تبدیل به نزولی شه که وقتی باهات میحرفن با اون ور نری هویشششش.)

    جونگوو که کفرش در اومده بود نگاهی غضبناک به سوجین انداختو با اشاره بهش گفت که از اینجا بره...سوجین که منظور جونگوو رو نمیفهمید بلند گفت: چی؟؟؟

    آقای پارک که نگاشو به جونگوو میگرفت گفت: یاا فکر نکن چشام به اینه نمیفهمَما

    جونگوو که خودشو به اون در میزد...آقای پارک آی پدو رو مبل کناریش انداخت(چه عجب!) ودست به سینه نگاه جونگوو و سوجین  کردو خطاب به جونگوو گفت:از اونجایی که شماها نامزدین اکثر اوقات تنهایین...

    جونگوو با تعجب: اکثر اوقات؟ و با خنده ای مسخره ادامه داد: تا جایی که میبینم 24 ساعت ایشون تو کمپانی من تشریف دارن !(والا بنده خدا راست میگه)

    سوجین که حرف جونگوو رو تایید میکرد آقای پارک زیر چشی نگاه جونگوو کردو گفت: خونواده سوجین امروز عصر برای یه کاری به سفر رفتن...

    سوجین با تعجب: واقعا؟ کی؟ چرا به من هیچی نگفتن؟ (ای از خدا بیخبراااا)

    آقای پارک که صداشو صاف میکرد گفت: مثل این که یهویی پیش اومده...

    سوجین که گوشیشو بر میداشت گفت: الان بهشون میگم...مگه میشه بدون من برن سفر...

    و همزمان آقای پارک ادامه داد: سوجین برای این که تنها نباشه قرار شد پیش تو بمونه(بَ بَ بله؟)

    سوجینو جونگوو که با این حرف چشاشون گرد میشد...جونگوو بهت زده گفت: بوراگو؟(چی گفتین؟)

    سوجین: بوووووو(چی؟)

    جونگوو که حالا به سمت پدرش میومد گفت: فکر نکنم این خانوم تنها باشه! یعنی میخواین بگین احتیاج به مراقبت داره..و در حالی که به سوجین میخندید گفت: وووووو  واقعا پس بچست !

    سوجین که با این حرفش زورش اومده بود دندون قروچه ای کردو بلند گفت: تو چیزی گفتی؟؟

    آقای پارک که نگاه حرکات هر دوشون میکرد گفت: یااااا   شماها نامزدین باید باهم مهربونتر باشین...خب جونگوو حرفای منو که از خاطر نبریدی..

    جونگوو که با این حرف خنده اش محو میشد...نگاهی معنادار به پدرش انداختو هیچ نگفت..

    آقای پارک که خنده کشداری میزد گفت: خیل خب سوجین اگه چیزی لازم داشتی به خدمتکارای اینجا بگو...خب من دیگه میرم آخه امشب با همسرم قراره شام بریم بیرون..

    جونگوو با پوزخندی: باز خوبه تازگیا وقتتون باز شده تا با مادر برین بیرون..

    آقای پارک که چش غره ای به جونگوو میرفت بدون حرف دیگری از انجا رفت...

    -------------------

    کلاه کاپشنشو تا روی بینی اش پایین کشیده بود...دستاشو تو جیبش فرو بردو گفت: واقعا امشب سرده این کاپشنم زیاد گرما نداره...سپس دستاشو به هم مالوند وقتی به نزدیکی در پارکینگ رسید..با تردید درو به داخل فشار داد...

    سورا که سرشو رو دوش هیونسو گذاشته بود،با صدای خشن در چشمانش را باز کرد..تازه یادش آماد که خوابش برده بود..به چهره هیونسو در خواب چشم دوخت لبخندی کوتاه زد...و نگاهشو به سمت در گرفت..با دیدن او نیشخندی زدو گفت: پس کیم سویون قهرمان هم اینجا زندگی میکنه...

    سویون که نگاهشو ازش میگرفت بدون توجه به سمت اتاقک گوشه پارکینگ راه افتاد..سورا که به خودش کشو قوسی میداد از روی کاناپه بلند شدو از همانجا گفت: بابت شام کومائو(ممنون)...

    سویون هم  نگاشو به ظرف نودلای خورده شده ی روی میزگرفت

    سورا که به سمت سویون میومد گفت:ببینم بازم برای هیونسو دردسر درست میکنی و در حالی که دستشو به کمرش میزد گفت: جالبه هنوز بیرونت نکرده..(خیلی بوقی ..اونی ها به صف مگسکش به دست حملههههههههه)

    سویون که زورش آماده بود گوشه کاپشنشو در هم فشردو گفت: فکر کنم وقتش رسیده که دیگه بری

    سورا با پوزخندی : برم؟ کی به کی میگه؟!

    سویون که روشو بهش میچرخوند با چشمانی که ازش نفرت میبارید گفت:تو اگه اینقدر پایبند عشقت بودی...این سه سال تنهاش نمیذاشتی،خوب بلدی ادای آدمای تنهارو در بیاری.. بعیدم نیست آخه شخصیتت با شغلت یکیه ..بازیگری!خوب نقش بازی میکنی مثل همیشه!! باید تو جشنواره ها جایزه برای این نقشتو ببری خانوم جانگ سورا!

    سورا که پوزخند تلخی میزد کیفشو با عصبانیت برداشتو به طعنه گفت: کیم سویون به نظرت بودن تو در اینجا درسته ؟ هوم؟  و به سمت در رفتو گفت: بازم  همو میبینیم ، نمیخوام تو مانعی بین منو هیونسو باشی ...و آنجا را ترک کرد..

    -----------------

    جونگوو که بر روی مبل مقابل سوجین نشسته بود و همینطور بهش چشم دوخته بود سوجین نفسشو آروم بیرون دادو خودشو باد زدو گفت: هویشششششش یه ساعت بس نشسته همینجا عین صحنه بازجویی میمونه! و تا خواست بلند بشه ...جونگوو با عصبانیت: بشین!

    سوجین که دیگه صبرش تموم شده بود با ناله: یاااااا میشه بگی یه ساعته تموم اینجا نشستی واسه چی؟ و نمیزاری حتی بلند شم...خب من گرسنمه شام هیچی نخوردم!

    جونگوو که پاشو رو هم میذاشت گفت: این مورد مشکوکه خونوادت چه طور رفتن سفر و تو بی اطلاعی؟ سعی نکن سر من شیره بمالی ..

    سوجین که تو مبل فرو میرفت گفت: ببین چی میگه؟! من خودم روحم بیخبر بود تا از پدر جنابالی شنیدم...و تا خواست بلند بشه جونگوو بلندتر : هنوز حرفم تموم نشده

    سوجین بی توجه : ولی صبر من تموم شده...اینجا باید یه چیزی برای خوردن باشه...و به سمت اشپزخونه رفت و تا خواست در یخچالو باز کنه...جونگوو از دور: تو این خونه حق نداری به چیزی دست بزنی مثل اینکه یادت رفته که کی هستی؟

    سوجین با خنده: وای..اره میدونم من نامزدتم..خودشم هم ندانست که چرا این حرف را زد..جونگوو که از این حرفش بلند میشد و به سمت آشپزخانه میومد...پشت سر سوجین واستاد..سوجین که روشو بر میگردوند و کمی از بطری نوشابه رو سر میکشید با دیدن جونگوو ..سرفش گرفتو دستشو رو قلبش گذاشتو گفت: وای خدا مردم !!!

    جونگوو که دستشو کنار سر سوجین روی در یخچال میگذاشت تو چشای سوجین خیره شدو گفت: خوب به خاطر بسپر که اینجا خونه ی منه..و تو فقط همین امشبو میمونی..ولی فکری به سرت نزنه که بخوای تو این خونه فضولی کنی..چون خوب میدونی من از آدمایی که شر درست میکنن متنفرم!

    سوجین که اب دهنشو به زحمت قورت میداد من من کنان گفت: ب..ب..بله کارگردان

    جونگوو که خنده رضایتمندی میزد گفت: خوبه! سپس به سمت پله ها رفتو گفت: حق نداری پاتو تو طبقه اول بذاری ! امشبم رو همین مبل اینجا میخوابی..یادت باشه که تو این خونه دوربین هستش هر کاری ازت سر بزنه من میبینم پس حواست باشه! (بیخیــــــــــالااا)

    سوجین که ماستاشو کیسه کرده بود آهی کشیدو نوشابه رو محکم رو اپن گذاشتو با ترس نگاه اطراف کردو گفت: واییی این دیگه چه موجودیه که تو خونش هر جا دوربین گذاشته،بعد نگاه سقفو جاهای دیگه کردو پاورچین پاورچین به سمت مبل رفتو زیر لب با عصبانیت دستشو مشت کردو گفت: بلاخره میدونم که چه بلایی سرت بیارم...و در حالی که شکمش غر غر میکرد گفت: امشبو باید بی شام سیر کن..بعد ناگهان چشمانش گرد شدو دستشورو دهنش گذاشتو گفت: وای نکنه تو سرویس هم دوربین گذاشته باشه؟! آتوکه؟؟؟(چی کار کنم؟)..(وای وای خنده تو پنکه..بدبخت اونی ساده ی ما)

    جونگوو که در تاریکی به مانیتور مقابلش چشم دوخته بود و به چهره بهت زده و متعجب سوجین که به درو دیوارنگاه میکرد میخندید لای خنده هایش  گفت: ببین چه طوری نگاه اطراف میکنه! آه پارک جونگوو داری خوب پیش میری(نخیرم داری زیاده روی میکنی جونگوو خان..بیچاره اونی رو شکوندیاااا)

    ----------------------------

    صبح روز بعد>>>

    آقای مونگ که در عرض  یکی از اتاقای کلوپ ایستاده بود با ناراحتی خطاب به سویونو مینوو و کوین گفت: متاسفم بچه ها خیلی دوست داشتم که دوباره باهم کار کنیم ولی به خاطر بیماری همسرم مجبورم که از اینجا هم برم و برای مخارجش این کلوپو بفروشم...

    سویونو مینوو که وسایلاشونو داخل جعبه میذاشتن ..سویون با لبخندی: آه همش تقصیر ما بود..ما باعث شدیم تا این اتفاق بیفته..

    آقای مونگ که دستشو رو دوش سویون میذاشت گفت: نه دخترم! اینطور نیست..راستی چرا هیونسو نیومد؟ میخواستم برای اخرین بار ازش خدافظی کنم

    سویون که نگاه مینوو میکرد خطاب به آقای مونگ گفت: آه خب ...اون خودشو به خاطر این اتفاق مقصر میدونه و نتونست بیاد،هر چند این حقیقتی نبود که سویون به آقای مونگ میگفت! و از گفتن این دروغ پشیمان بود. مینوو که میدانست هیونسو صبح با سورا بیرون رفته است متوجه منظور سویون شدو برای تایید حرفش سرش را تکان داد...

     همزمان کوین که با ناباوری به درامزش نگاه میکرد گفت: آه کاش میشد اینجا پابرجا میبود و مثل هر شب اجرا میداشتیم..

    آقای مونگ که لبخندی میزد گفت: خب من امروز عصر از سئول میرم! میخوام قبل از رفتنم ناهار مهمونتون کنم..

    مینوو: نه نیازی نیستش بیشتر از این نمیخوایم که اذیتتون کنیم..

    آقای مونگ: یاااا این که اذیت شدن نمیخواد،به هر حال شماها چند ساله که برام کارمیکردین و به رشد این کلوپم کمک کردین..هرچند نتونستم اخر کاری پول خوبی بهتون بدم

    سویون که جعبه رو بلند میکرد گفت: این حرفو نزنین آقای مونگ شما همیشه به ما لطف داشتین! و در حالی که از در خارج میشد خطاب به مینوو و کوین گفت: خب من وسایلمو جمع کردم پایین منتظرتونم ،شماها هم زودتر اینارو بیارین!

    ----------

    جعبه رو به سختی در بغلش نگه داشته بود و با احتیاط از پله ها پایین میامد...به سمت راهرو ورودی کلوپ رفت، جعبه رو کمی در دستانش جابجا کردو زیر لب گفت: آه چقدی سنگینه.. و همینطور که جعبه رو حمل میکرد تا خواست از درب کلوپ خارج بشه  همزمان با چرخاندون جعبه ..شخصی که وارد کلوپ میشد جعبه به او برخورد کرد و بر روی زمین افتاد...سویون که چشاش گرد شده بود با ترس  خودشو فورا به سمت آن شخص خم کردو گفت: چیزیتون که نشد...و با دیدن چهره آن شخص همینطور ماتش برد...


    پایان قسمت14




    اینم از این قسمت نظرتون چیه؟
    اون شخص کیه؟
    آیا این قرارداد بسته خواهد شد...
    به نظرتون سورا واقعا هیونسو رو دوست داره


    بهترین سکانس این قسمت چی بود...
    برترین شخصیت این قسمت؟
    آیا ما موفق به کتلت کردن آقای پارک خواهیم شد


    منتظر نظرای قشنگتون هستم 
    راستی داستانای جدید کهکشان هم مطالعه کنید و در نظرسنجی های داستان ها هم شرکت کنید

    کوماووو از حمایتتون 
    در پناه حق باشید دوستان



    Online User