تبلیغات
کهکشان داستان های کره ای - Rain Come in My Heart -ادامه(1) قسمت 25

کهکشان داستان های کره ای

  • نویسندگان

    ملیسا تعداد پست ها: 26
    تیمینی تعداد پست ها: 0
    فاطمه* تعداد پست ها: 6
    مهسا تعداد پست ها: 5
    نگار* تعداد پست ها: 4
    مینا تعداد پست ها: 1
  • برچسب ها

  • صفحات جانبی

  • نظرسنجی

  • امکانات وبلاگ

    <-BlogCustomHtml->
  • طراح قالب: NEGASH.IR

    ارائه کننده متفاوت ترین قالب ها برای سرویس های وبلاگدهی فارسی

  • نمایه من

    درباره من

    یادمان باشد

    وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم

    در برابرش مسئولیم...

    در برابر اشکهایش

    شکستن غرورش

    لحظه های شکستنش در تنهایی

    و لحظه های بی قراریش

    و اگر یادمان برود

    در جایی دیگر

    سرنوشت یادمان خواهد آورد

    و این بار ما خود فراموش خواهیم شد
    ///
    //
    Galaxy Story
    l
    مدیر کهکشان>>مـــلیسا

    صفحه اصلی وبلاگ من

  • ادامه قسمت25


    هیونسو که همینطور به سورا خیره مانده بود با شک گفت: مگه قبلانم براش کار کردی؟

    سورا که ماتش برده بود ناگهان یاد اتفاق سه سال گذشته افتاد

    (((فلش بک>>- کمپانی SG

    در حالی که مقابل پنجره عظیم کمپانی اش  ایستاده بود به سمت سورا برگشتو گفت:نمیخواد نگران باشی...تو فقط تا یه مدت با اون مثل یک همسری، دیری نمیگذره که دیگه نیستین

    سورا با تعجبی فراوان : بو؟(چی؟) داری چی میگی؟ مگه من عروسک توام؟

    -مگه خودت نبودی که میگفتی ازش متنفری...تو به خواست من با اون تن به ازدواج دادی..و الانم به خواست من ازش جدا میشی..بهم نگو که نظرت عوض شده چون واقعا تعجب میکنم!

    سورا که از جاش بلند میشدو خودشو به میز رئیسش میرساند خطاب به او گفت: فکر عواقبشو کردی ،خبرنگارا،رسانه ها،همه و همه کارشون میشه تا دنبال دلیلش باشن..و..

    -:دلیل؟ پس ترس تو از دلیلشه..؟؟؟

    سپس به سمت سورا اومدو با لبخندی شیطانی ادامه داد :بذار این دلیلو از پارک جونگوو پیدا کنن!

    سورا که شوکه شده بود با من من گفت: میخوای چی کار کنی؟

    -:چرا ترسیدی.؟؟.این قصد من بود از همون اول..اینکه پارک جونگوو به پیشرفتی که داری میبینی نرسه،...شاید اون یک کارگردان معروف  و رئیس کمپانی رقیب من باشه ولی به زودی دیگه نخواهد بود..سپس با جدیت ادامه داد: شعارمونو یادت رفته سورا؟ این کمپانی ماست که حرف اولو میزنه...نکنه فراموشش کردی؟

    سورا که دستاشو لای موهاش فرو برده بود با نگاهی معنادار به رئیسش خیره شدو گفت: اونوقت چه جوری میخوای این کارو انجام بدی؟

     رئیسش در حالی که عکسی را مقابل سورا بر روی میز میگذاشت گفت: با این عکس و بقیش!

    سورا که همینطور به عکس روی میز خیره شده بود در حالی که دستش میلرزید آن را برداشتو ناباورانه گفت: تو چطوری اینارو...؟

     در حالی که خنده شیطانی میکرد گفت: چطوری؟..من با این قدرتی که دارم هر کاری میتونم بکنم ا حتی اگه بشه از تو و بقیه ستاره هامم استفاده میکنم  و در حالی که به سمت پنجره برمیگشت ادامه داد:فکر کری من از کارای تو خبر ندارم،تو هر جا که بری من خبر دارم... تو از بچگی کارآموز کمپانی من بودی و این من بودم که تو رو به اینجا رسوندم و ازت یک ستاره ساختم ،پس برای رسیدن به اهداف کمپانی باید همکاری کنی..چون در واقع تو ستاره بزرگ کمپانی منی..))))*******

     

    با یادآوری حرف های رئیسش در آن روز پوزخند تلخی روی لبناش نقش بستو زیر لب با خود گفت:تو سه سال پیش میخواستی جونگوو رو نابود کنی ولی فکر کنم شکست خوردی و عوضش کارا رو سخت تر کردی.

    هیونسوکه دست به سینه همینطور نگاه سورا میکرد و منتظر جواب سوالش بود گفت: جوابمو ندادی سورا؟ ببینم چیزی شده؟ داری با خودت چی میگی؟(ندونی بهتره...کم بدبختی نداریم که..)

    سورا که به خودش می آمد با  لبخندی تصنع دست هیونسو رو گرفتو گفت: ذهنتو برای پارک جونگوو درگیر نکن به زودی تو هم مثل من یه ستاره مشهور میشی..پس خودتو برای اون روز آماده کن..یادت رفته چه هدف بزرگی داشتی!پس حالا از دستش نده..با ستاره شدنت دیگه نیازی نیست توی کمپانی پارک جونگوو بمونی(تو فعلا خودتو تو همون کمپانی بوقت نگه دار..هیونسو هم پیشکش اونجا)

    هیونسو :ولی بزرگترین هدف من فقط تو هستی (بوووووووووووووو؟بگو به جون سورا!)

    سورا که همینطور ماتش برده بود لبخندی بر روی لبانش نقش بستو سرشو پایین انداختو گفت: تا حالا اینو نگفته بودی...

    هیونسو که دستاشو رو میز میذاشت ادامه داد: آره نگفتم ،ولی از وقتی که رفتی  بزرگ ترین هدفم به دست آوردنت شد..نه شهرتو معروفیت.. (نظرم عوض شد  همین الان هیونسو رو با جت میفرستم تو همون کمپانی خبیث  یعنی هیونسو خاک.تو.سرت.)

    سورا:..

     هیونسو: درسته ازت متنفرم بودم  ولی میخواستم پیدات کنم و دلیلشو ازت بپرسم که چرا تنهام گذاشتیو رفتی؟ ولی دیگه نمیخوام ذهنمو با پرسیدن این سوال خراب کنم چون دیگه باهممیم

     

    ------------------

    صدای قطرات باران که با شدت بر زمین فرو میریخت تمام خیابان ها را فرا گرفته بود، خودش را جمع کرده بود و در زیر آن باران قدم بر جلو میگذاشت...بدنش از بادی که به او برخورد میکرد شروع به لرزیدن کرده بود..و خاطرات گذشته اش را برایش تداعی میکرد..در همان کوچه هایی بود که برای یافتن مادرش در آن روز بارانی از انجا گذر کرده بود..پاهایش دیگر توان راه رفتن نداشت..نفس کشیدن برایش سختر شده بود ،قبل از این که به زیر باران برود میدانست که حتما بیماریش توان مقابله با این باران شدید را نخواهد داشت ...زیر لب با خود مدام تکرار میکرد: نه..نه تو ضعیف نیستی سویون،تو نباید با حرفای اون جانگ سورا خودتو ضعیف نشون بدی...تو نباید به خاطر بیماریت از پا بیفتی..تو..تو..نباید بقیه رو با  این حالت نگران کنی..

     

    مینوو و کوین که ساعتی میگذشت در آن پارکینگ قدیمی به انتظار سویون بودند هر لحظه بر نگرانیشان افزوده میشد..

    مینوو که  دیگر صبرش تمام شده بود از عصبانیت دادی کشیدو گفت: معلوم نیست تو این هوای خراب کجا رفته...

    کوین که مایوسانه نگاه مینوو میکرد گفت: نمیدونم چرا تازگیا اینقدر دیر برمیگرده...و چرا به کمپانی نمیاد...نکنه..نکنه که..

    مینوو با همان عصبانیت :نکنه چی؟

    کوین با من من:هی..هیچی...

    مینوو که کاپشنشو به تنش میکرد همزمان گفت: دیگه نمیتونم منتظر بمونم میرم دنبالش بچرخم..

    و  در اهنی بزرگو محکم به جلو هول دادو نگاهی به دو طرف کوچه انداخت، تا خواست قدمی جلو بگذارد..کوین دستشو کشیدو گفت: یاا صبر کن با هم بریم..

    مینوو که دندوناشو به سمت کوین سرهم میکرد در این بین کوین با چشمانی گرد به پشت سر مینوو اشاره کردو من من کنان گفت:سو..سویوناا

    مینوو که فورا به پشت سرش می چرخید ، بهت زده به سویون که داشت به سمت انجا می آمد خیره شد...سویون که کشان کشان به سمت انجا می آمد  تا به نزدیکی آنها رسید با دیدن کوین و مینوو لبخندی با بی حالی به انها زدو با خود گفت: بلاخره رسیدم

    .مینوو و کوین که ناباورانه به سر تا پای سویون نگاه میکردند فورا مینوو به طرف سویون راه افتادو گفت: یاااا تو زیر این بـــارون چی کار میکنی..

    سویون که با همان حال لبخندی  دیگر زدو گفت: شماها اینجایین..

    مینوو با داد: یاااااااااا اصلا فکر کردی که ما چقدر نگرانت شدیم ها؟

    سویون که از داد مینوو جا میخورد گفت: آه مینووااا صد دفه گفتم اینقدر نگران من نباش..تازه این بارونم خیلی خوبه،راه رفتن زیر بارون برای سلامتی خوبه

    کوین: آره خیلی مخصوصا برای سلامتی توکه عالیه

    سویون که با این حرف کوین تا چند لحظه  لبخندش محو میشد ..با همان حال به سمت در رفت

    کوین که متوجه حرف اشتباهش شده بود گوشه لبش را گزیدو گفت: میانه(متاسفم)سویونا..من ..من منظوری نداشتم.

    مینوو که چش غره بدی به کوین میرفت با اشاره به او فهماند که قطعا حسابش را میرسد..

    و سپس در آهنیو با فشار باز کردو همزمان به سویون گفت: از حرف کوین ناراحت نشو اون فقط ..فقط

    سویون که با جدیت به سمت مینوو بر میگشت گفت: بهتون گفته بودم که نیازی نیست اینقدر الکی نگرانم باشین،لطفا دیگه این کارو نکنید..

    مینوو که اخماش تو هم رفته بود بازوی سویونو گرفتو گفت:باید واسم توضیح بدی که چرا تا این موقع بیرون بودی..زود میری و دیرم برمیگردی!

    سویون که آهی میکشید  با این فکر که باید چه بهانه ای برای مینوو و کوین جور کند تا آن ها قانع شوند با پوزخندی گفت:مینوو میشه خودتو به خاطر من اذیت نکنی..نمیخوام به خاطر مشکلاتم تو و بقیه اذیت بشن

    و سپس بدون حرف دیگری به داخل آن پارکینگ  رفت....مینوو که از عصبانیت دستشو مشت کرده بود زیر لب گفت: همش تقصیر هیونسویه از روزی که سورا پیداش شد همه چی تغییر کرده..(اصلا سورا از وقتی اومد زندگی همه رو خراب کرد..)

     

    -------------

    با صدای ماشینی که جلوی عمارت ترمز می گرفت  سوجین و بقیه از پشت پنجره به بیرون عمارت خیره شدند...سوجین که با عصبانیت به پیاده شدن جونگوو از ماشین خیره شده بود زیر لب  با غر گفت: جونگوو لعنتی صبر کن ببینمت زندت نمیذارم..(یا بیژن..اینو کجا دلم بزارم.)

    که در این بین یونهو کنارش ایستادو گفت: جدا؟..توهمچین کاری ازت بر میاد؟..

    سوجین که نفسشو از حرس بیرون میداد گفت: ببینم نکنه دوست داری از رفتار خودت علیهت استفاده کنم؟

    یونهو که خندش گرفته بود دستشو تو جیبش  فرو کردو گفت: بهتر نیست زودتر از همه بری استقبال جونگوو و نگرانیتو به پدر و اقای پارک نشون بدی...چون حتم دارم با این رفتارت  نقشتون امشب لو میره..و با نیشخندی از انجا رفت..(داداش یونهو الحق که نیشخندیای جیگری داری..)

    سوجین که چشمانش را ریز کرده بود با خودش گفت: کاش همون روز اول میفهمیدن ..کاش میفهمیدن ما چه قدر به هم نمیایم ..ولی حیف که دیگه الان بفهمن معلوم نیست چه بلایی سرمون دربیاد..(خواهرهی گفتم کار امروز رو ب فردا واگذار نکن گوش نکردی که..)

    جونگوو که نفس عمیقی میکشید صداشو صاف کردو تا خواست دستگیره در ورودی را پایین بکشد نگهان در باز شد و سوجین با چشمان مملو از اشک محکم جونگوو را بـ غـل کردو با همان حالت ساختگی گفت: جونگوووو  چرا اینقدر دیر اومدی ..نمیدونی چقدر نگرانت شده بودم..(جان؟..)

    جونگوو که شوکه زده و با چشمانی گشاد به همه در پشت سر سوجین خیره شده بود.....نیمنگاهی به سوجین کردو زیر لب گفت: یاا این چه کاریه؟

    ..سوجین  که محکمتر جونگوو رو در آغو.ش می گرفت با گریه ای ساختگی  بلند گفت: عزیزم طوریت که نشده.؟..(حالت خنده من در این سکانس توصیف ناشدنیست..هی وای من..)   

    یونهو که نمیتوانست جلوی خنده اش را بگیرد زیر لب طوری که آقای پارک و پدرو مادرش بفهمند گفت:آه این پسر چقدر خواهر منو نگران میکنه..

    آقای پارک که نیم نگاهی به یونهو میانداخت.. در این بین سوجین بلند تر از قبل با هق هقی ساختگی: نگفتی من نگرانت میشم..هان؟..جونگوو که دیگه تحمل این رفتار سوجینو نداشت و چشمانش همینطور گشاد به سمتش مانده بود با صدایی ارام اما عصبانی گفت: یاا هان سوجین  از جونت سیر شدی آره؟..

    سوجین که همینطور دستاشو پشت جونگوو حلقه کرده بود محکمتر فشار دادو یکی با مشت به پشتش زد..جونگوو که از مشت سوجین تکان میخورد...آقای پارک با چشمانی ریز: یااا تا این موقع شب کدوم گوری بودی..چرا تلفنتو جواب نمیدادی؟..(...وای)

    جونگوو که اینبار سوجینو به زحمت از خودش جدا میکرد ادای احترامی کردو گفت: متاسفم پدر جایی کار داشتم

    آقای پارک که دو قدم به جلو می آمدو مقابل جونگوو می ایستاد انگشت اشارشو به طرفش گرفتو گفت: تو پسره احمق اصلا به قولی که داده بودی فکر کردی؟ نکنه یادت رفته بود که امشب مهمون داریم؟چطور میتونی به تلفنتم جواب ندادی؟اونم تلفن من!(بروو عامو صداتو بالانیار)

    جونگوو که از این لحن بیان پدرش در مقابل خانواده *هان* جا خورده بود با سکوت به پدرش خیره شد..آقای هان که به سمت آقای پارک می امد دستش را روی دوشش گذاشتو گفت: آروم باش..مطمئنم جونگوو فراموش نکرده!..حتما توی این بارون شدید واسش مشکلی پیش اومده که دیر کرده..

    آقای پارک که نفس عمیقی میکشید بر روی مبل کناری نشست..جونگوو که تعظیم کوتاهی به آقای هان میکرد گفت: متاسفم آقای هان که نگرانتون کردم..

    آقای هان که دستی به پشت جونگوو میزد گفت: حتما خیلی خسته شدی ،شام که نخوردی؟

    جونگوو که لبخند کوتاهی میزد گفت: اَنی(نه)..

    آقای هان: خوبه..سوجینم شام نخورد منتظر شد تا بیای و باهم بخورین..

    جونگوو که با این حرف نیم نگاهی به سوجین می انداخت سوجین خودشو به اون در زدو به سمت  نشیمن راه افتاد..(اسم دخترتو نیار که جونگوو دل سیر میخواد بزنتش)

    ----------------

    مینوو که ملافه بزرگیو رو سر سویون میکشید..مقابلش نشستو نگاه سویون کردو گفت: آه نگا هنوز موهاش خشک نشده.! امشب خیلی هوا سرده امیدوارم که خودتو سرما نداده باشی...سپس حوله ای که  کنار سویون بودو دوباره برداشتو رو موهای سویون کشید..سویون که مدام از مینوو میخواست که این کارو نکنه در این بین عطسه بلندی کردو دماغشو بالا کشید..(آیشششش همه ویروسارو به من منتقل کرد)

    مینوو که مقابلش مینشست گفت: چیزی که انتظارشو داشتیم اتفاق افتاد ، تو سرما خوردی!..

    سویون در حالی که میلرزید ملافه رو تا نوک بینیش پایین کشیدو من من کنان گفت:آیشششش از سرما متنفرم..

    مینوو که دستی رو سر سویون میکشیدو موهای خیسشو از تو صورتش کنار میزد گفت: تو هیچ وقت به حرفم گوش نمیدی.. یه مدتیه خیلی عوض شدی؟چیزی شده ما خبر نداریم..؟(نپرس.)

    سویون که از حرف مینوو شروع به سرفه میکرد...مینوو اهی کشیدو گفت:آیششش ببین خودتو سرما دادی  دیگه کم کم داره علائمش خودشو نشون میده....سپس روشو به کوین چرخوندو بلند گفت: یاا کوینااا  پس اون سوپ چی شد..؟

    کوین که همزمان دستش از قابلمه داغ سوپ میسوخت با آه و ناله خطاب به مینوو: یااااا عوض این که اینقدر دستور میدی خودتم پاشو یه کار انجام بده..هایشش دستم  سوخت...(الخخخخخخخ..الخخخ)

    مینوو که نگاهی به بخاری کنار سویون مینداخت با آهی  دوباره گفت: معلوم نیست تو زمستون میخواین چه جوری اینجا زندگی کنین؟ به اینم میگن بخاری یا سرد کن؟  سپس دستشو محکم  از عصبانیت به بخاریه زد و در حالی که دستش  به بخاری میچسبید و  میسوخت با دادی از جا پریدو شروع به فوت کردنش کرد..کوین که سرش را تکان میداد با نچ نچ گفت: کسی که عوض داره گله نداره...تا تو باشی دوباره سرمن داد نکشی ..مینوو که چش غره ای به کوین میرفت

    همزمان سویون دماغشو بالا کشیدو گفت: حالا فهمیدی که این سرد کن نیست..اتفاقا خیلی هم گرمه وسپس خودشو زیر ملافه جمع کرد..مینوو بعد از این که سوزش دستش از بین میرفت کنار سویون نشستو گفت: مطمئنی که خوبی؟ و بعد از این که از سویون جوابی نشنید  دستشو نزدیک پیشونیش آورد تا ببینه تب داره یا نه  که سویون سرشو از زیر ملافه بیرون آوردو  گفت: چرا شما دو نفر نمیرین خونتون..لطفا به خاطر من اینقدر خودتونو اذیت نکنین...شما ها همیشه به من لطف داشتین .نمیخوام شما به خاطر من این موقعیتارو از دست بدین.

    مینوو با تعجب : به خاطر تو؟؟ تو از ما انتظار داری که  تو این شرایط ول کنیمو بریم..

    سویون که کم کم چشمانش مملو از اشک می شد گفت:  مینوو چرا فکر میکنی من اینقدر ضعیفم

    مینوو: سو..سویوناا

    سویون که اشکاشو با  انگشتش پاک میکرد  فورا از جاش بلند شدو در حالی که پشت به هر دوی آنها قرار میگرفت ادامه داد:  نمیخوام به خاطر من همین شغلی هم که دارین از دست بدین و مثل گذشته برای بدست آوردن پول حقارت بکشین..الان بهترین فرصت برای اینکه توی اون کمپانی بمونین تو دستاتونه!..لطفا رو ضبط تمرکز کنین و خسته نشین..تو و کوین تنها کسایی هستین که میتونین به هیونسو کمک کنین،و به ارزویی که دارین برسین..شمــ

    مینوو که با دادی حرف سویون را قطع میکرد گفت: نهههه ما تنها کسا نیستیم ..چرا داری طوری حرف میزنی که انگارعضوی از ما نیستی و باعث مشکلاتی هستی که پیش میاد..نکنه فراموش کردی که این تو بودی که باعث شدی به اون کمپانی بریم..چرا داری بدون فکر قضاوت میکنی سویون؟ تو چت شده؟..متوجه حرفات نمیشم..اگه فکر کنی که بودن تو، باعث میشه تا ماهم نباشیم باید بگم کاملا در اشتباهی..تو مدتیه که به کمپانی نمیای وازت خواستم که استراحت کنی و کارای سنگین انجام ندی تا باعث بشه بیماریت بدتر بشه ولی  هربار که اومدم تو رو اینجا ندیدم بهم بگو سویون علت نیومدنت  به کمپانی چیه؟

    سویون که با چشمانی مملو از اشک به سمت مینوو بر میگشت گفت:  میدونی همیشه ارزو داشتم واسه یه بارم که شده یک روز هیونسو رو خوشحال کنم  و براش دردسر درست نکنم تمام تلاشمو کردم ولی بازم نشد، همیشه میخواستم این بیماری لعنتیم  مانعی برای انجام کارام نشه ولی منو برای همه بازم ضعیفتر نشون داد

    همیشه میخواستم برای یکبارم که شده خانوادمو ببینم ولی انگار اون اخرین دیدار بود،شاید اگه از زیر اون پل بیرون نمیومدم تا دنبال مادرم بگردم هیچوقت وارد زندگی هیونسو نمیشدم تا براش مشکل درست کنم و در حالی که پوزخند تلخی میزد گفت: مسخرست نه ؟اینکه بخوای ضعیف نباشی و دیگرانو نگران نکنی و عذابشون ندی  و بخوای عاشق کسی باشی که دوست نداره ولی هر کار میکنی باز برعکس میشه و تو همه رو بیشتر ناراحت میکنی.. ولی این همیشه ها هیچوقت عملی نشد..حتی یک بار..

    و در حالی که بغض خودش را قورت میداد ...با لبخندی همراه اشک ادامه داد: دیروقته بهتره دیگه برین ،فردا تو کمپانی کار دارین باید ادامه کارای ضبطو انجام بدین،کارگردان پارک روتون حساب باز کرده هیونسو هم دیگه الاناست که برگرده..و

    مینوو: چرا از دوست داشتن همچین ادم سردو پستی که همیشه احساساتتو لگدمال میکنه دست برنمیداری..چرا همیشه حسرت گذشته رو میخوری..من هیچوقت فکر نکردم که تو ضعیفی ..هیچوقت..چرا تا حالا به این فکر نکردی که اومدن تو به زندگی هیونسو باعث شد جلوی خیلی از مشکلات گرفته بشه و خیلی موفقیتا به دست بیاد...سویون که همینطور نگاه مینوو میکرد..مینوو چند قدم به جلوی سویون آمد و در حالی که  سعی داشت جلوی ریختن اشکاشو بگیره ادامه داد: میدونم چه سختیایی دیدی ..ولی دوست ندارم که امیدتو فقطو فقط به خاطر این چیزا از دست بدی اونم به خاطر هیونسو ..منو کوین موفقیت امروزمونو مدیون توییم سویون..

    سویون  با صدای لرزان: موفقیت؟



    به علت بالا بودن حجم داستان به ادامه آن مراجعه کنید

    ادامه قسمت25...



    Online User