تبلیغات
کهکشان داستان های کره ای - Rain Come in My Heart - قسمت 16

کهکشان داستان های کره ای

  • نویسندگان

    ملیسا تعداد پست ها: 26
    تیمینی تعداد پست ها: 0
    فاطمه* تعداد پست ها: 6
    مهسا تعداد پست ها: 5
    نگار* تعداد پست ها: 4
    مینا تعداد پست ها: 1
  • برچسب ها

  • صفحات جانبی

  • نظرسنجی

  • امکانات وبلاگ

    <-BlogCustomHtml->
  • طراح قالب: NEGASH.IR

    ارائه کننده متفاوت ترین قالب ها برای سرویس های وبلاگدهی فارسی

  • نمایه من

    درباره من

    یادمان باشد

    وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم

    در برابرش مسئولیم...

    در برابر اشکهایش

    شکستن غرورش

    لحظه های شکستنش در تنهایی

    و لحظه های بی قراریش

    و اگر یادمان برود

    در جایی دیگر

    سرنوشت یادمان خواهد آورد

    و این بار ما خود فراموش خواهیم شد
    ///
    //
    Galaxy Story
    l
    مدیر کهکشان>>مـــلیسا

    صفحه اصلی وبلاگ من
  • قسمت16

     

    درراه رفتن به دفترش بود،کنجکاو بود که بداند آن فرد کیست که اینطور اصرار به دیدارش کرده است...

    کشویی شیشه ای اتومات برایش باز شدو در حالی که وارد انجا میشد با دیدن نیمرخ آن فرد..لبخندی زدو گفت: پس تو بودی که میخواستی منو ببینی؟!

    هیونسو که موهایش را از روی پیشا نیش کنار میزد بلند شدو روشو به جونگوو چرخوندو گفت: کمپانی بزرگی داری!

    جونگوو که به سمتش می آمد گفت: خوشالم که دوباره میبینمت..امیدوارم برای قبول پیشنهادم آمده باشی!

    هیونسو که پوزخندی میزد تو چشای جونگوو زول زدو گفت: من این همه راهو الکی پا نمیشم بیام اینجا کارگردان پارک...

    -----

    چند دیقه بعد>>

    جونگوو که روی مبل شیک مقابل هیونسو مینشست ...دستاشو به هم قفل کردو با لبخندی: چی شد که قبول کردی و اومدی اینجا؟

    هیونسو به سردی: مگه تو همینو نمیخواستی؟

    جونگوو که با این حرفش نیشخند کوتاهی میزد گفت: پس معلوم میشه راجب پیشنهادم خوب فکر کردی ..

    هیونسو که پاشو رو هم میذاشت گفت: اشتباه نکن اقای پارک من هنوز پیشنهادتو قبول نکردم فقط اومدم اینجا تا ببینم چی میخوای بگی..

    جونگوو: جالبه فکر میکردم اون دخترتمام حرفای اون روزمو به تو زده باشه!

    هیونسو: کدوم دختر؟؟...

    جونگوو که نفس عمیقی میکشید گفت: روزی که با گروهت اومدی اینجا اونم همراتون بود!

    هیونسو با پوزخندی: منظورت از اون دختر سویونه...

    جونگوو با این حرف یاد چیزی افتاد(جونگوو: ببینم تو اون گروه راک دیروزیو میشناختی؟؟؟

    سوجین با تعجب: چه طور؟

    جونگوو: به نظر میومد که از قبل میشناختیشون

    سوجین : خب آره..اتفاقی بهشون برخوردم..و سویون  هم خیلی بهم کمک کرد..

    جونگوو با تعجب: سویون؟ اون دیگه کیه؟؟)..درست بود این اسم راهم قبلا از هان سوجین شنیده بود..در حالی که با صدای هیونسو به خودش میامد با لبخندی برگه قرار دادو مقابل هیونسو کشید...هیونسو که به برگه چشم میدوخت..همزمان جونگوو گفت: قبلا هم بهت گفته بودم که میتونی رو ما حساب بکنی..و اینو بدون که این کمپانی با بقیه کمپانی ها فرق داره..

    هیونسو که به متن برگه نگاه میکرد با پوزخندی: آره ولی نمیشه هنوز قضاوت کرد..

    جونگوو که بلند میشد و به سمت پنجره عظیم اتاقش میرفت گفت: ما بهت 10 ملیون ون میدیم..البته به عنوان پیش قرارداد...( اوه اوه مای گاد..سلام بروبچ..)

    هیونسو که با شنیدن این مبلغ چشمانش گرد میشد..جونگوو نیم نگاهی به هیونسو انداخت  وگفت: فکر کنم متوجه شدی که این قرارداد خیلی خوب تنظیم شده

    هیونسو  که زیر چشی نگاه جونگوو میکرد گفت : به اندازه کافی پیچیده هستش..

    جونگوو که به سمت هیونسو بر میگشت تو چشاش زول زدو گفت:میدونی که با قبولی این قرارداد چه اینده درخشانی پیش رو خواهی داشت

    هیونسو که برگه رو روی میز میذاشت با لحنی تمسخر امیز ادامه داد: درسته..البته اگه همه ی اینایی که میگی فقط حرف نباشه...

    جونگوو که با این حرف هیونسو نیشخندی میزد گفت: تو هنوز منو نشناختی..

    هیونسو که چهرش عوض میشد به مبل تکیه دادو صاف تو چشای جونگوو نگاه کردو گفت: ولی منم برای قراردادم یه شرط دارم...

    جونگوو که همزمان روی مبل مینشست و منتظر حرفش بود..هیونسو با قاطعیت تمام: میخوام که منو گروهم آلبوم و تیتراژ سریالو بسازیم..فقط باهم!!

    جونگوو که با این حرف خندش گرفته بودگفت : میدونسم که اینو میگی  و با لحنی تمسخر آمیزادامه داد :  اونم گروه آماتورا؟

    هیونسو که از این حرف ابروهاش تو هم میرفت با عصبانیت گفت: چیه؟ فراموش کردی که  منم یکی از اون آماتورام.، ما مثل یک خانواده ایم  و قرار نیست که جدا از هم کاریو شروع بکنیم،ما همیشه باهمیم و هیچوقت همو تنها نمیذاریم...پس میخوام ما سه نفر با هم این کارو شروع کنیم.. و بعد از مکثی ادامه داد: فکر کنم بتونی خوب  معنی وفاداریو درک کنی !

    جونگوو که به مبل تکیه میداد با همان لحن ادامه داد : 3 نفر یا 4 نفر؟ هوم؟ تا جایی که میدونم گروهت با خودت 4 نفر میشن... همونطور که گفتی،شماها یک خانواده این و همیشه باهمین و هیچوقت همو در هیچ زمان تنها نمیذارین...پس چرا یکی از عضوای خانوادتون توی این شرطت نیست؟

    و  ادامه داد: این حرفای تو رو هم اون دختر قبلا زده بود..

    هیونسو که با حرفهای جونگوو غضبناک تو چشمانش  نگاه میکرد گفت: فکر کنم من این شرطو گذاشتم، نه تو که خواسته باشی توی شرطم قانون وضع کنی

    جونگووبا لبخندی تصنع : باشه..حق باتویه .. و در حالی که چشمانش را ریز میکرد گفت: ولی اگه نتونستن کارشونو خوب پیش ببرن اونوقت من مجبور میشم، از شرطت صرف نظر کنم! و نفرات دیگه ای رو جاشون بیارم...

    هیونسو با عصبانیت در حالی که صداشو بلند میکرد گفت: مگه عروسک خیمه شبازیت هستیم تا هرکار دوست داشتی انجام بدی،اینو بدون که من تنهایی کار نمیکنم و اگه خواسته باشم قراردادیو ببندم به همراه گروهم انجامش میدم...و با پوزخندی:..گفته بودم که از ادعاهای الکی خوشم نمیاد! و بلند شدو گفت: بهتره فراموشش کنی کارگردان پارک چون من با تو هیچ قراردادیو نمیبندم..

    جونگوو با این حرفش که خنده ای میکرد گفت:باشه طبق درخواستت عمل میکنم ...و جلوش واستادو گفت: نظرت چیه؟

    هیونسو که قیافه حق به جانبی به خودش میگرفت..جونگوو دستاشو در جیبش فرو بردو گفت: اِستدیوی اینجارو در اختیارت میذارم تا تو و گروهت باهم روی تیتراژ و البوم کار کنید...و سپس برگه قراردادو جلوی صورت هیونسو گرفتو گفت: خب چی کار میکنی؟

    هیونسو که آنطور خواسته بود عملی میشد با تردید برگه رو از دست جونگوو گرفتو به محل امضایش چشم دوخت....

     

     هر سه نفرشون باهم مشغول اجرا در گوشه ای از خیابان بودند...نفراتی که اطرافشون جمع شده بودند یکی پس از دیگیری انجارا ترک میکردند،کوین که دست از درامزش برمیداشت مینوو و سویون هم پشت سرش دست از نواختن کشیدنو ..کوین که دستاشو به هم میمالوند با ناله: من دیگه نمیتونم ادامه بدم..

    سویون که نفس عمیقی میکشید گفت: حق با کوینه...از صبح همینطور مشغول بودیم ولی چیزی به اون صورت گیرمون نیومد..

    مینوو: نمیدونم این هیونسو عصری کجا رفتش هوم؟ تو میدونی؟

    سویون: لابد با سورا هستش...ودر حالی که خم میشدو گیتارو در کیفش قرار میداد گفت: نمیدونم با تمام این سورا واسش چی کار کرد ،فقط پشتشو بهش کردو رفت و حالا هم بعد مدت ها برگشته ولی هیونسو به راحتی بخشیدش..

    مینوو که نفس عمیقی میکشید گفت: منم از اون روز به همین فکر میکردم...راستی هیونسو نمیخواد پیشنهاد اون یارو رو قبول کنه؟

    سویون که تو چشای مینوو نگاه میکرد دوشاشو بالا انداختو گفت: نمیدونم ...امیدوارم که قبول بکنه.....  و سپس نگاهی به قیافه آشفته کوین انداختو سرشو تکون دادو گفت: حداقل فقط واسه کوین  هم که شده انجامش بده!

    مینوو که دستاشو در جیبش فرو میبرد با آهی گفت: ولی اگه عملی بشه ما باید دنبال یه کار جدید باشیم...

    در این بین کوین که با نا امیدی تمام کولشو رو دوشش مینداخت گفت: بچه ها من دیگه میرم،به نظرم این اجراهای خیابونی فایده ای نداره .. و از هر دوشون خداحافظی کردو به جلو قدم گذاشت...چند قدمی بیشتر نرفته بود که هیونسو را دید...هیونسو که به جلوی کوین میرسید لبخندی زدو دستشو رو دوشش گذاشتو نگاشو به مینوو و سویون گرفت...مینوو با تعجب: یااااااااا  معلومه کجایی؟ باید الان بیای ؟ هایشششششششش

    هیونسو که لبخندی موفقیت آمیز میزد خطاب به همشون گفت: فکر کنم مشکل کوینو حل کردم

    کوین که چشاش گرد میشد نگاه همشون کردو سویون من من کنان: میخوای بگی که اون پیشنهادو قبول کردی؟

    هیونسو: درسته...مینوو با خوشالی: اه تبریک میگم...

    هیونسو: البته با یه شرط !

    کوین که چهرش عین علامت سوال میشد گفت: منظورت چیه داداش؟

    هیونسو که یه دستشو به کمرش میزد گفت: تنها این قرارداد برای من بسته نشد بلکه برای گروهمون بسته شد

    مینوو و کوین که دهنشون نیمه باز مونده بود...مینوو چند پلکی زدو گفت: بوراگو؟(چی گفتی؟)

    سویون که با این حرف هیونسو همینطور ماتش برده بود....کوین سرشو خاروندو گفت: یعنی ..هر چهارتامون میخوایم با اون کمپانی کار بکنیم؟ و با لبخندی رضایتمندانه: یعنی از این به بعد میشیم یه گروه راک که سر زبونا باشه...

    هیونسو که لبخندی در جواب حرف کوین میزد گفت: درسته پسر...اون به عنوان پیش قرارداد میخواد بهم 10 میلیون ون بده... با این حرف که هر سه نفرشون چشاشون گرد میشد ..مینوو بریده بریده: شوخی میکنی!

    کوین که ذوق کرده بود خنده کشداری زدو گفت: خب قراره کی همگیمون مشغول کار بشیم؟.

    با این حرف که لبخند از روی لبان هیونسو برداشته میشد...نگاشو از زمین به چشای سویون دوختو بعد از چند لحظه گفت: قراره فقط سه نفرمون با کمپانی اونا کار بکنیم...

    سویون که متوجه منظور هیونسو شده بود خودشو با  بستن زیپ کیفش مشغول کرد...مینوو که نگاه هیونسو رو دنبال میکرد گفت: بووو؟(چی؟) منظورت از سه نفر یعنی چی؟

    سویون که لبخند کمرنگی میزد ...چهره به ظاهر شادمانی گرفتو گیتارو بر روی دوشش انداختوگفت: این واقعا عالیه که شماها میخواین باهم اونجا کار بکنین..شما سه نفر واقعا موسیقی دانای فوق العاده ای هستین...(ای هیونسو بوق..ایششش)

    و تا خواست از اونجا بره مینوو فورا دست سویونو گرفتو خطاب به هیونسو گفت:اگه منظورت اینه که سویون نباشه...پس منم نیستم..(اوه مای گاد)

    هیونسو که با این حرف پوزخند تلخی میزد...سویون دستشو از تو دست مینوو کشیدو ناباورانه گفت: مینوو

    کوین که سرشو پایین انداخته بود گفت: ولی داداش تو گفتی که این قرارداد تنها برای تو نبوده بلکه واسه هممون بوده..مگه شعار همیشت این نبود که ما در همه زمان  باهمیم  و هیچ وقت همو تنها نمیذاریم...پس چرا الان همچین تصمیمیو گرفتی...

    هیونسو که در جواب حرفای مینوو و کوین چنگی محکم لای موهایش میکشید نگاهی خشمگینانه به سویون انداخت...سویون که نمیخواست مانعی برای قبول نکردن مینوو و کوین باشد...گفت: نه بچه ها..هیونسو راجب این موضوع خوب فکرکرده...اون هیچ وقت الکی تصمیمی نمیگیره..پس این حرفارو نزنین...هیونسو که چشاشو ریز میکرد نیشخندی به کوین زدو گفت: من این کارو فقط برای تو کردم تا بتونیم هرینه های پدرتو جور کنیم..(چینجاااااااااا(واقعا)؟؟؟...فقط دیگه ای در کار نبوده؟)

    کوین که در چشمان هیونسو خیره میشد گفت:کاریو که بخوای برای حل مشکل من انجام بدی و به خاطرش سویونو تنها بذاریم پس بهتره اصلا انجامش ندیم...من قبلا هم گفته بودم که از همتون انتظاری ندارم ولی نمیخوام همدیگه رو تنها بذاریم...هیونسو که نفسشو از حرص بیرون میداد ...مینوو گفت:علت این که نمیخوای سویون باشه چیه؟

    هیونسو که انگار جوابی برای گفتن نداشت..کوین گفت: داداش ممنونم بابت این که به فکرمی ولی اگه خواسته باشی اینطور پیش بری بهتره تنها کار بکنی با اونا..اینطوری هم بهتره...

    سویون که تحمل شنیدن این حرفا رو نداشت و پیشبینی دعوایی را میکرد بلند داد زد : بچه ها بس کنید..خواهش میکنم!  و با بغضی: لطفا به خاطر من اینو از دست ندین.... وپس از لحظه ای به پارک آن سمت خیابان رفت..

    مینوو که پوزخند تلخی میزد خطاب به هیونسو گفت: فکر میکردم عاقلانه تصمیم بگیری..منم با کوین موافقم...

    هیونسو که کفرش زده بود بالا با عصبانیت: اون چی داره؟ چی داره که اینقدر ازش دفاع میکنین و طرفشین ؟؟؟ جز این که فقط کارا رو سختر میکنه!!(هوییییی .با یه حرف دیگه اتکو روت خالی میکنم حالیته؟ ابجی فهیمه آماده باش!.)

    کوین که سرشو به نشانه تاسف تکان میداد گفت: اون ممکنه به ظاهر چیزی نداشته باشه ولی همه چی داره...سویون همیشه به فکر مایه و یادم نمیاد حتی یه بارم تنهامون گذاشته باشه..

    هیونسو با نیشخندی: واقعا مسخرست...

    مینوو با خنده ای تمسخر امیز: تا حالا چند بار کارا رو سخت کرده...جز این که تو همه سختی ها بهت کمک کرده،اونوقت اسمشو میذاری زحمت... و در حالی که با هیونسو چش تو چش میشد گفت: حالا بذار من بپرسم سورا چی؟ اون چی داره؟ ها؟ اون چی که تو رو تنها گذاشت و حتی در سخترین شرایط کمکت نکرد...واقعا برات متاسفم...ووسایلشو برداشت...راهشو به طرف پارک گرفت..

    هیونسو که خونش به جوش اومده بود داد بلندی کشیدو گفت: یااااااااااااااا  کانگ مینوووووو...تو...

    کوین هم با گفتن : (موفق باشی داداش)...پشت سر مینوو رفت...

    هیونسو که حالا تنها مانده بود پاشو محکم به دیوار کناری کوبیدو زیر لب گفت: لعنــ  تی منو باش که به خاطر اینا همچین شرطیو گذاشتم آیششششش

    در این بین زنگ گوشیش به صدا در اومدو در حالی که نفسشو محکم بیرون میداد با دیدن اسم سورا رو دکمه کال زد..(بر خرمگس معرکه لعنت باد..)

     

    سورا که در ارایشگاه بزرگی نشسته بود و دو نفر در حال بستن موها و طراحی ناخن هایش بودند ...با خوش حالی گفت: شنیدم قراردادو با پارک جونگوو بستی(خبرا زود پخش میشه...)

    هیونسو که  مشغول راه رفتن میشد به سردی: درست شنیدی...

    سورا: تبریک میگم..خب برای امشب وقت داری؟..

    هیونسو با لبخندی: تو که گفتی وقتت خیلی پره!(همین...)

    سورا : درسته ولی من برنامه های امشبمو لغو کردم...میخوام مثل قبلنا تو اون رستوران همو ببینیم..(واقعا که متاسفم ..دیگه اتکای کهکشانم نمیتونه کاری بکنه باید از یه فن دیگه استفاده کنیم...دوستان پیشنهادتون چی بید؟)

    ------------------------

    همینطور بی هدف در حال دویدن بود...مینوو که  پشت سرش  مدام او رو صدا میزد..سویون بدون توقف  همینطور به جلو میرفت تا این که به قسمت وسایل بازی پارک رسیدو دستشو بر روی قلبش گذاشت،نفس هایش شدت گرفته بود و سرفه میکرد..مینوو که به سویون میرسید دستشو کشیدو با عصبانیت گفت : یااا تو چت شده؟ چرا هر چی صدات میزنم ... و با دیدن چهره سویون صداشو آروم تر کردو گفت:چرا هر چی صدات زدم واینستادی؟

    سویون که اب دهنشو به سختی قورت میداد گفت: چرا دنبالم اومدی؟...مینوو خواهش میکنم اینقدر نگران نباش..باید خوشال باشیم که میتونیم هزینه های بیمارستان و عمل پدر کوینوبپردازیم..

    مینوو که تو چشای سویون زول میزد گفت: میتونیم؟ یا هیونسو میتونه؟

    سویون که زبانش بند اومده بود مینوو گفت:این تو بودی که از هیونسو خواستی پس تو هم باید با ما باشی چون تو هم یکی از اعضای این گروهی...هرچند نمیتونم سر از کار هیونسو در بیارم ولی اینبارم نمیتونم بیتوجهی هاشو تحمل کنم...

    سویون: خواهش میکنم با کوین به حرف هیونسو گوش بدین..این یه فرصت بزرگه،..چرا به خاطر من میخواین از دستش بدین...

    مینوو : چون تو یکی از ماهایی و نمیتونیم تنهات بذاریم...

    چند دیقه بعد>>>

    مینوو که پاشو روی هم میذاشت به بچه هایی که مشغول بازی های کودکانه بودن چشم دوخت..سویون که نگاشو دنبال میکرد گفت: به چی فکر میکنی؟؟؟

    مینوو که سرشو پایین مینداخت گفت: به خواهرم...درست منو اونم با هم همیشه در حال بازی بودیم ولی بعدش اون بیماری لعنتی باعث مرگش شد...سپس چنگی محکم لای موهاش کشید...

    سویون که دستشو بر روی دست مینوو میگذاشت لبخندی زدو مینوو تو چشاش خیره شدو گفت: قبلاهم بهت گفته بودم که تو مثل خواهرم هستی..خواهری که با رفتنش تنها شدم...پس لطفا به حرفام گوش کن! و این حقو بهم بده که جلوی هیونسو واستم،آره این فرصت بزرگیه ولی بدون تو اصلا امکان نداره...(شدیدا اوه مای گاد)

    -----------------------

    میکرفنو برداشته بود و در حال خواندن یکی از آهنگای مورد علاقش بود...چشماشو بسته بود و همینطور میخوند که در بین صداش گرفتو ..در حالی که سعی به صاف کردنش داشت...میکرفنو پایین گرفتو با آهی گفت: هایشششش از بس سر صحنه سرشون داد زدم ببین چه بلایی سر صدام اومده..(بدبختا از دستت چه میکشن)

     سپس  سرفه کوتاهی کردو با لبخندی گفت: آه پسر دیگه خیالم برای البوم سریال راحت شد...سپس خودشو رو مبل انداختو گفت: امیدوارم دیگه مشکلی سر راه نباشه...و با اعتماد به نفسی: هرچند اگه باشه با یه حرکت حلش میکنم (همین مشکلو با چند حرکت حل کردی ؟خدایی راستشو بوگو جونگوو؟ خدا این اعتماد به سقفتو بخیر کنه...)

    سپس چشاشو ریز کردو گفت: بقیه میخوان تا کارا خوب پیش نره...شک ندارم که اون درخواستایی که رد شده بود ..سورا پشت قضیش بوده..سپس دستشو مشت کردو گفت: ولی دیگه از این به بعد همچین چیزی اتفاق نمیفته! سپس صداشو صاف کردو دوباره موزیکو از اول گذاشتو مشغول خواندن شد(یعنی من به وجود خوانندگانی مانند تو افتخار میکنم...) تازه داشت حس خواندن میگرفت که یکی از افرادش وارد اتاق شدو گفت : قربان پدرتون پشت خطن

    جونگوو که نفسشو بیرون میداد موزیکو قطع کردو گوشیو گرفتو گفت: یه ابوجی(بله پدر)

    آقای پارک: ببینم مث این که فراموش کردی امشب کجا بیای.؟ها؟؟.

    جونگوو که سرشو میخاروند و تازه یادش امده بود با خنده ای : آه متاسفم پدر به خاطر کارای شرکت واقعا فراموش کرده بودم! شما که خوب میدونید سرم چقدر شلوغه و حتی یه وقت آزادم ندارم

    آقای پارک: آره کاملا میدونم که تو چقدر سرت شلوغه... و با صدای بلندی:.این قدر شلوغه که  الان عوض این که بیای اینجا داری واسه خودت آواز میخونی؟

    جونگوو که چشاش گشاد میشد: بو؟؟(چی؟) من؟

    آقای پارک که چشاشو ریز میکرد گفت : پس لابد من!

     جونگوو من من کنان: اشتباه فهمیدین داشتم یکی از کنسرتارو تماشا میکردم...

    آقای پارک: پدرتو مسخره داری؟ یاااااااااا کاملا معلومه که وقت آزاد زیاد داری!( نه به اندازه تو..)

    جونگوو که همینطور سکوت کرده بود تا خواست چیزی بگه آقای پارک: یااااا تا نیم ساعت دیگه اینجایی! حالیته؟(این حالیته رو چرا کپی برداری کردی ؟ ها؟)

    جونگوو که دندون قروچه ای میکرد ..صداشو صاف کردو گفت: بله پدر خودمو زود میرسونم..و تا خواست قطع بکنه آقای پارک  از پشت خط گفت: یادم رفت بگم..

    جونگوو: چیو؟

    آقای پارک بعد از کمی مکث: این که بهتره اصلا آواز نخونی...چون صدات رو مخ آدم میره..خیلی خب من دیگه قطع میکنم، زود بیای..

    جونگوو که حرصش گرفته بود گوشیو رو مبل انداختو دستاشو به کمرش زدو با عصبانیت: ببین گیر چه آدمایی کردیم...سپس انگشتشو به سمت گوشیش گرفتو گفت: که صدای من خرابه؟واقعا که همینو کم داشتم..(پارکی چرا میزنی تو ذوق پسرت؟ این چه حرکتیه؟..خودم همچین ذوقتو کور کنم تا حالت جا بیاد..جونگوو اصلا غصه نخور)

    سپس روشو چرخوندو با داد: وقتی میبینی کار دارم ،هر کی که  زنگ میزنه باید جواب بدی ؟ ها؟

    -: ق..قربان خب ایشون پدرتون بودن..(هی..)

    جونگوو که اینبار موهاشو به هم میریخت  دادی سرش کشیدو با آهی روشو برگردوندو گفت: ماشینو آماده کن،میریم خونه پدرم!  و از پله ها به بالا رفت...

    -----------------------------------


     ادامه قسمت16

     

     

     

     



    Online User