تبلیغات
کهکشان داستان های کره ای - Rain Come in My Heart - ادامه(3) قسمت 33

کهکشان داستان های کره ای

  • نویسندگان

    ملیسا تعداد پست ها: 26
    تیمینی تعداد پست ها: 0
    فاطمه* تعداد پست ها: 6
    مهسا تعداد پست ها: 5
    نگار* تعداد پست ها: 4
    مینا تعداد پست ها: 1
  • برچسب ها

  • صفحات جانبی

  • نظرسنجی

  • امکانات وبلاگ

    <-BlogCustomHtml->
  • طراح قالب: NEGASH.IR

    ارائه کننده متفاوت ترین قالب ها برای سرویس های وبلاگدهی فارسی

  • نمایه من

    درباره من

    یادمان باشد

    وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم

    در برابرش مسئولیم...

    در برابر اشکهایش

    شکستن غرورش

    لحظه های شکستنش در تنهایی

    و لحظه های بی قراریش

    و اگر یادمان برود

    در جایی دیگر

    سرنوشت یادمان خواهد آورد

    و این بار ما خود فراموش خواهیم شد
    ///
    //
    Galaxy Story
    l
    مدیر کهکشان>>مـــلیسا

    صفحه اصلی وبلاگ من

  • Rain Come in My Heart -  ادامه(3) قسمت 33 

    دور از مردمی که برای جشن در آن کشتی جمع شده بودند،همگی در یکی از اتاق های کشتی مقابل هم قرار گرفتند،وتنها مینهیوک و رئیس آن گروه بود که در پشت میز مینشستند.

    با پوزخندی دستانش را به هم قفل کردو گفت: جومینهیوک ..و با خنده ای:پس داری کار پدرتو ادامه میدی.

    مینهیوک: انتظارشو نداشتی نه؟

    -:حوصله شنیدن کنایه ندارم...و با اشاره سرش سامسونت چرمی را مقابل مینهیوک قرار دادندو با باز کردن درش،نیشخند چندش آوری زدو گفت: حتم دارم تا به حال اینو ندیدی.

    مینهیوک که به سردی نگین های آن گردنبند را لمس میکرد یک پر ابروشو بالا دادو زیر چشی نگاهی به او انداختو همزمان گفت:20000تا

    آن مرد که انگار از این قیمت هیچ خوشش نیامده بود دستانش را بر روی میز نهاد و از جایش با خشم بلند شدو گفت: بو؟(چی؟)..تو برای یک همچین جواهری این قیمتو میدی چچچچ و خنده ای دیوانه وار سر دادو گفت:آره ..آره درسته جا خوردم که تو رو دیدم ..چون تو هیچ شبیه پدرت نیستی.

    مینهیوک بی توجه به توهین آن مرد و با بی تفاوتی گفت: حالا که فکر میکنم 10000تا هم کافیه نه؟

    آن مرد که دیگر تحمل شنیدن حرفهای مینهیوک را نداشت برای این که به خود مسلط باشد لبخندی زدو گفت:این گردنبند اون قدر بی ارزش نیست که 10000 تا ارزش داشته باشه.و لبخندی زدو گفت:امیدوارم روش بیشتر فکر کنی.

    -:شاید تو اینجور فکر کنی اما با این الماسا و نگینای تقلبی کار شده روش حتی 500 تا هم زیاده براش.

    با صدای یونهو و حرفش لبخند بر لبانش ماسیدو نگاهش را از چهره مینهیوک به یونهو دوختو در حالی که دندان هایش را بر روی هم میفشرد مینهیوک با لبخندی به صندلی تکیه دادو ابروهاشو بالا انداختو گفت: چی شد بازم که جا خوردی..و نیم نگاهی پیروزمندانه به یونهو انداخت..یونهو که با اشاره چشمان مینهیوک جلوتر می آمدو کنارش می ایستاد  به سمت گردنبند خم شد تا آن را بردارد اما به عمد دستش را به لیوان کنار دست مینهیوک زد تا ماده آن بر روی گردنبند ریخته شود ،آن مرد که با این کار رنگ از رخسارش میپرید با عصبانیت گفت: چی کار کردی..

    یونهو :..آ..متاسفم حواسم نبود..

    مینهیوک که سر از کار یونهو در نمی آورد، در همان زمان نگین های گردنبند از درخشانی رو به کدری رفتو یونهو با نیشخندی زیر چشمی نگاهی به آن مرد انداختو گفت:این همون جواهر ارزشمندی بود که ازش حرف میزدی..واقعا که جالبه..

    همه با دیدن آن صحنه چشمانشان همانطور گشاد ماند،مینهیوک که کم کم خنده ای بر روی صورتش مینشست ناگهان قه قه ای سر داد،آن مرد که توقع همچین چیزی را نداشت و حتی فکر این را نمیکرد که آنها متوجه بشوند گیجو منگ و با ترس به مینهیوک چشم دوخت...مینهیوک  کهحالا اصل نقشه یونهو را فهمیده بود ،برق چشمانش را از یونهو به آن مرد گرفت ،مشتش را محکم بر روی میز کوبیدو گفت:فکر کردی من مثل تو احمقم ..انگار در مورد هوش تو اشتباه کرده بودم.

    *نام  همانطور ناباورانه به آن گردنبند چشم دوخته بود و نگاهی هم به یونهو می انداخت اما همزمان متوجه شخصی سیاه پوش در پشت دیوار تزئیناتی آنجا شد با دقت بیشتری به او خیره شد و چشمانش تبدیل به ترسی همراه با نگرانی شد.

    از پشت میز بلند شد تا به سمت رئیس آن گروه برود اما  نام کنارش ایستادو ارام گفت: قربان این یه تلست..لطفا از اینجا برید..حالا که متوجه شدن دستشونو خوندیم هر کاری میکنن.

    مینهیوک با حالتی خاص: تو نگران اون مردی هستی که به سمت من هدف گرفته؟..ولی من مدت هاست متوجهشم پس نگران نباش.

    ناگهان در همین حین  با سرعت و بدون آن که کسی عکس العملی نشاان دهد آن سامسونت را بلند کردو همزمان که گلوله به آن اصابت میکرد خودش با یک حرکت شلیکی به سمت آن مرد سیاه پوش کرد..یونهو تا آن لحظه  فقط مبهوت به مینهیوک نگاه میکرد که چطورماهرانه و به سرعت جلوی اصابت گلوله به خودش را میگرفت ، همزمان پیتردر هنزفری داخل گوشش با نگرانی و بلند داد زد: یونهوااا باید زودتر از اونجا بری..لطفا به حرفم گوش کن

    با شنیدن صدای پیتر با نگرانی به اطرافش خیره شد

    مینهیوک با زهر خندی خطاب به آن مرد:بر خلاف اون جواهر ولی انگار این کیف خیلی محکمه ..باید افسوس بخوری که چرا الان نمردم و سریع پایش را به زیر ان میز زدو سامسونت را به سمت صورت آن مرد پرتاب کرد.

    یونهو در آن لحظه فقط شاهد تیرهایی بی وقفه و بیرحمانه از جانب مینهیوک به آن سو بود و در حالی که مینهیوک یقه کت یونهو را به سمت خود میکشید تا تیری به او اصابت نکند همراه افرادش و یونهو عقب عقب از آنجا خارج شدو درحالی که پوزخندی بر لب داشت به سطح ماده ای مشتعل که ازقبل برروی سطوح دیوار زده بودند شلیک کردو در یک چشم بهم زدن آن اتاق را به جهنمی از اتش تبدیل کرد.

     ---------------

    صبح روز بعد

    همانطور مسیر راهرو به اتاق کارش را طی میکرد ،با پالتوی بلندش از همیشه بلندقدتر به نظر میرسید و مثل همیشه در نگاه اول چهره جذابش نظر هر کسی را به خود جذب میکرد،به خاطر روز گذشته و نیامدنش به کمپانی باید کلی کار ناتمام را به اتمام میرساند..نگاهی به ساعت مچیش انداخت انگار زودتر از روزهای قبل و زودتراز ساعت کاری آمده بود...نفس عمیقی کشید.

    وارد دفتر کار بزرگش شدو از چند تک پله آن پایین آمد،گرمای زیاد اتاق احساس خفگی به او دست داده بود پالتویش را اویزان کردو به سمت پنجره انجا رفتو بی توجه به سرمای بیرون آن را باز کرد،آن نسیم صبحگاهی علی رغم سردی و سوزی که به همراه داشت اما برایش در یک لحظه گرمو راحت به نظر آمد..بخار دهانش را در آن هوای معطر بیرون دادوبه سمت فضای داخل چرخیدو لحظه ای به زمین خیره ماند،تصاویر آن کابوس مجدد جلوی چشمانش ظاهر میشدو دوباره آن احساس کشنده را در ذره ذره وجودش وارد میکرد. دکمه یقه اش را باز کردو دستش را بر روی گلویش کشیدو همزمان چشمانش بر روی میزکارش ثابت ماند.

    نزدیکتر شدو با تعجب به آن گلدان که از گل های میخک سفید پر شده بود خیره شد و زیر لب گفت: عجیبه این از کجا اومده..یادم نمیاد همچین چیزی سفارش داده باشم

    در این بین منشی کانگ که سریع وارد انجا میشد همزمان گفت: آ..بلاخره اون پیانویی که سفارش دادی رسید..و در حالی که کنار جونگوومی ایستاد صدایش را صاف کردو گفت: نشنیدین که چی گفتم

    جونگوو سرش را به سمتش چرخواند: چرا شنیدم..خب تو تحویل بار که مشکلی نبود؟.

    منشی کانگ با لبخندی مهربان: بدون حتی کوچکترین عیبی سالم سالم رسیده..و مقدماتشو دارن تو بخش انبار انجام میدن...تا بعد منتقلش کنن به سالتن کنسرت و در حالی که نگاه موشکافانه جونگوو به آن گلدان را دنبال میکرد شاسی دستش را زیر بغلش زدو با خنده گفت:واقعا قشنگه نه؟؟..اینو دیروز اون دختر اورد اینجا خیلی منتظرت موند تا بیای..نگران به نظر میومد..هی پسر تو دیروز مثل اینکه خیلیارو نگران کردی.

    جونگوو: ولی به قیافت میاد تو تنها کسی بودی که اصلا نگران نشدی

    منشی کانگ که لبخند از لبانش محو میشد غر لندی کردو اخمی به ابروهایش داد

    جونگوو: راجب کدوم دختر حرف میزنی؟

    منشی کانگ با چشمانی ریز: همونی که راجبش چیز زیادی بهم نگفتی این روزا کارای مشکوکی ازت سر میزنه..جونگوو با کلافگی: ببینم بازیت گرفته..خب معرفیش کن چرا اینقدر معما میسازی..؟

    منشی کانگ که نگاهی به ساعتش می انداخت با بی تفاوتی : آه باید برم جایی اخه یکی دو تا کار که بهم ندادی..دو ساعت دیگه هم که برای فیلم برداری باید گروه آمده بشن..و یه تماسم با مدیر برنامه ها داشته باشم..

    جونگوو که از این لحن بیان کانگ خنده اش گرفته بود دستی محکم به پشتش زدو تهدید امیز گفت:پس بهتره که زودتر انجامشون بدی...وگرنه بهتره به فکر یک بلیط یکطرفه به پاریس باشی!

    منشی کانگ با ناله ای دستی به پشتش کشیدو با دلخوری نگاهی به جونگوو انداختو گفت:چچچ..بلیطو برای خودت نگه دار..در ضمن بهتره یه سری به پیانوی عزیزت بزنی.خوب یادمه چقدر منتظر رسیدنش بودی و با نگاه حق به جانبی اندکی بعد از انجا رفت.

    جونگ وو: چچچ..هیچی بهش نمیگم روش بهم باز شده..انگار نه انگار که فقط یه منشیه و با کنجکاوی پشت میزش نشست

     آن گلدان را جلو کشیدو زیر لب زمزمه کرد: میخک سفید...وناگهان به یاد روزهایی افتاد که در حیاط پشتی عمارت پدرش مشغول بازی بود وجونسو در حال کاشتن همین گل ها ،لبخندی نرم لبانش را پوشاند..این گل ها درست همان هایی بودند که با رنگ های مختلف اطراف باغچه و دور آن حوض را پر میکردند و عطرش در تمام فضای کوچک آنجا می پیچید،گل های مورد علاقه برادرش جونسو!...گل هایی که حال هیچ اثری از آنهاو حتی کسی که آنها را کاشته بود نبود جز برگ ها و درختان خشکیده.

    هر بار که به یاد جونسو می افتاد قلبش فشرده تر میشد،نمیدانست چرا بی دلیل 10 سال گذشته  حتی بدون خداحافظی از پیش او رفت..روزها امید برگشت او را از دست میداد،با خود همیشه فکر میکرد که شاید در آن سوی دنیا آرزویش را عملی کرده و یک پیانیست حرفه ای شده است اما جونگوو از اصل حقیقت جونسو بی خبر بود.

    نگاهش به کارت کوچکی که لای گل ها پنهان شده بود افتاد.

    ((بابت اتفاق دیشب متاسفم

    میخواستم ازتون عذرخواهی کنم و با شما حرف بزنم اما...انگار شما امروز نبودید

     نمیدونستم چطور می تونم لطفتونو جبران کنم..

    امیدوارم از این گلا خوشتون بیاد.

    *کیم سویون*~~~))

     چند لحظه ای به آن دست خط و به آن کارت ساده خیره ماند،فکرش را نمیکرد که این گلدان را سویون برای او آورده باشد..نمیدانست چرا ازاین کارش خنده اش می گرفت ،ولی با دیدن آن گل های زیبا انگار آرامشی به او دست داده بود،آرامشی که پریشانیش را از او لحظه ای دورمی کرد.

    ------------

    سویون: آروم..آروم..لطفا احتیاط کنید.

    سوجین خطاب به کارگرهایی که پیانو را وارد انبارمخصوص می کردند گفت: میتونین اینجا قرار بدین.

    دقایقی بعد

    سویون که شاسی دستش را بر روی صندلی میگذاشت کنار سوجین ایستادو به آن پیانو سفید که با تابش نور بر روی آن در حال درخشیدن بود با ذوق خیره شد،در یک لحظه احساس آن کلید های سیاهو سفید را در زیر دستانش کرد،یک هارامونی آرام و دلنشین که ناخواسته با حرکت انگشتانش از آن پیانو، فضای نسبتا بزرگ آن انبار را در بر می گرفت...سوجین دستانش را به هم گره زدو با خوشحالی لحظه ای به آن موسیقی کوتاه گوش فرا دادو گفت: واوووو چینجا یپونا(واوو واقعا قشنگه)

     سویون:همیشه مادرم بهترین موسیقی ها رو برای منو برادرم خلق می کرد

    سوجین:پس بگو چرا تو اینقدر خوب پیانو میزنی.

    سویون:ولی من هیچوقت نتونستم ازش پیانو زدنو یاد بگیرم..

    سوجین با تعجب: چی؟ ولی من فکر کردم که....پس چطور شد که حالا اینقدر بخوبی این کارو انجام میدی؟

    لبخندی زدو دستش را بر روی قاب پیانو گذاشت:مادر هیونسو..هارا

    سوجین: ها؟..آ من نمیدونستم مادر هیونسو یک پیانیست بوده..و با خوشحالی : واووو پس بگو شما دو نفر چطور اینقدر خوب بلدین با هر سازی کار کنین.

    سویون:اون یه پیانیست  فوق العاده برای من بود..درست مثل مادرم  و در حالی که بغض راهی گلویش میشد گفت: ولی نمیدونم چرا هر دوتاشون پیشم نموندن..و تنهام گذاشتن.

    سوجین که آثار اندوهی را در چشمان سویون به وضوح احساس میکرد با تردید گفت: یعنی..اونا..مردن؟

    لبخند تلخی زدوانگشتش را بر روی چشمش کشید،سوجین از سکوت سویون سرش را پایین انداختو با شرمندگی گفت: آ..میانادا(منو ببخش)..نباید اینو میپرسیدم.

    سویون :آشنایی با هارا و هیونسو منو وارد یک زندگی جدید کرد

    سوجین:...

    با صدایی که غم در آن پیدا بود گفت:اون شب بارونی مادرم ازم خواست همراهش نیام وزیر اون پل منتظرش بمونم تا برگرده.ولی اون انتظار طولانی برام مثل یک درد شده بود...چون دیگه برنگشت ساعت ها..روزها..ماه ها و سال ها،اما هیچوقت قبول نکردم که مرده...با اینکه هارا و بقیه همیشه اینو تو گوشم میگفتن که مادرم مرده و بهتره دیگه منتظر نباشم..اما من مطمئنم که یه روزی برمیگرده..چون میخوام بهش بگم چطور بلدم پیانو بزنم همون چیزی که ارزوشو داشت.

    سوجین که از درد و سختی حرف های سویون ناخواسته اشک در چشمانش حلقه میبست ،دستان سویون را گرفتو گفت: واقعا متاسفم..نمیدونستم اینقدر سختی کشیدی

    سویون با لبخند شیرینی لپ سوجین را کشیدو گفت: اشکالی نداره..همه ی ادما تو زندگی سختی هایی کشیدن..از اینکه اینارو به تو گفتم احساس خوبی دارم..یاااا قبلانم بهت گفتم که اصلا بهت چهره غمگین نمیاد؟...و در حالی که میخندید دستاشو دو طرف صورت سوجین گذاشتو گفت: با تو احساس خوبی دارم..و سوجین هم متقابلا لبخندی گرم تحویلش داد.

     

    دقایقی میشد پشت دیوار انبار ودرست کنار درب باز آن تکیه داده بود،نیم نگاهی به چهره های خندان آن ها انداخت..آن دختر واقعا سخت برای زندگیش تلاش میکرد،زندگی که شاید هر کسی از جمله خودش تحمل آن را نداشت و با تمام سختی ها و زندگی که از آن حرف میزد همیشه لبخندی بر لبانش داشت..و امیدی که دلش را با آن خوش کرده بود...

    امیدی که جونگوو در زندگی خودش بارها آن را فراموش کرده بود .

    -----------------------

    منشی کانگ تکیه گاه پیانو را بلند کردو در حالی که زیر درب سفید آن میگذاشت با خوشحالی گفت: واقعا بی نظیره.

    کوینو مینوو که تازه به انجا میرسیدند از پایین استیج به آن ها چشم دوختندو کوین ناباورانه گفت: داداش این همون پیانیوییه که من همیشه تو رویاهام میدیدم..

    مینوو:چچچ حالا اگه بلد بودی یکم پیانو بزنی جای امید داشت..و از انجا به چهره خندان سویون نگاه کرد که با سوجین در حال بگو بخند بود.

    کوین همزمان دستمالی را از جیبش بیرون کشیدو در حالی که قیافش عجیبو قریب میشد عطسه بلندی کرد.مینوو که با صدای عطسه اش کمی به کنار میرفت با دلخوری گفت: یااااا ..این روزا خوب به نظر نمیای

    کوین دماغش را بالا کشیدو با ناله گفت: از دیروز سر دردم..احساس یه وزنه سنگین رو سرم دارم

    سوجین لحظه ای با دیدن مینوو و کوین فورا از استیج پایین آمدو به سمتشان رفت و با خوش حالی گفت: سلام و دستش را به سمت کوین دراز کرد...کوین که چشمان خمارش را بازو بسته میکرد مینوو صداشو صاف کردو گفت: من اگه جاتون بودم بهش دست نمیدادم..

    سوجین: ویوووووو؟(چرااااا؟) مگــ

    اماهمزمان عطسه بلند کوین به مقابلش حرف سوجین را نصفه گذاشت،مینوو با چشمانی گشادهمانطور نگاهش بین سوجین و کوین ثابت ماند و مردمک چشمانش به سمت سوجین حرکت کرد ، کوین دستمالش را فورا بر روی بینیش گذاشت و با نگرانی و شرمندگی به سوجین چشم دوخت...سوجین که انگار از این کار کوین هیچ خوشش نیامده بود دستانش را بر روی صورتش کشیدو با خشم به کوین نگاه کردو در حالی که صدایش تبدیل به فریادی میشد،کوین با دستپاچگی و من من کنان گفت: ببخشید..یهو اومد نتونسم کنترلش کنم..وسرش را پایین انداختو زیر چشی نگاهی به سوجین کرد. مینوو در آن هنگام فقط دستش را روی دهانش گذاشته بود که مبادا صدای خنده اش کار را از این خرابتر کند..سوجین که انگارخجالت کشیده باشد زیر لب با دلخوری گفت:میمردی دهنتو اونور تر میگرفتی..هایششش آتوکه(چی کار کنم)..حالا اگه سرما بخورم چی...و دستش را دوباره بر روی صورتش کشید که پر از قطرات عطسه شده بود.

    ناگهان در این بین بود که صدای خنده مینوو نگاه آن دو را به خود گرفت،از خنده خود را بر روی یکی از صندلی ها انداخت اما نگاه غضبناک سوجین در یک لحظه خنده را کم کم از لبانش محو کردو بریده بریده گفت:غلط کردم

    -----------

    منشی کانگ: فکر کنم جونگوو از هدیه ای که براش بردی خوشش اومده

    با این حرف نگاهش را به بالا گرفتو بهت زده گفت:هدیه؟

    منشی کانگ: همون گلدونو میگم

    سویون : ولی اون که هدیه نبــــ..آ مگه ایشون امروز اومدن کمپانی؟..

    منشی کانگ که نگاه گذرایی به اطراف می انداخت گفت: فکر میکردم یه سر اینجا هم بیاد 

    لبخند کمرنگی زدو به سوجین که مشغول دعوا با کوینو مینوو بود نگاهی کرد،در دلش ناخواسته اضطرابی به وجود آمده بود نمیدانست چطور با جونگوو روبه رو شود..و نمیدانست بردن آن گلدان کار درستی را از پیش برده بود یا نه..در همین افکار بود که با صدای منشی کانگ به خودش آمد.

    -: من دیگه میرم...و هنوز چند قدمی نرفته بود که برگشتو گفت:لطفا بیشتر نزدیک جونگوو باش..

    سویون که از این حرف جا میخورد با تعجب گفت: ها؟..منشی کانگ هم در قبال خندیدوبا اشاره به پایین استیج گفت:بهتره تا شر این بچه ها به من نرسیده از اینجا زودتر برم .

    ------

    ادامـــه قسمــت33
    اگه خسته شدید برای برگشت به کهکشان میتونید اینجا کلیک کنید وگر نه بر روی ادامه قسمت33 کلیک کنید



    Online User