تبلیغات
کهکشان داستان های کره ای - Rain Come in My Heart -ادامه(3) قسمت 25

کهکشان داستان های کره ای

  • نویسندگان

    ملیسا تعداد پست ها: 26
    تیمینی تعداد پست ها: 0
    فاطمه* تعداد پست ها: 6
    مهسا تعداد پست ها: 5
    نگار* تعداد پست ها: 4
    مینا تعداد پست ها: 1
  • برچسب ها

  • صفحات جانبی

  • نظرسنجی

  • امکانات وبلاگ

    <-BlogCustomHtml->
  • طراح قالب: NEGASH.IR

    ارائه کننده متفاوت ترین قالب ها برای سرویس های وبلاگدهی فارسی

  • نمایه من

    درباره من

    یادمان باشد

    وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم

    در برابرش مسئولیم...

    در برابر اشکهایش

    شکستن غرورش

    لحظه های شکستنش در تنهایی

    و لحظه های بی قراریش

    و اگر یادمان برود

    در جایی دیگر

    سرنوشت یادمان خواهد آورد

    و این بار ما خود فراموش خواهیم شد
    ///
    //
    Galaxy Story
    l
    مدیر کهکشان>>مـــلیسا

    صفحه اصلی وبلاگ من


  • ادامه....

    ............و درحالی که دستشو از ناراحتی رو پیشونیش میکشوند گفت: و اون عکسای لعنتی از اون و پسره..بایدم باور کنین..هر کسی هم باشه باور میکنه.

    سوجین که بلند میشدو آرام به سمتش می آمد گفت: جونگوو..آ راستش من واقعا نمیدونم بقیه چه فکری درمورد تو ، سورا و زندگی گذشتتون کردن ..شاید خنده دار باشه ولی من علاقه ای به خبرای روز ندارم..فقط از اون اتفاق سه سال پیش با خبرم..جونگوو که به سمت سوجین بر میگشت سوجین لبخندی زدو سپس گفت: سعی نکن به خاطر گذشته آیندتو خراب کنی من مطمئنم مقصر واقعی پیدا میشه حالا هر کسی که میخواد باشه..

    جونگوو که همینطور به سوجین خیره مانده بود..سوجین مشتی آروم به بازوش زدو گفت: یاا تو که نذاشتی من راحت شاممو بخورم حداقل خودت راحت بخور...فردا روز سختی برای فیلم برداریه..

    و بعد از لحظه ای از آنجا خارج شد

    جونگوو که بعد از رفتن سوجین به فکر فرو میرفت بر روی یکی از مبل ها نشستو دوباره گذشته تلخش را به خاطر آورد،این که مقصر اصلی چه کسی بود معمای تمام این سه سال برای او شده بود..معمایی که شاید از سوی سورا حل میشد،اما جونگوو که مدرکی نداشت و همه ی مدارک نیز بر علیه او بود..اما چطور میشد که سورا با توجه به حرف سوجین عاشق مردی مانند لی هیونسو شود،مردی که به نظر او هیچ چیز درستی نداشت.

    سوجین که به سمت تراس داخل راهرو می رفت و از آن بالا به خانواده خودش و آقای پارک که  در زیر آلاچیق بزرگی مشغول بگو بخند بودن شدو با ناراحتی زیر لب گفت: کاش آقای پارک راهی بهتر از ازدواجمون پیدا میکرد،این راه بیشتر داره جونگوو رو عذاب میده و همینطور منو کاش من میتونستم با اون کسی که دوسش داشتم ازدواج کنم آه ولی بقیه انگار نمیذارن...سپس با آهی ادامه داد: آه سویون قول داد که میاد بهم سر میزنه حیف شد که رفت ،میخواست بهم نواختن گیتارو یاد بده و آه بلند دیگری کشیدوگفت:یعنی کوینو مینوو واقعا خبر ندارن؟

    -----

    در حالی که بر روی بالکن شرقی عمارت ایستاده بود و سخت در افکارش غرق شده بود با صدای زنگ موبایلش به خودش اومدو با دیدن شماره ای که در حال تماس بود نیشخندی زدو بعد از چند لحظه رو دکمه کال زد

    یونهو: انتظارشو داشتم

    نام با خنده تصنع: حالتون چه طوره آقای هان؟

    یونهو: شنیدم افرادتونو برای تحقیق فرستاده بودی!

    نام که خندش قطع میشد گفت: من همیشه قبل از این که با کسی معامله کنم راجبش تحقیق میکنم.

    یونهو با پوزخندی:جدی..همیشه اینقدر تو کاراتون محتاطین

    نام:شما علاوه بر این که طراح ماهر هستین زیرکانه هم عمل میکنی

    یونهو : همه ی آدما نقطه ضعفایی دارن ..

    نام: و تو هم درست نقطه ضعف منو پیدا کردی

    یونهو: اومدن من پیش تو برای این نیست که از نقطه ضعفت استفاده کنم، من دنبال چیز دیگه ایم.

    نام با نیشخند: دوست دارم راجب این آدم چیزای بیشتری بدونم.

    یونهو: تا الان باید با تحقیقاتت و فرستادن ادمات چیزای زیادیدستگیرت شده باشه که من چه کسی هستم؟

    نام با قهقهه ای:داره ازت خوشم میاد..

    یونهو:ولی من نه..

    نام که خندش قطع میشد یونهو ادامه داد: اگه بهم کمک کنی منم قول میدم تا از نقطه ضعفت استفاده نکنم..

    نام: پس داری تهدید میکنی

    یونهوکه دستاشو رو لبه بالکن میذاشت و از انجا به آلاچیق نگاه میکرد ادامه داد: از شیه خودت استفاده کردن جالبه نه؟

    نام که جا میخورد گفت: مثل اینکه تو خیلی خوب منو میشناسی ،چطوره یه بار دیگه رودر رو همو ببینیم تا همو بیشترو بهتر بشناسیم....و در حالی که تماسو قطع میکرد قهقهه بلندی کردو گفتک تو بچه پرو حالا داری کار خودمو بهم درس میدی..چچچ..اون از کجا پارک جون و منو میشناسه...

    -----------------------------------------------

    هیونسو:قول دادیا..

    سورا با لبخندی: من سر قولم هستم..

    و در حالی که کمربندشو باز میکرد..ناگهان سورا بو.سه ای بر گونه اش زد..هیونسو که مکثی میکرد با لبخندی کوتاه  به سمت او برگشتو در حالی که نگاهش به گوشواره ای که برای سورا گرفته بود می افتاد گفت: اوه تو اینو امشب گوشت کردی ..من نفهمیدم...سورا که موهاشو پشت گوشش مینداخت لبخند کشیده ای زدو گفت: پس چی ؟فکر کردی گوشم نمیکنم؟.. و بعد از لحظه ای در حالی که هیونسو از کمری سورا پیاده میشد گفت: مراقب خودت باش

    سورا که دست دیگشو رو فرمون میذاشت نگاهی کوتاه به آن پارکینگ انداختو گفت:برایه ستاره شدن دیگه بهتره تو این خرابشده زندگی نکنی،باید کم کم خودتو برای چیزای خوب آماده کنی

    هیونسو:همیشه بهترین خونه هارو تو خواب میدیم ولی مثل اینکه میخواد عملی بشه..

    سورا با خنده ای: چرا که نه..تا منو داری هیچ غمی نداشته باشه،برای اینکه بخوای ادم بزرگی بشی بهتره ادمایی که سد راهتنو کنار بذاری..(فعلا که با اومدن تو همه غما عالم حواله شده...)

    هیونسو که با این حرفش لبخندش محو میشد بعد از چند لحظه سورا ادامه داد: من دیگه میرم ..خوب بخوابی

    و با دکمه استارت ماشینو روشن کردو از انجا رفت..

    هیونسو که چند لحظه همینطور آنجا ایستاده بود و به رفتن ماشین سورا نگاه میکرد..با احساس لرزشی در بدنش از سرما فورا خودش را جمع کردو به داخل پارکینگ رفت...

     

    وسایلش را طبق عادت همیشه در گوشه ای از آن پارکینگ انداختو با خمیازه ای بلند در حالی که به خودش کشو قوسی میداد زیر لب گفت: آه پسر واقعا روز خسته کننده ای بود..

    و با لبخندی بشکنی زدو گفت: و همینطور روزی موفقیت آمیز! و خنده ای از خوش حالی کردو..سپس یاد حرف های پارک جونگوو افتاد، پوزخندی زدو با خود گفت: ولی انگار یکی این وسطه همش ساز مخالفت میزنه..فکر کرده کیه؟،چون رئیسه میتونه همش دستور بده..چچچچچ.مسخرست

    و همزمان همینطور که لباسش را عوض میکرد متوجه صدای ناله ضعیفی شد، متعجبانه نگاه اطراف کرد تا ببیند آن صدا از کجاست و بلند گفت: کی اینجاست؟..

    و همینطور که کنار کاناپه قدیمی می ایستاد و دستشو پشتگردنش میکشید نگاهش به کنارش و بر روی آن کاناپه جذب شدو زیر لب گفت: سویون...

    سپس به سمتش خم شدو چند بار تکونش دادو گفت: یااااااااا  کیم سویون،هنوز یاد نگرفتی که نباید اینجا بخوابی؟ یااا بیدار شو...

    ولی سویون هیچ جوابی جز ناله های ریزی به او نداد..هیونسو که کلافه شده بود نفسشو محکم بیرون دادو گفت: یااا چرا همش داری ناله میکنی..سپس نگاش به بشقاب سوپی که بر روی میز بود افتادو گفت: بازم حالت بده؟ کی میخوای خوب بشی سویون..

    و تا خواست به سمت کوله اش برود با صدای سویون واستاد..

    ..هیونسو که به سمتش خم میشد گوششو نزدیک صورتش بردو گفت: چی؟

    سویون با صدای لرزون: اوماه..او..ماه..(مادر)

    هیونسو : یااا داری خواب میبینی سال هاست که مادرت تو رو رها کردو مرد...آیشششش بهتره برم بخوابم تو هم معلوم نیست چته..یااا بلند شو اینجایی که خوابیدی جای منه به اندازه کافی مینوو اعصابمو خورد کرد تو دیگه الان شروعش نکن (و در حالی که با انگشتش به دورو بر اشاره میکرد ادامه داد:) هر جای دیگه میخوای بخواب ولی اینجا نه..وبا نشنیدن جوابی از سویون دوباره تکونش دادو صداش زد ..سویون که شروع به سرفه میکرد با صدای لرزان گفت: م...می میانیو (منو ببخش)..

    هیونسو که دستاشو به کمرش میگرفت گفت: تاسف تو چه فایده ای داره هان؟؟..مهم نیست ،من که دیگه نمیخوام تو این خراب شده بمونم،به زودی هم از دست تو و کارات خلاص میشم..سپس به سمت کمد کهنه کنار دیوار رفتو همینطور که نیم نگاهی دوباره به سمت سویون می انداخت،متوجه تغییرات زیاد آنجا شد،کم کم  ناخداگاه به دورو بر پارکینگ  چند دقیقه نگاهی کردو زیر لب گفت: آه پسر اینجا از روزاول خیلی بهتر شده و لبخندی زدوگفت: قیافش به یه پارکینگ قدیمی نمیخوره..همه ی این کارا رویعنی سویون انجام داده؟!(ها پس چی؟بدبخت اون همه جون کنده اون وقت توی بوق ایجوری .صاف واستا که دمپاییم داره میاد سمتت.)

    و با سرفه های دیگر سویون نگاهش را به آن سمت گرفت...

    در حالی که بالای سرش می ایستاد به سویون که در تب داشت میسوخت خیره شد، لب ها و گونه هایش از حرارت زیاد سرخ شده بود و مدام هزیون میگفت...هیونسو که دستش را بر روی پیشونی سویون قرار میداد گفت: آه مثل این که تب داری!..آهایششش یعنی من باید امشب با صدای ناله های تو بخوابم..

    ساعت از نیمه شب گذشته بود،هر کار میکرد انگار خواب به چشمانش نمی آمد و دیگر صدای ناله های سویون نیز به گوشش نمیخورد...با کلافگی از جایش بلند شد تا برای خودش لیوان آبی بریزد ،همینطور که لیوان را سر میکشید به سمت سویون رفت تا ببیند حالش چگونه است ولی با دیدن سویون که بر روی زمین افتاده بود آب در گلویش گیر کردو شروع به سرفه کرد،به سمتش خم شدو او را تکان دادو صدایش زد اما هیچ عکس العملی از او مشاهده نکرد،نمیدانست باید چه کار کند،در حالی که برخلاف میلش کاری را که نمیخواست انجام میداد سویون را از روی زمین بلند کردو مقداری اب را بر بروی صورتش زد ولی باز هم فایده ای نداشت..

     

    همینطور که او را کول کرده بود از خیابان ها گذر میکرد،نمیدانست چرا دارد این کار را که حتی تا به حال انجام نداده بود را انجام میداد،سعی داشت تا زودتر سویون را به یک درمانگاه برساند میدانست که سویون از بچگی بیماری داشت ولی تا به حال اینگونه نشده بود...در حالی که زیر لب مدام غر غر میکرد گفت: آیشش چقدی سنگینی..کمر واسم نموند(ها عوض غرریدن زودتر راه برو بچه پروو...)

    -----

    دکتر که بالا سر سویون وایمیستاد نیم نگاهی به هیونسو انداختو گفت:دوستشی؟

    هیونسو:بله؟..آ نه خب چطور مگه؟(چییییییی؟...یاااا اون گیتارتو دیگه نخواهی دید هیونسو..)

    دکتر که چشاشو ریز میکرد گفت: پس نکنه شوهرشی؟

    هیونسو که جا میخورد گفت: عمرا.. خیلی خب اره من فقط دوستشم.

    دکتر که برگه های توی دستشو بررسی میکرد گفت: اگه دیرتر میاوردیش معلوم نبود چه بلایی سرش میومد(همش تقصیرهمین هیونسو بوقه..یه دارو هم واسه غر نزدن ایشون تجویزکن)

    هیونسو که چشاش گرد میموند گفت: یعنی ممکن بود بمیره؟(ای خدا بگم چی کارت کنه..)

    دکتر که عینکشو پایین می داد گفت: یه (بله)

    هیونسو که سرشو میخاروند دکتر گفت: ببینم اون بیماری دیگه ای هم داره؟

    هیونسو که با این حرفش به فکر فرو میرفت بعد از لحظه ای گفت: آ خب اون بیشتر اوقات مریضه ، حال امشبشم حتما به خاطر مریضیشه.

    دکتر: تو چه جور دوستی هستی که حتی نمیدونی بیماریش چیه؟ به هر حال اینجا یه درمانگاهه بهتره برای مداواش به یک دکتر متخصص مراجعه کنی و ببریش به بیمارستان،هر چی که هست اون بیماری سختی داره،چه طور تونستی اینقدر بی توجه نسبت بهش باشی..اون تا چند ساعته دیگه مرخصه  بعد از تسویه حساب میتونی ببریش ..و در حالی که کاغذیو مقابلش میگرفت گفت: این دارو ها هم واسش میگیری

     

    هیونسو که با رفتن دکتر نگاه خشمگینی به سویون که بر روی تخت دراز کشیده بود مینداخت اون برگه رو تو دستش فشرد ...با اینکه سال های زیادی با سویون بزرگ شده بود اما هنوز نمیدانست که او چه بیماری دارد،و حتی نمیخواست که بداند  در حالی که دندانهایش را روی هم میسایید  گفت: هایششش معلوم نیست هزینش چقدر باشه..آه ..سپس گوشیشو بیرون آورد تا به مینوو زنگ بزنه ولی در این بین نظرش عوض شدو گفت: اگه بهش زنگ بزنم باز جوگیر میشه و حرفای همیششو میزنه...سپس خطاب به سویون گفت: یااا همش تقصیر تویه یه بار نذاشتی من راحت باشم،به فکر راحتی خودت هستی ولی برای من نیستی(هویی عامو صداتو بیار پایین ..یه بار تو تمام عمرت یه کار خوب انجام دادی زحمت زیاد کشیدی آوردیش اینجا طلبکارم هستی.نه اون الان راحت همیشه زندگی کرده یا توی بوق؟ ها؟.)

    ولی با دیدن چهره آرام و معصوم سویون ادامه حرفشو خوردو  بعد از لحظه ای از انجا بیرون رفت...

    -------------

    5 روز بعد

    سویون که بندهای کفشش را میبست و بلند میشد تا به بیرون برود در این بین مینوو جلوشو گرفتو گفت: ببخشید کجا؟

    سویون: آ مینوواااا

    مینوو که کیف سویون از دستش میکشید و کنار میگذاشت گفت: تو هنوز کاملا خوب نشدی اونوقت میخوای بری بیرون جایی که من خبر ندارم؟

    سویون: مینوو ااا جوری حرف میزنی که انگار کار خلاف انجام میدم..

    مینوو دست به سینه: اره راست میگی..وقتی خب نمیگی کجا میری و چرا دیر بر میگردی منم باید این سوالو بکنم..

    سویون :فقط یه سر میخوام برم کتابخونه(really???)

    مینوو: اگه بخوای بری بیرون با من میای تا بریم کمپانی ..

    هیونسو که در آن سمت داشت موهاشو تو آینه دیواری درست میکرد با خنده ای مسخره خطاب به مینووگفت: داری مثل پدرارفتار میکنی،یا شاید بهتر بگم ادمی که خیلی نگران عشقشه نه؟

    مینوو با پوزخندی: تو که هیچوقت اینجا نیستی و بیشتر وقتتو مثلا داری صرف کار البوم میکنی خواهشا دخالت نکن..

    هیونسو که به سمتشون میومد گفت: چی؟ هیچوقت؟ ببینم اینجا خونه تویه اصلا؟ که مدام میای اینجا؟ببینم نکنه صابخونه بیرونت کرده؟ اصلا نکنه تو بودی که هزینه دوا دکتر رو پرداخت کردی و یا بهتره بگم سویونو رسوندی درمانگاه ؟ ها؟؟

    مینوو که سکوت کرده بود هیونسو پوزخندی زدو گفت: اره پسر بهتره تو دخالت نکنی ..

    مینوو به طعنه: خوبه تونستی یه کار درستو انجام بدی..ولی بازم تو این کار پولات برات عزیزتر بودن نه سویون!

    هیونسو که مقابل مینوو وایمیستاد گفت:اره مشکلیه؟..این تازه عوض تشکرتونه هوم؟

     و سپس با نیم نگاهی به سویون گفت: تا کی میخوای اینقدر ضعیف باشی تا دیگرانو به دردسر بندازی،ولی دیر یا زود من دیگه از اینجا میرم و دیگه هیچوقت به این زندگی لعنتی بر نمیگردم

    سویون که یه دسته پولو مقابل هیونسو میگرفت گفت: اینا کافیه؟

    هیونسو که جا میخورد ..سویون ادامه داد: من هیچوقت ازت نخواستم که کمکم کنی،و هیچوقتم ازت نمیخوام..متاسفم که اون شب باعث آزارت شدم،ولی یادت باشه اگه به درجات بالایی رسیدی نباید کسایی که بهت کمک کردنو فراموش کنی...چون اوناهم فراموشت میکنن..و تو میمونی با تنهایی خودت

    هیونسو: نکنه میخوای بگی تو بهم کمک کردی؟

    سویون که بغضشو قورت میداد گفت: اَنی(نه) هیچوقت ، ولی مادرت ،کوینو مینوو و خیلیا دیگه چرا کارای زیادی در حقت کردن..

    هیونسو که خندش میگرفت پوزخندی زدو سویون ادامه داد: هر چقدرم بخوای به درجات بالا برسی ولی اینو بدون خودت با اشتباهاتت دوباره بر میگردی سر جای اول..

    و در حالی که لبخندی با بغض میزد ادامه داد: تو زود محبت اطرافیانتو فراموش میکنی ولی اونایی که واست ارزش قائل نبودنو فراموش نمیکنی..

    هیونسو و مینوو که همینطور بهت زده نگاه سویون میکردن..سویون ادامه داد:امیدوارم این پولا کافی باشه..و بدون حرف دیگری از انجا خارج شد..

    هیونسو که بعد از رفتنش به یک نقطه خیره مانده بود...مینوو با بغضی خطاب به او گفت: تو همیشه همینو میخوای ..آره پسر از بچگیت رویایی داشتی حالا هم داری بهش میرسی،ولی بدون تو تنهایی به دست خودت به این رویا نرسیدی! ...

    هیونسو که با این حرفش با چشمانی از خشم به مینوو نگاه میکرد پولای تو دستشو فشردو گفت:دیگه نمیخوام نصیحتای تو و سویونو بشنوم...

    مینوو که لبخند تلخی میزد بدون حرف دیگری او نیز از آنجا رفت..هیونسو که در انجا تنها میموند بعد از لحظه ای از عصبانیت ضربه محکمی زیر جعبه روی زمین زد و فریاد بلندی کشید...

    ------------

    همینطور با قدم هایش سعی داشت از آن پارکینگ دور شود،میخواست تا جلوی آن کسی که باتمام وجود دوستش داشت بایستد ،اما باز هم نگرانش بود،نگران بلند پروازی ها و جاه طلبی هایش...هیونسو از بچگی همیشه ارزوی این چنین فرصت هایی داشت اما سویون به این مسئله خوشبین نبود..میدانست همه ی حرف های هیونسو همان حرف های همیشگی سورا در آن سال ها بود،سورا هم میخواست  با بلند پروازی هایش هیونسو را مثل خود کند..انگار رفتنش از آن کمپانی هیچ تاثیری نداشت جز عذاب بیشترش،هیونسو ساده بود چون با عقل پیش نمیرفت بلکه با قلبش که اسیر سورا شده بود هر کاری را انجام میداد

    . هنوز از کوچه خارج نشده بود که چند تن از افراد آن رئیس نام خبیث را در آن سوی کوچه دید،مدت ها بود که دیگر از آنها خبری نبود و آنها را این حوالی ندیده بود..اما چرا آنها در اینجا بودن درست دراین کوچه...سویون که انگار ترسیده بود چند قدمی به عقب رفت،آن مردها که گوشه ای ایستاده بودن و با هم حرف میزدند در این بین نگاه یکی از آنها به سمت سویون جذب شد ..و وقتی با دقت نگاه سویون کرد چشمانش گشاد شدو بلند گفت: خودشه.(ای وای بدبخت شدیم..)

    سویون که سعی داشت چهره اش را بپوشاند  خدا خدا میکرد تا هیونسو مینوو از این کوچه گذری نکنند،ولی با آمدن آنها به طرفش او نیز بعد از چند قدم به عقب سریع به کوچه کنار پا به فرار گذاشت،.

    میدویدو میدوید اما آنها به او نزدیکتر میشدند،در حالی که خودش را به اتوبوس میرساند فورا سوارش شد،و در حالی که در اتوبوس میخواست بسته شود یکی از آن مردها خودش را به اتوبوس رساندو سوار آن شد...سویون که ترسیده بود آن مرد در بین جمعیت محکم مچ دست سویونو گرفتو آرام کنار گوشش گفت: بلاخره گرفتیمت.
    و این داستان ادامه دارد

    با سلامو خسته نباشید خدمت دوستای گلم
     مچکرم از لطفتون به کهکشان و نظراتی که میدادین...

    خب در این قسمت متوجه شدین که اتفاق سه سال پیش چطوری بود
     ،حدسیاتتونو بهم بگین میخوام ببینم حدس شماها چیه؟
    یونهو نام رو از کجا میشناسه؟
    سویون چه بلایی سرش میاد؟

    نظراتتونم اگه بگین که خیلی خوبه ...

    به خدا میسپارمتون 

    قسمت 26 شنبه و یا یکشنبه گذاشته خواهد شد
    امیدوارم با نظراتتون در بهتر کردن داستان کمک کنید 

    برای برگشت به پارت پنجم داستان اینجا کلیک کن..





    Online User