تبلیغات
کهکشان داستان های کره ای - Rain Come in My Heart - ادامه(5) قسمت35

کهکشان داستان های کره ای

  • نویسندگان

    ملیسا تعداد پست ها: 26
    تیمینی تعداد پست ها: 0
    فاطمه* تعداد پست ها: 6
    مهسا تعداد پست ها: 5
    نگار* تعداد پست ها: 4
    مینا تعداد پست ها: 1
  • برچسب ها

  • صفحات جانبی

  • نظرسنجی

  • امکانات وبلاگ

    <-BlogCustomHtml->
  • طراح قالب: NEGASH.IR

    ارائه کننده متفاوت ترین قالب ها برای سرویس های وبلاگدهی فارسی

  • نمایه من

    درباره من

    یادمان باشد

    وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم

    در برابرش مسئولیم...

    در برابر اشکهایش

    شکستن غرورش

    لحظه های شکستنش در تنهایی

    و لحظه های بی قراریش

    و اگر یادمان برود

    در جایی دیگر

    سرنوشت یادمان خواهد آورد

    و این بار ما خود فراموش خواهیم شد
    ///
    //
    Galaxy Story
    l
    مدیر کهکشان>>مـــلیسا

    صفحه اصلی وبلاگ من

  • Rain Come in My Heart -  ادامه(5) قسمت 35

    -:سوجینا

    سوجین با لبانی خندان :یه آپا(بله پدر)

    اقای هان:شنیدم زیاد تو کمپانی نمیمونی..

    سوجین:آ..کی همچین حرفی زده؟

    آقای هان با لبخندی ملیح:خودم عزیزم...اخه نصف روز اکثرا یا اینجایی یا هم مهمونی...پس نامزدت چی؟

    سوجین با لپ هایی باد کرده:آپااااااااااا(پدر)..خودتون خوب میدونید که اون هر روز مشغول کارای پروژشه..خب منم نباید زیاد مزاحمش بشم..نمیخوام تعویق تو کارش بیفته..نگران نباشید.

    آقای هان کمی از چایش را مزه مزه کردو گفت: که اینطور..اما گاهی احساس میکنم که شما دو تا..

    -:ما دوتا..خیلی هم همو دوست داریم پدر..فقط باید موقعیت کاری جونگوو رو درک کنیم همین و با خنده: پس نگران نباشین.

    -:باشه ..وقتی بگی نگران نباشم حتما همه چی مرتبه..

    -:راستی بابا..میشه یه سوالی بپرسم؟

    -:چیزی شده؟

    از روی مبل بلند شدو جلوی میز پدرش ایستادو گفت:خب راستش تا حالا ازخواهرمن و یونهو چیزی نگفتین..چرا هر وقت که به سمت عکسش میرم که بردارمش و ببینمش یونهو نمیذاره..اون باید از من بزرگتر باشه نه؟

    کتابش را بست و در حالی که عینکش را از چشمانش بیرون میکشید با نگاهی معنی دار به سوجین چشم دوختو بلند گفت:اون مرده..دیگه نمیخوام چیزی بشنوم..

    سوجین با چشمانی گرد به پدرش چشم دوختو گفت:بو؟(چی؟)..چطور ممکنه..پس چرا یونهو برخی اوقات بهم میگه که خواهرمون زندست و...

    -:سوجینااا

    سوجین با ناراحتی: همیشه دوست داشتم یه خواهر میداشتم ولی انگار اون مدت هاست که مرده... مقابل دخترش سوجین ایستادو دستانش را گرفتو گفت:ازت خواهشی دارم..لطفا دوباره حرفی دراین مورد نزن..متوجه میشی..و خواهش دیگه من اینه که..از اون دختر حرفی جلوی پارک جونگوو نزنی..اون دختر سال هاست که مرده..

    سوجین:اون دختر؟..مگه دختر شما نیست؟..چرا اینجوری صداش میزنین...اخه من چرا نباید حرفی بزنم؟!

    هان با کلافگی نفسش را بیرون دادو گفت:سوجینااا تو دختر بزرگی شدی..لطفا در مورد گذشته جست و جو نکن و به فکر زندگی ایندت با جونگوو باش،الانم بهتره یه سر بری کمپانی.

    پس از رفتن سوجین دستانش را دو طرف میز کارش گذاشتو با بیرمقی بر روی صندلی نشست،کتابش را باز کرد ،عکسی قدیمی را از لای برگه های کتاب بیرون کشید و به آن خیره شد، به گیوری که سرش را بر روی دوشش گذاشته بود به یونهو که بر روی پایش نشسته بود و به سویون که از پشت دستانش را دور گردن گیوری حلقه کرده بود..لبخندی تلخو سوزناک بر لبانش نشست،از آن زمان 20 سال گذشته بود و حال زندگی جدیدی داشت..به خود قول داده بود که تمام خاطرات گذشته اش با گیوری را پاک کند اما نتوانسته بود قید آن عکس را بزند..زیر لب ارام تکرار کرد: گیوری منو ببخش...شاید اگه زودتر رسیده بودم تو زنده بودی..و در حالی که دستش را بر روی تصویر سویون میکشید با لبانی لرزان تکرار کرد: سویونا..دختر کوچولو من..متاسفم  که برات پدر خوبی نبودم..پدرتو ببخش.

    ----------------------------

    از پشت شیشه به داخل اتاق و به جونسو که همچنان در بیهوشی سپری میکرد چشم دوخته بود ،دستش را آرام بر روی شیشه گذاشتو نفسی عمیق کشید،از زمانی که خبر مرگ سرمایدار را شنیده بود تنها به این مکان امده بود،انگار بودن در کنار جونسو او را ارام میکرد.

    -:فکر کنم قبلا گفته بودم که پاتو اینجا نذاری ولی هر روز داری تکرار میکنی وبه پسرم سر میزنی

    پارک:پسر تو پسر منم هست با این تفاوت که تو فقط پدرش بودی ولی من براش پدری کردم.

    جی سانگ با زهر خندی کنار پارک ایستادو گفت:از تو اخبار شنیدم چه اتفاقی افتاده..متاسفم.

    پارک با خنده: متاسف...تو باید خوشحال باشی...

    (دقایقی بعد در حیاط بیمارستان)

    جی سانگ:شنیدم جونگوو دیروز بیمارستان بوده..حالش که خوبه اره؟

    پارک:خوب یا بد حال اون به تو ربطی نداره...

    جی سانگ:نگرانی..

    پارک:...

    جی سانگ:نگران اینکه که جونگوو گذشته رو به خاطر بیاره درسته...و نیشخندی زد.

    پارک مستاصل بر روی نیمکت نشست،ازخبر مرگ آن مرد هنوز هم پریشان و اشفته بود،جی سانگ با ژست خاصش کنارش نشست و پاروی پا گذاشتو با ته لهجه ای گفت:برادرنگران چی هستی..ناراحت نباش،فقط کار سورا تو پروژه جونگوو تموم بشه دیگه کاری با تنها پسرت ندارم.

    پارک که کنایات حرف جی سانگ را کاملا میفهمید با عصبانیت گفت:دیگه چی کار نکردی..باعث شکسته شدنش شدی،شخصیتو وجهشو متزلزل کردی..سه سال اونو از اینجا دور کردی..برای ازدواجو ایندش تو تصمیم گرفتی..ودر حالی که تن صدایش بالاتر میرفت گفت: اون اتیش سوزی که راه انداختی تو باعث از بین رفتن حافظش شدی...دیگه چی از جونگوو من میخوای؟..لطفا تمومش کن

    جی سانگ با بیخیالی:چیزی دیگه ای هم مونده؟راحت باش من به حرفات گوش میدم...و درحالی که یک پر ابرویش را بالا میداد دستش را بر روی دوش پارک گذاشتو گفت:ولی اینا همه نشونه ضعف تو در برابر منه...چون میتونستی جلوی همه این چیزا رو بگیری...ولی ترسیدی...و خندیدو بلند شد،به سمت ماشینش رفتو همزمان گفت:به نظر روز سختی داشتی بهتره بری استراحت کنی..و پوزخندی زد.

    ----------------------------------

    منشی کانگ عینکش را به چشمانش نزدیکتر کردو با حیرت آی پد را از چشمانش فاصله دادو گفت: ای وای..ببین تو این هفته چه اتفاقایی که نیفتاده!!..اتش سوزی کشتی تفریحی در ساحل.. برخورد دوکامیون در جاده شمالی...امروزم که یکی از سرمایه دارابه طرز عجیبی فوت کرده...یااا جونگوواااا این همون مردی نبود که میخواست با رئیس پارک قرار داد ببنده؟...

    جونگوو بی توجه به حرف های منشی کانگ دستش را به کمرش زده بودو انگشت اشاره اش را بر روی پیشانی اش میکشید.

    -:یااا جونگووا..یه ساعته دارم اخبار هفته رو برات میخونم..بادمجون که واکس نمیزنم!!!

    جونگوو:خودت میدونی علاقه ای به اخبارحوادث ندارم..پس وقتتو بی خودی تلف نکن!!..

    منشی کانگ:ولی این قضیه اخری به شرکت پدرت مربوط میشه ..حالا با فوت این یارو..آقای پارک به مشکل بر میخوره.

    جونگوو:پدر من با این بدتراشم دستو پنجه نرم کرده..بهتره عوض نگران شدن برای پدرم آماده شی که بریم سر صحنه...

    -:یااا جونگووا..حالت خوبه؟به نظر نگران میای..اتفاقی افتاده؟

    جونگوو :کیم سویونو ندیدی؟

    منشی کانگ با خنده ای شیطانی:گفتم این نگران بودن مشکوکه...نگاه جدی اش را به منشی کانگ دادو گفت:جواب سوالم این نبود!

    سوجین: سلام به همگی....

    جونگوو که با دیدن سوجین اخمی قدیمی در چهره اش پدیدار میشد گفت:مشتاق دیدار..چی شد که این موقع روز اینجا اومدی؟

    سوجین که کیف و وسایل هایش را بر روی میز میگذاشت گفت: خب اومدم به کارام برسم.

    جونگوو :کارام کارام..حالا هر کی ندونه فکر میکنه چی کار میکنه.

    سوجین با دلخوری: یااااااااا این چه طرز حرف زدن با منه؟!

    جونگوو ساعت مچیش را مقابل چشمان سوجین گرفتو گفت: اول اینکه ساعت 6 عصر وقت اومدن به اینجاست خانوم؟ دوما خودت چرا اینجوری با من حرف میزنی؟

    سوجین: یاااااااااا دلم خواست این موقع بیام...تو درست حرف بزن تا منم درست حرف بزنم

    منشی کانگ که با دهانی باز نگاه سوجین میکرد،سوجین خودش را جمعو جور کردو با لبخند مصنوعی گفت: چوسومنیدا دپنیم(منو ببخشید کارگردان)

    جونگوو دست به سینه و با گام هایی سنگین دور سوجین چرخی زدو گفت: منشی کانگ یادداشت کن..

    منشی کانگ:بله قربان..

    -:سر وقت حاضر نشدن...انجام ندادن وظایف مربوطه...حواله کردن وظایف خود به دیگران...خوابیدن سر کار...زودرفتن از سر کار...شیطنت در محل کار و سبب اغتشاش در محیط کاری و عموم...به کار بردن کلمات توهین امیز با رئیس خود و..

    منشی کانگ: ببخشید قربان اینارو برا چی بنویسم..

    جونگوو که کاغذ را از زیر دست منشی کانگ میکشید مقابل سوجین گذاشتو گفت: امضاش کن.

    سوجین: بو؟(چی؟)

    جونگووو با صدای بلند: نشنیدی؟

    بزاق دهانش را به سختی قورت داد و خودکار را با ترس از دستان جونگوو گرفتو پایین کاغذ را امضا کرد.

    جونگوو: و بدین وسیله هان سوجین

    سوجین:یاااا چرا داری مثل قاضیا حرف میزنی...

    جونگوو:شیکورو(دهنتو ببند)...

    سوجین ناباورانه و با دهانی باز: بوراگو؟(چی گفتی؟)

    دستانش را به هم چسباندو با حالتی خاص ادامه داد: و بدین وسیله هان سوجین اعتراف به کارهای کرده اش،متعهد می شود تا دیگردر اینجا مشغول به کار نباشد و در اشپزخانه رستوران کمپانی در شستن ظرف های سلف سرویس به کارمندهای بخش مربوطه کمک کند.

    سوجین که با شنیدن این حرف ها لحظه ای جا میخورد با چشمانی گرد و چهره ای مبهوت که هر لحظه رو به سرخی بس وحشتناک تبدیل میشد به جونگوو نگاه کرد،منشی کانگ آرام درگوش جونگوو زمزمه کرد:قربان بهتره قبل از زلزله محیطو ترک کنیم ،ممکنه جونمونو از دست بدیم..میدونین که من نمیخوام هنوز بمیرم و با چشمانی ملتمسانه به جونگوو نگریست.

    جونگوو که انگشتش را در گوشش فرو میکرد با قیافه ای جدی مقابل سوجین ایستاد و کارت شناسایی مربوط به بخش را دور گردنش انداختو گفت:چوکاهه(تبریک)...فایتینگ(موفق باشی) و لحظه ای بعد همراه با منشی کانگ از لابی خارج شد.

    سوجین که کارد میزدی خون بیرون نمیومد،کارت دور گردنش را با نفرت بر زمین کوبیدو پاشنه کفشش را بر روی آن فرو کردو با فریادی بلند گفت:چطور جرات میکنی ؟! ادم با خدمتکارشم  اینجور حرف نمیزنه ..یاااااا مثل اینکه فراموش کردی من کیم؟! و کفشش را از پایش بیرون کشیدو به دنبال جونگوو و منشی کانگ شروع به دویدن کرد.

    -------------------

    قرص را ارام در دهانش گذاشتو در قوطی را بست،کوین که با لبخندی بطری اب را به سویون میداد گفت:حالت خوبه؟

    سرش را تنها تکان دادو به صندلی عقب ون تکیه زد...مینوو که پشت فرمون میپرید،کشو قوسی به خودش دادو گفت:امروز خیلی خسته شدم..کار کردن با این اهنگسازه خیلی سخته..چه خوب شد که امشبو با ما برمیگردی سویون.

    سرش را دوباره تکان دادو گفت: اوهوم..

    کشویی در که همزمان کشیده میشد ،هیونسو قدمی بالا گذاشتو کنار سویون بر روی صندلی نشستو کوله اش را در بغل کوین انداخت.

    کوین:یااااا کی گفت با ما بیای،زودباش پیاده شو...

    هیونسو چشمانش را محکم بستو در دل صندلی عقب فرو رفتو گفت: کوین لطفا خــ..فه شو میخوام بخوابم.

    کوین: چچچچ میخواد بخوابه..میدونی چیه؟ الان وقت تسویه حسابه..

    هیونسو: این ور دماغت هنوز سالمه..مشتمم گرمه..بیا جلو...

    کوین با عصبانیت از کنار سویون بلند شد تا به سمت هیونسو برود اما با صدای سویون از حرکت ایستاد.

    سویون: تمومش کنین..اگه میخواین دعوا کنین من پیاده برمیگردم.

    مینوو:سویونااا بیا اینجا...اون پشت جای دو تا خروس جنگیه..این جلو امنو امانه..

    هیونسو که ادای مینوو را در می آورد همزمان چش غره ای به کوین رفت..کوین هم به ناچار کنار هیونسو نشستو رویش را از او گرفت..از کنار هیونسو بلند شدو به سمت کشویی ون رفت اما هر چه خواست کشویی ون را بکشد ،انگار نیرویی برایش باقی نمانده بود..هیونسو که دستش را بر روی دست سویون میگذاشت با یک حرکت کشویی را کنار کشیدو گفت:یکم گیر داره..سویون بی توجه از ون پیاده شد و درب جلو را باز کردو کنار مینوو نشست.

    هنوز وارد محله قدیمیشان نشده بودند که ماشین با صدای گوش خراشی از حرکت ایستاد،سویون که ناگهان از خواب میپرید با ترس گفت: چی شده؟

    مینوو با آهی:لعنتی...الان چه وقت خراب شدن بود!...از اینه جلو به کوین و هیونسو چشم دوختو گفت:بچه ها وقت هول دادنه...

    کوین:ای خدا تو ای هفته دهمین دفعست که هولش میدیم..هایشششششش..یا هیونساا بهتره عوض لم دادن بیای کمک کنی.

    از همان ابتدای حرکت نگاهش را از سویون نگرفته بود،حرف های  صبح سویون و آن خواب عجیب و حرفی که سورا در استودیو به فرد ناشناس پشت گوشی میگفت،ذهنش را سخت درگیر کرده بود،از ون پیاده شده و همراه با کوین شروع به هول دادن آن کرد...

    کوین خسته به ون تکیه دادو گفت: وای پسر پس چرا روشن نمیشه...

    مینوو که حال کنارشان می ایستاد گفت:فکر کنم باید پیاده بریم..این درست بشو نیست..هایششش.

    کوین:وای خیلی گشنمه..به خاطر کار فشردمون نتونستم چیزی بخورم..

    سویون که کولوچه ای را از داخل پلاستیک بیرون میکشید به سمت کوین گرفتو گفت: بگیر تا از گشنگی نمردی...و کولوچه های دیگری را از پلاستیک به دست هیونسو و مینوو داد و آرام ملافه را بر روی دوش های خود جابه جا کردو به داخل ون رفت.

    مینوو:سویونا پس خودت چی؟؟

    سویون:من گشنم نیست...

    مینوو: امروز سویون به نظر خیلی خسته میاد..از شانس بدم این ماشین باید الان خراب بشه...

    کوین:یااا کولوچه رو نمیخوای بخوری بده به من..مینوو:تازگیا شکمو شدی.

    کوین و مینوو را با کل کل هایشان تنها گذاشت، درب راننده را باز کردوپشت فرمان نشست، به سویون که سرش را لای ملافه فرو برده بود نیم نگاهی انداخت.

    -:مادرم همیشه از این کولوچه ها دوست داشت...مخصوصا وقتی داغ از دکه های خیابونی میگرفت.

    با شنیدن صدای هیونسو چشمانش را ارام باز کردو به او چشم دوخت،دستانش را زیر سرش قفل کردو نیم نگاهی دیگر به سویون انداختو گفت:چطور تورو توی اون بخش تکو تنها به عنوان مسئول گذاشتن.

    سویون:لابد میخواستی تو بیای و بگی کیم سویون چرا اینجا کار میکنه..جای اون اینجا نیست  کی بهش اجازه داده؟هیونسو که خنده اش میگرفت ادامه داد:امروز با روزای دیگه خیلی فرق کردی.

    سویون:اوهوم..ولی تو مدت هاست که فرق کردی...،درسته به هدفت نزدیک شدی اما از نزدیکانت دور شدی و فراموششون کردی.

    هیونسو: حتما میخوای بگی از تو دور شدم..چچچ

     خندیدو با نگاهی معنی دار گفت: از مادرت ،از کوین و مینوو..و از تمام اون کسایی که حمایتت کردن..همیشه به فکر خودتی،من هیچوقتو هرگز تو رو نزدیک خودم نمیدونم.چون فهمیدم خیلیا لایق دوست داشتن نیستن!

    از لحن معنی دار سویون انگار که لحظه ای رنگ ببازد دقایقی به چشمان او خیره ماند، از میان دندان های کلید شده اش نفسش را بیرون دادو نیشخندی زد،آن کیم سویون با کیم سویون گذشته دنیایی فرق کرده بود..ناباورانه همانطور به او نگاه میکرد که ناگهان با صدای دعوای مینوو و کوین هر دو نگاهشان را به بیرون گرفتند.

    مینوو که دو دست کوین را گرفته بود با ترس به هیونسو گفت:یاا هیونسوااا جلوی کوینو بگیر..این یارو معتاده الان کار دستش میده،مرد معتاد که با خماری دستش را مشت میکرد بلند گفت:چی گفتی جوجه..فقط یه بار دیگه تکرار کن تا بهت بفهمونم...کوین که خون دهنش را بیرون توف میکرد گفت: مینوو ولم کن تا بهش بفهمونم جوجه کیه...یااااااااا

    هیونسو خطاب به مرد معتاد:یاااا کارو زندگی نداری این وقت شب برای خودت اینجا میچرخی که چی دست گیرت بشه؟مواد؟..چچچچ...بزدل بدبخت...

    مینوو شوکه زده:هیونسوووو..

    هیونسو: از وقتی که پدرم مثل همین عوضی  برای یکم مواد زندگیمونو بهم ریخت از تمام آدمای اشغالی که مثل تو بوی کثافت مواد میدن متنفر شدم.

    مرد معتاد که انگار به او برخورده باشد،با گام هایی سنگین به سمت هیونسو و کوین یورش آورد..مینوو که میترسید و توان نگه داشتن کوین را نداشت او را رها کرد،و مشت مرد معتاد محکم در صورت کوین کوبیده شد...

    دقایقی بعد>>>

    سویون با نگرانی نگاه صورت  کبودو خونی کوین کردو گفت: ای وای حالا چی کار کنیم...کوینااا حالت خوبه؟

    کوین با ناله:سویونا نگران نباش..فقط دستم به اون عوضی برسه.

    سویون:ببین با خودت چی کار کردی؟! تمام صورتت خونیه...هیونسو کجا رفت؟

    مینوو با نگرانی:رفت دنبال یارو...فک کنم تا جا داشته باشه بزنتش..یاروهم اوضاش بیریخت بود،شیشو هشت میزد..فقط موندم این کوین با این همه ادعاش چرا از همچین  ادم شلو ولی ناکار شده؟

    کوین با سرفه:مینووو سر پا بشم میزنمت،بفهم چی میگی...مینوو با لبخندی:تو تا اخر هفته موندگار خونه مادربزرگی پس نگران نباش من حرفامو میزنم.

    سویون:خیله خب این دورو بر حتما یه داروخونه هست میرم وسایل پانسمانو بگیرم..اینجوری نمیشه کوینو تا فردا صبح نگه داشت..ماشینم که خرابه چطور ببریمش درمانگاه؟!..اخه چرا امشب این همه بدبختی رو سرمون اومده؟

    مینوو:یااااا تواین تاریکی میخوای چطور بری...صبر کن سویون ..کوین که چیزیش نشده..

    کوین با ناله و گریه:کجا چیزیم نشده ببین چه بلایی سر صورتم اومده..آییی...

    مینوو:آیششش بچه ننه لوس...یااا سویوناااا سویونااااا صبر کن...اما سویون در آن لحظه از انها دور شده بود.

    چند دقیقه بعد...هیونسو که با لباس های خاک خورده  کنار آنها می ایستاد با گفتن ناسزایی خاک های لباسش را تکاندو گفت: مردیکه حر.و.م..زاده..آیششش تا جایی که جون داشت زدمش یه چند تا پلیسم جلوتر بودن فکر کنم گرفتنش...و در حالی که سرش را به دورو بر میچرخواند گفت:ببینم سویون کجاست؟

    مینوو:پیش پای شما رفت داروخونه تا برای این گل پسر وسایل پانسمان بگیره..میمردی دعوا راه نمینداختی...لعنتی.

    هیونسو با پوزخندی:اونوقت توگذاشتی تنهایی بره؟

    مینوو:چیه؟ تازگیا نگرانشی؟..چطور اونوقتا که هوا خراب بودو سویون ساعت ها بیرون بودوکار میکرد چیزی نمیگفتی..حالا افتاب از کدوم طرف در اومده؟..هیونسو که خشمش را فرو میبرد،بی توجه به کنایه های مینوو دست کوین را دور گردنش انداختو گفت:کمک کن ببریمش..اینجا نزدیک به پارکینگه اگه زود بجنبیم میرسیم.

    چند دقیقه میگذشت که مسیر یکی از کوچه های تنگو تاریک را در پیش گرفته بودند،هیونسو که از آن ها لحظه ای جدا میشد تا مسیر راه را از نظر بگذراند،متوجه صدای چند نفر شد،که موزیکی نیز ازموبایل یکی از انها پخش می شد..به سمت آن کوچه گامی گذاشت اما ناگهان با دیدن چهره هایی اشنا که مدت ها بود با آنها روبه رو نشده بود،فورا رویش را به سمت کوینو مینوو چرخواندو با چهره ای مملو از خطر از انها خواست که به عقب حرکت کنند و خودش را به کوینو مینوو رساند، با انها هم قدم شدو گفت:آدمای نام..اونا اینجان...لعنت به همه چی...بهترین مکان فعلا همون ون غرازمونه!! مینوو با نگرانی:هیونسوو...سویون!!!!

    از حرکت ایستاد،به کل این را فراموش کرده بود که سویون جدا از انها در همین حوالی است..بی معطلی  و با سرعت کوین را همراه با مینوو به کوچه منتهی به ون رساند و سپس از آنها جدا شد.

    -------------------------

    ادامه قسمت 35


    اگه خسته شدید از خوندن ادامه می تونید برای برگشت به کهکشان اینجا کلیک کنید




    Online User