تبلیغات
کهکشان داستان های کره ای - Rain Come in My Heart - ادامه(1) قسمت 27

کهکشان داستان های کره ای

  • نویسندگان

    ملیسا تعداد پست ها: 26
    تیمینی تعداد پست ها: 0
    فاطمه* تعداد پست ها: 6
    مهسا تعداد پست ها: 5
    نگار* تعداد پست ها: 4
    مینا تعداد پست ها: 1
  • برچسب ها

  • صفحات جانبی

  • نظرسنجی

  • امکانات وبلاگ

    <-BlogCustomHtml->
  • طراح قالب: NEGASH.IR

    ارائه کننده متفاوت ترین قالب ها برای سرویس های وبلاگدهی فارسی

  • نمایه من

    درباره من

    یادمان باشد

    وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم

    در برابرش مسئولیم...

    در برابر اشکهایش

    شکستن غرورش

    لحظه های شکستنش در تنهایی

    و لحظه های بی قراریش

    و اگر یادمان برود

    در جایی دیگر

    سرنوشت یادمان خواهد آورد

    و این بار ما خود فراموش خواهیم شد
    ///
    //
    Galaxy Story
    l
    مدیر کهکشان>>مـــلیسا

    صفحه اصلی وبلاگ من
  • داستان را با اسلاید شوهای متنوع و موزیک های آنلاین کهکشان بخوانید

    ادامه قسمت 27

    جونگوو که با ااین حرفش چشمانش را ریز میکرد گفت: بو؟(چی؟) نواختن من؟..(ای وای سویون لو رفتیم..)

    سویون که متوجه معنی حرفش شده بود فورا جلو دهنشو گرفت ،خدا خدا میکرد که جونگوو متوجه منظور او از نواختنش نشده باشد تا یاد آور آن شبی شود که جونگوو درحال نواختن در اتاق کمپانیش بود  و سویون او را یواشکی نگاه میکرد!

    جونگوو: یااا چرا ساکت شدی...تو از کجا میدونی که من بلدم گیتار بزنم؟ تا اونجایی که یادم میاد من جلوی کسی هیچ کاریو نواختم!

    سویون که میخواست بحث را عوض کند گفت: آآآ پس شما واقعا بلدین ؟..خب راستش از کسی شنیدم!

    جونگووبا جدیت: از کی؟

    سویون که با انگشتاش بازی میکرد و دنبال جوابی بود خنده تصنع دیگری کردو گفت: مهم نیست که اون نفر چه کسی بوده.. مهم اینه که ازکارتون خیلی تعریف میکرد..

    جونگوو که با این حرف سویون در فکر فرو میرفت،سویون پشتشو به جونگوو کردو نفسشو محکم بیرون دادو ارام با خود گفت: هایششش داشتم میمردم...و ادامه داد: حواست کجاست!نکنه میخوای دردسر درست کنی دختر!

     

    در حالی که دست از افکارش بر میداشت سرش را  کج کرد تا نگاهی به داخل پارکینگ بیندازد، همینطور با دقت داشت نگاه میکرد  که سویون  نیم نگاهی به جونگوو انداختو گفت: خب چرا نمیاین داخل،بهتر از اینه اینقدر فشار به چشاتون بیارین تا چیزی پیدا کنین.

    جونگوو که با این حرفش حالت چهرش عوض میشد و روشو به سویون میچرخاند گفت: بو؟(چی؟)

    سویون دست به سینه: آخه کی همچین جایی از شهرو برای قدم زدن انتخاب میکنه..اونم جایی که این وقت شب  پر از دزدو،جیب بر و خلافکاره..

    و در حالی که به آئودی جونگوو در آن سمت نگاهش می افتاد گفت: اوه ببینم اون ماشین شما نیست؟

    جونگوو که انگار داشت دستش رو میشد با جدیت گفت: خب معلومه که نه مگه هر ماشین مدل بالایی اینجا باشه مال منه؟  و در حالی که به فراری قرمزه کنار پارکینگ اشاره میکرد گفت :حتما میخوای بگی این فراری قرمزم مال منه ها؟

    سویون با خنده: نه این فراری که صاحب داره، ولی کسی که میاد قدم بزنه چرا ماشینشو با خودش میاره؟؟..(اونی مراعات جونگوو رو کن ..داری ضایعش میکنی!)

    و در حالی که چشماشو ریز میکرد اروم گفت: بهتون توسیه میکنم ماشینتونو از اونجا بردارین چون ممکنه همین الانم لاستیکاش پنچر شده باشه!

    جونگووشوکه زده:بووووووووو؟(چی؟) و با نگرانی نگاهی به آئودیش انداخت..سویون که خندش میگرفت گفت: ها حالا دیدین اون ماشین شماست!(خه دستش رو شد..)

    جونگوو با عصبانیت: یاااااااااا چطور میتونی با من اینطور حرف بزنی! بهتره با امثال خودت شوخی کنی نه من!

    سویون :ولی من باشما شوخی نکردم اتفاقا خیلی هم جدی گفتم

    جونگوو که پوزخند مسخره ای میزد گفت: حتما میخوای بگی تو یه همچین جایی که حتی مگسم پر نمیزنه یه ادم بیکار پاشه بیاد و ماشین منو پنچر کنه ؟(اولا مگس تو شب پر نمیزنه دوما خدارو چه دیدی.)

     سویون  که دست به سینه و با جدیت نگاه جونگوو میکرد گفت: هیچ چیز اینجا بعید نیست.. اگه باور ندارین میتونین همین الان یه نگاه به اونجا بندازین اونوقت میفهمین  که من با شما شوخی ندارم!

    جونگوو که نیشخندی از طرز صحبت سویون میزد ، نیم نگاهی به ائودیش انداختو در حالی که دو نفرو کنار ماشینش میدید چشمانش گرد شدو بلند گفت: یاااااا شماهااا!! و فورا به سمت ماشینش دوید..ولی قبل از اینکه به انجا برسد آن دو نفر فرار کرده بودند..

    جونگوو که دندون قروچه ای میکرد فورا به سمت آئودیش رفتو در حالی که چرخ های آن را بررسی میکرد متوجه دو تا لاستیک پنچر پشت ماشینش شد...و با عصبانیت دادی کشیدو گفت: لعنتی!!!چطور تونستن همچین کاری کنن

    -: اره همیشه اینجوری پنچر میکنن..

    جونگوو که فورا  بلند میشد با عصبانیت گفت: ببینم تو ذات همتونه که عین روح پشت سر من ظاهر میشین؟

    سویون:روح؟

    جونگوو که نفسشو محکم بیرون میداد و چنگی لای موهایش میکشید

     سویون گفت:حالا دیدین حق با من بود!

    جونگوو که  داشت عصبانیتشو کنترل میکرد سویون  نگاهی به لاستیکای ماشین جونگوو انداختو با نچ نچ نچ گفت:..حالا میخواین چی کار کنین؟!

    جونگوو با عصبانیت : که چی کار کنم؟ و نگاهی به ساعتش انداختو همزمان سویون گفت: نگران نباشین من اونارو میشناسم،و دستشو مشت کردو ادامه داد: حسابشونو میرسم و پنچرشون میکنم!

    جونگوو که خندش میگرفت نیشخندی زدو گفت: تو میخوای حسابشونو برسی..و با صدای بلند از شدت عصبانیت گفت: اصلا بذار ببینم چرا باید مال منو پنچر کنن پس اون فراریو چرا پنچر نکردن اون که چند ساعتی میشه اونجا پارکه و..

    و در حالی که متوجه سوتی که داده بود میشد حرفشو خورد، و سرشو خاروندو خودشو به اون در زد..سویون که خنده ریزی میکرد و زیر چشی نگاه جونگوو کردو گفت: پس حدسم درست بود!

    جونگوو: حدس چی؟

    سویون که به سمت پارکینگ  راه می افتاد ، جونگوو صداش زد :یاااااااااا حدس چی؟

    و دنبال سویون راه افتادو در حالی که کنار سویون مقابل آن درآهنی  می ایستاد، سویون برگشتو  نفس عمیقی کشیدو گفت: که شما همینجوری برای قدم زدن به اینجا نیومدین

    جونگوو که نیشخندی میزد گفت: شوخی میکنی!

    سویون: برای پنچری ماشینتونم شوخی کردم؟؟؟(هی وای من...)

    و ناگهان در این بین با صدای رعدو برقی هر دوی آنها نگاهشان را به سمت آسمان دوختند ، جونگووکه با صدای غرش اسمان  لرزشی در تنش می افتاد یک قدم به عقب رفت..سویون که از حرکت جونگوو متعجب شده بود نگاه چهره او کرد انگار او ترسیده بود. 

    سویون: کارگردان پارک!..چیزی شده؟..

    جونگوو که به خودش می آمد به کنارش برگشتو نگاه سویون کرد..سویون با تردید: کینچنایو؟(خوبین؟)

    و همزمان با روشن شدن هوا و صاعقه ای که در آسمان نقش میبست و صدای برخورد باران بر زمین که هر لحظه بر سرعت آن افزوده میشد ،شروع به شنیده شدن کرد ، چشمانش را بست و با دو دستش دو طرف سرش را گرفت، از این غرش آسمان و صدایش همیشه متنفر بود و آن خاطره تلخ کودکیش را برای او تداعی  میکرد.

    (فلش بک>>

     صدای رعدو برق امان آسمان آن شب را بریده بود، صدای بادو باران فضای آن جنگل تاریک را هر لحظه بیشتر  در بر میگرفت و صدای ناله پسرک کوچکی که درخواست کمک داشت با این هیاهو همراه شده بود...درون گودال گلی خیس و عمیقی نشسته بود و همینطور میگریست و مادرو برادرش را صدا میزد...پایش از آن ارتفاع که به داخل افتاده بود به شدت درد میکرد...دیگر توان ناله و فریاد از او گرفته شده بود..صدای رعدو برق هر لحظه در بدنش لرزه ای می انداخت و ترسش را هر لحظه بیشتر میکرد...)

    با یادآوری آن خاطره تلخ به دیوار پارکینک چسبید و نفس عمیقی کشید...

    سویون که  با نگرانی نگاه جونگوو میکرد اورا صدا زدو گفت: کارگردان..کارگردان حالتون خوبه؟  و در حالی که دست  سرد جونگوو را میگرفت گفت: بهتره بیاین داخل مثل اینکه قراره بارون شدیدی بباره..

    جونگوو که برخلاف میلش وارد آن پارکینگ قدیمی که محل زندگی *کیم سویون* بود میشد، همینطور خیره به اطراف آن پارکینگ شد،اینجا دیگر چه جایی بود که این دختر در آن زندگی میکرد؟ یک جای سردو تاریک که  تنها با یک چراغ کوچک روشن بود...چطور میتوانست در چنین مکان حقیری که امکان داشت هر لحظه سقفش ازاین هوا تخریب شود زندگی کند...همینطور ناباورانه نگاه اطراف میکرد..تا به حال پایش را در چنین مکان هایی نگذاشته بود،و انگار این اولین بار او بود..سویون که به طرف جونگوو می آمد نگاهای جونگوو را دنبال کردو ناگهان متوجه گوشه ای از سقف شد که در حال چکه کردن بود،وبلند گفت: وای نه گیتار هیونسو!..(اخ جون.باران ببار و گیتار هیونسو بوق را تخریب ساز..یوها ها ها)

    و  سپس به طرف گیتار هیونسو رفت و آن را  در گوشه ای دیگر گذاشت و نفسش را محکم بیرون دادو گفت: همین مونده یه بلایی سر این بیاد، کم که دردسر ندارم..و با آهی به سقف که در حال چکه کردن بود انداختو گفت: همینو کم داشتم!(اونی میذاشتی گیتارش همونجا خیس میشد..یکم از هیونسو انتقام میگرفتی ..واقعا که)

    جونگوو: ببینم اینجا تنها زندگی میکنی؟

    سویون که برمیگشت بعد از چند لحظه مکث گفت : اینطور به نظر میاد؟

    جونگوو:...

    سویون: ......

    جونگوو که به سمت سویون می آمد نگاهی به وسایل آنجا و عکسای روی دیوار انداختو گفت: پس تنها زندگی نمیکنی؟!..و با تعجب گفت: شما 4 تاییتون اینجا زندگی میکنین اونم تو یه همچین جای دربو داغونی؟

    سویون که آهی میکشید گفت:نه... اینجایی که در واقع ایستادین  محدوده لی هیونسویه کافیه بفهمه کسی اینجا اومده و حتی یک از وسایلاشو جا به جا کرده اونوقت معلوم نیست چه جنگی به پا کنه..

    جونگوو : شماها تو اینجا که یه ستون فقط وسطشه جا هم مشخص کردین؟ جالبه جای هیونسو بیشتره!(ها میبینی ..خدا لعنتش کنه)

    سویون: اوهوم..ما از بچگی با هم بزرگ شدیم.. راستش  چند ماهی میشه که به اینجا نقل مکان کردیم..بهتر از اینجارو نمیتونستیم پیدا کنیم اونم تو یه همچین جایی از شهر! بعد از اینکه صابخونه منو هونسو رو بیرون کرد اینجا رو تونستیم پیدا کنیم..

    جونگوو با تعجب فراوان: درست شنیدم تو و هیونسو با هم اینجا زندگی میکنین؟..چطور ممکنه؟؟..

    سویون : اره میدونم غیر عادی به نظر میاد،ممکنیش از اونجاست که از بچگی باهم بزرگ شدیم دیگه..

    جونگوو: ولی من منظورم چیز دیگه ای بود

    سویون:.....

    همینطور که در چشمان آن دختر چند لحظه نگاه کرد با خود میگفت چطور همچین چیزی امکان دارد،که سویون آن هم  با یک مرد (لی هیونسو) در اینجا زندگی کند..پس خود لی هیونسو کجا بود در این وقت شب؟..که نگاهش به پشت سویون وبه سوجین که بر روی کانپه ای قدیمی دراز کشیده و در خواب عمیقی بود افتاد،و پوزخندی زد.....سویون که نگایش را دنبال میکرد گفت: آه دلیل اینکه سوجین اینوقت شب اومده اینجا رو شما میدونین؟

    جونگوو که جا میخورد گفت: من باید از کجا بدونم..اصن این خانوم اینجا پیش شما چی کارمیکنه و با خنده تصنعی : اینجارو داشته باش عجب تصادفی،دقیقا منشی منم اینجاست!

    سویون که زیر چشی نگاه جونگوو میکرد گفت: یاا خودتونو به اون در نزنین..شما دنبال سوجین اومده بودین درسته؟

    جونگوو که از عصبانیت پفی در هوا میکشید و دستاشو تو جیبش میبرد گفت: عجب گیری کردیما،من میخوام دنبال منشیم بیام برای چی؟..

    سویون: منشیتون؟....و با مکثی: یا نامزدتون؟

    با گفتن این جمله جونگوو که چشمانش گشاد می ماند حتم  بر این دانست که سوجین همه چیز را برای کیم سویون تعریف کرده است،عجب آدمی، چطور توانسته بود به هان سوجین اعتماد کند و از او بخواهد که مثل یک راز موضوع نامزدیشان را نگه دارد،در حالی که قه قه ای میزد خطاب به سویون گفت: بوو؟(چی؟) نامزدم؟..واقعا مسخرست..

    سویون :اره منم موافقم ،واقعا مسخرست یک رابطه ظاهری ..

    جونگوو که این بار جا میخورد غضبناک به سوجین که خوابیده بود نگاه کرد...

    ---------------------

    سورا که در زیر پلی ترمز میگرفت از کمره ایش  پیاده شد و به سمت آن ماشین مشکی رنگ رفتو در آن را باز کرد، در حالی که با عصبانیت داخل آن مینشست گفت: نمیتونستی یک وقت بهتر بگی بیام..اونم دقیقا تو این هوای بارونی و درست شبی که من مهمون دارم!!..

    -:مهمون؟..منظورت لی هیونسویه؟..

    سورا که روشو به سمتش بر میگرداند گفت: یااا مراقب حرف زدنت باش..باهام چی کار داشتی که ازم خواستی بیام اینجا؟

    -:حالا وقتش رسیده که تو از قدرتی که داری برای کمک به من استفاده کنی

    سورا: متوجه منظورت نمیشم..

    -:دارم خیلی واضح صحبت میکنم چطور متوجه نمیشی..

    سورا: هان یونهو

    یونهو که نیشخندی میزدو به صندلی راننده تکیه میداد گفت: امشب خیلی عصبی به نظر میای؟

    سورا که نفسشو بیرون میداد گفت: خب میخوای واست چی کار کنم؟

    یونهو: از اونجایی که تو قسمتی از کارت تو کمپانی جونگوو هستش ازت میخوام کاریو برام انجام بدی! یک دستبند عتیقه تو دفتر پارک جونگوویه و در حالی که عکسی از اون رو به سورا میداد گفت: میخوام اینو برام پیداش کنی و بدون این برای من خیلی مهمه..

    سورا که شوکه زده نگاه یونهو میکرد ..یونهو نگاشو به سمت چشمان سورا گرفتو گفت: یادته من برای کمک به تو و رئیست چه ریسکای بزرگی کردم،و برای جونگوو پاپوش دوختم تا رئیست بتونه اونو تو دام خودش بندازه..به این زودی فراموش کردی؟.

    سورا که عکس آن دستبند را از یونهو میگرفت به آن نگاه کردو گفت: تو فکر عواقبشو کردی،اخه من چطوری این کارو برات انجام بدم؟..اونم دقیقا تو دفتر جونگوو؟

    یونهو: همونطور که من تونستم به دروغ به همه ثابت کنم که جونگوو اون کسی بوده که برای منافع خودش باهات ازدواج کرده و بعدش اون پسرو طرف تو فرستاده تا ازت...میخوای ادامه بدم بقیشو؟

    سورا که با عصبانیت به نقطه ای خیره مانده بود گفت: کار تو و رئیسم همیشه همینه! تهدیدای خوبی بلدین،اره همش تقصیر خودمه روزی که رئیس ازم خواست تا با اون پارک جونگوو لعنتی ازدواج کنم باید سریع درخواستشو رد میکردم

    یونهو با پوزخندیک ولی اونوقت دیگه همچین جایی واینستاده بودی تا یک سلبریتی باشی.!

    سورا با نیشخندی: یونهو تو دنبال چی هستی اون دستبند چرا برای تو مهمه؟

    یونهو: اینش دیگه به تو مربوط نیست،..ازت جواب خواستم برام انجامش میدی یا نه؟

    سورا که پوزخند سردی میزد روشو به یونهو برگردوندو گفت: باشه برات انجامش میدم ولی نیاز به زمان دارم.

    -------------------------------

    سویون که فنجان چایی را بر روی میز کوچکی میگذاشت از جونگوو خواست تا در انجا بنشیند..جونگوو که کنار سوجین بر روی کاناپه مینشست ،همانطور خشمگینانه به او نگاه کرد،بار اولو اخر سوجین نبود که با این کارهایش اعصاب جونگوو را بهم میریخت!..سویون که همزمان بر روی یک صندلی مقابل جونگوو مینشست گفت:کوماوو..

    جونگوو: واسه  چی؟

    سویون: به خاطر کمکتون به کوین ،مینوو و هیونسو..خبر موفقیتشونو شنیدم..

    جونگوو: من کاری نکردم اونا نتیجه تلاش خودشونو دیدن.

    صدای ضربات محکم باران که بر زمین و دیوار کوبیده میشد سکوت انجا را  همینطور در برگرفت جونگوو که از این ابو هوا متنفر بود آهی کشیدو گفت: عالیهههه

    سویون: چی عالیه؟

    جونگوو که دستاشو تو خودش جمع میکرد نگاهی به درو دیوار انجا انداختو گفت: فکر کنم تا چند لحظه دیگه همه چی آوار شه رو سرمون..تو نمیترسی تو همچین جایی زندگی میکنی!..این محله و ادماش و این اوضای هوا..یه جورایی ترسناکه.

    سویون: دیگه به این شرایط زندگی هممون عادت کردیم، حتی اگه الانم سقف اینجا رو سرم خراب شه زیاد مهم نیست..من چیزای مهمتریو تو زندگیم از دست دادم،و شکستای زیادی خوردم..

    جونگوو که چند لحظه همینطور به چهره آشفته سویون نگاه میکرد گفت: چرا فکر میکنی که این نامزد منه!

    سویون که سرشو بالا می آورد گفت: من میدونم که با اجبار دارین نقش دو تا نامزدو بازی میکنین،ولی با این کار فقط دارین زندگی خودتونو نابود میکنین،هر چقدرم بخواین این رابطه الکی رو به خانوادتون نشون بدین ولی بی فایدست اخرش که چی؟..فقط با گفتن این دروغ طولانی ،کار خودتونو در آینده سخت میکنین!

    جونگووکه دهنش همینطور باز مانده بود با عصبانیت دادی کشیدو گفت: یاااا تو! چطور میتونی این حرفارو بزنی..چچچ واقعا مسخرست..

    سویون: من فقط چون نگران حال سوجینم اینارو به شما گفتم! اون داره در این بین عذاب میکشه

    جونگوو که با این حرف سویون نگاهش در چشمانش ثابت می ماند نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست و گفت: دیگه از این قضیه چه کسی خبر داره؟

    سویون که دستشو تکون میداد گفت: نگران نباشین کسه دیگه ای نمیدونه..

    جونگوو با پوزخندی: ولی من شک دارم

    سویون: شک؟

    جونگوو: اره شک دارم به راز داری شماها؟

    سویون که سرشو پایین می انداخت و خنده ریزی میکرد گفت: اینقدر میترسین..؟

    جونگوو با جدیت: یااا مراقب حرف زدنت باش.و با عصبانیت به سوجین نگاه کرد انگشتشو تو پیشونی سوجین زد..و با نیشخندی گفت: عین یه خرس گرفته خوابیده،بیدارم نمیشه..فک کنم تنها به تو نگفته همه رو خبردارم کرده؟

    سویون:...

    جونگوو که دستاشو بهم قفل میکرد گفت: چرا اون روز تو داشتی از دست اون ادما فرار میکردی؟

    سویون که آن روز را به خاطر می آورد سرشو خاروندو گفت: آ خب اون روز،چیز مهمی نبود..

    جونگوو:  حواست کجا بود که همینجور وارد خیابون شدی یک لحظه فکر کردم باهات واقعا تصادف کردم و زخمی شدی،هر چی که بود ولی اون مردا خیلی عصبی به نظر میومدن.و در حالی که خنده ای گوشه لبش مینشست گفته : خیلی جالبه؟

    سویون کنجکاوانه : چی جالبه؟

    جونگوو: اینکه همیشه عادی باهم روبه رو نشدیم.اولش که اون جعبه رو صاف زدی تو سرم،و به جای اینکه کف سالن رقصو تمیز کنیعوضش اونو لیز کردی باعث رفتن تهیه کننده و ادماش به بیمارستان شدی.. و یکدفعه جلوی ماشین من پریدی و نزدیک بود تصادف کنی! و ..و...ودراین بین یاد  ان شبی که سویون را در آن کافه در حال پیانو زدن دیده بود افتادوبا لبخندی ادامه داد: و همینطور امشب و اتفاقاتش..

    سویون که دراین چند لحظه همینطور متعجبانه نگاه جونگوو میکرد سرشو فورا پایین انداختو گوشه لبشو گزیدو بریده گفت: میانه(متاسفم)..آه همیشه باعث دردسرتون شدم مخصوصا اون روز تو سالن تمرین رق.ص

    جونگوو که خندش گرفته بود گفت: نه هرگز..اتفاقا اون روز یکی از روزای خوب بود!

    سویون که فورا سرشو بالا می آورد با چشمان گرد گفت: واقعا؟ راست میگین..

    جونگوو که خندش قطع میشد  با مکثی گفت: نه..و در حالی که صداشو صاف میکرد ادامه داد: اتفاقا تو دردسرای زیادی درست کردی،همینایی هم که گفتم جزئی از دردسرایی بود که ساختی،چطور میتونی با این همه مشکلاتی که واسم درست کردی حتی تو روم نگاه کنی.. و خنده ریزی کرد طوری که سویون متوجه آن نشد.

    سویون که انگار داشت اب میشد روی زانوهاش  فورا نشستو سرشو پایین انداختو گفت: لطفا منو ببخشین،من اشتباه کردم.

    جونگوو که چشمانش گرد میشد گفت: یااا چرا داری این کارو میکنی؟؟چرا زانو میزنی..؟

    سویون در حالی که لباشو آویزون میکرد گفت: آقای پارک به خاطر مشکلایی که براتون درست کردم،لطفا با گروه کاری نداشته باشین و از حمایتشون دست نکشین..

    جونگوو که داشت خندشو کنترل میکرد نفس عمیقی کشیدو گفت: مگه تا حالا این کارو نکردم؟

    سویون که چند لحظه به جونگوو خیره میشد ،جونگوو کرواتشو شلا کردو گفت: لطفا بلند شو..

    سویون که بر روی صندلی مینشست گفت:امیدوارم با حرفام ناراحتتون نکرده باشم،قرار بود چیزی نگم از موضوع نامزدیتون..چون سوجین ازم خواسته بود ،اما وقتی آشفتگی امشبشو دیدم به عنوان یک دوست نگرانش شدم..وقتی شمارو اینجا دیدم فکر کردم که شما اومدین دنبالش و نگرانش بودین..امیدوارم که اینطور باشه.

    جونگوو که انگار حرف برای گفتن نداشت چنگی لای موهایش کشیدو گفت: خودمم نمیدونم چرا دنبالش راه افتادمو اومدم اینجا..ولی میدونم اومدنم به اینجا باعثی شده تا محل زندگی شماهاروهم پیدا کنم.بار اولیه که به همچین جایی میام،حتی تصورشم نداشتم که همچین جاهای داغونی تو این شهر باشه..

    سویون: ولی شما  چطور تا به حال به اینجور جاها نیومدین.؟.،به نظرم شما باید همه جا برین تو این شهر و با خیلی چیزا و زندگی مردم آشنا بشین چون شما سریال و فیلم میسازین..و دیدن این چیزا خیلی تو کارتون موثره.

    جونگوو: منظورت چیه؟ ..من برای چی باید به اینجورجاها بیام..اینجورجاها فقط مردمش به قول تو یا دزدن یا خلاف کار و کلا این قسمت شهر مردماش ترسناکن نیازی نیست که بخوام وقتمو اینجورجاها صرف کنم،عوضش تو بهترین جاها فیلممو میسازم .نمونشو که دیدی با ماشین نازنینم چی کار کردن..

    سویون که ابروهاش تو هم میرفت گفت:  ولی من نگفتم مردم اینجا دزدو خلافکارن،منم جزوی از مردم اینجام..همیشه طرز فکر ادمایی که تو بهترین جاها زندگی میکنن در مورد ما اینه؟..بایدم باشه چون شماها طعم سختی که ما اینجا میکشیمو تا حالا حس نکردین و ندیدین..ولی همه ی دزدا و خلافکارا فقط اینجا جمع شدن؟..یعنی میخواین بگین همه ی ادمای خوب فقط اونایی هستن که بهترین زندگیو تو بهترین جاها دارن؟ اره؟..

    جونگوو که انگار متوجه حرف اشتباهش شده بود  نگاهشو ب زمین دوخت و سویون ادامه داد و گفت: چرا دنیای مردم اینجارو به بقیه نشون نمیدین! شاید نظر بقیه راجب ما ادما عوض شد.




    به علت حجم بالای صفحات به ادامه مراجعه کنید

    ادامه قسمت27



    Online User