تبلیغات
کهکشان داستان های کره ای - Rain Come in My Heart -ادامه قسمت 23و24

کهکشان داستان های کره ای

  • نویسندگان

    ملیسا تعداد پست ها: 26
    تیمینی تعداد پست ها: 0
    فاطمه* تعداد پست ها: 6
    مهسا تعداد پست ها: 5
    نگار* تعداد پست ها: 4
    مینا تعداد پست ها: 1
  • برچسب ها

  • صفحات جانبی

  • نظرسنجی

  • امکانات وبلاگ

    <-BlogCustomHtml->
  • طراح قالب: NEGASH.IR

    ارائه کننده متفاوت ترین قالب ها برای سرویس های وبلاگدهی فارسی

  • نمایه من

    درباره من

    یادمان باشد

    وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم

    در برابرش مسئولیم...

    در برابر اشکهایش

    شکستن غرورش

    لحظه های شکستنش در تنهایی

    و لحظه های بی قراریش

    و اگر یادمان برود

    در جایی دیگر

    سرنوشت یادمان خواهد آورد

    و این بار ما خود فراموش خواهیم شد
    ///
    //
    Galaxy Story
    l
    مدیر کهکشان>>مـــلیسا

    صفحه اصلی وبلاگ من
  • ادامه قسمت 23و 24

    سویون که پلاستیکای مشکی رنگ اشغالو در سطل بزرگ آشغالی ان سمت کوچه می انداخت  تا برگشت کوینو مینوو رو به همراه هیونسو دید...مینوو و کوین که با عصبانیت نگاه سویون می کردند کوین با عصبانیت: یاااااااا هیچ معلومه کجایی چرا گوشیتو جواب نمیدی؟

    سویون که عصبانیت آنها به جز هیونسو که در کمال خونسردی در حال پیام دادن با گوشیش بود...لبخند کمرنگی زدو گفت: آه خب راستش گوشیم خراب شده بود آخه بین راه از دستم افتاد...

    مینوو: خب این به کنار پس بگو چرا استدیو نیومدی؟

    سویون:من نیومدم..اتفاقا من صب زود اونجا بودم شماها دیر اومدین..

    کوینو مینوو که صداشونو صاف میکردن کوین ادامه  داد :خب اینم به کنار پس بگو چرا خبری چیزی بهمون ندادی؟ نگفتی نگرات میشیم؟

    سویون که سرشو پایین مینداخت گفت: متاسفم اینقدر سرم شلوغ بود که یادم رفت..

    هیونسو که زیر چشی نگاه سویون می کرد گفت: سرت شلوغ بوده/ اونوقت برای چی؟

    سویون که میخواست جلوی سوال هایی که هر لحظه بیشتر می شد را بگیرد از انها خواست تا با او به پارکینگ بیایند

    ...کوینو مینوو که وارد آنجا میشدند با دیدن مبلمان انجا دهنشون بازموندو مینوو گفت: اوه پسر اینجا رو ببین چه تغییری کرده!

    همه مبلمان انجا از روز اولی که باهم انجارا مرتب کرده بودند تغییر کرده و حتی یک قفسه کهنه با یک میز بهانجا ضاف شده بود..

    هیونسو که با شنیدن اسم تغییر کردن اونجا چشاش گرد میشد فورا از .وسط کوینو مینوو وارد اونجا شدو گفت: وسایلم...به اونا که دست نزدی..

    سویون : نگران نباش اگه ادم از جونش سیر بشه دست به وسایلای تو نمیزنه..همشون همونجای قبلین...

    هیونسو که صداشو صاف میکرد برای مطمئن شدن این حرف به سمت وسایلاش رفت...

    کوین که بر روی کاناپه که حالا از نزدیکی در  فاصله گرفته بود و در گوشه ای دیگرقرار داشت  می نشست گفت: یاااا پس برای همین سرت شلوغ بوده؟

    مینوو که با نگرانی نگاه سویون می نداخت عصبانی شدو گفت: سویوناااا هیچ معلومه چی کار کردی؟ جابجایی اینا مرتب کردنشون و تمیز کردنشون ..اونم تنهایی، و بدون این که کسی کمکت کنه کار درستیه!!

    سویون که لبخندش محو میشد گفت: آه فقط میخواستم اینجا یکم تغییر کنه و از شلوغی در بیاد..

    مینوو که دست سویونو میگرفت اشاره به هیونسو کردو گفت: کسی که اینجارو کثیف و نامرتب میکنه باید دست به این کارا بزنه نه تو!..(دمت ولرم داش مینوو ..الحق که آقایی)

    سپس در حالی که تو چشاش نگاه میکرد گفت: خودت خوب میدونی که اینکارا برای بیماریت خطرناکه مخصوصا گردو غباری که تو هواش به وجود بیاد...سویون که دست مینوو رو ول میکرد گفت: نگران من نباش..من خوبم..شماها دارین سخت از صب تا شب تو کمپانی کار می کنین و اگه بخوام از شماها کمک بگیرم اونم وقتی که از صبح مشغول کارین به نظرم ناعادلانست...

    مینوو: کار میکنیم؟ ببینم مثل اینکه تو هم یکی از ماهایی که داری اونجا کار میکنی...

    به مینوو حق میداد که اینطور بلند حرف زند چون او  که نمیدانست سویون دیگر قرار نیست با آنها روی کارهای موسیقی سریال کار کند ،و نمی داند که سویون چه تمیمی گرفته است

    هیونسو که در گوشه ای در حال باز کردن بند کفشاش بود و به حرف های انها گوش میکرد نیم نگاهی به سویون انداخت ،آن دختراز بچگی هم همینکارهارا انجام میداد...انگار این پارکینگ سردو ترسناک به لطف سویون رنگ دیگری گرفته بود....کوین که مرتب در حال بو کشیدن بود گفت: بینم بوی غذا از اینجا میاد  یا از بیرونه....و دستشو رو شکمش کشید(فکر میکردم همیشه مینوو شکمویه ..ولی مث این که به تو هم سرایت کرده..)

    سویون با لبخندی در حالی که نگاه همشون میکرد گفت: دیگه این حرفارو کنار بذارید...چون فقط شام از دن میوفته!

    مینوو که همینجور با عصبانیت نگاه سویون می کرد دستشو رو صورتش کشیدو گفتک خوبه همین الان گفتم این همه کار برات خوب نیست..ولی انگار هیچوقت تو گوشات نمیره که نمیره...(مینوو تو همسر خوبی می شی در اینده خدا حفظت کنه..)

    کوین که کاپشنشو از تنش در می آورد بلند شدو گفت:من که حسابی گرسنمه از ظهر هیچی نخوردم....حالا چی خریدی؟

    سویون: نخریدم..

    کوین با خوشالی : واووو پس یه شام خونگی داریم امشب...

    هیونسو که غارو غور شکمش به صدا در اومده بود صداشو صاف کردو گفت: پس چرا معطلین هر چی که باشه منم گرسنمه..

    سویون که با خوشالی دست مینوو رو میگرفت گفت: تو نمیمونی؟؟

    چند دقیقه بعد>>>

    دور آن میز قدیمی که تازه عضوی از وسایل آنجا شده بود نشسته بودند..کوین که قاشق آخری سوپ را میخورد گفت: هوممممم واقعا خوشمزه بود..مخصوصا تو این هوای سرد خیلی چسبید..

    هیونسو که از همان لحظه خوردن هر از گاهی نگاه سویون میکرد..برای اینکه خواسته باشد حرفی زند که متفاوت باشد گفت: اصلانم اینطور نیست..به نظرم این سوپ اونقدرا هم خوشمزه نیست...حداقل یه چیز بهتر درست میکردی..(بیشین بینیم عامو بیتربیت.. این عوض تشکرته..)

    مینوو که پوزخندی میزد گفت: که تو دوست نداشتی اگه دوست نداشتی پس چرا دو باره که داری میخوری از این سوپ....

    هیونسو که به چهره های هر سه آنها که درست عین علامت سوال شده بود نگاه میکرد سرشو خاروندو گفت: خب ادمی که گرسنه باشه هرچیزیو میخوره دیگه ...

    سویون که خندش گرفته بود از این حرف گفت: خب آقایی که اینقدر گرسنه ای هنوزم میخوای؟

    مینوو که قاشقی از ان سوپ میخورد گفت: این همون سوپیه که مادر هیونسو درست میکرد..واقعا طعم این سوپ مثل اونه...درست نمیگم؟

    سویون که سرشو پایین مینداخت گفت: آه نه اونطراهم نشده سوپای خانوم لی از این بهتر بود

    هیونسو که با این حرف مینوو لحظه ای در فکر میرفت..نگاهشو به چشمان سویون گرفت..سویون که لبخند ملیحی به او میزد بشقاب هیونسو را باری دیگر پر از سوپ کردو به سمتش گرفتو گفت: مادرت هر وقت که تو مریض بودی سوپ استخون درست میکرد بهتره بیشتر بخوری تا دستت  هر چه زودتر خوب بشه ....(بیخود بیخود...زیادشم هستش..نمیخواد بهش محبت کنی.... خیلی بوقی هیونسو...)

    _______________

    مدت ها گذشت و سویون به بهانه های متعددی با آن ها به کمپانی نمیرفت و با این وجود و داشتن آن بیماری که با سرد شدن هوا سخترهم می شد همینطور به تصمیمی که گرفته بود ایمان داشتو جلو میرفت با این که مینوو از او خواسته بود که به خاطر بیماریش کمی استراحت کند،اما استراحتی در کار نبود و سویون طبق خواسته ی آقای مونگ به آن کا.فه معروف عصر ها میرفت...ولی او بلاخره باید موضوع اصلی نیامدنش را به آنها میگفت میدانست که اگر مینوو بفهمد که به او دروغ گفته است چقدر ناراحت خواهد شد...خیالش از این راحت بود که تا این مدت سوجین رفتنش از کمپانی را به آنها نگفته است اما برایش سوال بود که چرا پارک جونگوو چیزی به اعضای گروهش در مورد اخراج او نگفته بود؟و حدس بر این داشت که حتما سوجین این را از او خواسته است چون او نامزد پارک جونگوو بود..

    جونگوو که در این چند مدت  به خاطربرخی از مشکلات صحنه های فیلمبرداری و شایعاتی که خبرنگار های بیکار برای او و سورا ساخته بودند آشفته و خشمگین بود ...انگار کارهایش طبق خواسته اش پیش نمیرفت ..می ترسید که همین خبرها برای او و کمپانیش خطر ساز باشد و جلوی تولید سریالش را نیزباری دیگر همین شایعات دروغ بگیرد.سوجین که در این روزها کمتر جونگوو را میدید و به درخواست خود جونگوو هم کم به کمپانی میرفت ...نگرانی زیادی به او دست داده بود تا مبادا با توجه به حرف هایی که یونهو زده بود پدرش بویی از نقشه آنها ببرد..

    G.stars بدون تنها عضو دخترش (سویون)دراین مدت کار خود را بر روی یکی از تک اهنگ های های سریال  به پایان رسانده بود و این تک آهنگ مورد توجه همه کمپانی واقع شده بود اما تنها کسی که با موفقیت  این موسیقی مخالف داشت فقطو فقط پارک جونگوو بود...

    در حالی که لبخند رضایتمندانه هر سه آنها(هیونسو،مینوو و کوین) در  استدیو به چشم میخورد سورا با خوش حالی به همراه دسته گلی وارد انجا شد....هیونسو که دست از نواختن میکشید با دیدن او لبخند فریبنده ای زدو گفت: خیلی وقت میشه که  ندیده بودمت عزیزم...

    سورا که در کنار آنها مینشست و دسته گلو به هیونسو میداد گفت: تبریک میگم ..همه تعریفشو میکردن میدونستم که تو همیشه بهترینی...

    مینوو و کوین که از این حرف سورا لبخند از رو لبانشان میرفت...کوین گفت: اگه این ضبط با موفقیت انجام شده نتیجه تلاش هممون بوده...

    سورا با خنده ای : جدا؟ ولی همیشه بهترین نفر در بین شما هیونسویه و به خاطره اونه که موفق شدین..و لبخندی دیگر به هیونسو زدو گفت: منو ببخش که نتونستم بیام پیشت(هوع همون بهتر که نیومدی...و نبودی)

    هیونسو که گیتارو کنار میگذاشت گفت: برای موفقیت امروز، امشب میخوام شام دعوتتون کنم...

    مینوو که پوزخندی میزد گفت: اونم تو...(همین...پسره خسیس)

    هیونسو که نگاه سردی به او می انداخت گفت : اگه دوست داری تو میتونی دعوت کنی!

    مینوو که پوزخندی میزد...کوین گوشیشو برداشتو گفت: بهتره سویونم از این موفقیت با خبر کنم...و بگم شام دعوت هیونسوییم...

    سورا که باحرفش جلوی زنگ کوین را میگرفت گفت: سویون...چچچ در واقعا فکر کنم اون تو این موفقیت هیچ نقشی نداشته...جز شماها چون به خاطر بیماریش حتی نیومد کمکتون...اون فقط با بهانه های الکیش شمارو سرکار میذاره(اونی ولم کن برم آتیشش بزنم دختره نفــ ـهم..)

    مینوو که زورش آمده بود برگشت تا هر چه که میخواهد به سورا بگوید که کوین دستشو گرفتو خطاب به سورا گفت: سویون عضوی از ماست و از اولی که اینجا بود تو همه کارای ضبط بهمون کمک میکرد ..شاید تو ندیدی که الکی حرفشو میزنی اون اگه مریض  باشه ولی همیشه وظایفشو به درستی انجام میده...در واقع اگه اون نبود ما موفق نمی شدیم...

    هیونسو که با دادش حرف کوین را قطع میکرد گفت: بسه دیگه صداتو بیار پایین نمیخوام این موفقیت به خاطر حرفای الکیتون خراب کنید(نه مث این که تو ادم بشو نیسیا...طلبکارم میشی)

    سورا که بادی به غب غب می انداخت گفت: هیونسو خودتو ناراحت نکن میتونیم با هم شام بخوریم...(ای کوفت بخورین..من به سرآشپز رستورانه سفارش میکنم)

    هیونسو که روشو به مینوو میگرفت گفت: چیه نکنه سویونو دوست داری که اینقدر طرفشو میگیری؟

    مینوو که انگار اشک در چشمانش جمع شده باشد گفت: من از اولم اونو به چشم خواهرم میدیدم ولی تو عوضی تر از این حرفایی..نه من عاشقش نیستم ولی اون چرا عاشقه تویه...بیشتر از هزار باره که میبنم هر روز برای راحتی و خوش حالی تو چه کارایی که نمیکنه.... اون همیشه اخرتر از ما میرفت از استدیو و روی کارایی که میگفتی تمرین میکرد تا خوشحالت کنه یه بارازش پرسیدی که حالت چه طوره؟ ولی تو اینقدر سنگدلی  که آدم از دوستی با تو نفرت پیدا میکنه...

    هیونسو که اینبار از عصبانیت نفس های بلندی میکشید و مقابل مینوو وایمیستاد دستشو محکم مشت کرد...مینوو که به دست مشت شده او خیره شده بود با پوزخندی در حالی که قطره ای از اشک از چشمش سرازیر می شد گفت: چیه..حرف حق تلخه نه؟

    سورا و کوین که تا آن مدت بهت زده به هیونسو  و مینوو خیره شده بودند....

    سورا با عصبانیت مقابل مینوو واستادو گفت: چیه تو هم گول کارای اونو خوردی..؟

    مینوو: سال های زیادی میشه که سویونو میشناسم و فقط اینو میدونم که هیونسو گول تو رو خورده!(آخ اقا دمت گرم...حرف دل مارو زدی..)

    سورا که انگاری زورش آمده بود و دندان قروچه ای میکرد تا خواست حرفی دیگر بزند...

    کوین از کنار هیونسو به سمت مینوو رفتو دستشو رو دوش مینوو گذاشتو گفت: بهتره بریم داداش ..بیا موفقیتمونو با سویون جشن بگیریم..

    مینووکه با عصبانیت و چشمانی قرمز به هیونسو چشم میدوخت  وسایلش را برداشتو ازانجا بیرون رفت...

    هیونسو که به رفتن آن دو نگاه میکرد همینجور با عصبانیت نشستو نفس عمیقی کشیدو چشمانش را بست...

    --------

    در گوشه ای ازآن استدیو  بزرگ جایی که هیچکدام از آنها او را نمی دیدند از زمانی که سورا انجا آمده بود همینطور ایستاده بود و تا آن لحظه به حرف های آن ها گوش می داد..بعد از رفتن مینوو و کوین نیم نگاهی پر از خشم به سمت سورا انداخت...رفتو آمد سورا از روزی که لی هیونسو به آنجا آمده بود بیشترو بیشتر شده بود میدانست که دیگر آن حدسی که میزد حقیقت دارد و هیونسو دوست سوراست...و در حالی که گوشه کتش را میفشرد چشمانش را محکم بستو در ان تاریکی از انجا خارج شد...

    در طول مسیری که رانندگی میکرد مدام خنده ها و لبخند های آزار دهنده سورا در ذهنش نقش می انداخت،از او متنفر بود زنی که قلبش را شکست و چیزی از آن باقی نگذاشت زنی که با هر لبخند و عشوه.اش..دل هر مردی را می برد جز پارک جونگوو کسی که از اول هم سورا را دوست نداشت وحتی عاشقش هم نبود و همش به خاطر اهداف پدرش با او ازدواج کردو اخر هم از آن زندگی لعنتی جدا شد اما هر وقت که  او را با لی هیونسو می دید نمی دانست چرا گذشته اش برایش تکرار می شد...در میان خیابان های آسمان خراش ها پایش را روی پدال گاز فشار می دادو با سرعت جلو میرفت...و اشک هایش آرام از گوشه چشمانش جاری میشدند.

    ----

    آقای پارک با خانواده آقای هان سر میز شام نشسته بود و مرتب با جونگوو تماس میگرفت اما او پاسخی نمی داد...سوجین که به آقای پارک نگاه میکرد  با خنده ای گفت: آه چه طوره تا وقتی که جونگوو بیاد یه بازی کنیم نظرتون چیه؟

    یونهو که از آنسوی میز نگاهی به سوجین می انداخت پوزخندی زدو آقای پارک گوشیو از کنار گوشش پایین آوردو نگاه سوجین کرد ..سوجین با لبخندی تصنع برای اینکه شک دیگران را کم کند گفت:  آه جونگوو به خاطر کارای فیلمبرداریه این مدت که خارج از شهر بوده تا دیروقت سر کاره ..بهتون قول میدم که الاناست که پیداش بشه...و در حالی که لبخند دیگری میزد با خود گفت: ای پارک جونگوو بی مخ کجا رفتی که گوشیتم برنمیداری...اخه من با اینا چی کار کنم...و لبخند دیگری به آقای پارک زدو گفت:چطوره شما اول بازیو شروع کنید...

    -------------------

    کنار خیابان ترمز گرفت و  محکم دستش را بر روی فرمانش کوبید و به  چند لحظه  به مقابلش خیره شد،نور چشمک زن اسم کا.فه ای که درست در کنار خیابان قرار داشت  نگاه جونگوو را به خود گرفت،همان جایی که گهگاهی در تنهاییش به آنجا میرفت و امشب نیز برای خلوت خود به آنجا آمده بود.

    *Coffee visionary

    پشت یکی از میزهای گران آنجا نشست و برای خود یکی از گرانترین نوشیدنی ها را سفارش داد...چشمانش را بست و به پشتی  آن مبل نرمو راحت تکیه داد..در این سه سال همه چیز عوض شده بود،نگاه همه نسبت به او تغییر زیادی کرده بود..میدانست که همان کسانی که سه سال پیش او را برای اهداف خود نابود کردند این بار هم همین کار را می کنند...موبایلش را از جیبش بیرون آورد...همچنان پدرش به او زنگ میزد،و سوجین هم به او پیام داده بود<<(پیام سوجین: یااااا کجایی تو؟ میدونی چقدر دیر کردی...من سرشونو گرم میکنم ..پس زودتر خودتو برسون آخه آقای پارک خیلی عصبانیه :(  )>>

    با خواندن پیام سوجین پوزخندی زدو گفتک پدرم همیشه برای اینجور چیزا عصبانی میشه..و سپس گوشیش را در جیبش قرار داد و در حالی که یک..جام پراز نوشیدنی برای خود میریخت با شنیدن موسیقی دلنشین و آرامی سرش را از آن بالا به سمت پیانو بزرگی که در وسط آنجا قرار داشت چرخاند...در آن نور متمرکز دختری در پشت پیانوئی نشسته بود،آهنگ زیبایی بود...آهنگی که به هر کسی آرامش میداد...مشتری هایی که در انجا نشسته بودند هر یک به نواختن او نگاه میکردند....چشمانش را بسته بود  و مانند آن چند شبی که تازه به آنجا آمده بود انگشتانش را بر روی کلید های ساه و سفید میکشید، صدای موسیقی فضای آن کافه را در بر گرفته بود...آقای مونگ که درکنار رئیس آنجا که همان دوستش بود ایستاده بود و با لبخند رضایتمندی به او گفت: کارش خوبه مگه نه..

    همانطور از پشت آن میز در حال گوش دادن به آن موسیقی بود،روحش با صدای آرام و دلنواز آن اوج میگرفت... و به یاد 10 سال پیش می افتاد>>(در حالی که سعی داشت با حرکت انگشتانش موسیقی خلق کند جز صداهای گوش خراش چیزی شنیده نمی شد...جونسو که آرام کنار جونگوو در پشت آن پیانو مینشست  با لبخندی گفت:همیشه قبل از اینکه بخوای انگشتاتو روی کلیدای پیانو فشار بدی خوب فکر کن...جونگوو : فکر؟...جونسو که لبخندی دیگر میزد گفت:هر کاری قبل ازشروعش نیاز به یک هدف داره...کاری که بدون فکر انجام بشه نتیجه خوبی نداره... جونگوو که در فکر فرو میرفت لبخندی به جونسو زدو گفت: برای همین تو همیشه بهترین  کارا رو میسازی...جونسو که دستشو پشت جونگوو میزد گفت:و همینطور تو...حالا چشماتو ببند و تمرکز کن..)

    با یادآوری خاطره برادرش در آن روز ، لبخند تلخی روی لبانش نشست..هنوز هم بعد از این همه سال نتوانسته بود پیانو زدن را یاد بگیرد...انگار آن اهنگ با دل پر دردش هم خوانی داشت،دلی که کسی از درد آن خبر نداشت...به چهره ی آن دختر بیشتر دقت کرد..انگار جایی او را دیده بود ..ولی عجیب او را یاد یک نفر می انداخت....

    با آخرین حرکت انگشتانش موسیقی را به زیبایی به  پایان رساند و با لبخندی سرش را بالا گرفت و تشویق مشتریان  فضای گرم آنجا را فرا گرفت .جونگوو که تا آن لحظه به انجا نگاه میکرد با دیدن چهره کامل آن دختر  چشمانش همانطور بی حرکت ماند...درست بود او را قبلا هم دیده بود،همان دختری که یکی از اعضای گروه لی هیونسو بود همان دختری که چند مدت پیش از کمپانیش رفت ولی او اینجا و در این کافه چه میکرد؟، هر چه که بیشتر دقت میکرد تا شاید اشتباه متوجه شده است اما این تلاش فایده ای نداشت چون آن دختر همان کیم سویون بود....


    *******************************

    سلامی به زیبایی  و قشتگی بهار

    چطورین کهکشانی های مهربون و قشنگم

    عید هم به همتون تبریک میگم و امیدوارم سال خوب و با نشاطی رو شروع کرده باشید که تا اخرم همینطور باشه... 

    از همتون در این چند مدت بسیار سپاسگذارم

    مرسی از همه محبتاتون که به اینجا میومدین و باران در قلبم ببار رو دنبال میکردین...و بابت تاخیر زیادم از تک تکتون پوذش میطلبم...میدونم که واقعا کم لطفی کردم و دیر گذاشتم اما شما در این چند مدت واقعا به من و کهکشان لطف داشتین و با نظر دادنتون منو خیلی خوشال میکردین...شرمنده همتونم و برای جبران این  مدت هم 31 صفحه نوشتم امیدوارم که خسته نشده باشید...همینطور که میدونید من قسمتارو طولانی مینویسم و بایدم متوجه شده باشید که وقت زیادی هم میبره چون کارای دانشگام و پروژه هامم در کنارش هست امیدوارم که شرایط منو هم درک کنید...

    دوستان نظرتونو حتما بگید فراموش نشه و همینطور که گفتم با همین حدس و نظرات شما بخشی از داستان هم ساخته میشه...

    پیشنهاداتی که در مورد کهکشان داریدو بهم بگید دوست دارید چه کارایی تو کهکشان انجام بشه..بهم بگید نهایت سعیمو میکنم که عملیش کنم


    ببخشید که زیاد حرف زدم  سکانسی که دوست داشتیدو بهم بگید..بهترین شخصیت هم تو این قسمت چه کسی بود  منتظر نظراتتون هستم شمارو به خدا میسپارم

    لبتون خندون


    برای برگشت به کهکشان اینجا کلیلک کن



    Online User