تبلیغات
کهکشان داستان های کره ای - Rain Come in My Heart - ادامه(1) قسمت 33

کهکشان داستان های کره ای

  • نویسندگان

    ملیسا تعداد پست ها: 26
    تیمینی تعداد پست ها: 0
    فاطمه* تعداد پست ها: 6
    مهسا تعداد پست ها: 5
    نگار* تعداد پست ها: 4
    مینا تعداد پست ها: 1
  • برچسب ها

  • صفحات جانبی

  • نظرسنجی

  • امکانات وبلاگ

    <-BlogCustomHtml->
  • طراح قالب: NEGASH.IR

    ارائه کننده متفاوت ترین قالب ها برای سرویس های وبلاگدهی فارسی

  • نمایه من

    درباره من

    یادمان باشد

    وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم

    در برابرش مسئولیم...

    در برابر اشکهایش

    شکستن غرورش

    لحظه های شکستنش در تنهایی

    و لحظه های بی قراریش

    و اگر یادمان برود

    در جایی دیگر

    سرنوشت یادمان خواهد آورد

    و این بار ما خود فراموش خواهیم شد
    ///
    //
    Galaxy Story
    l
    مدیر کهکشان>>مـــلیسا

    صفحه اصلی وبلاگ من
  • t-ادامه(1) قسمت33

    7:45 صبح

    ساعتی میگذشت و  به پاراگلایدرهایی که همانند پرندگان در حال پرواز در آسمان بودند چشم دوخته بود،نسیم سرد صبحگاهی فضای آنجا را معطر کرده بود، فنجان چای را به سمت پارک کشیدو گفت: از وقتی که اومدیم یک لحظه نگاهتو از آسمون نگرفتی و با خنده ای:فکر کنم این سومین چایی باشه که سرد بشه! پارک با لبخندی نگاهش را از آسمان به *هان گرفتو در حالی که فنجان گرم چای را لمس میکرد گفت:داشتم خودمو اونجا تصور میکردم..

    هان متعجبانه : واوووو..و فنجان را بر روی میز گذاشتو گفت: من اگه میدونستم اینقدر علاقه مندی میبردمت بالا تا سوار بشی نه اینکه اینجا بشینی و فقط تماشا کنی!

    پارک با خنده ریزی:حتم دارم قبل از رسیدن به اون بالا سریع بر میگشتم پایین..

    هان با خنده: دس بردار مگه تو ترس از ارتفاع داری؟ و در حالی که خنده اش قطع میشد با حالتی رسمی گفت:امشب پرواز دارم ..و با خنده:هنوز نرسیده باز دارم برمیگردم..قطعا این بار میخوام تو فشن شوی همسرت شرکت کنم و کارشو اینبار تو پاریس ببینم!...و با اشاره ای به سمت اسمان :آ راستی، قبلا سوار شدی؟

    پارک: زمانی یکی از سرگرمی های مورد علاقم بود ..اما الان ترجیح میدم از دور تماشاش کنم.

    و همزمان به یکی از پاراگلایدرها که در حال نزدیک شدن به زمین بود خیره شدو لحظه ای خود را همراه با جونسو تصور کرد و اندکی بعد با صدای هان نگاهش را به بالا گرفت!

    هان با خوشحالی: فکر کنم بلاخره نوبت به یونهو رسید واقعا روز خوبیو برای این کار انتخاب کرده هر چند سرمای امروز...که با دیدن چهره گرفته و غمگین پارک که به نقطه ای سخت در فکر فرو رفته بود حرفش را قطع کردو او را صدا زد.

    هان:هیونگ(برادر)..اتفاقی افتاده؟

    لبخندی لرزان بر لبانش نشستو گفت:نه.. فقط یاد کسی افتادم که باید بعد از اینجا بهش سر بزنم..

    هان:...

    پارک که سعی در مخفی کردن اشک هایش داشت نگاهش را دوباره به اسمان گرفت

    هان:جونسو باید خوشحال باشه تنها کسی که هر روزصبح بهش سر میزنه تویی..

    با حرف هان انگار که لحظه ای جا خورده باشد چهره اش عوض شد و با چهره ای پر از سوال به خیره شد و هان در حالی که دست به سینه به پشتی صندلی تکیه میداد اضافه کرد:با اینکه پسرت نیست بازم بهش سر میزنی...

    ناباورانه همینطور به او نگاه میکرد، نگاهش را از یونهو که با پاراگلایدر در حال پرواز در اسمان بود به چهره آشفته پارک دوختو گفت: حتما خیلی شوکه شدی و انتظار نداشتی من بدونم.

    پارک که سعی داشت بر خود مسلط باشد با لبخندی نصفه و نیمه گفت:داری راجب چی حرف میزنی..

    نفسش را بیرون دادو با ارامش خاصی جواب داد: راجب پسری که مال تو نیست..و تو و همسرت اونو سال ها به عنوان پسرتون معرفی کردید...و نگاه مستقیمش را در چشمان پارک گرفتو گفت:نگران نباش هیونگ..من این موضوعو به کسی نگفتم..و نمیگم.

    پارک که لحظه ای خنده ای سر میداد دستش را بروی میز مشت کردو با نگاهی متفاوتر از قبل گفت: هدفت از زدن این حرفا چیه؟

    *هان دستش را بر روی دست پارک گذاشتو آرام گفت: امیدوارم برات سوءتفاهم نشه ،من اون هدفی که فکر میکنی نداشتم...ما سال هاست دوستای قسم خورده هم هستیم..من چطور میتونم..اما پارک دستش را از زیر دست هان خالی کردو بلند شد،حال درستی نداشت...و هان خوب میدانست حرف هایش او را چطور خشمگین و آشفته کرده است..صندلی را کنار زد تا از آنجا دور شود اما هان دستش را گرفتو گفت:..صبر کن

    پارک چشمانش را محکم بستو گفت:از کی خبر داشتی؟..

    -:اینکه جونسو چند ساله که تو کماست رو تازگیا متوجه شدم اما.. پارک رویش را به سمتش چرخاندو منتظر ادامه حرفش شد.

    -: اما اینکه پسر واقعیت نیست رو سال ها پیش بعد از اون حادثه آتیش سوزی فهمیدم...

    پارک که نفس عمیقی میکشید با دلخوری و چهره گرفته گفت: تو از سال ها پیش میدونستی و حتی چیزی نگفتی..و نیشخند تلخی زدو گفت: واقعا مسخرست

    دستی به پشت پارک زدو گفت: میانه(متاسفم)..نمیخواستم ناراحتت کنم..و در حالی که نگاهش به یونهو که در حال فرود بر روی زمین بود می افتاد با لبخندی گفت:یونهو هم اومد چطوره حالا سه نفری بریم اون...اما قبل از کامل شدن حرفش پارک از انجا رفت.

    بندهای متعددی که به دور بدنش وصل شده بود را باز کردو کلاه محافظ را از سرش بیرون کشیدو نگاهش به *پارک که در حال رفتن از آنجا بود افتاد. عینک دودیش را همزمان با صدای زنگ موبایلش از روی چشمانش برداشت و به اسم *نام که بر روی صفحه موبایلش درج میشد نگاه کرد و سپس مسیر نگاهش را به کمری مشکی پارک دوخت که با سرعت هر لحظه از انجا دور تر می شد.

    ----------------------

    ساعتی میگذشت و از آنجا همانطور به چهره زخمی و پریشان هیونسو که سخت در افکار نامعلومی غرق شده بود نگاه میکرد، تختی که بر روی آن دراز کشیده بود با تخت اودر سالن اورژانس فاصله زیادی داشت،میخواست کنارش برود اما انگار نیرویی مدام مانع کارش میشد..به ارامی بدون آنکه پرستار متوجه اش شود سرم را از دستش کشید..پتو را به نرمی پایین داد اما قبل از قرار دادن پاهایش بر روی زمین با دیدن جانگ سورا که سراسیمه و نگران وارد انجا میشد،به سرعت به زیر پتو رفتو زیر لب شوکه زده گفت: این دیگه از کجا اومد..هایشششش

    -:هیونسو..

    با صدای سورا نگاهش را از دستانش بر روی صورت اوحرکت داد و با سردی به او چشم دوخت..

    با نگرانی کنار هیونسو نشستو دستش را گرفت: کینچانایو؟(حالت خوبه؟) چه بلایی سرت اومده؟..چی شده؟..کی تو رو به این روز انداخته..

    هیونسوهمچنان حرف های نام در گوشش تکرار میشد و اصلا متوجه صحبت های سورا نبود

    (فلش بک>> نام: مطمئنم خودت بهتر میدونی که اگه این پولو بهم پس ندی چه اتفاقی میفته...و دهنشو کنار گوش هیونسو اوردو ارام زمزمه کرد: حتما هنوزکسایی داری که دوسِت دارن..)

     دستش را مشت کردودندان هایش را محکم برروی هم فشرد،دیدار اتفاقی نام آن هم بعد از مدت ها چیزی جز تحقیرو تهدید برای او نداشت،چشمانش از فکر کردن به او قرمز و اشک آلود شده بود و با یادآوری مرگ مادرش خیمه ای از آتش او را در بر می گرفت.

    سورا که متوجه حالت هیونسو می شد دست از حرف زدن کشیدو عینک دودیش را برداشتو او را صدا زد، نگاهش را به چشمان نگران سورا دوخت و همزمان قطره کوچکی از اشک از گوشه چشمش جاری شدو..سورا انگشتش را بر روی آن کشید.

     وسویون همینطور از روزنه زیر ملافه به هر دوی آنها نگاه میکرد که ناگهان پرستاری  متوجه حالت عجیب او شد.فورا  خودش را خم کرد و  نگاهش را به آن روزنه و چشمان سویون گرفت، سویون که با دیدن پرستار چشمانش گشاد می ماند،پرستار فورا ملافه را از رویش کنار کشیدو با تعجب گفت: یاااا تو همون دختری نیستی که همراه یه مرد دیگه اون پسرو دیشب آوردین اینجا؟؟؟ خودت چرا اینجایی؟

    همزمان سورا لبخندی به هیونسو زدو نیم نگاهی به پرستار آن سمت انداخت.

    سویون که فورا انگشت اشاره اش را روی لبانش میگذاشت گفت:ششششششش..پرستار با گیجی نیم نگاهی به سمت هیونسو انداختو همزمان سویون گوشه روپوشش را کشیدو آروم طوری که متوجه شود گفت: یاااا اینقدر ضایع اون ورو نگاه نکن...

    پرستار: ویوووو؟(چرا؟)..ببینم تو قایم شدی؟ ...و خودش را به سمت صورت سویون خم کردو گوشش را نزدیک دهنش بردو سویون گفت: در مورد منو اون آقا که چیزی بهش نگفتی؟..پرستار متعجبانه ایستادوگفت: انیو(نه)تازه الان اومدم اینجا و دیدم بهوش اومده ..اتفاقا حالا که دیدمت بهتره برم بهش بگم که کی دیشب اونو..سویون که با شنیدن این حرف شوکه میشد با اشاره از او خواست که این کار را نکند وآن ها از حضورش با خبر نشوند و سپس چهره مظلومی به خود گرفتو بعد از کلی خواهشو التماس موفق به راضی کردن آن پرستار شدو دقیقه ای بعد از رفتنش پفی درهوا کشید،آرام از تخت پایین آمد و پاورچین پاورچین به سمت تخت دیگری رفت.

    سورا: داری نگرانم میکینی..هیونسوااااا

    هیونسو که زیر لب آهی میکشید دستش را بر روی زخم پیشونیش گذاشتو گفت: تو منو آوردی بیمارستان؟؟

    سورا با کمی مکث: آ..مگه یادت نمیاد که چطور سر از اینجا در آوردی؟

    هیونسو همینطور که دستش بر روی سرش بود با چشمانی بسته: نه حتی یادم نمیاد که کجا بیهوش شدم..شاید به خاطر اینه که قبلش م.ست بودم..سورا که انگار چیزی به فکرش رسیده  باشدگفت:آ..پس یادت نمــ و با لبخندی تصنع: اگه دیشب پیدات نمیکردم معلوم نبود چه بلایی سرت بیاد.. وقتی صبح بهوش اومدی و بهم زنگ زدن سریع خودمو رسوندم اینجا

    --*

    چند لحظه ای میشد که پشت پرده سفید آنجا ایستاده بود ،با شنیدن حرف های سورا  خنده ای عجیب او را فرا گرفته بود ،پوزخند تلخی زدو نیم نگاهی به چهره او انداخت،مثل همیشه با دروغ همه چیز را به نفع خود پیش میبرد. در دلشخطاب به سورا زمزمه کرد: چینجا؟..و با پوزخندی: اونوقت چطور نجاتش دادی،انگار فیلمنامه های زیادی رو حرفات تاثیر گذاشته!

    --*

    هیونسو همزمان: واقعا؟ ..ولی چطوری پیدام کردی؟..و چشمانش را باز کردو به سورا خیره شد..سورا که سعی داشت بر خود مسلط باشد و دروغش را واقعی جلوه دهد با چهره ای نگران گفت:آ..خب..تو به گوشیت جواب نمیدادی منم مجبور شدم بیام به پارکینگ..ولی قبل از اینکه نزدیک اونجا بشم یه گوشه ازخیابون  اتفاقی تو رو دیدم که داشتی با دو نفر دعوا میکردی..و در حالی که نفس عمیقی میکشید ادامه داد: وقتی با منیجرم کنارت رسیدیم رو زمین افتاده بودی و..

    هیونسو در فکر فرو رفت و گفت:نزدیک پارکینگ؟ ولی من نام و ادماشو دیشب نزدیک اونجا ندیدم.تعدادشونم زیاد بود ولی اینو خوب یادمه که اونا رو تو یکی از بن بستای غربی دیدم که فاصله زیادی با اونجا داشت..اما بعدش یادم نمیاد که با کسی درگیر شده باشم.

    سورا که گوشه لبش را میگزید گفت: آه پس کار *نام بوده؟ چطور تونسته این کارو کنه!خب حتما بعد از اون با چند نفر دیگه دعوات شده اخه خودت گفتی که حالت سر جاش نبوده...

    هیونسوبا تردید: احتمالا!.. و با لبخندی:خودتو با اوردن من به اینجا تو دردسر انداختی..اگه کسی تو رو بشناسه چی؟

    سورا با لبخندی:نگران نباش...سلامتی تو مهمتر از اینه

    همانطور که حدس زده بود نام و دارو دسته اش هیونسو را به این وضع انداخته بود،دستش را محکم مشت کردو نیم نگاهی پر از خشم به سورا انداختو با خود گفت:چچچ سلامتی تو مهمتره!!،انگار علاوه بر این که یک بازیگر معروف باشی دروغ گوی ماهری هم هستی و هیونسو هم  مثل همیشه حرفاتو باور کرده .جانگ سورا تا کی میخوای با دروغ گفتنات هیونسو رو کنار خودت نگه داری؟،نیشخندی زدو با آهی که در دلش حبس می شد لحظه ای بعد از آنجا رفت...

      ---------------

    نام: قربان

    لحظه ای از تماشای آن منظره و قوهای دریاچه کوچک آنجا  دست کشید و رویش را به سمت آنها چرخواند .

    نور صبحگاهی سبب انعکاس آب دریاچه در فضای ایوان مانند آنجا شده بود..با نام چند قدمی جلو رفت و لحظه ای همانطور به قامت بلندو چهره آن مرد نگاه کرد.

    دقایقی بعد..

    مینهیوک با حالت خاصی نگاهش را بر روی صورت یونهو چرخاندو گفت:پس اون طراح جواهر تویی،فکر نمیکردم اینقدر جوون باشی! و پاهایش را بر روی هم گذاشتو گفت: تو این روزا طراحای زیادی ازطرح عتیقه های قدیمی استفاده میکنن  و در نهایت  اونو به اسم خودشون ثبت میکنن،فکر کنم تو هم یکی از اونا باشی! اینطور نیست؟

    از حرف مینهیوک خنده اش گرفتو در حالی که خنده اش را به نگاهی معنی دار تغییر میداد گفت: این روزا اشخاص زیادی از عتیقه های قیمتی برای فروش کالاهای قلابیشون،بازارسیاهشونو گسترش دادن..بازار سیاه قاچاق اجناس قیمتی و باستانی ...و فروش اون اجناس به شکل تقلبی..و قربانی کردن ادما!

    با حرف یونهوثانیه ای لبخندی تمسخر آمیز بر لبانش نشست ،سپس شروع به قه قه ای بلند کردو دستانش را چند بار بهم زدو گفت : براوو..براوو..واقعا سخنران خوبی هستی و انگار از همه چی با خبری

    یونهو: ولی تو انگار از خیلی چیزا بی خبری.

    مینهیوک: بو؟(چی؟).. سکوت یونهو ولحن بیانش خشمی را به چشمان مینهیوک آورد،با چشمانی ریز و جدی گفت: چرا دنبال اون عتیقه ای؟

    یونهو : خود تو چی؟

    مینهیوک با حالتی تهدید امیز:نمیدونم نام قبلا بهت گفته یا نه؟از ادمایی که سوالو با سوال جواب میدن اصلا خوشم نمیاد..

    نام همزمان صداشو صاف کردونیم نگاهی به یونهو انداخت،و یونهو در جواب تنها نیشخند محوی تحویلش داد،مینهیوک با  پوزخند همیشگیش دستانش را ارام بر روی میز گذاشتو گفت:ادمای زیادی برای ملاقات با من میان اینجا ولی فقط درصد کمی از اونا میتونن از در اینجا خارج بشن..حالا خودت انتخاب کن میخوای کدومش باشی

    همزمان از داخل هنزفری که در سوراخ گوش یونهو جا گرفته بود،پیتر پیغام داد: یونهواا بهتره احتیاط کنی و با نرمی باهاش حرف بزنی،لطفا مراقب باش.. یونهو که پس از شنیدن صدای پیتر نگاهش را به سمت دریاچه میگرفت بی تفاوت به تهدید مینهیوک گفت:علت این که میخواستی منو ببینی فقط به خاطر همون عتیقه گمشدست یا دلیل دیگه ای هم داره؟

    مینهیوک: فکر کنم اول باید جواب سوال منو میدادی..چون تو هم دنبال اونی!

    یونهو با ارامش خاصی:اون عتیقه منو به کسی میرسونه که دنبالشم.

    انگار که توقع شنیدن این حرف را نداشته باشد لحظه ای به یونهو چشم دوختو یک پر ابرویش را بالا دادو گفت: بهتر نیست عوض اینکه دنبال اون شخص باشی به جاش اون عتیقه رو ب دست بیاری.

    یونهوبا اندکی مکث: اون شخص با ارزشتر از یه عتیقه قیمتیه

    مینهیوک که با این حرف یونهو خنده اش میگرفت گفت: تا حالا همچین چیزی نشنیده بودم که یه ادم اینقدر مهم باشه،ولی اون عتیقه ارزش میلیاردی داره..چرا اون عتیقه باید تو رو به اون برسونه؟و اون ادم با ارزش تر از عتیقه من باشه؟

    پس آن مهره اصلی که به دنبال آن شیء گمشده بود تنها نام نبود بلکه شخص دیگر،همان فردی که شاید میتوانست به وسیله اش معما های گذشته را حل کند،همین مرد بود..لبخندی زد:عتیقه تو؟ جالبه!...ولی ارزش اون آدم به درد شماها نمیخوره..

    مینهیوک زیر چشمی نگاهی به او انداخت..

    یونهو:چون قدر ارزش اونو نمیدونین..و نمیدونین چطور ازش استفاده کنی..

    چند لحظه به چشمان یونهو خیره ماند، چشمانی تیزکه به وضوح معنی حرف هایش را نشان میدادو مینهیوک را به فکر وا می داشت...از پشت میز بلند شدو دستانش را بر لبه حصار اجری انجا گرفت و گفت:کنجکاوم تا اون ادم ارزشمندو از نزدیک ببینم..

    یونهو کنارش ایستاد:پیشنهاد میکنم هر کسی سرش تو کار خودش باشه... به سمت یونهو برگشت نیشخندی تمسخر امیز تحویلش داد،گستاخی وحاضر جوابی آن پسر درست شبیح به خودش بود ،با اشاره دستش به یکی از خدمتکاران گفت:میزو آماده کنید .میخوام با این پسر بیشتر آشنا بشم.

    --------------

     وسط آن دوزخ آتشین لحظه ای ایستاد، ناباورانه  و با ترس به اطرافش که هر لحظه در اتش میسوخت همانطور چشم دوخت، شعله های خشمگینو سوزان همانند تازیانه هایی وارد آنجا می شدو هر چه در سر راهش بود را در یک چشم بهم زدن میبلعید،فقط به اطرافش میچرخید نه راه فراری و نه موجود زنده ای، تنها صداهایی عجیب بود که در آن هیاهو تکرار می شد،زبانش بند آمده بود و نمیتوانست قدمی هر سو بگذارد ولباسش از پارگی و سیاهی پر شده بود ،انگار باید آماده مرگ میشد آن هم در دل آتش اما به چه دلیل؟ قطره های عرق همراه با اشک بیرحمانه در عمق پوستش میسوخت،نمیدانست چرا..چرا و چگونه سر از این جهنم در آورده بود جهنمی که توان نفس کشیدن را از او سلب میکرد و او را دو دستی به سوی مرگ میفرستاد ،به شعله ای که دردستش ناگهان روشن میشد خیره شد، نمیتوانست آنچه را که میبیند باور کند . فریادی کشید ودر آن زمان بود که فقط یک لحظه سایه ای را دید که در اعماق آتش با ناله او را صدا میزد.. صدای نفس نفس هایی که فضای گرم و سوزان آنجا رو پر کرده بود.. با لکنت لب باز کرد: دو..دوگوسِیو؟(تو کی هستی؟) و بلندتر: دوگوســــــیو؟ ..و همزمان دستانی محکم و سرد دورصورت و بدنش را گرفت و او را با خشونت به درون خود کشید .

    چشمانش را باز کرد..قلبش بیرحمانه در سینه اش میکوبید دستش را بر روی قفسه سینه اش مشت کرد، آن حرارت و درد در عمق مغز واستخوان هایش فرو رفته بود،قطره های درشت عرق پیشانیش را پر کرده بود و بلند بلند نفس میکشید...

    -:انگار داشتی کابوس میدیدی؟

    نیم نگاهش را به کنارش گرفت و آقای پارک با نگرانی خودش را به سمتش خم کردو گفت: پسرم حالت خوبه؟..به زحمت سرش را از روی بالشت برداشت و همانند ترس چند لحظه قبل در کابوس به اطراف چشم دوخت.انگار که تازه به خودش امده باشد چشمانش را محکم بستو نفسی عمیق کشیدولبان خشکش را حرکت دادوگفت: شما اینجا چی کار میکنید؟

    پارک: این عوض سلام کردنته؟..و با لبخند:چند  ساعتی میشه اومدم.راستش از صبح خبری ازت نبود تلفنتم جواب نمیدادی..تا اینکه اومدم اینجا و دیدم گرفتی خوابیدی و دستش را بر روی دوش جونگوو گذاشتو گفت:انگار خیلی خسته بودی چون اصلا متوجه حضورم نشدی  و در حالی که نگاهش را به عرق های پیشانی جونگوو میگرفت گفت: تمام بدنت داغه انگار تب داری..چی شده؟

    سرش را به سمت پنجره چرخاندو به سرعت از روی تخت پایین آمد و مقابلش ایستاد، آسمانِ نارنجی رنگ خبر از غروب یکی دیگر از روزهای اخر پاییز را میداد و همینطور گذر نصفی از روز جونگوو بدون بازده کاری ،با کلافگی دستش را بر روی سرش کشیدو زیر لب لعنتی گفت!

    پارک نزدیکش ایستاد: میدونم برای امروز چه برنامه های داشتی،ولی سلامتی تو مهمتر از کنسل شدن برنامه هاته..اما بهم بگواتفاقی افتاده؟ که اینطور پریشونی..انگار این کابوس تو رو خیلی بهم ریخته

    به سمت پدرش برگشت : اتفاق؟ و با پوزخندی: خودتون که از اتفاقات اطرافم بهتر خبر دارید..

    پارک با ارامش:تو خواب مدام منو مادرتو صدا میزدی و همینطور...

    جونگوو:...

    -: و همینطور میگفتی تو کی هستی؟.بهم بگو چی شده پسرم..تو دنبال کی میگشتی؟ جونگووااا به نظر میاد حالت خوب نیست، میخوای دکترتو خبر کنم؟

    با نیشخندی: باورم نمیشه که اینقدر نگرانم شده باشید..کاش این نگرانیتونو سه سال پیش یک لحظه میدیدم..اما پدر انگار من نمیتونم معنی رفتاراتونو درک کنم..بهم بگین..بگین چطور درکتون کنم؟..و در حالی که دستش را بر روی شقیقه اش میگذاشت لحظه ای چشمانش را محکم بست و تصویر آن کابوس و آن سایه که در دل اتش صدایش میزد دوباره در برابرش ظاهر شد، دستش را به لبه میز گرفت..

    پارک که متوجه حالش میشد گفت: جونگوو لطفا بحث گذشته رو پیش نکش تو حالت خوب نیست

     انگار که تمام دردهایش یکباره بیرون میریخت با تن بلندی درجواب پارک گفت: من خوبم پدر..ولی متاسفانه این شماهایید که فکر میکنید خوب نیستم...و نفسش را بیرون دادو گفت: آره آره این فقط یه کابوس بود...کابوسی که بعد از اون حادثه قدیمی دیگه یک بارم سراغم نیومد ولی حالا دوباره برگشته..وبه  دستش خیره شد.

    پارک با شنیدن این حرف حالت چهره اش عوض شد و با تردید گفت: دوباره؟..بهم بگو تو اون کابوس چی دیدی

    جونگوو: انگار این کابوس لعنتی میخواد خاطرات گذشتمو ،(و در حالی که نگاهش را به سمت پارک میچرخواند ) و همینطور اتفاقات گذشته که ازش بی خبرمو به یادم بیاره..

     

    باد برگ های خشک درختان را بر روی زمین به حرکت در اورده بود، از پله های بزرگ و سنگتراش ورودی پایین آمد و کنار آئودی جونگوو ایستاد و چشمانش را محکم بست و نیم نگاهی به پنجره های خانه جونگوو انداختو گفت: جونگووااا لطفااا گذشته رو به یاد نیار..خواهش میکنم پسرم..و پس از لحظه ای وارد سنگ فرش کوچه شدو مسیری را در پیش گرفت چند قدمی بیشتر نرفته بود که خودرویی مشکی رنگ مقابلش توقف کرد،سرش را بالا آورد وبه شیشه  راننده که در حال پایین آمدن بود چشم دوخت..

    -: مشتاق دیدار برادر...

    -----------

    ادامــــه قســـمت33



    Online User