تبلیغات
کهکشان داستان های کره ای - Rain Come in My Heart - ادامه(1) قسمت 29

کهکشان داستان های کره ای

  • نویسندگان

    ملیسا تعداد پست ها: 26
    تیمینی تعداد پست ها: 0
    فاطمه* تعداد پست ها: 6
    مهسا تعداد پست ها: 5
    نگار* تعداد پست ها: 4
    مینا تعداد پست ها: 1
  • برچسب ها

  • صفحات جانبی

  • نظرسنجی

  • امکانات وبلاگ

    <-BlogCustomHtml->
  • طراح قالب: NEGASH.IR

    ارائه کننده متفاوت ترین قالب ها برای سرویس های وبلاگدهی فارسی

  • نمایه من

    درباره من

    یادمان باشد

    وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم

    در برابرش مسئولیم...

    در برابر اشکهایش

    شکستن غرورش

    لحظه های شکستنش در تنهایی

    و لحظه های بی قراریش

    و اگر یادمان برود

    در جایی دیگر

    سرنوشت یادمان خواهد آورد

    و این بار ما خود فراموش خواهیم شد
    ///
    //
    Galaxy Story
    l
    مدیر کهکشان>>مـــلیسا

    صفحه اصلی وبلاگ من
  • داستان را با اسلاید شوهای متنوع و موزیک های آنلاین کهکشان بخوانید
    ادامه قسمت 29

    اما جونگوو با رفتنش حرفش را قطع کرد.

    -------------------

    روی کاناپه  قدیمی دراز کشیده بود و با حرص در حالی که گوش هایش را میگرفت  گفت: دارم واقعا دیوونه میشم.

    پسر بچه که کاسه رشته گرم را سر میکشید همینطور مدام در حال خواندن شعرهای  کودکانه ای بود...هیونسو که با عصبانیت دستانش را از روی گوشش پایین میکشید با داد گفت: یااااااااااااااا چینجا که(واقعا که) صدات آزار دهندست.

    پسر بچه که لباشو از عصبانیت جمع میکرد داد بلندی کشیدو گفت: یاااااااااااااا  فکر کردی چون بزرگتر از منی میتونی بهم زور بگی.و دوباره شروع به خواندن کرد. هیونسو که چشاش از این حرف پسر بچه گشاد میماند چنگی محکم لای موهایش کشیدو گفت: هایششش دارم از دستش دیوونه میشم این کیم سویون معلوم هست کجاست! هایششش خودش وقتی نیست یکی بدتر از اون میاد.

    -: راجب خاله سویون درست حرف بزن...

    هیونسو که پوزخند مسخره ای میزد فورا کاسه رشته را از دست پسر بچه کشیدو گفت: یااا زیادی خوردی ،بهتره برگردی خونت تا نترکیدی. یا شعر میخونه یا میخوره آیگووو.. یاااااااااا خرس از تو کمتر غذا میخوره ... و با چشم غره ای:غذا مفتم میخوره بچه پرو!!!

    پسر بچه که با این حرفش شروع به گریه میکرد هیونسو دستشو به پیشونیش کوبیدو گفت: همینو کم داشتم.یاااا پسر تو چقدر لوسی

    پسر بچه که پاهایش را مدام ب زمین میکوبید لای هق هق هایش گفت: تو خیلی بدی..خیلی بدی...به همه زور میگی...حتی خاله سویونم اذیت میکنی...صدای خودت از همه بدتره...اگه خواننده بشی من اصلا طرفدارت نیستم...چون تو بدی..(کار خوبی میکنی خاله جون..)

    هیونسو که دهنش همینطور از حرف های آن بچه باز مانده بود نفسشو محکم از حرص بیرون دادو گفت: همین مونده که تو طرفدار من باشی!..کی گفته من سویونو اذیت میکنم؟ ببینم نکه خودش گفته؟ ها؟

    پسر بچه که گریش قطع میشد با نگاهی غضبناک صاف در چشمان هیونسو خیره شدو گفت: خودم دیدم..

    هیونسو که چشاشو در قبال نگاه پسرک ریز میکرد با نیشخندی گفت: چچچچ  ترسیدم!

    پسر بچه که نفس عمیقی میکشید و ابروهاش تو هم میرفت از جایش بلند شدو جلوی هیونسو واستاد،هیونسو که به کاناپه تکیه میداد و پاهاشو رو هم میذاشت با خنده مسخره ای گفت: چیه عصبانی شدی؟ ببینم نکه هنوز گشنته؟ ها؟...یااا کوچولوی نیم وجبی دیگه بهتره بری خونت میترسم مامانت نگرانت بشه!

    پسر بچه که نفس های بلندی میکشید هیونسو نیشخندی زدو گفت: نگاش کن داره ادای ادمای عصبانیو در میاره...و در حالی که خودشو جمع میکرد گفت: وای وای ترسیدم..و سپس خنده بلندی کرد.(خدا نَعلتت کنه هیونسو که ایطور بچه رو مسخره نکنی..)

    پسرک که لباشو جمع میکرد زیر لب فحشی نثار هیونسو کرد و سپس به سمتش رفت و خودش را رویش انداخت و دماغ هیونسو را محکم با انگشتان کوچکش گرفت، هیونسو  که خنده اش تبدیل به فریادی بلند می شد ،کوین با شنیدن صدای فریادش  شوکه زده  کلاه بارونیش را پایین دادو از آن سوی کوچه به سمت پارکینگ دوید.

    چند دقیقه بعد...

    همینطور با فاصله از آنها  ایستاده بود و یک دستش بر روی شکمش و دیگری بر روی بینیش بود ،در حالی که انگشت اشارشو به سمت پسرک میگرفت با ناله و فریاد گفت: یااااا ببینم با سگا بزرگ شدی؟ هایشششش پسره معلوم نیست تو چه خونواده ای بزرگ شده..عین وحشیا میمونه.

    پسر بچه که زبونش را در می آورد ادای هیونسو رو درآوردو گفت: تا تو باشی دیگه منو اذیت نکنی.حالا من لوسم یا تو..نگاش کن چقدر ترسیده.تو فقط یک خرس گنده ترسویییی!!!!

    هیونسو با عصبانیت:بووووووووووووو؟(چــــــــــــــــــــی؟)

    کوین که  نمیتوانست جلوی خنده اش را بگیرد  دستشو رو دوش پسر بچه گذاشتو گفت: ولی کار خوبی نکردیا!

    پسر بچه که بادی به غبغب می انداخت دست به سینه واستادو گفت: نخیرم خوب کاری کردم،اون فقط به همه زور میگه!(افرین خاله همیشه این کارو با هیونسو انجام بده)

    هیونسو که از حرص دندانهایش را مدام روی هم میسایید دستش را از روی بینیش پایین اوردو گفت: شک ندارم این بچه خیلی گرسنست،عین ادمای قحطی زده غذا میخورد..و به دستش نگاهی انداخت که رد دندان های بچگانه ای بر روی آن نقش انداخته بود، و با گفتن هایشششششش فریادی سر آنها کشید.(قاه قاه..خوب بچه حالتو گرفت،تا تو باشی دوباره عفریته بازی درنیاری)

     کوین که از فریاد هیونسو میترسید  سریع دست پسرک را گرفتو اروم گفت: دیگه بهتره بری مثل اینکه عمو هیونسو خیلی عصبانیه..و با خنده تصنعی خطاب به هیونسو گفت: داداش باید بیشتر مراقب باشی ..و در حالی که به بینیش اشاره میکرد با همان خنده گفت: درضمن بینیت داداش..بینیت داره خون میاد.

    هیونسو که انگشتش را بر روی بینیش میکشید غضبناک به انگشت پر از خونش خیره شدو در حالی که فریاد بلندی میکشید کفشش را به سمت هر دوی آنها پرتاب کرد.(اخ چه حالی میداد سورا وسطشون میبود کفشه صاف میرفت تو پوزش..)

    ---------------

    مقابل قفسه های بلند شیشه ای ایستاده بودند،قفسه هایی که عکس های آدم های مختلفی از کوچک تا بزرگ در آن قرار گرفته بود تصاویر اشخاصی که دیگر بین عزیزان خود نبودند.

    پارک که ادای احترامی به قفسه کوچک مقابلش میکرد، با صدای گرفته هان نگاهش را به سمت او گرفت ،در حالی که به گلدان کوچک گرانقیمتی که دردست داشت نگاه میکرد گفت: مدت ها بود اینجا نیومده بودم.

    آقای پارک که نفس عمیقی میکشید دستانش را داخل جیب شلوارش فرو بردو گفت: اینقدر با گذشته ذهنتو آشفته نکن.

    هان که در یکی از قفسه های شیشه ای را باز میکرد قاب عکس داخل آن را بیرون اوردو در حالی که دستی بر روی آن میکشید گفت: خیلی دیر رسیدم. خیلی...متاسفم.

     و در حالی که حلقه های اشکش را پنهان میکرد قاب عکس و آن گلدان کوچک گرانقیمت را داخل آن قفسه گذاشتو فورا از آنجا بیرون رفت.

    پارک که بعد از رفتن *هان *به قاب عکس داخل قفسه چند لحظه نگاهی می انداخت 20 سال پیش به سرعت جلوی چشمانش تداعی شدو در حالی که محکم چشمانش را میبست  لحظه ای بعد از آنجا بیرون رفت.

    -------------

    همینطور زیر آن سایبان نشسته بود و گردنبند چوبی  نصفه ای که به گردن داشت را در دستش مدام لمس میکرد و در حالی که لبخندی بر لبهایش نقش میبست گفت: یعنی نصفه تو الان کجاست؟ و به اسم نصفه ای که بر روی آن هک شده بود خیره شدو  ادامه داد: نمیدونم چرا هر چی فکر میکنم نمیتونم این اسمو بفهمم...چرا این اسم یادم نمیاد!؟

    لرزه ای که همزمان با این حرفش از سردی هوا در تنش می افتاد ها  بلندی در هوا کردو گفت: آیششش چقدر امشب هوا سرده..و در حالی که از جایش بلند میشد و خودش را  همینطور محکم جمع کرده بود به انتهای کوچه نگاهی انداخت،هنوز خبری از پارک جونگوو نبود.و باران نیز کم کم در حال بند آمدن بود.

    از زیر آن سایبان بزرگ بیرون  آمدو در حالی که عطسه ای میکرد دستش را بر روی پیشونیش گذاشتو آهی کشید ، همینطور با خودش حرف میزد که  متوجه صدای پای چند نفر در نزدیکی آنجا شد،شوکه زده به سمت صدا برگشتو در حالی که به نفس نفس می افتاد گفت: آدمای نام؟ امیدوارم اونا نباشن و سپس شروع به دویدن کردو از آنجا دور شد.

    --------

    عقربه های طلایی رنگ ساعتش خبر از نیمه شب را میداد.

    در آئودی سفید رنگش را باز کردو نگاهی گذرا به سمت آن کافه انداخت،از آن مردها و رئیسشان کسی دیده نمیشد ،باران هم کاملا بند آمده بود و هوا نیز رو به سردی بیشتری میرفت،با فشردن دکمه استارت پایش را بر روی گاز گذاشتو وارد یکی از کوچه های آنجا شد..در طول مسیر به اتفاق و حرف های چند دقیقه قبل با کیم سویون فکر میکرد، نمیدانست چرا دقیقه آخری که میخواست از آن کافه بیرون برود به  فکر کمک به آن دختر افتاد ،میتوانست درک کند که کیم سویون چطور  از این کارش جا خورده بود شاید هر کسه دیگری جای او بود اینگونه از کمک جونگوو تعجب میکرد.زیرا همچین کمکی به یک آدم معمولی  از  شخصی مشهور مثل *کارگردان پارک جونگوو* واقعا بعید بود.

    وارد همان  کوچه ای شد که دقایقی قبلتر در آنجا بود در حالی که کنار آن مغازه گل فروشی ترمز میگرفت و نگاهی به آنجا می انداخت اما اثری از کیم سویون را ندید، از آینه پشت و کنارش اطراف کوچه را برسی کرد ولی انگار آن دختر از آنجا رفته بود ،در حالی که به مقابلش خیره میشد در فکر فرو رفتو گفت: همینطور بیتوجه به حرفم سرشو پایین انداختو رفت. و در حالی که پفی زیر  لب میکشید گفت:خب خودش خواست مهم نیست.

    --------------

    همینطور خودش را بغل کرده بود و در  پیاده روی یکی از خیابان ها با سرعت به جلو حرکت میکرد و هرازگاهی نگاهی به پشت سرش می انداخت  ، صورتش از سرما سرخ شده بود و باد با هر وزشش تازیانه ای به بدنش میزد  و لرزش دندان هایش دیگر قابل کنترل نبود. باید این مسیر طولانی را تا محل زندگیش پیاده میرفت ولی این هوا اجازه این مسیر طولانی را به او نمیداد و او را خسته تر میکرد.

    جونگوو که پشت چراغ قرمز ترمز میگرفت در این بین متوجه همان آدم هایی شد که در آن کافه دیده بود ،در حالی که نگاهش را به سمت دیگری میگرفت زیر لب گفت: شاید برای همین اونجا که بهش گفتم بمونه ..ب خاطر اینا نموند. و در این فکر بود که با روشن شدن چراغ سبز با سرعت به  جلو حرکت کرد ...وارد یکی از خیابان های اصلی آنجا شد و به رهگذرای کنار خیابان چشم دوخت که ناگهان کیم سویون را دید، نگاهی از آینه کنارش به آن سوی خیابان انداخت. آن مردها داشتن به سمتش می آمدند، نمیدانست باید چه کار بکند و علاوه بر آن نیرویی اجازه نمیداد تا آن دختر را تنها بگذارد.

    سویون که با بوق ماشینی در کنارش متوقف میشد به کنارش برگشت..جونگوو که پنجره کنار راننده را پایین میداد با لحن همیشگیش گفت: نکنه دوست داری  با این سرعتی که حرکت میکنی اونا زودتر بهت برسن؟

    سویون که با دیدن پارک جنگوو برق خوشحالی در چشمانش موج میزد نگاهی به آن سوی خیابان انداخت و با دیدن چند نفر از افراد نام رنگش پرید.جونگووکه با صدای بلندتری او را صدا میزد گفت: ب این هوا اعتمادی نیست

    سویون که نگاهی به انسوی خیابان  می انداخت بی معطلی درب ماشین جونگوو را باز کردو سوار آن شد.

    ----

    در حالی که در صندلی اخرماشین فرو میرفت نفسش را بیرون داد،جونگوو که از آینه جلویش به انعکاس چهره مضطرب کیم سویون چشم میدوخت  ملافه ای که روی صندلی کنار راننده بود را برداشت و به سمت سویون پرت کردو گفت: شاید این بتونه یکم گرمت کنه.

    سویون که ملافه را از روی صورتش پایین میکشید من من کنان گفت:کو..کو..کوماوو(م..م..ممنونم)

    جونگوو که از صدای لرزان سویون که ناشی از سرمای هوا بود خنده اش میگرفت بخاری ماشینش را تا درجه آخر روشن کرد.(آخ من یخ کرده بودم..داداش خدا حفظت کنه)

    سویون که ملافه را فورا  دور خودش میپیچوند  سرش را پایین انداختو گفت: ممنون که اومدین.

    جونگوو با پوزخندی در حالی که وارد خیابان دیگری میشد گفت: اینو بدون تنها دلیلی که اومدم  کمکت کردم فقط به خاطر اون لاستیکایی بود که برای ماشینم گذاشتی،هرچند میخواستم با اون لاستیکای ارزون قیمتی که برام گذاشتی بذارم اون آدما تو رو بگیرن تا تنبیه بشی ولی گفتم اگه خودم تنبیهت کنم بهتره تا اون آدما اینکارو انجام بدن.!!!و خنده مسخره ای کرد.

    سویون که با چشمانی گشاد نگاه جونگوو میکرد چند تا پلک زدو گفت: بو؟(چی؟)

    جونگوو: تعجب نکن  خودت خوب میدونی اون لاستیکا چقدر قیمت داشت .

    سویون با جدیت : اگه اونطور بود پس نباید به اون راحتی پنچر میشدن.

    جونگووکه نفسشو محکم بیرون میداد سویون ادامه دادو گفت: خب پس چرا عوضشون نکردین وقتی دیدین لاستیکای گرون قیمت پنچرتون جاش با چند تا ارزون عوض شده؟ من فقط خواستم به خاطر خط هایی هم که رو ماشینتون افتاده بود جبران کنم تازشم من به شما اطمینان میدم این لاستیکا خوب کار کنن.

    جونگوو که با شنیدن  این حرف چشمانش گرد میشد محکم پایش را روی ترمز گذاشت،سویون که از شدت ترمزسرش به صندلی مقابل برخورد میکرد آهی کشیدو جونگوو با عصبانیت  به عقب برگشت سویون که با ترس سریع داخل ملافه فرو میرفت در حالی که فقط دو تا چشماش از لای ملافه دیده میشد گفت: چی..چی شد؟

    جونگووبا عصبانیت  :تو الان چی گفتی؟؟ مگه اونا هم رو ماشینم  خط  انداخته بودن؟

    سویون که ملافه را از رو سرش پایین میداد  پفی تو هوا کشیدوگفت: یعنی شما نفهمیدین؟ ..چینجا که(واقعا که) و در حالی که به چهره مبهوت جونگوو نگاه میکرد اروم گفت: ولی این لاستیکا که تا الان خوب کار کرده نه؟؟

    جونگوو که به صندلی راننده تکیه میداد چشمانش را بستو زیر لب گفت:اگه دنبال اون هان سوجین نمیرفتم این کار نمیشد (عب نداره حتما  دنبال رفتنش قسمت بوده دیگه)

    سویون که دست به سینه تکیه میداد لباشو از عصبانیت جمع کردو زیر لب گفت: هایششش کلی پول واس همونا دادم حتی تشکرم نکرد

     و در حالی که نگاه دیگری به جونگوو می انداخت گفت: حالا زیاد ناراحت نشید اتفاق خاصی نیفتاده ماشینتونم که سالمه تازشم شماها که ادمای پولدارین این چیزا نباید واستون مهم باشه ..و در حالی که انگشت اشاره و شستشو رو هم به نشانه پول میکشید گفت: چون پولشو دارین!(والا)

    جونگوو که چشمانش را ریز میکرد غضبناک به عقب برگشتو  گفت: فکر کنم یخ بدنت  کاملا باز شده نه؟

    سویون که جا میخورد من من کنان گفت: الان ..میخواین منو تنبیه کنین؟

    جونگوو با نگاهی غضبناک گفت: بازم به اون کافه برمیگردی؟

    سویون که حالت چهره اش تغییر میکرد نگاشو پایین انداختو پس از چند لحظه سکوت گفت: با اتفاق امشب من دیگه نمیتونم به اونجا برگردم ودر حالی که آه بلندی میکشید با خنده بلند جونگوو سرشو بالا گرفت.

    جونگوو با قه قه ای شیطانی : عالیه

    سویون:چی عالیه؟

    جونگوو: اینکه از کار بی کار شدی.

    سویون که زورش می آمد با عصبانیت  گفت: یعنی اینقدر خوشالین؟

    جونگوو: از اونجایی که دردسرای زیادی واسم درست کردی پس باید تنبیه میشدی

    سویون که لباشو از عصبانیت جمع میکرد گفت : شما همیشه از کسی که کارشو از دست بده خوشال میشین ..چینجا ک(واقعا ک)

    جونگوو: فکر کنم از کار بی کار شدنت برای جبران خسارتی که به ماشینم وارد شده کافی باشه

    سویون با عصبانیت: بووووووووووووووووووو؟(چـــــــــــــــــــــی؟) ولی ماشینتون سالمه سالمه،حتی تصادفم نکرده ..تازشم من که لاستیکاشو درست کردم و در حالی که دستشو بالا می آورد تا فوحشی نثار جونگوو کند با دیدن چهره جدی جونگوو حرفشو خوردو جلو دهنشو گرفتو خودشو به اون در زد.


    ---

    همینطور در راهرو مجلل عمارتشان با عصبانیت راه میرفت در حالی که مقابل آینه عریض روی دیوار می ایستاد،چشماشو به داخل آینه ریز کردو گفت: پارک جونگوو دیوونه؟ حالا کارت به جایی رسیده که منو به زور هم منشی خودت میکنی و هم میفرستی به انبار...و در حالی که قهقهه بلندی میزد غضبناک به آینه خیره شدو گفت: یااا من هان سوجینم،بدون خوب این کارتو جبران میکنم... و در حالی که قهقه بلندی میکرد ناگهان با دیدن چهره مادرش در آینه که درست پشتش ایستاده بود،شوکه زده به پشتش برگشتو گفت: اوماه(مامان)..آیشششش ترسیدم.(خخخخخخخ)

    -: سوجینا؟ تو امشب حالت خوبه؟ میخوای زنگ بزنم به دکتر؟

    سوجین : وِ؟(چرا؟)

    -: اخه خیلی ازعصرعجیب قریب شدی! الانم که داری با خودت حرف میزنی،چرا نمیری بخوابی ؟

    سوجین با خنده ای: وایی الان واقعا نگران من شدید؟

    و در حالی که لبخندی میزد مادرش با عصبانیت لپشو کشیدو گفت: یاااا فکر نکن مادرت چیزی نمیفهمه؟..نکنه با نامزدت مشکل داری؟

    سوجین که دستشو رو لپش میکشید گفت: اوماه ه ه ه (ماماننننن) فردا عکسبرداری دارم چرا لپمو میکشی؟

    -: چون فکر کردی مدلی ،نباید من دست روت بلند کنم تا پوست صورتت خراب بشه؟ پس اگه اینطوره چرا نمیری زودتر بخوابی ؟ها؟؟(دقیقا از وقت خوابشم گذشته )

    سوجین که میترسید به عقب رفتو با لبخندی  زورکی گفت: آه شما همیشه اختیار داری مامان هر کار دوست داری بکناصلا...اتفاقا رابطه منو نامزدم عالیه،کی گفته باهاش مشکل دارم؟(نع بابا دوروغ میگه..)

    -: پس چرا داشتی تو آینه بهش بدو بیراه میگفتی؟(صد دفه گفتم سوجین میخوای جونگوو رو فحش بدی یه نگاه به دورو برت بنداز.)

    سوجین که نفسشو بیرون میداد با لبخند تصنعی گفت: من میگفتم؟ حتما اشتباه شنیدین و در حالی که خمیازه ساختگی  بلندی میکشید گفت: فکر کنم حالا وقتشه برم بخوابم.  و سپس از چند تک پله کنار راه رو بالا رفت.

    همینطور با خودش در حال حرف زدن بود و به سمت اتاقش میرفت،که یکی از خدمتکارها را دید که از اتاق یونهو بیرون می آمد به سمتش رفتو گفت: آه امروز واقعا خسته شدید.

    خدمتکار که تعظیمی به سوجین میکرد گفت: چند تا بومی که ارباب جوان خواسته بودنو واسشون آوردم.

    سوجین: آه یونهو هنوز نیومده؟

    -:خیر گفتند امشب دیر برمیگردن.




    به علت حجم بالای صفحات به ادامه مراجعه کنید
    ادامه قسمت29



    Online User