تبلیغات
کهکشان داستان های کره ای - Rain Come in My Heart - ادامه(3) قسمت35

کهکشان داستان های کره ای

  • نویسندگان

    ملیسا تعداد پست ها: 26
    تیمینی تعداد پست ها: 0
    فاطمه* تعداد پست ها: 6
    مهسا تعداد پست ها: 5
    نگار* تعداد پست ها: 4
    مینا تعداد پست ها: 1
  • برچسب ها

  • صفحات جانبی

  • نظرسنجی

  • امکانات وبلاگ

    <-BlogCustomHtml->
  • طراح قالب: NEGASH.IR

    ارائه کننده متفاوت ترین قالب ها برای سرویس های وبلاگدهی فارسی

  • نمایه من

    درباره من

    یادمان باشد

    وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم

    در برابرش مسئولیم...

    در برابر اشکهایش

    شکستن غرورش

    لحظه های شکستنش در تنهایی

    و لحظه های بی قراریش

    و اگر یادمان برود

    در جایی دیگر

    سرنوشت یادمان خواهد آورد

    و این بار ما خود فراموش خواهیم شد
    ///
    //
    Galaxy Story
    l
    مدیر کهکشان>>مـــلیسا

    صفحه اصلی وبلاگ من


  • Rain Come in My Heart -  ادامه(3) قسمت 35

    دستانش تکیه گاه چانه اش و نگاهش به نقطه ای در دل دیوار،غرق درمعما بود.

    با صدای منشی کانگ آرام پلکی زد..

    منشی کانگ که صدایش را صاف میکرد نگاهی به ساعت دیواری انجاانداختو گفت:جونگووا..نکنه میخوای جبران امروزو با بیدار موندت تا صبح انجام بدی؟ هدفت چیه؟ یا نه !بذار ببینم  نکنه مدل جدید خوابیدنته؟..اونم خیره موندن به دیوار!و با چشمانی گرد:واستا ببینم.. نکنه خانوم کیم(سویون) هیپنوتیزمی ،چیزی تو رو کرده که یه ساعته دارم باهات حرف میزنم اصلا جواب نمیدی!!!!..

    خمیازه ای بلند سر دادو نگاه جدی اش را به منشی کانگ دوخت.

    منشی کانگ با لبخندی: خوبه...بیدار شدی؟..سلام

    جونگوو: لودگیو کنار بذار! ببینم تو برنامه های کاریت گیر دادن به من هم جزو کارته؟

    چشمانش را ریز کردو گفت:روز به روز اون اخلاق گندت کار دستت میده..بهم حق بده نگرانت باشم پسرم

    جونگوو با عصبانیت: بوراگو؟(چی گفتی؟)پسرم؟؟..یااااا هرچقدر تو این سه سال باهام صمیمی حرف زدی چیزی بهت نگفتم ولی دیگه داری شورشو در میاری ...انگار اون بلیط یک طرفه برگشت به پاریسو جدی نگرفتی؟ ..و در حالی که کلافه دستی به کمرش میزد گفت:باید به فکر یه منشی جدید باشم.

    منشی کانگ کشو قوسی به خودش داد:خدا خیرت بده. تو این سه سال که همراهت بودم.. 10 سال عمرم کم شد،دلم میخواد زودتر بازنشسته بشم برا خودم برم مسافرت،گردش،سینما و...

    جونگوو:چچچچ..انتظار داشتم بگی تشکیل خانواده میدی..

    منشی کانگ:فعلا بهتره تو برای خودت استین بالا بزنی،چون بهترینش کنارته!..نگران منم نباش...و با دلخوری زیر لب: پسره بی حیا احترام سرش نمیشه.

    جونگوو با چشمانی ریز : یه بار دیگه حرفتو تکرار کن!!!..منشی کانگ تنها سکوت کردو جونگوو با اخمی بلند گفت:وقتی حرفیو اروم میزنی خیال نکن کسی نمیشنوه...و با لبخندی عمیق به سمت منشی کانگ رفتو در حالی که خودش را برای هم قد کردن با منشی کانگ خم میکرد گفت:بویه او؟(چیه؟)ناراحت شدی؟..خودت خوب میدونی که تو این سه سال، بودن تو باعث شد من با اراده قوی برگردم..متاسفم ولی خودت علاقه خواسی به کل کل کردن با من داری!

    منشی کانگ که آی پد و یک سری دفتر را به قفسه سینه جونگوو میچسباند اخمی کردو گفت: دیگه عادت کردم..راستی طرز رفتارت با کیم سویون اصلا درست نبود و من خودم بهش گفتم که بیاد اینجا و...

    جونگوو:پس فال گوش واستاده بودی! و با جدیت ادامه داد: اون دختر قبول قرارداد منو کرده نه قرار داد تو !..پس من آزادم که هر کار بخوام انجام بدم،چون اون داره برای من و کمپانی من کار میکنه..فعلا چشمای خودت احتیاج به استراحت داره بهتره بری به خونت، من یکسری کار نیمه تمام دارم..

    -:چچچچ باشه ..پس خودت جواب پدرتو میدی ..و در حالی که عینک را از چمانش بیرون میکشید ناباورانه گفت: یعنی میخوای تا صبح اینجا بمونی؟ و با چشمانی گرد:شوخــــــــــــــــی میکنی!ولی تو تازه مرخص شدی...دیوونه شدی؟

    ---------------

    سیاه قلم را بر روی کاغذ سفیدی که حال تبدیل به نقاشی ای شده بود گذاشت،با مداد قرمز گل های رز را  همانند سرخی آتش رنگ آمیزی کردو لبخندی زد.

    سویون:یونهوااا..میدونم نقاشی من به خوبی تو نیست...ولی بعد از مدت ها امشب شروع به کشیدن کردم!..نمیدونم چرا ولی امشب احساس کردم اینجا حضور داری..آه سوجین باید خوش شانس باشه که یه بردار داره،اونم یه بردار که هم اسم تویه..و در حالی که ناگهان به یاد دستبند می افتاد،مبهوت به خروار پوشه هایی که روی هم چیده بود نگاه کردو لبش را گزید، و انگار که چیزی یادش امده باشد آهی سر دادو گفت:به کل دستبندو فراموش کردم...حالا باید چی کار کنم؟..شاید شبیه دستبند مادر باشه..ولی..

    پفی در هوا کشیدو در حالی که در فکر فرو میرفت گفت: ولی اون دستبند اونم اونجا تو اتاق کارگردان چی کار میکرد؟..سرش را به دو طرف تکان دادو گفت: انی(نه)..فکرای بد نکن!..دستانش را بر روی چشمانش گذاشت،باید دوباره ان دستبند را از نزدیک میدیدو لمس میکرد تا برایش ثابت میشد..اما هرچه فکر میکرد بیشتر مطمئن می شد که آن دستبند همان دستبند گمشده اش بود..با استیصال نگاهی به پرونده های روی میز انداخت، سرش را محکم بر روی میز زدو گفت: اخه چرا؟..بررسی مجدد اینا چه سودی داره براش؟  و با ناله:اونم بررسی تجهیزات وارده یک ماه قبل..و محکم دستش را بر روی یکی از پوشه ها زدو با حرص گفت:چچچچ سوجینم که با خیال خوش رفته بیرون..هایششش اره نباید ازش انتظار داشته باشم..خب جایگاه اون خیلی با من فرق داره..و باری دیگر سرش را به میز زدو ناله ای سر داد.

    -----------------------

    کنار وَن غرازه ایستادو درب کشویی اش را به زحمت کنار کشیدو کوله ها را به داخل انداخت،هیونسوکه خلال دندانش را به بیرون توف میکرد سرش را به داخل کاپشنش فرو بردوبا صدایی لرزان از سرمای هوا گفت:انگار زمستون بدی پیش رو داریم.

    مینوو :زودباشین سوارشین...وگرنه مجبورین هول بدینا...

    کوین:از کی تا حالا هیونسو خان حوس کردن با ما برگردن؟ ..الان که چند هفته ای میشه راهشون عوض شده..بگی نگی کلا دور ماهارو خط کشیده..با ادم معروفا ول میچرخه..ماشین خارجی باهاشون سوار میشه..عطرای گرون گرون میزنه ماهم که بدبخت بیچاره کسی نگامون نمیکنه!

    هیونسوبا عصبانیت : کویناااا حوصله دعوا ندارم..پس تمومش کن!

    کوین:بویه او؟(چیه؟)..مگه دروغ میگم؟..اخه میترسم با ما بچرخی چرخت پنچر بشه طرفدارات بپرن!

    یقه کوین را محکم گرفتو تا خواست حرفی بزند مینوو فریاد بلندی کشیدو گفت: بس کنین...

    نفسش را محکم بیرون دادو نگاه پر خشمش را از کوین به مینوو دادو گفت: سویون کجاست؟

    مینوو با پوزخندی:عجیبه سراغی ازش میگیری...

    هیونسوبا عصبانیت:شماها چتونه؟ دنبال شر میگردین؟..

    کوین:خیله خب داداش جوش نکن..چیزی نگفت که ..ولی مگه دروغ میگه ها؟؟؟

    هیونسو با دندون قروچه:دهنتو ببند

    مینوو:گفت یک سری کار نیمه تموم داره و اخره شب با سوجین برمیگرده..

    هیونسو:چچچ نیمه تمام..یعنی کار اون از ما بیشتره؟عجیبه همیشه کار اون بیشتر ،پوزخندی زد و در حالی که میلرزید بلند گفت:هایش سرده...

    کوین ابروهاش بالا پریدو شیطنت آمیز نیشخندی زدو کنار هیونسو رفتو ارام گفت: میگم داداش.. با سورا حرفت شده و جایی نداشتی که بمونی ؟گفتی با ما بیای؟بیای به کلبه حقیر ما یه شب بمونی پیش ما ..و با جدیت: فکر کردی ما به تو جا و مکان میدیم ؟ هوم؟ هوم؟؟؟ اره؟؟؟...و با خنده ای بلند:عمرااااا..

    چند دقیقه بعد

    با مشت هایی گره خورده و نفس هایی صداداراز ون پایین پرید ،کوین پشت سرش با دماغی خون آلود همراه با ناله ای سرش را از ون بیرون اوردو با ناسزایی به هیونسو بلند فریاد زد: یااااااااااا من که چیزی نگفتم...ببین چی کار دماغم کرد!هایششش پسره دیوونه..یااااا هیونسواااا حسابتو میرسم ..فقط منتظر باش.. و در حالی که دستش را چند بار به قاب ماشین میزد کلافه گفت: مینوواااا بهتره منتظر هیونسو نباشی، بذار پیاده برگرده یکم سرمابخوره تا حساب کار دستش بیاد..پسره عوضــ..ی!!

    -----------------------------

    عینک طبی اش را از چشمانش بیرون اوردو نگاهش را از صفحه لپ تاپ به گوشه ای دیگر گرفت،دستش  به خودنویس کنار دفترها خوردو ،خودنویس بر روی زمین افتادو قل خورد،خم شد تا خود نویس را بردارد که نگاهش به برگه ای افتاد.آن را برداشت..و چشمانش را محکم بستو گفت: ای دختره فراموش کار..چطور مهمترینشو فراموش کرده؟..و همزمان به یاد لحظه ای افتاد که پوشه  را با عصبانیت بر روی زمین پرت کردو سویون با ناراحتی شروع به جمع کردن برگه هایش شد،آهی کشیدو گفت:حتما همون موقع این برگه اومده زیر میزم..نیشخندی زدو برگه را بر روی میز گذاشتو نگاهش به دست خط سویون در پایین برگه جذب شدو یاد همان دست خط کارت پستال کوچکی که سویون میان گلدان میخک ها جای داده بود افتاد،ناخودآگاه لبخندی زدو نگاهش را به گلدان میخک داد،..اما لحظه ای بعد لبخندش را به نگاه جدی اش تغییر دادو صدایش را صاف کرد،با خودنویسش امضایی بر روی برگه های مقابلش زدو در حالی که کشو را بیرون میکشید تا برگه ها را درونش قرار دهد،چشمش به همان جعبه مخملی افتاد،با تعجب آن را برداشتو گفت:یادمه اینو زیر این کتابا گذاشته بودم ولی چرا  حالا روی کتاباست؟؟

    درش را مجددا باز کردو به درخشندگی اش خیره ماندو گفت:نمیدونم چرا احساس میکنم این یه دستبند معمولی نیست..ولی اخرشم نفهمیدم صاحب این دستبند کی بود؟و با چشمانی ریز: اون شب داشت دزدکی تو دفترم نگاه میکرد ولی اینو از خودش جا گذاشت..عجیبه سراغش نیومده. سرش را از آن افکار تکان دادو در جعبه را بست..نگاهش به برگه ای که سویون فراموش کرده بود افتادو زیر لب گفت:شاید دنبال این برگه بگرده...و در حالی که دستمال گردنش را تنظیم میکرد از جایش بلند شدو برگه به دست ،به طرف در حرکت کرد.

    --------------------------------

    وارد آن راهروی باریک و کم نور شد،لحظه ای آن راهرو همانند دالانی ترسناک برایش به نظر آمد،ناله ای اشنا از انتهای راهرو در گوشش زمزمه شد و انتهای راهرو تاریکتر ازهر لحظه برایش به نظر آمد ..نفسش را حبس کردو دستش را بر روی پیشانیش گذاشت و زیر لب گفت:خلوت بودن اینجا به ادم حس بدی میده..باید نور اینجارو بیشتر کنن..و در حالی که انگشتان دستش را بهم میمالوند گفت: هوای اینجا چرا اینقدر سرده؟ سیستم گرمایشی اینجا کار نمیکنه؟؟...مقابل درب مسئول بخش(انبار داری)ایستاد،سرش را به پنجره روی در نزدیک کرد،داخل را از نظر گذارندو نگاهش به سویون که مقابل میزی نشسته بود افتاد،در حالی که صدایش را صاف میکرد قیافه حق به جانبی گرفتو دستگیره درب را به جلو فشردو گفت:فراموشکاری هم جزو کاراته برگه به ایـــن مهمــ...اما حرفش را خورد،نزدیک سویون شد و به او که در خوابی عمیق فرو رفته بود خیره ماند،نیشخندی زدو گفت: انگار نه انگار که بهش گفتم تا فردا باید اینارو تحویل بده عوضش گرفته راحت خوابیده..چچچ..چطور تو این سرما خوابش برده؟...چند ضربه ارام به میز زد اما هیچ عکس العملی از سویون ندید،نیشخند مسخره ای زد و همزمان به یاد آن شبی افتاد که سویون در صندلی عقب ماشینش همینطور در خوابی عمیق فرو رفته بود،پفی کشیدو گفت:علاوه بر ضربه دست سنگینی که داری..خوابتم خیلی سنگینه!..چشمانش به خروار پوشه های پراکنده روی میز جذب شد،اتاق تاریک بود و تنها روشناییش نور چراغ مطالعه بالای سر سویون بود.. به پاندول ساعت خیره ماند و نگاهش به عقربه های نوک تیز ساعت قوس برداشت که 12 شب را نشان میداد،لحظه ای به خود آمد،انگار که گویی پشیمان از رفتارش با آن دختر باشد برگه اصلی را بر روی میز کنار دست سویون قرار دادو گفت: میدونم حتما دنبال این خیلی گشتی ولی خب اونموقع که تمام برگه هارو جمع کردی باید بیشتر دقت میکردی!پس تقصیر من نیست!..پوشه ها را یکی پس از دیگری برداشت، مرتب کنار هم گذاشتو همزمان نگاهش به برگه ای که در زیر پوشه اخر خودنمایی میکرد جذب شد،برداشت و به ان نقاشی خیره شد،طراحی نسبتا ماهرانه ای از یک دختر و پسربچه ای بود که دست در دست هم سوار بر تاب بودند.لبخندی زد و به چهره سویون که در خوابی عمیق فرو رفته بود خیره شد، انگار که هوای سرد اتاق در بدن جونگوو نیز نفوذ کرده باشد،دستانش را بر روی سینه اش جمع کردو گفت: اینجا سرده اونوقت این راحت تو این سرما گرفته خوابیده.. نگاهش را به اطراف انبار چرخواندو روی کاناپه ای در ان سو نگاهش ثابت ماند،مردد سر سویون را ارام از روی برگه ها بلند کردو با احتیاط دستش را به پشت کمرش گرفت و دست دیگرش را زیر پاهایش گذاشتو او را بلند کرد،لحظه ای به چهره اش نگریست خودش هم از کاری که انجام داده بود سخت در عجب بود، او را بر روی کاناپه دراز کشاند و سویون همزمان خودش را بر روی کاناپه جمع کردو زیر لب تکرار کرد: سرده..

    شوکه زده با چشمانی گرد به سویون نگاه کرد و در حالی که  از بیدارنشدنش مطمئن می شد،نفس عمیقی کشید..دستانش را در جیب پالتوی گرمش فرو برد، به سویون که ارام و معصومانه در خواب فرو رفته بود چشم دوخت، دقیقه ای بعد  در حالی که سویون در زیر پالتوی جونگوو کمی جابه جا می شد نفس عمیقی کشیدو زیر لب ارام گفت: کوماوو یونهواا(ممنونم یونهو)

    جونگوو همانطور که بالای سرش ایستاده بود انگارکه دقیق نشنیده باشد گفت:بو؟(چی؟)یااا این دختر خیلی عجیبه..تو خواب حرف میزنه.چشمانش را ریز کرد و به سمت میز انجا رفت و در حالی که پوشه ها را از نظر میگذراند دوباره نگاهش به آن نقاشی جذب شد،خودش هم میدانست که آن پوشه ها بینقص است و الکی آن دختر را مجبور به بررسی مجدد انها کرده است،پوزخند تلخی زدو نیم نگاهی به چهره ارام کیم سویون انداختو با خود گفت: تو واقعا کی هستی کیم سویون؟..چرا دلت میخواست بهم کمک کنی؟..چشمانش را بست و به یاد حرف های نیش دار سورا افتاد که با سویون صبح در تراس حرف میزد،انگار علاوه بر خودش آن دختر هم زخم خورده از همان مار زهر الود بود!!!..همان ماری که تمام زهرش را یک جا در دل جونگوو خالی کرده بود..و برای اینکه طعمه خود را خفه کند محکم به دور او پیچیده بود تا شاهد در هم شکستن تمام استخوان هایش باشد..به یاد صبح در زیر آلاچیق افتاد،اگر کیم سویون نبود معلوم نبود که چه بر سرش بیاید،لبخند کمرنگی زدو به چهره سویون باری دیگر نگاه کردو گفت: از کمکت ممنونم کیم سویون

    نگاهش را از داخل پنجره در به چهره جونگوو گرفتو سپس مردمک چشمانش را به سمت سویون چرخواندو با چشمانی ریز به او خیره شد..بودن پارک جونگوو آن هم این موقع شب در اتاق کار سویون برایش عجیب بود،همزمان با صدای ویبره گوشی اش به کنار در چرخیدو به دیوار تکیه داد،از ترس نفس عمیقی کشیدو به انتهای راهرورفت و بر روی دکمه کال زد.

    سورا :چه عجب..بلاخره جواب دادی

    هیونسو:سرم شلوغ بود..

    سورا: چینجا؟(واقعا؟)..

    هیونسو که زبونشو داخل دهانش دور میداد با حالتی خاص گفت: البته به شلوغی وقت تو نمیرسه..

    سورا:یااا این چه طرز حرف زدنه؟..من که از صبح بارها باهات تماس گرفتم ولی جواب ندادی!..

    هیونسو:اره..ولی باید روی کارم تمرکز میکردم..

    سورا پفی کشیدو گفت: چچچ حالا من تمرکزتو بهم میریزم؟ یااا مگه بهت نگفتم چند روزیو استراحت کن..با اون ضرباتی که نامو نوچه هاش به تو زدن نیاز به استراحت داشتی نه اینکه پاشی بیای !

    هیونسو با لحنی تند : منو چی فرض کردی؟ یه ادم ضعیفو ساده ؟

    جا خوردواز پشت خط گفت:اروم باش من منظورم این نبود...ببینم کارت تموم شده تا رانندمو بفرستم بیاد دنبالت؟

    هیونسو:من رفتم پارکینگ منتظرم نباش...و تماس را قطع کرد.

    سورا با تعجب به ص گوشیش زول زدو گفت:یااااا این پسر چشه؟..نکنه با کسی دعوا کرده که اینقدر توپش پر بود..چچچ و نگاهش را از میز شامی که ترتیب داده بود به خدمتکار کنارش گرفتو گفت: اینارو جمع کن..

    ------------------

    لحظه ای در عمق افکارش دست از تماشای پاندول ساعت  برداشت،خمیازه بلندی کشیدو در حالی که نزدیک در میشد ایستاد با خود گفت: واستا ببینم پس هان سوجین کجا بود امروز؟؟..و عصبی نگاهی به سویون انداختو گفت: حتم دارم کارای اونم تو امروز انجام دادی.. اصولا دلت برای همه میسوزه کیم سویون؟اما برای خودت..فکر نکنم!!  

    مردد از رفتن و تنها گذاشتن کیم سویون در ان بخش تاریک و سرد کنارش ایستادو دقایقی به او چشم دوخت..دستش را بر روی هیتر گرماییشی انجا گذاشتو در حالی که موج گرما به دستانش اثابت میکرد لبخندی پهن زدو گفت:خوبه تا چند دقیقه دیگه هوای اتاق به حالت عادی برمیگرده و پس از اطمینان خاطر لحظه ای بعد از انجا بیرون رفتو وارد اسانسور شد.

    از گوشه دیوار بیرون آمدt به درب اسانسور که بسته میشد چشم دوختو پوزخندی زدtموبایلش را در دستش چرخی دادو در حالی که کنار درب انبار می ایستاد گفت: پارک جونگوو هم نگران کیم سویون میشه؟..چچچچ مسخرست..و ناگهان به یاد کابوسی که دیده بود افتاد،آن ناله خوفناک  که در دل دشتی برفی و سرد به گوش میرسیدو تنش را هر لحظه سردو سست میکرد،نیشخندش محوشدو نگاهش را از پنجره روی درب به سویون دادو گفت:معنی این خوابو نمیفهمم..مادر تو خواب سعی داشتی چی بهم بگی..اون دختری که توی دشت میدوید سویون بود ولی چرا...همه اون دشت سردو برفی شد؟

    ----------------------

    -:امیدواریم از خدمات رسانی ما راضی باشید قربان

    سرمایدار خارجی که لبخندی میزد با لهجه بریتانیایی اش تشکری کردو به سمت حمام رفت.

    نام که انگشتش را بر روی لبانش گذاشته بود لبخندی پهن گرد صورتش شد، دستش را بر روی بیسیم گوشش گذاشتو گفت: شکار وارد شد.

    *مینهیوک:خوبه..تا چند دقیقه دیگه منتظر نمایش جدید امشب باش.

    نام با قه قه ای : OK....

    *عقربه های ساعت مچیش را از نگاه گذراندو سپس وارد نرم افزار گوشیش شد.

    نام که با دقت به ص مانیتور چشم دوخته بود با نشستن سرمایه دار بر روی مبل،جام نوشیدنی را نزدیک دهنش گرفتو گفت:معلوم نیست مینهیوک چه نقشه ای برای این مرد ترتیب داده...فقط امیدوارم فردا صبح بُرد مناقصه با من باشه نه با این مردک عوضی.

    *با قرار گرفتن عقربه بزرگ در نزدیکی عقربه کوچک ساعتش ،انگشتش را بر روی دکمه لمسی گوشیش فشرد

    چشمان مجسمه جغد، لحظه ای با نوری قرمز روشن شدو سپس از سوراخ های اطرافش شروع به تولید بخارهایی سفیدو سمی کرد.

    سرمایه دار که ناگهان احساس ماده غلیظی در گلویش میکرد با تعجب به پشت سرش برگشتو به انبوه بخاری که فضای انجارا پوشش داده بود چشم دوخت،شوکه زده شروع به سرفه هایی سختو خفیف کرد و بر روی زمین افتاد.

    نام با دیدن آن صحنه ،نوشیدنی در گلویش گیر کرد و فورا خودش را به ص لپ تاپ خم کردو در حالی که بُهتش تبدیل به خنده ای شیطانی میشد گفت: کارت حرف نداشت..

    *از پنجره ماشین به بلندای اسمان خراش هتل  نگاهی کرد، دکمه استارت ماشین را فشرد و قبل از حرکت زیر لب گفت:پایان عملیات... و به جلو حرکت کرد. پس از نیم ساعت مقابل کافه تریایی که درست کنار مجتمع تجاری نسبتا بزرگی قرار داشت ایستاد،آن کافه طبق معمول تا نیمه های شب باز بود....وارد پارکینگ آنجا شد و بعد از پارک کردن ماشین،وارد تریا شد..پس از سفارش اسپرسوی مخصوصش وارد راهروی ارتباطی ما بین مجتمع و کافه شد،همه جا طبق معمول ساکت و بی تردد بود،به سمت سرویس های بهداشتی رفت و در حالی که انجا را از نگاهش میگذراند وارد تی شویی کنار سرویس های بهداشتی شد،کنار آینه قدی انجا ایستاد وتی های تکیه داده شده به دیوار را کنار زد و کارت دستش را در درز ما بین سنگ ها فشرد،و لحظه ای بعد درب مخفی به طور اتومات به کنار کشیده شد و مینهیوک وارد آن دالان تاریک و تنگ شد.

    دالانی که به پناهگاه امنش در دل دخمه ای تنگو تاریک ختم میشد، مکانی امن و ساکت که پدرش از قبل برای او ترتیب داده بود ،جایی که جز او و پدرش کسی از مکان آن خبری نداشت ،با قرار دادن کف دستش بر روی صفحه حسگر ، درب کشویی به سوی سوئیتی کوچک و قدیمی گشوده شد،دیوارها تیره و فرسوده ،شیشه ها کدر و تار،نشان ازقدمت آن مکان میداد. اسپرسو را بر روی میزی گذاشت ،کنار دیواری که چند نورگیر باریک در بالایش داشت..ایستاد. دستش را بر روی دیوار گذاشت و تمام آن عکس هایی که به دیوار چسبانده بود را از نگاه گذراند، چاقویش را از جیبش در آوردو بر روی یکسری از عکس ها فرو برد و با پوزخندی گفت:ابوجی(پدر)..فقط یکم دیگه صبر کن تا بقیشونو به سزای اعمالشون برسونم...و در حالی که چاقو را بر روی عکس ها حرکت میداد نوک چاقو بر روی عکس اخری ثابت ماند،عکس را از دیوار کند و خود را در دل مبل بزرگ انجا انداخت، اسپرسو را به لبانش نزدیک کردو کمی از ان را نوشید..عکس *پارک جون را بر روی میز مقابلش پرت کردو در حالی که دستانش را دو طرف مبل تکیه میداد گفت: اینکه فردا صبح متوجه بشی سرمایه دار عزیزی که باهاش قرار داد بستی چه اتفاقی براش افتاده ...تصورش واقعا لذت بخشه نه؟اینکه مناقصه فردا رو ببازی و برای اولین بار جلوی رقیبات کم بیاری..انگار دست تقدیر بود چون حتی من خبر نداشتم که اون سرمایه دار از دوستان تویه ،خندید و در حالی که از روی مبل بلند میشد چاقو را با یک حرکت در دل عکس پارک جون فرو بردو گفت:ولی من تو رو گذاشتم اخرین شکارم...پس خودتو اماده کن جناب پارک..و با چشمانی براق به تصویر مهتاب که از دو نورگیر سقفی به چشم میخورد  خیره شد.

    -------------------------------

    ادامه قسمت35


    اگه خسته شدید از خوندن ادامه می تونید برای برگشت به کهکشان اینجا کلیک کنید



    Online User