تبلیغات
کهکشان داستان های کره ای - Rain Come in My Heart - ادامه(2) قسمت 27

کهکشان داستان های کره ای

  • نویسندگان

    ملیسا تعداد پست ها: 26
    تیمینی تعداد پست ها: 0
    فاطمه* تعداد پست ها: 6
    مهسا تعداد پست ها: 5
    نگار* تعداد پست ها: 4
    مینا تعداد پست ها: 1
  • برچسب ها

  • صفحات جانبی

  • نظرسنجی

  • امکانات وبلاگ

    <-BlogCustomHtml->
  • طراح قالب: NEGASH.IR

    ارائه کننده متفاوت ترین قالب ها برای سرویس های وبلاگدهی فارسی

  • نمایه من

    درباره من

    یادمان باشد

    وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم

    در برابرش مسئولیم...

    در برابر اشکهایش

    شکستن غرورش

    لحظه های شکستنش در تنهایی

    و لحظه های بی قراریش

    و اگر یادمان برود

    در جایی دیگر

    سرنوشت یادمان خواهد آورد

    و این بار ما خود فراموش خواهیم شد
    ///
    //
    Galaxy Story
    l
    مدیر کهکشان>>مـــلیسا

    صفحه اصلی وبلاگ من

  • داستان را با اسلاید شوهای متنوع و موزیک های آنلاین کهکشان بخوانید

    ادامه قسمت27


    جونگوو که انگار متوجه حرف اشتباهش شده بود  نگاهشو ب زمین دوخت و سویون ادامه داد و گفت: چرا دنیای مردم اینجارو به بقیه نشون نمیدین! شاید نظر بقیه راجب ما ادما عوض شد.

    حرف های او انگار محری از سکوت بر لبانش زده بود،واقعا نمیدانست چه بگوید،انگار اشتباه کرده بود،فکرش را که میکرد انگار حق با آن دختر بود،قضاوت اشتباهی کرده بود، حرف های او جرقه ای را در ذهنش روشن ساخته بود..در حالی که از جایش بلند میشد گفت: من دیگه میرم..

    سویون که بلند میشد گفت: متاسفم که باعث ناراحتیتون شدم..فکر کنم خیلی تند حرف زدم..

    جونگوو: نه ..ناراحت نشدم..

    سویون: ولی چطوری میخواین برگردین با یک ماشینی که پنچر شده و تو این هوا!؟

    جونگوو که پفی تو هوا میکشید نگاه غضبناکی به سوجین انداختو زیر لب گفت: هر چی میکشم از دست تویه!

    سویون که نگاهش به آن کیسه های مشکی زباله کنار در می افتاد بلند گفت: ای وای اینارو یادم رفت ببرم..و به جونگوو گفت: الان بر میگردم و سریع آن دو کیسه را بیرون برد..

    جونگوو که در این فاصله در انجا قدم میزدو نگاه اطراف میکرد ،دستش را روی یکی از دیوارهای انجا کشید ،چرا تا به حال به این فکر نیفتاده بود که سریالی بسازد که زندگی سخت اما شیرین  مردمان فقیر این دنیارا هم نشان دهد،..همینطور که در فکر بود و راه میرفت ناگهان پایش به چیزی خورد ،خم شد و آن کتابچه کوچک را از روی زمین برداشت،روی بیشتر صفحات آن دفتر چیزهایی نوشته شده بود که مربوط به لی هیونسو بود، انگار این دست خط کیم سویون بود که درمورد لی هیونسو و علایقش در آن صفحات با حوصله نوشته بود،در حالی که لبخندی میزد شروع به ورق زدن صفحاتش کرد...و در این بین نگاهش به عکسی  افتاد که لای یکی از صفحات بود..عکسی از هر 4 نفر آنها ،طبق معمول تنها فرد عصبی داخل عکس خود لی هیونسو بود..همینطور که به عکس نگاه میکرد متوجه صدای قژ قژ در شد..و فورا عکسو لای صفحات آن گذاشت..سویون که کلاه کاپشن خیسش را پایین میداد دستش را روی موهایش کشیدو در حالی که به سمت چپش میچرخید گفت: آ فکر کردم رفتین..که در این بین گوشی جونگوو به صدا در آمد..

    جونگوو که بادیدن اسم پدرش فورا بر روی دکمه کال میزد گفت : یه (بله) آبوجی(پدر)

    -جونگووااا  شنیدم سوجین ناراحت از خونه رفته؟ پیش تویه؟

    جونگوو: یه(بله) به آقای هان گفتم

    -:الان کجایین..

    جونگوو: معلومه منو اون تو خونه ایم!

    آقای پارک که روی مبل مینشست گفت: پس چرا نمیبینمتون؟

    جونگوو که جا میخورد و چشمانش گرد میشد گفت: منظورتون چیه؟

    آقای پارک که درپذیرایی خانه جونگوو راه میرفت ادامه داد: سعی نکن به من دروغ بگی! من الان تو خونتم،تو و سوجین کجایین؟ شاید اقای هان بهت اعتماد کنه ولی من نمیتونستم باور کنم که اومدین اینجا!(یا بیژن ..این دیگه چ ادمیه..)

    جونگوو که زبانش بند آمده بود..دندون قروچه ای کردو چشمانش را بست و با فریاد اقای پارک از پشت خط  گوشیو از گوشش فاصله داد..سویون که متعجبانه نگاه پارک جونگوو میکرد اروم گفت: اتفاقی افتاده؟..

    لحظه ای بعد در حالی که گوشیش را در جیب پالتویش میگذاشت پیشونیش را ماساژ دادوبا خود گفت: نمیفهمم ،پدر تو چرا باید الان اونجا باشی؟!هایششش ..که در این بین سویون سوییچ ماشین سوجینو به طرف جونگوو گرفتو گفت: بهتره با سوجین برین..راجب ماشینتونم خیالتون جمع باشه ازش مراقبت میکنم تا اتفاق دیگه ای براش نیفته...

    جونگوو که سوییچو آرام از دست سویون میگرفت..سویون به طرف سوجین رفتو سعی کرد بلندش کند اما انگار سوجین خوابش بیش از اندازه سنگین بود،به ناچار دستش را دور گردنش انداخت و او را بلند کرد و به سمت در کشان کشان او را برد..جونگوو که واقعا کلافه شده بود به سمت در رفت و آن در سنگین را به زحمت باز کرد، و در حالی که در عرض در می ایستاد و به باریدن باران نگاه میکرد،سویون با آهی گفت: کارگردان پس چرا معطلین درماشینو باز کنین

    جونگوو: یاا یعنی میخوای بذاری من خیس بشم؟..

    سویون که با این حرفش چشمانش را ریز  میکرد گفت: یعنی اینقدر بارون بده؟..هایششش این دیگه چ جورشه؟ ولی به نظر من که وقتی بارون میباره زمین زنده میشه  هوا هم تمیز،برام تعجبه که شما ازش متنفرین؟

    جونگوو : ولی به نظر من اینطور نیست،چون فقط همه جا رو خیس میکنه

    سویون که به سمت یکی از جعبه های روی زمین اشاره میکرد گفت: اونجا یه چتره،اگه نمیخواین خیس بشین برش دارین ...

    جونگوو که به سمت جعبه خم میشد آن چتر سبز رنگ را برداشت،همان چتری بود که آن شب سویون را در جلوی آن کافه با آن دیده بود...

    سویون که سوجین را روی صندلی عقب دراز میکشاند فورا در فراری را بست،جونگوو که پنجره سمت راننده را پایین میداد چتر را به سویون دادو گفت: یااا اینجا میخوای وایستی تا موش ابکشیده بشی؟!!! ..سویون که چتر را بالای سرش میگرفت گفت: ممنونم که اینجا اومدین.

    جونگوو: لطفا درمورد امشب به کسی چیزی نگو!

    سویون هم با لبخندی سرش را به نشانه مثبت تکان داد...جونگوو: راجب پیشنهادی که دادی شاید عملیش کردم، و بعد از مکثی ادامه داد: شاید توی زندگیت شکستای زیادی خوردی ولی اینو بدون شکستات به معنای این نبوده که تو باختی بلکه هنوز برنده نشدی!.و در حالی که سرش را بطرف سویون میچرخاند  گفت: سعی نکن خودتو مخفی کنی،به همه نشون بده که چه استعدادی داری و چطور پیانو میزنی!

    سپس  بعد از لحظه ای پایش را بر روی گاز گذاشت و به جلو شروع به حرکت کرد..سویون که با حرف اخر جونگوو(به همه نشون بده که چه استعدادی داری و چطور پیانو میزنی!)همینطور مبهوت نگاه رفتن ماشین کرد ،دستش را بالا آورد و به نشانه خداحافظی ارام تکانش داد،جونگوو که از آینه کنار راننده نگاه  خداحافظی سویون میکرد لبخندی کوچیک زد  و سپس فرمان را به سمت راست چرخاند و وارد کوچه ای دیگر شد...سویون که دستش را پایین می آورد ،آن چتر را بالای سرش گرفت و به مقابلش خیره ماند،که در این بین ناگهان یکی از پایه های چتر جمع شد و رشته افکارش را پاره کرد..سویون که به خودش می آمد زیر لب غری زدو گفت: هایشششش باز مثل اون شب بازیت گرفته؟ و سپس به داخل پارکینگ رفت...

    -------------------------------

    داخل ماشینش نشسته بود و فقط صدای برف پاکن که قطرات آب را از روی شیشه ماشین جارو میکرد به گوش میرسید،همینطور به جلو چشم دوخته بود و حرف های هان یونهو در ذهنش تکرار میشد،نمیدانست چگونه میتواد آن دستبند را برای او پیدا کند،و چیزی که ذهنش را به خود مشغول کرده بود آن بود که ان دستبند چرا باید در اتاق پارک جونگوو باشد و چرا هان یونهو به دنبال آن است!

    چند دقیقه بعد..

    وارد خانه اش شد و به طرف آشپزخانه ی بزرگ آنجا رفت و از پارچ روی میز برای خودش ابی خالی کرد..

    -: دیر برگشتی؟

    با شنیدن این صدا در حالی که لیوان از دستش بر روی زمین می افتاد و میشکست سورا دستش را بر روی قلبش گذاشتو گفت: هیونسو ترسوندیم..

    هیونسو که نزدیکش می آمد گفت: به نظر نگران میای؟ چرا ترسیدی؟

    سورا: اینطور به نظر میاد..

    هیونسو: اره..

    سورا: چرا نخوابیدی؟

    هیونسو: راستش خوابم نبرد و در حالی که به اپن تکیه میداد ادامه داد: بارون شدیدی میباره اون بیرون؟

    سورا: اره چه جورم..

     وهیونسو زیر لب گفت: نمیدونم اون الان داره چی کار میکنه..

    سورا : کی؟

    هیونسو که خنده ای میکرد گفت : نمیدونم  چرا یکهو نگران حال سویون شدم..

    سورا که با این حرفش چشماش بیحرکت میموند گفت: سویون؟..و با خنده ای: بهم نگو که تو نگران حال اونی؟..

    هیونسو: کجا رفته بودی؟

    سورا: جای خاصی نبود..

    هیونسو: رفتن این وقت شب بیرون ، و اونم جای خاصی نبود،فک کنم جواب درستی نباشه! خودم دیدم از تراس سریع اومدی بیرون و گوشیتو تو کیفت گذاشتی و رفتی بیرون..انگار کسی بهت زنگ زده بود..

    سورا : خب یکی از دوستام براش مشکلی پیش اومده بود. نیازی نیست نگران بشی..خودت که میبینی امشب چه بارن و طوفانیه..از شانس بدش ماشینش خراب شده بود،منم که تنها دوستشم ازم کمک خواست..و سپس به سمت پله ها رفت..

    هیونسو که پوزخندی میزد گفت: یادته بهت گفتم اصلا بهم دروغ نگی..

    سورا که بر روی پله متوقف میشد گفت: هیونسو لطفا اینقدر سوال نپرس من واقعا خستم میرم که استراحت کنم چون فردا یک سری کارای عکس برداری دارم..تو هم بهتره بری استراحت کنی

    و با شب بخیری فورا به بالا حرکت کرد...

    هیونسو که بر روی مبلی از انجا مینشست به بالا رفتن سورا چشم دوخت و در حالی که چشمانش را ریز میکرد گفت: دعا کن که اشتباهی ازت سر نزنه سورا چون نمیتونم واقعا ببخشمت..

     

    سورا که به پله اخری میرسید با این حرف هیونسو متوقف شد و فورا به سمت پایین خیره شد ما اثری از هیونسو ندید...در حالی که بر روی یکی از مبل های آنجا ولو میشد نفسشو محکم بیرون دادو دندون قروچه ای کرد..چشمانش را محکم بست و با خود گفت:نمیذارم اتفاقی بیفته تا ازم دور بشی..اینو بهت قول میدم.

    -------------------------

    اشعه های خورشید فضای اتاق را روشن ساخته بود و رسیدن صبح را خبر میداد، در حالی که خودش را بر روی تخت کشو قوسی میداد محکم بالشت را در بغلش فشرد و آرام چشمانش را به سمت پنجره باز کرد،نور زیاد طرف پنجره باعث آزردن چشمانش شدو باعث شد پتو را روی سرش بکشد.

    -:مثل اینکه هنوز قصد بیدار شدن نداری؟

    با شنیدن آن صدای اشنا پتو را فورا از سرش پایین کشید و همینطور با چشمان گرد با دقت به آن پنجره و دیوار اطراف نگاه کرد و گفت: اینجا دیگه کجاست؟..یادم نمیاد که اینجا اومده باشم

    -:نخیر،مثل اینکه گوشاتم کر شده!

    سوجین که اینبار روی تخت مینشست و متعجبانه به جونگوو که با چهره ای گرفته بر روی مبل مقابل تخت نشسته بود ،نگاه میکرد من من کنان و متعجبانه  انگشتشو به طرف او گرفتو گفت: یااا نو؟(تو؟)  اینجا چی کار میکنی؟

    جونگوو که پوزخند سردی میزد و پایش را بروی پای دیگرش میگذاشت گفت: که من اینجا چی کار میکنم؟...یاااااااااااا  بهتره با دقت نگاه اطرافت کنی اونوقت بگی من اینجا چی کار میکنم!

    سوجین که خمیازه بلندی میکشید گفت: برو بابا، من  خیلی خستم ، لطفا برو بیرون چون میخوام بخوابم!حوصله شنیدن حرفاتم ندارم

    جونگوو با چشمانی گرد: میخوای هنوزم بخوابی؟

    همزمان سوجین که پتورو روی  خودش میکشید،جونگوو نیشخندی زدو گفت: که اینطور ،فکر کنم وقت جبران کار دیشبته! و آن ساعت بزرگ روی میز را برداشت و با کوک کردنش ..به سمت سوجین رفت و آن ساعت را زیر پتوی سوجین انداخت ،و در حالی که نیشخند شیطانی میزد به ساعت مچیش خیره شدو گفت: وقت انفجاره، و سپس  شروع  به شمردن کرد

    10..9..8...7...6...5...4...3...2...1....و ساعت با صدایی گوش خراشی شروع به زنگیدن کرد،سوجین که با جیغ بنفشی عین جت از زیر پتو بیرون میپرید و با بالشت به سمت در میرفت با صدای قه قه بلند جونگوو در استانه در ایستادو در حالی که بلند نفس نفس میزد با عصبانیت به سمت جونگوو خیره شد،جونگوو که ساعت را خاموش میکرد خنده اش تبدیل به نگاهی غضبناک به سمت سوجین شدو انگشت اشارشو به طرف سوجین گرفتو گفت: هان سوجین بدون که از دستت خیلی عصبانیم!

    سوجین که میترسید بالشتو محکم تو بغلش گرفتو گفت: یااااااااااا چرا این کارو کردی؟

    جونگوو:بو؟(چی؟) من چرا این کارو کردم؟،چچچچ واقعا خنده داره مثل اینکه کار دیشب خودتو فراموش کردی؟

    سوجین که با این حرفش بهت زده نگاه جونگوو میکرد من من کنان گفت: م..منظورت چیه؟ اصن بذار ببینم اینجا کجاست؟ تو اصن اینجا چی کار میکنی..من که دیشب..و در حالی که با دهان باز نگاه جونگوو میکرد گفت: یااااااااااااااااااااااااااا توووووو !ببینم تو هم اینجا خوابیدی،چطور جرات کردی..و با ترس نگاه لباسای تنش کرد ،جونگوو که با این حرفش دستشو رو صورتش میکشید گفت:اگه خوب دقت کنی میفهمی که لباسای دیروزت تنته ودر حالی که غضبناک به سوجین نگاه میکرد با صدای بلند گفت: اون فکر منفیتو درست کن هان سوجین،انگار فراموش کردی چطور دیشب از خونتون زدی بیرون. و همه رو نگران خودت کردی!!

    سوجین که دیشب را به یاد میاورد گفت: ولی من که رفته بودم خونه سویون پس چرا اینجام!؟

    جونگوو که با عصبانیت ازآنجا بیرون میرفت تنه ای به سوجین زد که باعث شد سوجین به در بچسبد...و بلند گفت:بهتر حاضر شی، پدرت رانندشو یک ساعته دیگه میفرسته اینجا..

    سوجین که وارد هال خانه جونگوو میشد همینطور در فکر فرو رفته بود،او چطور به اینجا آمده بود ،ولی او که شبه گذشته پیش سویون مانده بود،هر چه فکر میکرد چیزی به یاد نمی آورد..همینطور که زیر لب زمزمه میکرد : که چطور سر از اینجا در آورده ؟

    -: هر کسی خوابش مثل تو سنگین باشه  حتی اگه  دزدم خونشو بزنه نمیفهمه!

    با حرف جونگوو روشو به سمت اینه مقابلش گرفت و به چهره جونگوو در آینه نگاه کردو گفت: بذار ببینم تو منو از اونجا اوردی اینجا؟ آره؟؟

    جونگوو که نیشخند مسخره ای میزد پالتوشو همزمان تنش کردو گفت:مثل اینکه اونقدرا هم کم حافظه نیستی..

    سوجین با داد: یاااااااا جوابمو ندادی؟ ولی چطوری اینکارو کردی.

    جونگوو:از امروز دیگه حق نداری منشی من باشی!

    سوجین با تعجبی از خوشحالی:جدی؟ وای چه خبر خوبی! این که خیلی عالیههه،کلی میتونم برم بیرون خرید کنم،دورو اطرافو ببینم..و راحت بخوابمو..

    جونگوو با نگاهی معنا دار:از امروز میری تو بخش انبار

    سوجین که لبخندش محو میشد با چشمانی گشاد و بلند گفت: بووووووووووووووو؟(چی؟) اونوقت چرا؟؟(هی وای منخنده تو دیوار)

    جونگوو که بالشتو تو صورت سوجین فشار میداد گفت: چراشو خودت باید بفهمی؟ فکر کنم زیادی بهت اعتماد کردم تو همه چی! اگه اونجا باشی از همدیگه دوریم و منم راحتر میتونم از دست تو نفس راحت بکشم..اینو بدون اگه تو این بخش خطایی ازت سر بزنه ، خوب حسابتو میرسم.

    و با گام های بلند به سمت در رفت،و در اتومات باز شدو لحظه ای بعد از انجا خارج شد،سوجین که از حرص داد بلندی میکشید بالشتو به سمت در پرت کردو گفت: یااا پارک جونگوو

    ----------------

    با باز شدن درب اسانسور در طبقه ششم همراه منشی سابقش به جلو شروع به حرکت کرد

    جونگوو: ماشینمو آوردی؟

    -:بله کارگردان

    جونگوو زیر لب : اگه دنبال اون دیشب راه نمیفتادم این همه دردسر دیشب درست نمیشد.

    منشی : راستی قربان موقعی که دنبال ماشینتون رفتم  ولی لاستیکاش پنچر نبود!

    جونگوو که وایمیستاد گفت: بورا گو؟(چی گفتی؟) تو مطمعنی؟

    منشی: اخه موقعی که میاوردم چیزی از پنچری من ندیدم،لاستیکا هم سالم بود...آ راستی کارگردان شما چرا ماشینتونو اونجا پارک کرده بودین و به دست اون دختر سپرده بودیـــ ..اما جونگوو که دستشو بالا میاورد و باعث قعطی حرفش میشد گفت: یعنی میخوای بگی یکی لاستیکاشو عوض کرده؟ و در حالی که دستش را به سمت منشیش درازمیکرد گفت: سوییچو بده!..و سپس به سمت اسانسور بازگشت ،و بر روی دکمه پارکینگ زد...

    ---

    به سمت آئودیش رفت جلویش واستاد و خوب آن را بررسی کرد ،سپس به پشت آن رفت تا دو چرخ پشت آن را ببیند، تا سرش را خم کرد چشمانش گرد ماند،انگار حق با منشیش بود..حدس بر این دانست که آن دختر آنها را عوض کرده است،و به جای آن لاستیک های چند میلیونی دو لاستیک ارزان قیمت را قرار داده است..در حالی که خنده اش میگرفت لگدی به یکی از آنها زدو گفت: اینجارو داشته باش ،ماشین گرونقیمت من روی دو تا چرخ ارزون سواره..چطور تونسته لاستیکایی که توان تحمل یک کیلومترم نداره رو برای ماشین من بذاره!

    -----------------------------

    بر روی پشت بام یکی از برج های شهر ایستاده بود و از انجا به منظره شهر که در دستانش بود همینطور نگاه میکرد ، رئیس نام که به کنارش می آمد با خنده تصنع همیشگیش گفت: خیلی تو فکری..

    یونهو که به سردی رویش را به سمتش میچرخاند پوزخندی زد..( نام) که دستانش را در جیبش فرو میبرد گفت:جاهای بهتراز اینجا برای ملاقات هستش،اونم تو این هوای سرد و روی این بلندی به نظر زیاد خوب نیست این مکان.

    یونهو: از بلندی میترسی؟..

    نام که خنده اش قطع میشد گفت: بو؟(چی؟)

    یونهو با نیشخندی: آدما وقتی به درجات بالایی میرسن به مراتب از ارتفاع میترسن و در حالی که تو چشمان (نام) نگاه میکرد ادامه داد: چون میترسن یه وقت از اون جایگاه بلندشون سقوط کنن و بیفتن سر جای اولشون!

    نام که همینطور با چهره ای دیگر به یونهو چشم دوخته بود گفت: هان یونهو داری عین ادمای ترسناک حرف میزنی!

    یونهو با نیشخند دیگری: ترسناک؟فکر کنم من تنها ترسناک نباشم؟ درسته جناب نام؟

    نام که خنده بلندی میکرد دستی به پشت یونهو زدو گفت: خب چرا نمیری سر اصل مطلب که چرا اومدیم اینجا؟

    یونهو که تصویردستبند را دوباره به نام نشان میداد گفت: در مورد اون سالی که این(دستبند) ناپدید شد میخوام ازت بشنوم

    نام که عکس را میگرفت گفت: چرا اینقدر دنبال این عتیقه گمشده ای؟ اون سالهاست که توسط یک نفر دزدیده شد.

    یونهو: اینو خودم میدونم و این که چرا من دنبالشم به خودم مربوطه

    نام: ولی تو یک بازه زمانی اثری از اون دیده شد و بعدش اون کلا  ناپدید شد.

    یونهو که فورا سرش را به سمت نام میچرخاند گفت: بعد از گم شدنش اون دوباره دیده شد؟ کجا؟

    نام که در فکر فرو میرفت: چیز زیادی یادم نیست ولی اینو میدونم که در اون روز یک نفرم کشته شد!

    یونهو که با این حرف بلند بلند نفس میکشید چشمانش را محکم بست و بعد از چند لحظه گفت:هر چی که باشه اینو مطمعنم که این دستبند همین نزدیکیاست و توی همین شهره!

    نام با چشمانی گرد: بو؟(چی؟) تو اینو مطمعنی؟

    یونهو: تو یکی از زیر دستای پارک بودی..ولی اون بهت پشت کرد،هر چند الان روی پای خودت واستادی ولی بازم قدرت پارک از تو بیشتره

    نام که از حرص دستش را مشت میکرد نفسش را محکم بیرون داد،که یونهو همزمان گفت: برام جالبه بدونم چرا بهت پشت کرد؟

    نام که نیشخندی میزد گفت: چرا از خودش نمیپرسی

    یونهو که در چشمان نام خیره میشد ،نام با پوزخندی ادامه داد: تا اونجایی که فهمیدم تو با اقای پارک رابطه خانوادگی داری؟ درست نمیگم؟

    یونهو که خندش میگرفت گفت:شاید این یک ارتباط خانوادگی باشه ولی اینو بدون که زیاد پایدار نیست

    نام با پوزخندی شیطانی: ظاهرا تو بیشتر از من با پارک مشکل داری؟..سپس در حالی که به یکی از چشم انداز های شهر نگاه میکرد گفت: چن شب دیگه یک مهمونی ترتیب دادم خوشال میشم تو هم بیای!

    یونهو با پوزخندی :تو اون مهمونی ادمایی هستن که اون زمانو به یاد داشته باشن؟

    نام: نه...ولی کسایی هستن که به اندازه من و تو از پارک متنفر باشن.

    یونهو که نزدیک نام می آمد گفت:اون شخص به دست چه کسایی کشته شد؟ کار پارک بوده؟ یا دست دیگه ای تو این کار بوده؟

    نام که چند لحظه همینطور به یونهو نگاه میکرد گفت:چند سالی میشه که پارک تغییر شغل داده و تو کار مد رفته،تو اون زمان پارک و چند نفر دیگه برای کسی کار میکردن اونا کارشون مثل شغل الان تو بود(طراحی و ساخت جواهرات)،ولی شغل اونا با تو یک تفاوتی داشت..

    یونهو: چه تفاوتی؟

    نام که میخندید دستاشو بالا اوردو گفت: بیا و یکم مهربون باش یونهو،تو از من میخوای تا راجب اون زمان بگم منم میگم ولی نه به این راحتی! اول باید بدونم تو چرا دنبال اون عتیقه ای و چرا میخوای از پارک انتقام بگیری...تو خیلی خوب بلدی از نقطه ضعف من استفاده کنی

     یونهو:من به تو کمک میکنم تا قدرتمند بشی ولی تو هم باید در پیدا کردن اون عتیقه بهم کمک کنی!و راجب اون سال و اتفاقاتش بهم بگی و در حالی که نام را به سمت لبه برج هول میداد گفت: یا اینکه بهتره فکر سقوط به این پایینو کنی...نام که با ترس نرده ها را گرفته بود خشمگینانه به رفتن یونهو چشم دوختو بلند گفت: هان یونهو سعی نکن همش منو تهدید کنی...و با رفتن یونهو با دادی دستشو به نرده زدو گفت: لعنتی.

    ------------------------------------

    شروع قسمت 28(کلیک کن)


    برای برگشت به کهکشان اینجا کلیک کن


    لطفا نظراتتونو فراموش نکنید.



    Online User