تبلیغات
کهکشان داستان های کره ای - Rain Come in My Heart - ادامه(4) قسمت35

کهکشان داستان های کره ای

  • نویسندگان

    ملیسا تعداد پست ها: 26
    تیمینی تعداد پست ها: 0
    فاطمه* تعداد پست ها: 6
    مهسا تعداد پست ها: 5
    نگار* تعداد پست ها: 4
    مینا تعداد پست ها: 1
  • برچسب ها

  • صفحات جانبی

  • نظرسنجی

  • امکانات وبلاگ

    <-BlogCustomHtml->
  • طراح قالب: NEGASH.IR

    ارائه کننده متفاوت ترین قالب ها برای سرویس های وبلاگدهی فارسی

  • نمایه من

    درباره من

    یادمان باشد

    وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم

    در برابرش مسئولیم...

    در برابر اشکهایش

    شکستن غرورش

    لحظه های شکستنش در تنهایی

    و لحظه های بی قراریش

    و اگر یادمان برود

    در جایی دیگر

    سرنوشت یادمان خواهد آورد

    و این بار ما خود فراموش خواهیم شد
    ///
    //
    Galaxy Story
    l
    مدیر کهکشان>>مـــلیسا

    صفحه اصلی وبلاگ من

  • Rain Come in My Heart -  ادامه(4) قسمت 35

    (صبح روز بعد)

    ناباورانه با صدایی بلند دستش را بر روی میز کوبیدو از جا بلند شد: امکان نداره!!

    -: متاسفم قربان... ولی ایشون... دیشب به طرز عجیبی . فوت کردن..

    پارک شوکه زده بر روی زانوهایش سر خورد  و روی مبل نشست،دستانش را میان موهایش فرو بردو مبهوت بلند شدو به سمت پنجره عظیم نشیمن رفت، به بیرون خیره شدو گفت:آخه چطور ممکنه  اون دیشب در سلامت کامل بود.

    -:گفتن ایست قلبی بوده..واقعا متاسفم ..اما برای مناقصه امروز..فک کنم نشه کاری کرد چون همه چی...

    مستاصل از انچه میشنید با رنگی پریده مشتش را به دیوار کوبیدو فریادش طنین انداز انجا شد.

    پارک:ماشینو آماده کن باید با چشمای خودم ببینم.

    -------------------------

    به رنگ های متنوعی که در هم امیخته شده بود وبه نقشو تصویر های متحیر کننده ان بوم بزرگ نگاه میکرد ،در آن ساعت روز گالری به نسبت خلوت بود...کنارش ایستاد و مسیر نگاهش را به بوم دنبال کردو آرام گفت:شنیدم یکی از سیاستمدارا اونو خریده..

    رویش را به سمت سورا چرخواندو بدون هیچ عکس العملی تنها لبخندی معمولی تحویلش داد.

    سورا:این روزا این گالری طرفدار زیادی پیدا کرده...دیگه اسم هان یونهو جایی نیست که شنیده نشه..

    چشمانش را آرام بستو گفت:این روزا زبونت خیلی چربو نرم شده..ببینم به خاطر کار با تیم پارک جونگوویه یا نه دیدار با عشق اولت؟..و پوزخندی زد..

    سورا با نیشخندی موهای بلوندش را پشت گوشش انداختو در حالی که از حرص لبان سرخش از قبل تیره تر میشد با لحنی تحکم آور گفت: منو وارد بازی خودت و اون دستبند مسخره نکن..من از این بازی خوشم نمیاد..مگه اینکه..

    یونهو:....

    سورا:مگه اینکه رازتو بهم بگی...

    یونهو:این روزا جی سانگ از قبل بیشترهواتو داره..میدونی چرا؟..قدمی سمت سورا گذاشتو روبه رویش ایستادوبه طعنه گفت:چون تجربه نشون داده...که هنوز قابل اعتماد نیستی..وگرنه روزو شب تو رو تحت نظر نمیگرت!

    پوزخندی صدا دار گرد لبانش شدو گفت:زیادی پاتو از گلیمت اونور تر گذاشتی هان یونهو..

    یونهو:مراقب باش تو پاتو از گلیمت درازتر نکنی..چون جی سانگ منتظر یه حرکت از جانب تویه..فکر نکنم بخوای به این زودی از ستاره بودن کناره گیری کنی؟ هوم؟.جی سانگ ستاره های قبلتر از تو رو هم با یک حرکت نابود کرده ،میتونی بری سراغشون و ببینی چطور تویک زمان سقوط کردن.و در حالی که با چشمانش اشاره ای به دو نفر در ان سوی گالری میکرد گفت: بدون اینکه خودتم بفهمی رئیست افرادشو سایه به سایه دنبالت میفرسته..

    یونهو به وضوح رشته های ترس را در چهره سورا میدی،سورا جا خوردو برای اینکه به روی خودش نیاورد صدایش را صاف کردو گفت:من مثل اون ستاره های ضعیف نیستم و جی سانگم هیچوقت با من بد نمیکنه ..در ضمن من کاری که ازم خواستیو انجام دادم ..پس تو هم باید برام یه کاریو انجام بدی..

    یونهو:فکر نکنم اون کارو انجام داده باشی..تو فقط گفتی اون دستبند اونجا هست و دیدیش..ولی پس کجاست؟ چرا نیاوردیش؟..پس توقعی از من نداشته باش..کارتو درست انجام بده تا بی حساب بشیم..ودر حالی که دستانش را در عمق کتش فرو میبرد وارد راهروی دیگر گالری شد.

    -------------------------

    صداهای مختلفی سالن را پر کرده بود و هر یک از مهندسین بر روی بخش خاصی مشغول به انجام کار بودند،وارد سالن شدو در حالی که با لبخندی رضایتمندانه به همه چشم میدوخت قدم هایش را به جلو گذاشت کنار هر یک از مهندسین لحظه ای مکث میکرد و کارشان را زیر نظر میگرفت.امروز صبح حالی دیگر داشت یک حس نو و تازه..سرش را به اطراف چرخواند تا بلکه اثری از کیم سویون پیدا کند ،اما سالن تنها پر از مهندس و کارکنانی بود که مشغول به کار خود بودند.

    -:کارگردان

    نگاهش را به یکی از طراحان مجرب دادو با لبخندی به او چشم دوخت.

    -:خوشبختانه طرحی که از قبل دادین تو این فضا عملی میشه...ولی اگه اجازه بدین ماهم با گروه طراحیمون یک سری ایده برای این فضا بدیم.

    جونگوو:از نظر من عیبی نداره..فقط خودتون خوب میدونید که انتظارم از گروهتون بالاست..پس بهترین باشه.

    -:حتما..ما تمام تلاشمونو برای اینکه پروژتون به خوبی پیش بره انجام میدیم..هرچی باشه ما قبلانم باهم کار کردیم.

    دستی به پشتش زد و خطاب به طراح گفت: از خدمات رسانی اینجا که راضی هستید..چون دوست ندارم نارضیتی توی کار باشه و کارا با رضایت خاطر پیش بره.

    لبخندی دندان نما به جونگوو زدو گفت:تا به حال که من و تیمم از عملکرد شما و کمپانیتون راضی بودیم..با اینکه فکر میکردم امروز صبح کارا دیر پیش بره ولی زودتر جلو رفت..همه تجهیزات لازم برای تیم و شروع کارمون اماده بود ..از لطفتون ممنونیم.

    خندیدو نفسی عمیق کشید،از اینکه کیم سویون کارهایش را درست پیش برده بود خوشحال بود..خودش هم دلیل آن خنده ناگهانی را نمیدانست با اینکه در چنین مواقعی فقط به سردی سری تکان میداد..اما این را حس میکرد که کارکنان انجا نیز تحت تاثیر رفتار جدید جونگوو قرار گرفته بودند.نگاهی جدی به خود گرفت و  لحظه ای بعد برای فرار از نگاه های عجیب همه ،سالن را ترک کرد..نگاهش را به عقربه های ساعت مچیش داد،هنوز ساعت 9 نشده بود.. از اینکه برنامه ریزی دقیق و زودتر از انتظار و بدون تعویق پیش رفته بود راضی بود...از چند تک پله راهرو پایین رفتو ناگهان کنار لابی ایستادو افراد تیم گریم را از نظر گذراندو نگاهش ما بین آنها بر روی کیم سویون ثابت ماند..او انجا چه میکرد؟

    مشغول باز کردن یک سری جعبه بود و یکی از افراد تیم برایش چیزهایی را میگفت و او داخل جعبه را بررسی میکردو سرش را به نشانه تایید تکان میداد.

    نیشخندی زدو چشمانش را ریز کردو زیر لب گفت: داره چی کار میکنه؟

    جعبه ها را به آرامی بر روی هم گذاشت و مسیری را در پیش گرفت،باید تا ده دقیقه دیگر انها را به سالن گریم تحویل میداد..چند قدمی جلو نرفته بود که دستی کتفش را محکم لمس کردو او را به عقب کشیدو یکی از جعبه ها از روی جعبه دیگری بر روی زمین رها شد.با دهانی باز به جعبه و محتویاتش که بیرون ریخته بود چشم دوختو جیغی کوتاه کشید

    جونگوو با عصبانیت:شغل جدید مبارک

    سویون :یااااا این دیگه چه کاری بود؟ ...آتوکهههههههههه(چی کار کنم؟)و در حالی که نگاهش را از محتویات روی زمین به جونگوو میچرخواند اخمش تبدیل به نگاهی متعجب شدو با ترس گفت: عه شمایین؟

    جونگوو:پس خواستی کی باشم؟...قدمی جلو گذاشتو خودش را به سمت سویون خم کردو گفت:تو قلمرو من زیاد وظیفه شناسی میکنی...اونم انجام وظایف افراد دیگه!

    بزاق دهانش را به زحمت قورت داد،صدایش را صاف کردو گفت:آه خب..خواستم یه کمکی به بقیه بکنم..اینکه بد نیست!

    جونگوو:بو؟(چی).از کی تا حالا حرفای منو به فراموشی سپردی؟..انگشت اشاره اش را به پیشانی سویون فشرد و با دلخوری گفت:فک کنم قبلا همه چیو از جمله وظایف و کارایی که باید تو این کمپانی انجام بدیو برات مشخص کردم..ولی خودتو به کری زدی!

    سویون آهی سر دادو دست به سینه گفت:ولی من که همه کارایی که دیشب گفتینو انجام دادم...آ..نکنه اشتباهی توی کارا انجام دادم؟ ها؟..و در حالی که چشمانش رو به گشادی میرفت گفت:اجناسو اشتباهی منتقل سالن کردم؟..کسی شکایتی کرده؟..لیست تدارکات کامل نیست؟..دوباره نقصی توشه؟..باید دوباره بررسی کنم..نکنه..

    جونگوو که از سوال های پی در پی سویون چشمانش را میبست پوشه دستش را ارام بر روی دهان سویون زدوبلند گفت:یااااااااا کیم سویون..

    سویون دست از سوال برداشتوگفت:یِ دِپِنیم(بله کارگردان)

    جونگوو برای اینکه با سویون هم قد شود سرش را مقابل سر سویون کشیدو با چشمانی ریز گفت:چرا هیچ وقت به کاری که انجام میدی اعتماد نداری

    از سوال جونگووو لحظه ای پلک نزد و با تعجب به او خیره ماند،جونگوو که سرش را عقب میکشید گفت:موفقیت توی کار به یه باور نیاز داره...اینکه اول خودتو باور داشته باشی و به کاری که انجام میدی ایمان داشته باشی!..پس نگرانی دیگه نیست!..اما تو همیشه این نگرانی رو توی کارت داری

    سویون:..آ متوجه منظورتون نمیشم.

    دستش را پشت سویون گذاشتو او را به جلو حرکت داد..

    سویون: من باید این بسته ها رو تحویل بدم...

    جونگووکه بسته ها را از دست سویون بیرون میکشید ،آنها را بر روی میزی گذاشت و گفت:تو مسئول انجام این کار نیستی...هر کسی اینجا وظیفه ای داره..قرار نیست کسی وظایف شخص دیگه ای رو انجام بده...اگه اینجوری باشه بی نظمی میشه و دبگه تعهد کاری وجود نداره!

    سویون:ولی...

    جونگوو:نگران اینی که باهات برخورد کنن..هوم؟...مقابلش ایستادو دستانش را بر روی سینه اش قفل کردو گفت:ولی من رئیس اینجام نه اونا رئیس!..پس نگران نباش..اینجا بی دروپیکر نیست که هرکس به دلش کاری انجام بده،چون قانون داره،و افرادی که ازش سرپیچی کنن با من طرفن! مفهومه؟

    دلیل رفتار جونگوو را نمیدانست،رفتار دیروزش با امروز کاملا دنیایی فرق داشت،خط لبخندی عجیب در چهره اش پدیدار شده بود..برای چند لحظه مبهوت چهره جونگوو ماند،چهره ای که دیشب به وضوح ازخشم لبریز و حال شادی در آن موج میزد،نمیدانست چرا اما انگار پارک جونگو با روزهای قبل فرق کرده بود..ناخداگاه خنده اش گرفت و دستش را بر روی دهانش گذاشت.

    جونگووبا تعجب :بویه او؟(چیه؟)کجای حرفام خنده داشت؟

    سویون:آ..هیچی..

    جونگوو: دنبالم بیا...

    دقایقی بعد هر دو وارد دفتر کار جونگوو شدند،قدم هایش را ارام از روی تک پله ها به پایین گذاشتو مقابل میز جونگوو ایستاد..جونگوو که یک سری پوشه و کاغذ را به دست سویون میداد گفت: من یک جلسه دارم اما به دلیل کارای امروز نمیتونم برای اون جلسه حاضر بشم و به جای من منشی کانگ این کارو انجام میده..ازت میخوام که همراه منشی کانگ بری و گزارش جلسه امروز رو برام اماده کنی..

    سویون با دهانی باز: چی کار کنم.؟؟؟.. اخه من ..

    جونگوو که پوشه ای دیگر را محکم به قفسه سینه سویون میچسباند گفت: منشی کانگ جزئیاتو برات توضیح میده...زمان جلسه 11 ظهره..گزارش این جلسه برای من خیلی مهمه..پس کارتو درست انجام بده.

    سویون مستاصل همه پوشه ها از دستش بر روی زمین افتادو گفت: ولی من نمیتونم کارگردان..

    مقابلش ایستاد و در چشمان نگران سویون چشم دوخت و گفت: از این دختری که دیدم هر کاری بر میاد و میتونه!فقط این دختر خودشو باور نداره...و میترسه

    سویون:...

    جونگوو:لیست تدارکات ماه پیش هیچ نقصی نداشت و تو اینو خوب میدونستی ولی دوباره بررسیشون کردی..چون شک داشتی..با اینکه میتونستی ثابتش کنی به من! ولی این کارو نکردی...سرش را نزدیک سویون بردو در چشمانش خیره شدو گفت: نه؟

    نگاهش را پایین گرفتو گفت: ولی شما دیشب خیلی عصبانی بودین..حتی اجازه ندادین حرفی بزنم..

    جونگوو:همیشه برای مقابله با عصبانیت کسی سر خم میکنی؟..پس با این شیوه کلات پس معرکست کیم سویون ...

    سویون سرش را خارید و به زمین خیره ماند،جونگوو که خنده اش میگرفت چانه سویون را گرفت، به بالا کشیدو گفت: همین الان گفتم دوباره این کارو تکرار نکنی..قوی و شجاع  بایست و حرفاتو بزن...لبان لرزان سویون آرام لبخندی را در خود جای داد،در آن لحظه چهره جونگوو برایش زیباتر از همیشه شده بود..چهره ای متفاوت از جونگوو در چشمان سویون!..در حالی که ناگهان به یاد دستبند مادرش می افتاد و میخواست لب باز کند و دنبال دلیل آن بچرخد،اما با ورود منشی کانگ به دفتر کار جونگوو سویون باری دیگرقضیه دستبند را فراموش کرد.

    -----------------------------

    با رنگی پریده پارچه سفید را از روی چهره اش برداشت ،ناباورانه به جسد آن مرد خیره ماندو قدمی عقب رفت.

    -:قربان حالتون خوبه

    پارک درمانده بر روی زمین نشستومبهوت به اطراف خیره شدو گفت:چطور ممکنه..امروز قرارملاقات داشتیم،اون دیشب حالش از منم بهتر بود.

    کارآگاهی که کنار پارک می ایستاد با لحن خاصی گفت:پزشکی قانونی تایید کرده که ایست قلبی بوده،اما من اینطور فکر نمیکنم که به طور طبیعی این اتفاق افتاده باشه...

    پارک:چی؟

    کارآگاه:یه جای کار میلنگه!

    -----------------------

    قه قه اش طنین انداز آنجا شد،تلفن را از روی گوشش پایین اوردو با حالتی خاص رویش را به زن مقابلش چرخواندو گفت:بگو چی شنیدم؟...و در حالی که دکمه کت قرمزش را میبست بلند شدو گفت:همونطور که انتظارشو داشتیم برد مناقصه با ما بود،فقط نکته جالب اینجاست که پارک جون هم از رقیبان من بوده ولی کناره گرفته..باید جشن بگیرم،عالیه!! از خوشحالی دستانش را بالا گرفت و با ته لهجه ای بریتانیایی گفت:برای بردم میخوام با تو جشن بگیرم خانوم خوشکل ،و با سرمستی مقابلش زانو زد و دستانش را فشردو او را بلند کرد.

    همزمان در اتاق با شدت باز شد،نام لحظه ای از آن زن فاصله گرفتو مبهوت به چهره مینهیوک که حال وارد انجا میشد خیره ماند،پلکی زدو با صدایی گرفته گفت: مینهیوکاااااا این چه طرز وارد شدنه..قلبم ایستاد.

    به آستانه در تکیه زد و با سردی و نگاهی جدی نام و آن زن را از نظر گذراندوگفت:تازگیا مثل پادشاها رفتار میکنی..مثل اینکه یادت رفته یه زمانی مثل سگ تو خیابونا پرسه میزدی و دنبال یه تیکه استخون بودی..

    نام که گیجو منگ به سمت مینهیوک می امد،مینهیوک سیگاری را داخل لبانش فرو کردو با طعنه گفت:خیلی زحمت کشیدی برای برنده شدن و با پوزخندی:پس باید برای ماموریت تو رو بفرستم امریکا تا کیفمو برام بیاری

    کنایه حرف مینهیوک نام را به حال آورد،نیشخندی زدو نیم نگاهی به مینهیوک انداختو گفت:پسر رئیس جو.. جو مینهیوک

    مینهیوک: حرفی برای گفتن داری میشنوم..وگرنه بهتره دهنتو ببندی تا بوی گندش هوارو الوده نکنه و عوض عشقو حالای کثیفت به کارات برسی، بهتره اون جایگاهی که الان هستیو فراموش نکنی ، و همزمان چاقوی کوچکش را به سمت آن زن پرتاب کردو با نگاهی پر از خشم ادامه داد:وگرنه ازهمین جایی که هستی تو رو لای کثافتا میفرستم..همون جایی که ازش در اومدی!..نام  با چهره ای برافروخته و چشمانی گرد سرش را به عقب چرخواندو نگاهش از چاقوی داخل دیوار به آن زن  افتاد ،که دست بر بازوی خونی ایستاده بودو با وحشت به هردویشان مینگریست. در حالی که با نفس هایی تند سرش را به سمت مینهیوک میچرخواند ،مینهیوک با حالتی خنثی گفت:نگران نباش فقط یه خراش کوچیکو سطحیه ..هنوز زندست،فقط از این بعد چشماتو درست باز کن و ببین کجا ایستادی..شاید بازنده بعدی تو باشی به جای پارک جون،و در حالی که شعله فندک را به سیگاری که در دهان  نام قرار داشت نزدیک میکرد گفت:افرادو برای عملیات امشب آماده کن..میخوام روت حساب کنم،پس نا امیدم نکنو خودتو جمعو جور کن و لحظه ای بعد از آنجا بیرون رفت.

    نام:لعنتی...به سمت معشوقه اش بازگشتو در حالی که با عصبانیت دندان هایش را بر روی هم میسایید او را بلند کردو زیر لب گفت:تلافی این کارشو سرش میارم..و رویش را به معشوقه اش برگرداندو گفت: حالت خوبه عزیزم..نگران نباش میگم ماشینو بیارن تا بری بیمارستان.. به عکس رئیس جو بر روی دیوار خیره شدوبا نفرت گفت:نمیذارم پسرت با من اینطور رفتار کنه و با پوزخندی:حتما عملیات امشب خوب پیش میره،سپس یکی از زیردستانش را صدا زدو با چشمانی ریز گفت:افرادو خبر کن توی باغ جمع بشن از بالا دستور رسیده عملیات امشبو باید درستو دقیق انجام بدیم.

    --------------------------------

    موکا را آرام از لبانش پایین آوردو بر روی میز کنارش گذاشت و به چشم انداززیبای پارک که میان برج ها خودنمایی میکرد چشم دوخت،با چشمانش همان الاچیق را دنبال کرد..در فکر فرو رفت،چشمانش را بست و سعی کرد دوباره صحنه ای که هنگام بیهوشی به خاطر اورده بود را مجسم کند،(صدای پژواک کسی که در ان اتش مدام از او درخواست کمک میکرد در گوش هایش تکرار میشد...چشمانش را آرام باز کرد،خونی که از سرش جاری شده بود تمام صورتش را پر کرده بود،و شعله های اتش دورش حلقه میزد...دستش را لرزان به بالا و به سمت صدا بلند کردوگفت:کمک...اما چشمانش را با نور خیره کننده ای که ناگهان  دیدگانش را پوشش میداد بست..) چشمانش را باز کرد و به پرندگانی چشم دوخت که در اسمان به راستای اوج پر میکشیدند.انگشتش را بر روی لبش گذاشت ودر فکر آن کابوس فرو رفت،کابوسی که روزها مهمان تنهایی هایش شده بود..ناگهان در اعماق افکارش به یاد صحنه ای افتاد،صحنه ای عجیب که خود نیز دلیلش را نمی دانست و هنگامی که سویون او را موقع بیهوشی صدا میزد به خاطر آورده بود (چشمانش را باز کرد و دستانش را بر روی چمن های سبز کشید و به چهره  آن دختر بچه که با خنده صدایش میزد خیره شدو به سمت صورتش  که در میان نوری تابناک  محو میشد دستش را ارام بالا اورد)آن صحنه ها همانند فیلمی کوتاه درعرض چند ثانیه از ذهنش عبورکرد،آنقدر واضح برایش بود که گویا در آن زمان قرار گرفته بود،اما دیدن آن دختر بچه برایش انگار نامفهوم بود !هر چه سعی کرد چهره اش را به خاطر آورد اما عاقبت با خستگی به زمین چمن چشم دوخت که کودکانی در آن مشغول به بازی بودند.

    وارد یکی از تراس های عظیم کمپانی شد،که تا حدودی سقف یکی از طبقات را پوشش میداد،از کنار باغچه های کوچک گل گذر کردوبا دیدن جونگوو که در هوای ازاد ایستاد بوده،لبخندی زدی و به سویش جرکت کرد، در حالی که پشت به جونگوو می ایستاد صدایش را صاف کردو آرام گفت:کارگردان.اما انگار جونگوو سخت در نقطه ای نامعلوم  فرو رفته بود.

    سویون:آ..چیه این ساختمونا براتون جالبه که اینقدر بهش زول زدین..

    جونگوو:...

    سویون:آ..من گزارشاتو نوشتم ..واقعا کار سختی بود و منشی کانگ  هم بهم کمک کردن..الانم آماده شده میتونین ببینین.سویون که باز هم بی توجهی جونگوو را دید ،پفی در هوا کشیدو..دوش هایش را بالا انداخت،گزارشاتو کنار جونگوو در زیر سایبان بر روی میزی گذاشتو سپس به عقب برگشت تا از انجا برود.

    جونگوو:به همین راحتی میخوای گزارشاتیو که نوشتی به دست باد بدی؟

    سویون سر جایش میخکوب شدوبا چشمانی گرد به عقب برگشتو گفت:یاااا از اون موقع که هیچی نمیگفت حالا ...و با دیدن برگه های گزارش که با وزش باد به حرکت در می آمد،حرفش را خوردو بهت کردو لحظه ای بعد با عجله به سوی آنها دوید،اما قبل از آنکه برسد برگه ها بر روی زمین و هوا شروع به رقصیدن کردند.

    سویون با صدایی بلند:اندهههههههههههه!!(نـــــــــــــــــــــــه!!) و به دنبال برگه ها دوید.

    جونگوو با دهانی نیمه باز به سویون که از این سو به ان سو به دنبال برگه ها میدوید نگاه میکرد،سرش را تکان داد،دستش را برروی پیشانی اش کشیدو با گلایه گفت:برگه های به این مهمی رو خاکی هم کردی..یاااا کیم سویون چرا حواستو جمع نمیکنی؟..اون برگه ها اگه یک ذره تا یا مچاله بشه جریمه میشی!! و ریز خندی کردو به آن دختر که در حال تلاش برای گرفتن برگه ها بود چشم دوخت و زیر لب گفت:با نمکه ..و لبخندی دیگر زد،انگار خودش هم نفهمید چه بر زبان آورده بود!

    سویون  خسته دستانش را بر روی زانوهایش گذاشتو،نفس نفس زنان به برگه هایی که جمع کرده بود نگاه کرد، آهی کشیدو نفسش را بیرون داد،رویش را به سمت جونگوو چرخواندو با دیدن برگه ای که از جلوی جونگوو در هوا عبور میکرد با دادی بلند به سمت جونگوو دویدو گفت: کارگردان بگیرینش...الان میره از تراس بیرون..کارگردانننننننننن!!!

    جونگوو با دیدن سویون که به سمتش میدوید لبخندش لحظه ای محو شد با چشمانی گرد قدمی عقب رفت، سویون دستش را تا جایی که امکان داشت به بالا دراز کرد ،اما ان برگه بالاتر از انگشتانش  از مقابل جونگوو شروع به پرواز کرد، سویون برای آنکه نگذارد برگه از محدوده تراس به آن سو رود پایش را سریع بر روی لبه تراس گذاشتو به بالا پرید.

    جونگوو که با دیدن آن صحنه لحظه ای شوکه می شد،به سمت سویون دویدو فریاد زد:مراقب باش...و دستانش را دور کمرش قفل کرد،سویون را از آن بالا پایین کشیدو هر دوبه شدت بر زمین افتادند.

     رو به روی جونگوو،گنگ ومبهوت همانطور بر روی زمین نشسته بود که  ناگهان  چیزی در اعماق افکارش برایش تداعی شد،چیزی شبیه به گذشته اش(-:سویوناا مراقب باش..سویونااااا اون بالا نرو..سویوناااااا..اما سویون با خنده ای بچه گانه از روی دیوار کوتاه باغ پایین پرید)،چشمانش را محکم بست،ارتعاشی در آن لحظه پوستش را به بازی گرفته بود، نمیدانست انچه ناگهان به ذهنش هجوم می آورد چه بود..شاید قسمتی از خاطراتش که مدت ها از یاد برده بود،اما آن دختر بچه به راستی خودش بود؟ 

    جونگوو با عصبانیت دو طرف دوش سویون را گرفت و فریاد زد: هییی صدامو نمیشنوی..سویون که به خود می آمد سرش را بالا گرفت. جونگوو: دیوونه شدی؟ عقلتو از دست دادی؟...هر لحظه امکان داشت پرت شی پایین!!!

    سویون تنها در جواب فقط در چشمان نگران جونگوو خیره شده بودو زیر لب لرزان گفت: چوسومیدا(منو ببخشید)

    جونگوو با نیشخندی: بخشش؟..اگه میمردی چی؟ اونوقتم میخواستی ببخشمت؟

    با دستانی لرزان برگه های که در دستش بود را به جونگوو داد،جونگوو با عصبانیت برگه هارا با خشونت از دستان سویون بیرون کشیدو در یک لحظه همگی آنهارا پاره کرد.سویون که ناباورانه به تکه های گزارشات نوشته شده اش چشم میدوخت ناخواسته اشک هایش شروع به ریختن کردو گفت:چرا این کارو کردین..

    جونگوو:تو بهم بگو چرا این کارو کردی؟ یعنی  اون برگه از جونتم مهمتر بود؟

    سویون با بغض: من برای نوشتن اونا کلی وقت گذاشتم

    جونگوو:کیم سویون

    سویون این بار با صورتی خیس از اشک:اخه چرا هر دفعه که کاری انجام میدم یا تحقیرم میکنید یا کارمو نادیده میگیرین

    جونگوو با صدایی نسبتا بلند:کیم سویون

    سویون لبانش را در هم فشردو گفت:از اذیت کردن من لذت میبرین؟..شما هم مثل لی هیونسو و بقیه از این کار لذت میبرین اره؟؟؟..چرا فکر میکنید من ضعیفم..چراااا..چرا همتون فکر میکنید فقط حرف حرف شماهاست و کار درستو شماها انجام میدین..و چانه اش شروع به لرزیدن کردو اشکهایش همانند سیلی از چشمانش جاری شد.

    در آن لحظه تنها هیاهویی در ذهنش برپا بود که بی اختیار دستانش را دو طرف صورت سویون گذاشتو بلند گفت:کیم سویون..و او را تکان داد. سویون که از صدای بلند جونگوو لحظه ای میترسید،نگاهش را از جونگوو گرفت...جونگوو که به ارامی اشک های صورت سویون را پاک میکرد گفت:دوباره این کارو نکن..خواهش میکنم..من هیچوقت قصد اذیت کسی رو نکردم..متوجهی؟؟و در حالی که صورت سویون را به سمت خودش می چرخواند گفت:زندگی تو اینقدربی ارزش نیست !که بخوای به خاطر یک تیکه کاغذ بی ارزش جونتو فداش کنی ..

    سویون با صدایی بغض الود:اگه اون کاغذ بی ارزش بود ..پس چرا ازم خواستین براتون گزارششو بنویسم..پس اگه اون کاغذ براتون بی ارزش بود جلسه امروزم براتون ارزشی نداشته!فکر کنم الکی وقتمو پاش گذاشتم.و دستان جونگوو را کنار زد، از روی زمین بلند شدو به سمت در تراس دوید..چشمانش را بست،صدای شکستن دل دختری که با ذوق آن گزارش هارو نوشته بود درگوشش زوزه کشید ،به او حق میداد که از رفتارش دلخورو دل شکسته باشد..نباید آن برگه هارا پاره میکرد اما در آن موقع انقدر عصبی و نگران بود که هرلحظه حادثه ای که ممکن بود پیش بیاید را در ذهن تصورمی کرد.ناگهان آن درد لعنتی طبق معمول در سرش پیچک وارتمام جانش را در بر گرفت ،بلند شد و بی توجه به تاری دیدش به دنبال سویون دوید.

    هیونسو مبهوت از انچه دیده بود،بی انکه در چهره اش تغییری احساس شود نگاهش را از جونگوو گرفتو به لبه تراس تکیه زد،انگار مدتی میشد که در ان سوی تراس و در کنار درختچه های کوچک برای هوا خوری ایستاده بود.نمیدانست چرا برای اولین بار از اینکه کسی سر سویون فریاد میکشید، بدش آمده بود!  به چوب درامزی که دردست داشت خیره شدو یاد حرف یکی از دوستان مادرش افتاد که در زمان کودکی با مادرش به او موسیقی اموزش میداد:(این چوبو میبینی هیونسو...از چیز خاصی ساخته نشده ولی تا برخورد میکنه به این سنج کلی چیزای جدید خلق میکنه ولی اگه به درستی اونو به سنج نزنی این چوب کاراییشو از دست میده و دیگه خوب کار نمیکنه و باعث صداهای ناهنجار میشه..صداهایی که کسی دوست نداره اونارو بشنوه،اطرافیان ما هم مثل همین سنج میمونن..تا باهاشون برخورد نکنیم و خلقو خوشون دستمون نیاد ممکنه با یک حرکت اونارو از خودمون دور کنیم و گاهی بهشون اسیب بزنیم!اونوقت میشیم تنهاترین ادم دنیا که کسی حتی دوسش نداره )

    چوب درامز را در دستش چرخواند. حرف های دوست مادرش انگار خودش را توصیف کرده بود،با اینکه می دانست فرد ماهری در زمینه موسیقی است..اما همیشه احساس تنهایی و پوچی میکرد،تنهایی که او را هر روز در پوسته ای از غرور فرو برده بود ،انگار نتوانسته بود از آن زمان معنی برخورد چوب به سنج را درک کند..به خودش خندید،به غرور و ضعف هایش که همیشه از انها عذاب میکشید..انگار بعد از سال ها بغضی سنگین سد راهش شده بود که دریای خشک از اشکش را لبریز از خود میکرد...


    ادامه قسمت 35


    اگه خسته شدید از خوندن ادامه می تونید برای برگشت به کهکشان اینجا کلیک کنید





    Online User