تبلیغات
کهکشان داستان های کره ای - Rain Come in My Heart - ادامه(2) قسمت 29

کهکشان داستان های کره ای

  • نویسندگان

    ملیسا تعداد پست ها: 26
    تیمینی تعداد پست ها: 0
    فاطمه* تعداد پست ها: 6
    مهسا تعداد پست ها: 5
    نگار* تعداد پست ها: 4
    مینا تعداد پست ها: 1
  • برچسب ها

  • صفحات جانبی

  • نظرسنجی

  • امکانات وبلاگ

    <-BlogCustomHtml->
  • طراح قالب: NEGASH.IR

    ارائه کننده متفاوت ترین قالب ها برای سرویس های وبلاگدهی فارسی

  • نمایه من

    درباره من

    یادمان باشد

    وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم

    در برابرش مسئولیم...

    در برابر اشکهایش

    شکستن غرورش

    لحظه های شکستنش در تنهایی

    و لحظه های بی قراریش

    و اگر یادمان برود

    در جایی دیگر

    سرنوشت یادمان خواهد آورد

    و این بار ما خود فراموش خواهیم شد
    ///
    //
    Galaxy Story
    l
    مدیر کهکشان>>مـــلیسا

    صفحه اصلی وبلاگ من
  • داستان را با اسلاید شوهای متنوع و موزیک های آنلاین کهکشان بخوانید


    ادامه قسمت 29<<

    وارد اتاق برادرش شد،اتاقی که مانند  یک گالری  بزرگ پر از تابلوهای  هنری یونهو بود ،دستش را بر روی بوم های تازه ای که برای برادرش آورده بودند کشیدو نگاهی سرتاسر به اتاقش انداخت و گفت: واوووو اینجا مثل یک موزه هنر میمونه. آه کاش منم مثل یونهو اینقدر هنرمند میبودم. و در حالی که لبخندی میزد و بر روی یکی ازمبل های مخملی آنجا که پشت قفسه های بلند کتاب قرار داشت مینشست نگاهش بر روی گلدان گران قیمت بزرگی افتاد که کنار مبل قرار داشت،همان گلدانی که برای یونهو مدتی پیش از پاریس آورده بود ..چقدر غریبانه این گوشه قرارش داشت،لبخندی زدو گلدان را برداشتو به سمت بوم های نقاشی نصفه یونهو رفتو آن را به جای مجسمه روی میز کوچک پایین پنجره گذاشت و گل های سفید تازه ای که امروز برایش آورده بودند را داخل آن قرار دادو آنها را بویید،همینطور که با ذوق به آن گلدان و گل های داخل آن  نگاه میکرد گفت: امیدوارم جاش دیگه تغییر نکنه و همینجا بمونه درست جلوی چشای یونهو! و تا خواست برگردد پارچه ای که بر روی بوم  کنار دستش کشیده شده بود نظرش را جلب کرد،آن را به آرامی برداشت...و با دیدن تصویری از یک زن که در حال تکمیل شدن بود همینطور ماتش برد،میدانست که یونهو از آمدن شخصی بدون اجازه به اتاقش چقدر متنفر است  ولی حالا که هنوز برنگشته بود میتوانست خوب اتاقش را بررسی کند وکارهای برادرش را ببیند. دستی بر روی صورت نقاشی شده روی بوم کشیدو گفت: اون روز هنوز این چهره کامل نشده بود، چه لبخند قشنگی داره و نگاهش به چهره کنار دست آن زن افتاد که با مداد کمرنگ کشیده شده بود.در حالی که لبخندش کمرنگ میشد نفس عمیقی کشیدو گفت: نمیدونم چرا یونهو روی این بوم نقاشی اینقدر حساسه... و تا خواست به سمت در برود متوجه صدایی از یونهو شد که داشت به سمت اتاق می آمد،در حالی که شوکه زده به در چشم میدوخت فورا آن پارچه را روی بوم کشید،میدانست اگر یونهو او را در اینجا ببیند چه جنجالی به پا خواهد کرد باید دنبال مکانی برای قایم شدن میگشت.

    به آرامی دستگیره در را پایین کشید و همینطور که با گوشیش حرف میزد وارد آنجا شد.

    سوجین که در پشت بوم های بلند نشسته بودم از پشت آنها نیم نگاهی به یونهو و به در باز آنجا انداخت و گوشه لبش را گزیدو گفت: حالا چی کار کنم.؟

    -:نگران نام نباش من اونو زیر نظر دارم،و تک تک کاراشو به تو خبر میدم.

    یونهو که بر روی صندلی کنار بومها مینشست پیشونیش را ماساژ دادو گوشیو بر روی گوش دیگرش گذاشتو گفت: باید هر چی زودترپیداش کنم مطمئنم که اون زندست

    -: یونهو..لطفا امشب بدون فکر کردن بهش راحت بخواب

    یونهو با پوزخندی: بخوابم؟...تو تمام این سالها حتی نتونستم یک شبو راحت بخوابم...و در حالی که نفس عمیقی میکشید گفت: فردا منتظرتم،کاری که خواستمو برام انجام بدی.

    و در حالی که  به تماس پایان میداد دکمه های کتش را باز کرد و گوشیش را بر روی مبل آنجا انداخت ،روشنایی اتاقش را کم کرد و به سمت بومی که پارچه ای بر روی آن کشیده شده بود رفت و پارچه را از روی آن کشید، به آن تصویر خیره شدو در حالی که اشک حلقه در چشمانش میزد دستش را بر روی چشمان آن تصویر روی بوم کشیدو گفت: چقدر دلم برات تنگ شده.

    سوجین که بهت زده نگاه چهره آشفته یونهو میکرد ناخداآگاه در چشمان او نیز اشک جمع شد،میدانست که به برادرش چه روزهایی گذشته است.روزهای تلخی که اینگونه او رابه همه چیز سرد کرده بود.

    در حالی که بغض سنگینش را فرو میداد به سمت در رفتو اندکی بعد از اتاق خارج شد.

    سوجین که نفس حبس شده اش را خالی میکرد به دیوار تکیه دادو  در دلش گفت: یونهواا لطفا غمگین نباش.(اونی برو خداتو شکر کن خطر از بیخ گوشت گذشت ..پاشو برو بیرون تا برنگشته..چینجا ک)

    ---------------

    از خیابان های متعدد بالا شهر همینطور رد میشدند،امشب به لطف او از خطر بزرگی نجات یافته بود، سرمای چند لحظه قبلش تبدیل به گرمایی آرامش بخش شده بود ،آرامشی که تا به امشب در این چند مدت سراغ  او نیامده بود ،همینطور به زیبایی های شهر از پشت شیشه ماشین چشم دوخته بود ..واقعا این قسمت شهر دنیایی متفاوتر از جایی بود که او در آن زندگی میکرد ناگهان  در این بین به یاد هیونسو افتاد،نمیدانست که او به پارکینگ بازگشته بود یا نه!؟ و بیشتر از آن نگران حال مینوو بود،در حالی که گوشیش را از جیبش در می آورد با نگاه کردن به صفحه خاموش آن  که نشان از تمام شدن باتری را میداد آهی کشیدو سرشو رو تکیه گاه صندلی پشت انداختو گفت: یعنی تو الان کجایی،همش تقصیر من بود مینوو!

    هر از گاهی نیم نگاهی از آینه مقابلش به پشت می انداخت،نمیدانست چرا به آن دختر امشب کمک کرده بود ولی از انجام آن ، حس بدی نداشت.

    سکوت سنگینی بین آنها برقرار بود  سکوتی که ناگهان با عطسه سویون شکسته شد،سویون که دستشو بر روی صورتش میگذاشت.

    جونگوو: حالت خوبه؟

    سویون که بینیش را بالا میکشید سرش را تکان دادو گفت: چیزی نیست .. که دوباره عطسه ای دیگری کرد. جونگوو که ریز خنده ای میکرد گفت: کاملا مشخصه..

    سویون که ملافه را بیشتر دور خودش جمع میکرد چند سرفه کوتاه کردو گفت: با چند تا جوشونده خوب میشه.

    جونگوو: جوشونده؟..تو همیشه سرما میخوری؟

    سویون با تعجب: ها؟..چطور مگه؟

    در حالی که در قبال سوال سویون کنار خیابان ترمز میگرفت از ماشینش پیاده شد،سویون که دستش را به شیشه میکوبید او را صدا زد ولی جونگوو بی توجه به او به آن سوی خیابان و به داخل داروخانه بزرگی رفت.

    سویون که نفسشو بیرون میداد به صندلی ماشین تکیه دادوگفت: کجا میره؟  و به آن سوی خیابان خیره شد، آنقدر خسته بود که هر لحظه امکان داشت خوابش ببرد و در حالی که خمیازه بلندی میکشید سرش را برروی پشتی صندلی گذاشت، وبا لبخندی که بر روی لبانش نقش میبست زیر لب گفت: امیدوارم سرنوشت من پایان خوبی داشته باشه.

    پس از دقایقی...

    جونگوو که در ماشینش را باز میکرد داخل آن نشست و در حالی که پلاستیک دارو که به انگشتش آویزان بود را به سمت سویون میگرفت گفت: اینارو بگیـــــــ

    ولی با دیدن چهره آن دختر در خواب همینطور ماتش بردو گفت: خوابیده یا خودشو زده به خواب؟ یاااا کیم سویون و در حالی که چند لحظه به او خیره میشد گفت: یعنی اینقدر خسته بوده؟ چچچچ نگاش کن چه راحتم گرفته خوابیده .

    ---------

     نام با صندلی که روی آن نشسته بود به سمت پنجره عظیم آنجا چرخیدو  پوزخندی زدو گفت: مژدگونی باید بدی

    در حالی که قلاده سگش را تنظیم میکرد به مقابل خیره شدو گفت: چی باعث شده که بعد از مدت ها بهم زنگ بزنی و درخواست مژدگونی کنی؟

    نام که قهقهه بلندی میکرد مقابل پنجره عظیم آنجا ایستادو نگاه آسمان ابری شهر کردو از پشت خط گفت: سئول تو مه فرو رفته..هوای اونجا امشب چطوره؟؟

    -: با پلیسا درگیر شدی و ازم کمک میخوای درسته؟

    نام: ایندفه اینطور نیست... برات یک خبر خوب دارم،خبری که میدونم از شنیدنش خوشال میشی.

    در حالی که نفس عمیقی میکشید خودش را بر روی مبل مقابل شومینه انداختو پیشونیش را ماساژ داد و گفت: چه خبری؟

    نام که دوباره خنده ای میکرد گفت: یادت باشه باید مژدگونیشو بدی..

    نفسشو محکم بیرون داد و با جدیت گفت: مثل اینکه دوباره بوی پول به دماغت خورده،اگه تمایل به گفتن نداری دیگه قطع میکنم چون وقتی برای حرفای الکیت ندارم. و تا خواست گوشی را پایین بیاورد با حرف نام اونو رو گوشش گذاشت.

    نام: دستبند عتیقه

    در حالی که نگاهش بر روی شعله های آتش ثابت می ماند گفت: چی؟

    نام که عکس دستبند را در دستش میگرفت از پشت خط ادامه داد: حالا وقتشو داری تا حرفای الکی منو بشنوی..وبا پوزخندی ادامه داد: پدرت خیلی دنبال این دستبند بود  ولی هیچوقت دستش بهش نرسید.

    چشمانش که با این حرف ها همینطور در نور شومینه مبهوت مانده بود بعد از لحظه ای گفت: پیداش کردی؟

     نام: نه..ولی ردی از اون پیدا کردم..

    از جایش بلند شدو به قاب عکس پدرش روی دیوار چشم دوختو گفت: به زودی به کره میام،امیدوارم حرفات حقیقت داشته باشه.

    نام که لبخندی از خوشالی بر پهنای صورتش میزد گفت: منتظرتم.فقط قولی که دادیو یادت نره

    در حالی که گوشیش را از روی گوشش پایین می آورد به قاب عکس روی دیوار بیشتر نزدیک شدو گفت: بعد از 20 سال اون چیزی که دنبالش بودی پیدا شده، حتم دارم اگه زنده بودی با شنیدن این خبر خیلی خوشحال میشدی.و سپس به انگشتر عتیقه ای که در دست داشت خیره شد..یکی از افرادش که کنارش می آمد با تعظیمی به او گفت: قربان

    -: مقدمات رفتن من به یک سفرو آماده کن،و در حالی که انگشتر را در انگشتش دور میداد گفت: امیدوارم واقعیت داشته باشه .

    ---------

    وارد کوچه ای شد که از انتهای آن فقط نور ضعیف چراغی دیده میشد،همان مکانی که به قول خودش مانند متروکه ای ترسناک و تاریک بود،پایش را بر روی ترمز قرار داد و به چهره  سویون چشم دوخت و او را صدا زد ، آنقدر عمیق به خواب رفته بود که صداهای جونگوو را نمیشنید. باری دیگر به چهره آرام او در خواب نگاه کرد اتفاقات امروز آنقدر او را خسته کرده بود که اینگونه به خواب رفته بود،نمیدانست باید چه کاری انجام دهد.نگاهی به ساعتش انداخت که 2 بامداد را نشان میداد در حالی که خمیازه عمیقی میکشید سرش را به پشتی صندلیش تکیه دادو به سقف ماشین چشم دوختو گفت: آیشششششش چقدر خستم و در حالی که دستانش را بر روی صورتش میکشید غضبناک به پشت برگشتو گفت: یااا یاااا کیم سویون اینجا تخت خوابت نیست که اینجوری خوابیدی!!!..و در حالی که نفسشو از حرص محکم بیرون میداد دستش را بر روی فرمان کوبیدو گفت: اصلا چرا همچین کاریو من امشب انجام دادم خودمم باورم نمیشه ، باید همونجا میذاشتم پیاده برمیگشت تا حساب کار دستش میامد ،آه پسر انگار هیچی بر وقف مرادت پیش نمیره فردا صبحم که یک کنفرانس مطبوعاتی دارم، همینطور در حال صحبت کردن با خودش بود که متوجه شخصی شد که از آن پارکینگ قدیمی خارج میشد فورا خودش را به جلو کشیدو چشمانش را به سمت ورودی آن تیز کرد ،آن دختری که جلوی درِ آنجا می ایستاد عجیب شباهت به جانگ سوراداشت.

    جونگوو که چشمانش همانطور متحیر خیره به آنسو می ماند با دیدن لی هیونسو که مقابل سورا می ایستاد نیشخند تلخی زدو گفت: چچچچچ  واقعا جالبه این موقع شب جانگ سورا تو یک همچین جایی باشه و در حالی که به لی هیونسو نگاه میکرد پوزخندی زدو گفت: اونم همراه با لی هیونسو..

    سورا که انگشتشو بر روی چسب روی بینی هیونسو میکشید گفت: تو باید بیشتر مراقب خودت باشی(..هایششش)

    هیونسو که لبخندی به سورا میزد گفت: چیز مهمی نیست (ها روت نشده بهش بگی کی این کارو باهات کرده؟؟ ها؟؟؟)

    سورا که لبخندی دلفریب تحویل هیونسو میداد دست هیونسو رو کشیدو گفت: به زودی از اینجا خلاص میشی من اینو بهت قول میدم،البته بستگی به خودت داره که چطور توی اون کمپانی کار کنی،سعی کن دهن پارک جونگوو رو ببندی...خودت که خوب باهاش تو این چند مدت آشنا شدی..بدون چیز زیادی به ستاره شدنت نرسیده،نذار نا امیدبشم.

    هیونسو که آرام سورا را در آغوش میگرفت سرش را به سرش چسباندو گفت: بهت قول میدم.

    سورا که لبخند دیگری میزد از هیونسو جدا شدو در حالی که ماشینی کنارش متوقف میشد قبل از آنکه سوار آن بشود گفت: راجب حرفایی که بهت زدم خوب فکر کن! تو میتونی تنهایی هم کار کنی.

    هیونسو که دستانش را تا ته جیبش فرو میبرد پفی در هوا کشیدو به رفتن سورا چشم دوخت.

    -------------

    دستانش را بر روی فرمان ماشینش محکم مشت کرده بود،دوباره آن درد لعنتی سه سال گذشته داشت او را میشکست و قلبش را بیشتر میفشرد و پرده های خشمو خون جلوی چشمانش را فرا گرفته بود در حالی که نفسش را محکم بیرون میداد به لی هونسو که هنوز آنجا ایستاده بود چشم دوخت...و ناگهان یاد روزهایی که باسورا بود افتاد: (( فلش بک: سورا که با داد جونگوو متوقف میشد دستش را از روی دستگیره در برداشتو با پوزخندی به سمت جونگوو برگشتو گفت:اره سعی کن بافریاد  کشیدن خودتو  خالی کنی.

    جونگوو که با گام هایی کوبنده و خشمگین به سمت سورا می آمد دستش را محکم کنار سورا به دیوار کوبیدو در چشمانش خیره شدو گفت: چطور تونستی این کارو کنی.؟

    سورا که در چشمان جونگوو خیره میماند نفس عمیقی کشیدو گفت: کار؟ چرا از من این سوالو میپرسی تو بودی که با من این کارو کردی..

    جونگوو که نیشخندی  میزد یقه لباس سورا را محکم در هم فشردو با صدایی بلند گفت:همیشه خیانترکارایی مثل تو  حقیقتو انکار میکنن . دروغی که مدام سر زبونا تکرار بشه...اینو بدون یک روزحقیقتش معلوم میشه ،سعی نکن منو گناهکار نشون بدی چون این واقعیته که جلوتو میگیره.

    سورا: اون کسی که بیگناهه منم جونگوو، نه تو! پس اون واقعیتو روی کار بیار!!!.. همه حالا میدونن که تو قصد خیانت به منو داشتی و از روی علاقه با من ازدواج نکردی بلکه به خاطر چیز دیگه ای بوده..چرا نمیگی هدف خودت چی بود؟ که اون پسرو پیش من فرستادی,اینقدر بهم علاقه داشتی که خواستی اون پسر به من نزدیک بشه؟

    با پوزخند تلخی که  از حرف های سورا میزد  گفت:کسی که خیانت کرده تویی نه من،تو کسی هستی که اول خودتو تو دام خودت انداختی..و با نگاهی معنادار ادامه داد:تو چی؟ تو چرا تن به ازدواج با من دادی؟

    سورا که رویش را از جونگوو بر میگرداند جونگوو با دستش محکم صورتشو به سمت خودش چرخاندو در حالی که دندانهایش را بر روی هم میسایید گفت: برای دوست داشتن وقت لازمه ولی برای نفرت گاهی فقط یک اتفاق یا یک ثانیه کافیه،آدمایی مثل تو فقط بازیچه دست رئیسشونن و زودترم شکستو به دست میارن.شاید فکر کردی من نابود شدم ولی بدون در اشتباهی.

    سورا که از حرص نفس هایی صدادار میکشید دستش را بر روی دست جونگوو گذاشتو آن را کنار زدو گفت: آره حق باتویه برای دوست داشتن وقت لازمه، ولی تو آدمی نیستی که عاشق کسی بشی..و با زهر خندی: اصلا تو وقتشو نداری..تو هیچوقت عاشق نمیشی پارک جونگوو..هیچوقت ))

    با یادآوری حرف های آن روز سورا و خودش همینطور به هیونسو که وارد پارکینگ میشد خیره تر شدو زیر لب گفت: عشق.......علاقه.......احساس.

    و نیم نگاهی به سویون که هنوز در خواب بود انداختو گفت: و دوست داشتن

     خودش راهمزمان در آن ملافه جابه جا کردو ناگهان سرش به پنجره ماشین برخورد و در حالی که چشمانش نیمه باز میشد دستش را آرام بر روی سرش کشید،جونگوو که به کنارش همانطور خیره مانده بود ،سویون باچشمانی نیمه باز نگاهی به او و به اطراف کردو در حالی که چشمانش بازتر میشد فورا ملافه را از روی سرش پایین کشیدو شوکه زده نگاه آنجا کرد،جونگوو که حالا نگاهش را به سمت سویون میچرخاند...سویون انگشتاشو لای موهاش بردو گفت: من کی خوابم برد؟ و در حالی که بانگرانی نگاه جونگوو میکرد گفت:آه ..چقدر شده که اینجا منتظرین؟

    جونگووبا نگاهی جدی: بیشتر از چند ساعت!

    سویون که انگار برق از سرش میپرید شوکه زده داد زد: چی چند ساعـتتتتتت؟؟(خدا بگم چی کارت نکنه جونگوو نیم ساعتم نشده..بچمونو ترسوندی..چینجا که)

    جونگوو که یک پر ابروشو بالا میداد گفت: با این کارت تنبیهت دوبرابر شد

    سویون که دهنش باز میماند لباشو آویزون کردو گفت: وای خدا..حالا چی کار کنم.

    جونگووکه ریز خندی از تو آینه به چهره نگران سویون می انداخت گفت: هنوزم قصد پیاده شدن نداری؟ یا میخوای تا صب اینجا بخوابی؟

    سویون که جا میخورد نگاشو از توی انعکاس چشمان جونگوو در آینه ماشین دزدید ،میتوانست احساس کند که جونگوو چقدر از دست او عصبانی است اما این احساس چیزی  کاملا برعکس بود.

    کنار ماشین ایستادو در حالی که ادای احترامی به جونگوو میکرد با لبخندی گفت: کوماووو..شما به من خیلی کمک کردید امیدوارم بتونم یک روزی کمکاتونو جبران کنم.

    جونگوو با نگاه همیشگیش: امیدوارم....شاید این آخرین باری بود که من باهات مهربون بودم کیم سویون.

    سویون:ها؟

    جونگوو: از این به بعد بیشتر مراقب دوروبرت باش. و سپس دکمه استارت را فشردو به جلو حرکت کرد.

    سویون که به رفتن جونگوو چشم میدوخت لبخند شیرینی زدو گفت: امیدوارم آخرین بار نباشه..کارگردان پارک مراقب خودتون باشید و خنده ریزی کردو سپس به سمت پارکینگ رفت.

    ------------------------

    هیونسو که  بر روی کاناپه دراز کشیده بود با صدای گوش خراش آن در آهنی هدفون را از روی گوش هایش پایین آوردو چشمانش را باز کردو با دیدن سویون سریع از جایش بلند شدو متعجبانه نگاه او کرد.

    سویون که جلوی در می ایستاد از همانجا به هیونسو نگاهی انداخت او بلاخره بعد از چند روز به اینجا برگشته بود در حالی که نفس عمیقی میکشید نگاهش را از چشمان هیونسو به سمت اتاقک گرفتو بدون هیچ حرفی به آنجا رفت،وقتی نزدیکی در آن اتاقک رسید تازه یادش آمد که آن ملافه هنوز بر روی دوش هایش است،و در حالی که دستشو محکم به پیشونیش میزد گفت: هایششش یادم رفت اینو بهش بدم.(عب نداره غصه ای نیسش..)

    هیونسو که بهت زده همینطور به سمت سویون نگاه میکرد انگشتشو بر روی چسب بزرگ روی بینیش کشیدو با چشمانی ریز گفت: عجیبه .. همیشه با دیدن هر زخم کوچیکی شوکه میشد.(اصلا دلش خواسته این بار شوکه نشه..به تو چه..)

    سپس از جایش بلند شدو در حالی که صدایش را صاف میکرد به سمت اتاقک رفتو پرده آنجا را کنار زدو به سویون که گوشه آن نشسته بود و ملافه ای روی دوش هایش بود گفت: کجا بودی؟

    در حالی که چیزی از او نمیشنید دست به سینه به در آنجا تکیه دادو گفت: نشنیدی چی گفتم.؟

    سویون که نگاه متعجبش را به هیونسو میگرفت گفت: چی شده که دونستنش برات مهم شده؟

    هیونسو که یقه لباسشو صاف میکرد گفت: مهم نشده...فقط یکم کنجکاو شدم.

    سویون: مینوو کجاست؟

    هیونسو با پوزخندی: چیه باز نگرانشی؟...سویون که با نگاهی جدی به او خیره میشد هیونسو دستی به موهاش زدو گفت: رفته

    سویون که از جایش بلند میشد گفت: کجا؟

    در حالی که با دیدن آن لباس ها تن سویون چشمانش ثابت می ماند،سویون ملافه را کامل دور خودش پیچاندو گفت: یااااااا...

    هیونسو: این لباسارو از کجا آوردی..داری خوب به خودت میرسی.(نانچیکوی من کجاس بکوبم تو چشش)

    سویون که با این حرف هیونسو پوزخندی میزد گفت: همیشه سوالو با سوال جواب میدی..

    هیونسو که به داخل آن اتاقک می آمد مقابل سویون واستادو با زهر خندی گفت: به خاطر تو رفت..چون تو قلبشو شکستی.

    سویون که با عصبانیت به چشمان هیونسو نگاه میکرد گفت: پس تو چرا جلوی رفتنشو نگرفتی؟ ها...من ارزشی نداشتم توی گروه ..پس چرا گذاشتی اون بره؟

    هیونسو که دستشو رو دوش سویون میذاشت گفت: اگه میخوای میتونی یه سیلی دیگه هم بهم بزنی.(هیونسو خیلی بوقی)

    سویون که دست هیونسو رو از رو دوشش کنار میزد گفت:تو فقط یک آدم خودخواهی...اینقدر راحت با این مسئله کنار اومدی که رفتن مینوو برات مهم نیست.

    هیونسو که چشمانش را ریز میکرد،سویون سرش را تکان دادو با خنده ای مسخره گفت: واقعا خوشالم..چون روز به روز با بودن کنار سورا سرحالتر میشی،و خیلی چیزا رو به فراموشی میسپری.

    هیونسو که با این حرف سویون دندون قروچه ای میکرد نفسشو محکم بیرون دادو گفت: اگه خیلی نگرانشی چند روزه  دیگه به کمپانی برمیگرده تا برای همیشه بره شاید بتونی ازش خدافظی کنی.(ای هیونسو بی احساس نامرد...)

    و سپس از انجا بیرون رفت.سویون که اشک گوشه چشمش را پاک میکرد با صدایی لرزان گفت: مینوو لطفا این کارو نکن.

    --------------------

     صبح روز بعد

    انگشتانش را بر روی پیشونیش کشید،شب گذشته به خاطر اتفاقاتش نتوانسته بود خوب بخوابد،خداروشکر میکرد  که کنفرانس زودتر از آنچه که فکرش را میکرد تمام شده بود،هنوز خبرنگاران متعددی در ورودی اصرار به  مصاحبه با جونگوو را داشتند.

    -: کارگردان نمیخواین پیش خبرنگارا برین.

    جونگوو که حالت چهره اش را عوض میکرد گفت: همه چیو تو اون کنفرانس گفتم دیگه نیازی نیست به سوالات الکی اونا جواب بدم. و سپس به سمت راه پله های بزرگ آنجا رفت...منشی جونگوو که پا به پای او راه میرفت گفت: قربان به نظر خسته میاین..میخواین برنامه های سریالو امروز به تعویق بندازیم؟

    جونگوو که از حرکت وایمیستاد با نگاهی جدی به کنارش برگشتو گفت: کاری که بهت گفتمو انجام بده.

    و سپس از پله ها به پایین رفت و در حالی که کنار آسانسو وایمیستاد فکریبه ذهنش رسید و به داخل آسانسور رفت .

     

    سوجین که مدام در حال غر زدن بود جعبه هایی را روی هم میچید و با عصبانیت روی لیست دستش جلوی هر مشخصه ای را تیک میزد،انقدر عصبانی بود که هر لحظه امکان داشت کاغذ دستش سوراخ شود.

    -: اولین روز کاری جدید واقعا سخت میگذره.

    سوجین که با شنیدن صدای جونگوو هول میشد و به جعبه ها میخورد،تعدادی از آنها با برخوردش بر روی زمین پخش شد...سوجین که داد بلندی سر جونگوو میکشید گفت: یااااااااااااا همه اینارو با هزار زحمت مرتب کرده بودم.

    جونگوو: مشکل خودته من که خرابشون نکردم.

    سوجین که صدایش را بالاتر میبرد دندون قروچه ای کردو گفت: یاااااااااا پارک جونگوووووووووو

    جونگوو که دست به سینه در عرض در می ایستاد گفت:خوبه چون کسی اینجا نیست راحت میتونی حرف بزنی.

    سوجین که لباشو از عصبانیت جمع میکرد روی یکی از صندلی های آنجا نشستو گفت: هایشششش جایی منو آوردی که حتی ادمی نیست باهاش حرف بزنم،کاری بهم دادی که حتی بقیه اینقدر انجام نمیدن...تو فقط یه..

    که بقیه حرفشو خوردو آهی زیر لب کشیدو گفت: هایشششش حتی دیگه سویونم اینجا نیست تا باهاش دور بزنمو حرف بزنم ..جونگوو که در آنجا قدمی میزد گفت: اگه خیلی نگرانی میتونی با پدرت حرف بزنی و بگی که دوست نداری پیش من باشی.

    سوجین که دست به سینه رویش را از جونگوو بر میگرداند

    جونگوو ادامه داد: اتفاقا مسئولیت بزرگی به تو دادم اینو بدون.

    سوجین: چچچ خودتو مسخره کن.

    جونگوو: اینطوری یاد میگیری که کمتر وراجی کنی و زیاد این دورو بر فضولی نکنی.

    سوجین: چطوری منو اون شب آوردی به خونه خودت..من هر چی فکر میمنم یادم نمیاد آخه من رفته بودم پیش سویون و تو...

    جونگوو که کنارش بر  روی صندلی مینشست به او نگاه کردو گفت: من چی؟

    سوجین با چشمانی گشاد : تو واقعا دنبالم اومده بودی؟

    جونگوو که نیشخندی میزد..سوجین خنده ای کردو  مشتی به بازوی جونگوو زدو گفت: یااامن که باورم نمیشه اینقدر مهربون شده باشی...و در حالی که خندش به تعجبی بزرگ تبدیل میشد گفت: ولی ولی سویون با دیدنت ..چیزی نگفت؟

    جونگوو که سرشو به دیوار تکیه میداد چشمانش را بستو گفت: گفتی اینجا تنهایی؟

    سوجین که سرشو تکون میداد گفت: ها خب معلومه..چطو مگه؟

    جونگوو: میخوام یک نفر دیگه هم اینجا بفرستم تا در کنار تو کار بکنه.

    سوجین که عین علامت سوالا نگاه جونگوو میکرد انگشتشو به چونش زدو گفت: خب اون کیه..؟؟؟

    جونگوو: کسی که با دیدنش خوشحال میشی.

     

    پایان قسمت29



    امیدوارم این قسمت مورد قبولتون باشه و بابت دیر شدن این قسمت هم  منو ببخشید

     لطفا نظراتتونو برای این قسمت و سکانس مورد علاقتون  فراموش نکنید
    .در پناه حق


    برای برگشت به کهکشان کلیک کن




    Online User