تبلیغات
کهکشان داستان های کره ای - Rain Come in My Heart - ادامه(4) قسمت 32

کهکشان داستان های کره ای

  • نویسندگان

    ملیسا تعداد پست ها: 26
    تیمینی تعداد پست ها: 0
    فاطمه* تعداد پست ها: 6
    مهسا تعداد پست ها: 5
    نگار* تعداد پست ها: 4
    مینا تعداد پست ها: 1
  • برچسب ها

  • صفحات جانبی

  • نظرسنجی

  • امکانات وبلاگ

    <-BlogCustomHtml->
  • طراح قالب: NEGASH.IR

    ارائه کننده متفاوت ترین قالب ها برای سرویس های وبلاگدهی فارسی

  • نمایه من

    درباره من

    یادمان باشد

    وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم

    در برابرش مسئولیم...

    در برابر اشکهایش

    شکستن غرورش

    لحظه های شکستنش در تنهایی

    و لحظه های بی قراریش

    و اگر یادمان برود

    در جایی دیگر

    سرنوشت یادمان خواهد آورد

    و این بار ما خود فراموش خواهیم شد
    ///
    //
    Galaxy Story
    l
    مدیر کهکشان>>مـــلیسا

    صفحه اصلی وبلاگ من


  • (4)ادامه قسمت 32

    دو انگشتش را بر روی دلارهای نوی چیده شده بر روی میز کشیدو،لبخند محوی گوشه لبانش نشست..به سمت پنجره باران خورده آنجا برگشتو وارد تراس انجا شدو دستانش را دو طرفش به سمت اسمان باز کردو چشمانش را بست..چند لحظه همانطور ایستاده بود ، بادی که سریع خودش را به داخل آنجا هدایت میکرد باعث پراکندگی دلارهای روی میز بر روی زمین شد،چشمانش را باز کردوریه هایش را از آن هوا پر کرد...همزمان نام در را باز کردو وارد انجا شدو با اولین قدمش پایش بر روی یکی از دلارها رفت..مینهیوک که نیم نگاهش بر روی پای نام ثابت مماند،نام با لبخندی تصنع فورا ان را از روی زمین برداشتو بر روی میز قرار دادو گفت: آه قربان توی این هوای سرد چرا بیرون واستادین؟

    ولی مینهیوک همانطور با نگاهی ترسناک،نگاه همیشگیش به او زول زده بود..نام با کلافگی چنگی لای موهایش کشیدو گفت:آه راستی عملیات امشب چطور پیش رفتو..در حالی که نگاهش بر روی پولها ثابت میماند ..موزمارانه لبخندی زدو گفت: آه معلومه که عالی پیش رفته...مینهیوک  بدون هیچ عکس العملی در چهره اش با چند قدم وبا همان نگاه نزدیکش شد،نام که خشمی نهفته را در چهره مینهیوک احساس میکرد من من کنان گفت: اتفاقی افتــــــــ   اما مینهیوک ب سرعت گلوی نام را گرفتو حرفش را قطع کرد،با انگشتانش محکم گلویش را میفشردو با صورتی بر افروخته و چشمانی غضبناک به نام نگاه میکرد

    نام شوکه شده:مین..هیوک..

    مینهیوک:گفتی قابل اعتمادی..ولی فکر نکنم!

    نام:ر..راجب...چ..چی حرف م..یزنی

    مینهیوک که نام را به زمین پرت میکرد آن میکرفون کوچک را به سمت نام انداختو گفت: فکر کنم خودت بهتر بدونی

    نام دستش را به گردنش کشیدو میکروفن را از روی زمین برداشتو متعجبانه به مینهیوک چشم دوختو گفت: این چیه؟

    مینهیوک که پوزخندی بر لب میزد یک پر ابروشا بالا دادو گفت:یعنی میخوای بگی نمیدونی؟..فکر نمیکردم در این حد  احمق باشی که با این میکروفن بخوای  سر از کارای من در بیاری

    نام که با چشمانی گشاد به میکروفن چشم میدوخت گفت: منظورت چیه؟ میخوای بگی که من این میکروفنو اینجا کار گذاشتم..

    مینهیوک  با نیشخندی دست به سینه: از اینکه حالا دستت رو شده ..میخوای انکارش کنی..

    نام که از روی زمین بلند میشد به سمت مینهیوک اومدو گفت: این کار من نیست مینهیوک...کار کسیه که میخواسته از کار منو تو سر در بیاره...

    مینهیوک: کی مثلا؟

    --------------

    دستش از زیر سرش پایین افتاد،چشمانش را باز کرد و نگاهی به ساعتش انداخت،فقط نیم ساعتی از رفتن سورا میگذشت که اینگونه بر روی زمین سردو خشک انجا خوابش گرفته بود..دستش را بر روی دسته کاناپه گذاشتو از جایش بلند شد،ژاکتش را تنش کردو آتش بخاری کهنه را بیشتر..دستانش را بر روی بخاری گرفتو مشغول بازو بسته کردن انگشتانش شد.آن گرما که هر لحظه کمی بیشتر میشد،سرمای دستش را کمتر میکرد.همانطور که قبلا به سوجین گفته بود، به این سرما عادت داشت ..سرمایی که حتی با بودنش بر روی سطح سرد زمین انجا بدون شکایت به خواب میرفت...

    دل شوره عجیبی در دلش افتاده بود،دلشوره ای که او را کمی بیقرار میکرد، دستش را بر روی بینیش گذاشتو در حالی که حالت چهرش عوض میشد پلاستیک مشکی گره خورده را از کنار دیوار برداشتو به سمت در آنجا رفت.

    باران به نم نمی ارام  تبدیل شده بود،و بوی نم و خاک فضای آن محله قدیمی را خود گرفته بود،دستش را برروی در گذاشتو آن را به جلو هول داد اما..آن در علی رغم صدایش به زحمت به جلو حرکت میکرد،کلافه پفی کشیدو گفت: آیگوووووووو اینقدر که صدا میکرد دست اخر خراب شد...چرا حالا باز نمیشه...؟

    زور بیشتری داد،ولی انگار چیزی جلوی در مانع باز شدن آن شده بود...پایش را بر روی در گذاشتو همراه با دستانش آن را به جلو هول داد،و بلاخره با اخرین حرکت آن در با صدایی گوش خراش به جلو باز شدو همزمان چیزی از جلوی در برروی زمین افتاد..متعجبانه خودش را خم کرد...و شکل انگشتان شخصی را که ازگوشه در بیرون زده بود را دید..فورا بیرون امدو با دیدن هیونسوکه برروی زمین کنار در افتاده بود ، جیغی کوتاه کشیدو دستش را بر روی دهانش گذاشت..با ترس و نگرانی به تن خیس و زخمیش خیره شد،بهت زده به سمتش خم شدو او را تکان دادو صدایش زد..ولی انگار هیونسو بیهوش بود و چیزی نمیشنید،هول شده بود نمیدانست باید چه کاری انجام دهد.. دو طرف صورتش را گرفتو بیشتر صدایش زد،زخم های صورتش نشان ازدرگیری میداد که او را به این روز انداخته بود.،با نگرانی نگاهی به اطراف انداخت، سکوت و تاریکی همچنان در آن کوچه برقرار بودوکسی دیده نمیشد...با نفس نفس دستش را چند بار به صورتش زدو گفت: هیونسوااا...چت شده...چه بلایی سرت اومده؟..چرا پشت در نشسته بودی...هیونسوااااااااااااا  هیونسوااااااااااااا..اما هیونسو هیچ عکس العملی از خود نشان نداد..

    با تمام قدرت دو طرف هیونسو را  گرفت و او را از روی زمین بلند کردو او را ایستاده نگه داشت،قدرت فکر کردن از او گرفته شده بود باید کمک میگرفت..اما از چه کسی؟ آن هم این موقع شب!. باید خودش کاری میکرد.نگاهش را از اسمان قرمز و ابری به چهره سفید و خونی هیونسو گرفتو در حالی که اشک در چشمانش جمع میشد یک دست هیونسو را دور گردنش انداختو او را کشان کشان همراه با خود به جلو برد..تنها اینکه هیونسو را به نزدیکترین درمانگاه آنجا برساند فکر میکرد،تحمل وزنو هیکل مردانه اش برایش دشوار بود...ولی اجازه آنکه لحظه ای او را بر روی زمین بگذارد را نمیداد، به میانه کوچه رسیدودر حالی که نفسش تنگتر میشد نیم نگاهی به چهره اش انداختو گفت: طاقت بیار...و یک قدم به جلو گذاشت اما تعادلش را از دست دادو هیونسو را محکم بر روی قفسه سینه اش گرفت تا بر روی زمین نیفتد...که دستی همزمان تکیه گاه پشتش شدو مانع افتادن سویون بر روی زمین شد،همان دستی گرم که با دیدن صاحبش آرامشی عجیب سراغش می آمد.

    سرش را به بالا چرخاندوبا دیدن پارک جونگوو بی اختیار برق امید در چشمانش نقش بست،جونگوو که با یک دستش هیونسو و دست دیگرش را به کمر سویون  گرفته بود همانطوربهت زده به او خیره شد.

    سویون:د..دپنیم(کارگردان)

    جونگوو که نگاهش را به چهره زخمی و بیهوش هیونسو میگرفت گفت: چه اتفاقی افتاده؟

    دلیل آنکه جونگوو آن وقت شب به آنجا آمده بود را نمیدانست،اما ازبودنش در آنجا اینکه بتواند به هیونسو کمک کند نگرانیش را کمتر کرده بود.

     سویون با همان حال: باید فورا ببرمش به درمانگاه...اون اصلا حالش خوب نیست

    با کلافگی چشمانش را بست،آن شب همه چیز برخلاف نظرش در حال پیش رفتن بود..با نفسی عمیق نگاهش را به سویون گرفت که با زحمت هیونسو را نگه داشته بود،برخلاف میلش سویون را کنار کشیدودست هیونسو را دور گردنش انداختو او را کشان کشان به سمت آئودیش بردو همزمان گفت: باید سریعتر ببریمش بیمارستان ..میخوای تا صبح همونجا واستی؟

    نفسش را از ریه هایش آزاد کردو دستش را بر روی صورتش کشیدو به جونگوو که هیونسو را داخل ماشین میگذاشت خیره شد،لبخندی آرام زدو به سرعت به سمت ماشینش حرکت کرد .

    ------------------

    دقایقی میگذشت و سکوتی در ماشین حکم فرما شده بود ،همانطور از اول سرش را پایین گرفته و با انگشتانش بازی میکرد،جونگوو که نیم نگاهی به سویون می انداخت گفت:چرا داشتی تنهایی میبردیش؟

    سویون که به خودش می آمد سرش را بالا آوردو فقط به جونگوو نگاه کردو سپس نگاهش را به هیونسو در صندلی عقب گرفت  که ناله ای ضعیف زیر لب میگفت.

    سویون: چون کسی نبود که ازش کمک بگیرم.

    جونگوو که لبخندی کوتاه گوشه لبش مینشست یک پر ابروشو بالا دادو گفت: پس باید خداتو شکر کنی که من رسیدم... ودر حالی که پشت چراغ قرمز ترمز میگرفت ،نگاهش را به سویون گرفتو لبخند محوی زد ،همانطور سرش را پایین گرفته بود و به نقطه ای نگاه میکرد،نیمرخش حال درستی را از او نشان نمیداد و بر روی پیشانیش عرق نشسته بود...جونگوو که هر دو دستش را بر روی فرمان میگذاشت گفت: فکر کنم اگه سوجین با حواس پرتیش موبایلشو پیش تو جا نمیذاشت ..من اینجا نبودم...سویون که قطره اشکی از گوشه چشمش  همزمان سر میخورد سرش را به کنارش چرخاندوبا صدایی لرزان گفت: کوماوو(ممنونم)...

    جونگوو که به کنارش میچرخید از عکس العمل سویون تعجب کردوهمانطورچند لحظه به او خیره شدو سپس پایش را بر روی  پدال گاز فشرد.

    -------------------

    سوجین کمی از چای را  مزه مزه کرد و به آن عکس قدیمی،همان که پدرش آن روز در ویلای پاییزی به جونگوو و او نشان داده بود،خیره شد.

    انگشتش را بر روی چهره آن دختر بچه که بچگی هایش را نشان میداد کشیدو خیره به خنده جونگوو در کنار خودش شد....لبخندی زدو گفت: نگاش کن..چینجا ک(واقعا که)..انگار فقط اون خنده ها رو تو بچگیش داشته..و به چهره خودش که شالگردنی بزرگ بر روی بینیش کشیده شده بود نگاه کردو حالت متفکرانه ای گرفتو گفت: هایششش ولی پس چرا من روزای بچگیم با جونگوو رو یادم نمیاد...و در حالی که دستش را به زیر چانه اش میزد گفت: پدر گفت وقتی خیلی کوچیک بودم از کره رفتیم پاریس شاید برای همینه که چیزی از اون روزا یادم نمیاد...و پفی کشیدو نگاهش را به ساعت دیواری بزرگ آنجا گرفتو گفت: هایششششششششش پس این جونگوو چرا اینقدر دیر کرد...و چشمانش را بستو با غرلندی گفت:آخه چرا باید گوشیمو جا میذاشتم..

    ----------------

    همینطور بالای سرش ایستاده بودو به او نگاه میکرد، پرستار که سرم دستش را تنظیم میکرد خطاب به سویون گفت:زیاد نگران نباش..ضربات جدی ندیده ،اگه بدن قوی داشته باشه تا فردا حتما مرخص میشه.

    سویون سرش را به نشان تایید تکان دادو بعد از رفتن آن پرستار جونگوو پرده آنجا را کنار زدو وارد شدو کنارش ایستاد.

    سویون:چرا این کارا رو با خودت میکنی..چرا زندگیو اینقدر برای خودت سخت میکنی..ها؟.نِگا (من) گفتم منتظر اون روز میمونم  ولی نه اینطوری..

    پلک چشمانش آرام تکانی خوردو با چشمانی نیمه باز به کنارش نگاه کردو جز صفحه تاری که دختری پشت آن ایستاده بود و همزمان شخصی دیگر کنار آن دخترقرار میگرفت،چیزی ندید. و آن صفحه تار که تبدیل به سیاهی میشد دوباره چشمانش را همراه آن بست.

    سویون سرش پایین بود و متوجه چشمان نیمه باز چند لحظه قبل هیونسو نشد،جونگوو  که به چهره زخمی و کبود   هیونسو  همینطور نگاه میکرد متوجه آن نگاه بیرمق چند لحظه قبلش شد..دلش میخواست دلیل اتفاقی که او را به چنین روزی انداخته بود را میدانست ،که همزمان به یاد روزی افتاد که هیونسو با چهره ای زخمی در لابی استودیو نشسته بود.((فلش بک>>در همین زمان جونگوو که به آنجا میرسید با دیدن سورا قدم هایش را کم کردو موبایلش را از روی گوشش پایین کشید، با کمی فاصله از او ایستادو به نیمرخش چشم دوخت،در حالی که مسیر نگاه سورا را دنبال میکرد با دیدن هیونسو و سویون چشمانش ثابت ماند..

    سویون که لبخندی به هیونسو میزد چسب زخم را بر روی پیشانیش چسباندو گفت: باید از این به بعد هر جا که میریم حواسمونو به اطرافمون جمع کنیم..مطمئنی که آدمای نام  محل زندگیمونو پیدا نکردن..؟

    هیونسو که نفس عمیقی میکشید سرشو تکان دادو گفت: نه فکر نکنم..سپس اهی بلند کشیدو دستش را بر روی بازویش گذاشت..

    سویون با نگرانی: كنچا نا او؟(حالت خوبه؟)))

    همانطور در فکر فرو رفته بود، حتم بر این داشت که هیونسو با همان آدم هایی که آن روز حرفش را میزد،درگیر شده بود..برایش جالب بود که چرا آن پسر از دست آن ها در حال فراراست..فراری که  کیم سویون هم از دست یک سری بود..شاید آن ادم ها نیز همان هایی بودند که به دنبال آن دختر بودند...اما به چه دلیل؟

    رویش را  به کنارش برگرداندو با دیدن جونگوو که کنارش ایستاده بود لحظه ای جا خورد، نمیدانست جونگوو از کی کناراو ایستاده بود ..فقط به چهره اش که  عجیب در فکر فرو رفته بود خیره شد.

    -----------------

    چند دقیقه بعد

    بر روی یکی از صندلی های راهرو بیمارستان نشسته بود و غرق در افکارش همانطور به نقطه ای نگاه میکرد،به اتفاقات امشب..حرف های پدرش...آن پاکت نامه بی نامو نشان و حرف های نوشته شده در آن ... که با قرار گرفتن بطری لیمونات در مقابل چشمانش به خودش آمد،سویون که با لبخندی شیرین بطری را به دست جونگوو میداد کنارش نشست..

    -:همیشه اون چیزی که انتظار نداری اتفاق میفته

    جونگوو رویش را به چهره پریشان ولی به ظاهر خندان او چرخاند و گفت: چی؟

    سویون با لبخندی:انگار واقعا منتظر کسی بودم که بیاد و کمکم کنه..

     جونگوو که همینطور به بطری دستش خیره مانده بود،سویون ادامه داد:از اینکه اومدین ممنونم ...

    نگاهش را  چند لحظه ای به چشمان براق سویون گرفت و سپس گفت:اون شب زیر اون سایبون دلیل اون ادمایی که دنبالت بودنو نگفتی...سویون که لبخندش کمرنگ میشد نگاهش را به نوشیدنی دستش گرفت و گفت: چرا گفتم..به خاطر سرنوشتم..

    جونگوو: سرنوشت تو یا سرنوشتتون

    سویون:....

    جونگوو با تردید : اون آدمایی که دنبالت بودن...هموناین که این بلارو سر هیونسو آوردن؟

    سویون که انگار جا خورده باشد سریع سرش را به سمت جونگوو چرخاند،جونگوو که خودش را به پشتی صندلی تکیه میداد گفت:چرا باید از دستشون فرار کنید؟

    سویون انتظار اینکه جونگوو از این موضوع با خبر شود را نداشت..نگاه حیرت زده اش را از چشمان جونگوو بر روی دستش حرکت داد ولحظه ای چشمانش ثابت ماند، با دقت به دست جونگوو چشم دوختو در حالی که ابروهایش از تعجب بالا میرفت به آن سرخی که نصف کف دست جونگوو را در بر گرفته بود،چشم دوخت،سرخی که شباهتی به یک سوختگی کهنه داشت..سوختگی که خود سویون نیز همانند آن اثری در دست داشت .....دوباره به دست جونگوو خیره شد،جونگوو که سرش را از کنارش به سمت سویون میچرخاند مسیر نگاه او را به دستش دنبال کردو فورا دستش را مشت کرد.

    سویون که از حرکت جونگوو نگاهش را میدزدید،جونگوو گفت: چیه این برات جالبه که اینطور نگاش میکنی؟

    سویون : منو ببخشید...ولی میتونم بپرسم چه اتفاقی برای دستتون افتاده؟

     سکوتی کرد،و چند لحظه به سویون که منتظر جوابش بود خیره شدو سپس گفت: فقط میدونم تو یه حادثه این اتفاق براش افتاد...حادثه ای که به یاد ندارمش.

    همزمان با حرف های جونگوو.. صدای خودش،نفس نفس ها و سرفه هایش و آن آتش سوزی در ذهنش تداعی شد....(مدام دستان کوچکش را به در آن کمد تاریک میکوبیدو میگفت  : سالَجوسِیو  ... سَلَ..جوسِیو (نجاتم بدین...نجا..تم بدین)...)

    بدنش  دوباره با یادآوری آن لحظه ، سستو سرد شد...دستانش شروع به لرزیدن کردو..نفس هایش صدا دار..جونگوو که با دیدن حال سویون لحظه ای دست از حرف زدن میکشید با نگرانی گفت: کیم سویون شی...کیم سویون شی...چی شده؟

    نمیدانست چرا با حرف های جونگوو دوباره آن  لحظه آتش سوزی برایش زنده می شد.

    از جایش بلند شدو دستش را به دیوار گرفتو کشان کشان شروع به حرکت کرد،احتیاج به هوایی تازه داشت.هوایی که شاید حالش را بهتر میکرد.

    با همان حال خودش را به سمت در ورودی سالن رساند..

    رعدو برق پهنای آسمان را در برگرفته بود و خبر از بارانی دیگر میداد،قطرات آرام باران هر لحظه نقشی بر صورتش میگذاشت. لرزان پله های سنگی و خیس  محوطه بیمارستان را به پایین طی میکرد ،آن صدا و زبانه های آتش بیرحمانه در حال گذر بود و حالش را هر لحظه بدتر میکرد(سویون با هق هق: اوماه ه ه ه ...کم...کمــ کم کنید..یکی کمکم کنه...و در حالی که بیحال گوشه کمد می افتاد و بیهوش میشد با چشمانی نیمه باز به در کمد که محکم باز میشد نگاه کرد.)

    همزمان تعادلش را از دست دادو پایش از لبه پله به پایین سر خورد و قبل از آنکه پرت شود، دستی او را به سمت خود چرخواندو لحظه ای با همان حال چشمانش را در آغوشی گرم،تهی از درد و آن خاطره تلخ باز کرد.

     

     *Some people Feel the Rain 

      But Others  just get wet*

    *****************

     پایان قسمت 32

    وقت زیادی برای این قسمت گذاشتم و هِدرای مختلفی هم براش زدم 

    امیدوارم از عملکرد این قسمت و سکانساش راضی باشین 

    منتظر نظرات،حدسو گمان های شما هستم

    حتی شما دوست نامرئی عزیز.!!



    خیلی دوست دارم نظرتونو راجب رمانم بدونم

    چون واقعا برای ما نویسنده ها نظرات مخاطبین ارزشمنده

    چه کوچیک و بزرگش

    بدرود


    برای برگشت به پارت ششم  اینجا کلیک کنید


    برای نظر دادن به رمان اینجا کلیک کنید



    Online User