تبلیغات
کهکشان داستان های کره ای - Rain Come in My Heart - ادامه قسمت7

کهکشان داستان های کره ای

  • نویسندگان

    ملیسا تعداد پست ها: 26
    تیمینی تعداد پست ها: 0
    فاطمه* تعداد پست ها: 6
    مهسا تعداد پست ها: 5
    نگار* تعداد پست ها: 4
    مینا تعداد پست ها: 1
  • برچسب ها

  • صفحات جانبی

  • نظرسنجی

  • امکانات وبلاگ

    <-BlogCustomHtml->
  • طراح قالب: NEGASH.IR

    ارائه کننده متفاوت ترین قالب ها برای سرویس های وبلاگدهی فارسی

  • نمایه من

    درباره من

    یادمان باشد

    وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم

    در برابرش مسئولیم...

    در برابر اشکهایش

    شکستن غرورش

    لحظه های شکستنش در تنهایی

    و لحظه های بی قراریش

    و اگر یادمان برود

    در جایی دیگر

    سرنوشت یادمان خواهد آورد

    و این بار ما خود فراموش خواهیم شد
    ///
    //
    Galaxy Story
    l
    مدیر کهکشان>>مـــلیسا

    صفحه اصلی وبلاگ من
  • ادامه قسمت 7

    سویون با شنیدن این حرف خشکش زدو من من کنان گفت : طلبکارا...همون سه نفر!؟...مینوو: اوه تو هم اونا رو میشناسی؟ جالبه مثل این که فقط من نمیشناسم !واسه همین منو فرستادن پایین تا زاغ سیاشونو چوب بزنم....هایششششش در همین بین آقای مونگ به سمتشون اومدو بادیدن سویون خطاب به مینوو گفت : مگه چند دیقه پیش نگفتم همشون واسه اجرا خبر کن...

    سویون که ادای احترام کوتاهی میکرد ...مینوو ملتمسانه گفت : آقای مونگ بیاین ازقید  اجرای امشب بگذرین...آقای مونگ که دستشو به کمرش میزد گفت : مگه تو تکلیف تعیین میکنی پسر ، مثلا من رئیس اینجام!...سویون که جلوی آقای مونگ وامیستاد گفت : باید راجب موضوعی باهاتون صحبت کنم که مربوط میشه به همین اجرا.. و به همراه مینوو موضوعو برای اقای مونگ شرح داد... بعد از چند لحظه آقای مونگ چشاشو بستو حالت متفکرانه ای گرفت...مینوو و سویون که نگاه همیدیگه میکردن ،سویون خواست حرفی بزنه که متوجه اون سه نفر در پشت یکی از میزا در انتها شد...فورا پشتشو به آقای مونگ کرد..نمیدونست که آیا اون مردا اونو تا این لحظه دیدن یا نه..مینوو متعجبانه نگاه سویون کرد...سویون هم نیم نگاهی به مینوو کردو گفت : خودشونن...  مینوو هم نگاه اون سمت کردو گفت : پس اونا بودن دو تا کچلو یه مو قشنگ..پسر چه قیافه های قلدری دارنااااااااااا(بعد یه ساعت تازه پیداشون کردی واقعا که!) ....

    مینوو دستشو رو دوش اقای مونگ گذاشتو اشاره به میزی که اون سه نفر نشسته بودن کردو گفت : خودشونن آقای مونگ..آقای مونگ نیم نگاهی به سمتشون کردو گفت: اونان!!!!...اوه نکنه میخوای بدبختم کنی؟  مینوو ملتمسانه نگاه تو چشای اقای مونگ کرد..

    آقای مونگ: یااا قیافتو واسه من اینطور نکن...همیشه به خاطر شماها باید تو دردسر بیفتم!

    سویون :اقای مونگ  خواهش میکنم ما تازه از شرشون خلاص شدیم نمیخوایم دوباره محل زندگیمونو پیدا کنن  بعد لباشو اویزون کردو گفت: لطفا کمکمون کنین

    آقای مونگ که دستی روصورتش میکشید نگاهی به سمت میز اونا کردو گفت : خیلی خب هواتونو دارم..چون شما هم واسه کلوپ و اجراهاش زحمت میکشید..مینوو که یه نفس راحت میکشید سرشو به سمت همون میز چرخوند اما متوجه شد که اون مردا دارن نگاشون میکنن..فورا روشو به سمت سویون برگردوندو گفت: بدو برو تا بدبخت نشدیم فکر کنم دیدمون..

    سویون که لبه کلاشو تو صورتش میکشید کولشو برداشت...اون مردا به سمت مینوو و آقای مونگ حرک کردن..سویون که فرصت رفتن نداشت فورا روی صندلی یکی از میزا پشت بهشون نشست..

    اون سه تا مردا با عصبانیت جلوی مینوو و آقای مونگ واستادن و مرد وسطی که به قول کوین موقشنگشون بود در حالی که یقه لباسشو صاف میکرد دسشو به کمرش زدو گفت : بینم چرا همش مارو زیر نظر دارین؟

    آقای مونگ با خنده در حالی که نیم نگاهی به مینوو میکرد گفت : چـــــــــی؟ ما؟ اوه فکر کنم اشتباه شده..

    مرده که انگشتای دستشو میفشرد پوزخندی زدو گفت : بینم نکنه تنت میخاره هان؟ بعد دستشو به سمت آقای مونگ مشت کردو گفت : از آدمایی که زیر نظر بگیرنمون خوشم نمیاد..

    مینوو مچ دست مرده رو گرفتو گفت :آقا دارین اشتباه میکنین ایشون رئیس اینجان..لطفا درست صحبت کنین!

    سویون که پشتش بهشون بود مدام دندوناشو رو لبش میفشرد و خدا خدا میکرد که اتفاقی رخ نده...

    مرده دست مینوو رو کنار زدو گفت : چی؟ رئیس اینجا...!!!! بعد روشو به آقای مونگ چرخوندو گفت : بینم پس اگه تو رئیس اینجایی باید لی هیونسو و اون دوستای دیگشو بشناسی..!  آقای مونگ که آب دهنشو به زحمت قورت میداد نیم نگاهی به مینوو کردو خنده مصنوعی کردو من من کنان گفت : چیییییی؟ ..حتی تا حالا اسمشونم نشنیدم...

    مرده با عصبانیت یقه اقای مونگو گرفتو گفت : ولی به من گفتن که اینجاست سعی نکن که دروغ بگی..اونا واسه کلوپ تو کار میکنن؟

    آقای مونگ که ترسیده بود..مینوو دست مرده رو کشیدو گفت : ما این ادمایی که گفتیو نمیشناسیم..

    مرده که روشو به مینوو میچرخوند گردنشو کجو راست کردو گفت : اونوقت شما کی باشین؟...مینوو من من کنان: من؟ من کیم؟؟..بعد صداشو صاف کردو با اعتماد به نفس کامل گفت : من خواننده این کلوپم و الانم اجرا دارم!

    -:جدا؟ ولی به قیافت نمیخوره آقا پسر!..   مینوو که از این حرفش عصبانی شده بود دندون قروچه ای کردو گفت : که به قیافم نمیخوره ...اگه راست میگین بشینینو اجرامو تماشا کنین...

    آقای مونگ که به این حرف مینوو چش غره میرفت...سویون سرشو رو میز گذاشتو با خودش گفت : خیر سرمون میخوایم اینارو بیرون کنیم آخه  مینوو چرا گند میزنی به همه چی!

    مرده که لباشو از عصبانیت جمع میکرد گفت : ولی ما وقت واسه این چیزا نداریم، اومده بودیم حسابمونو با لی هیونسو و دوستاش صاف کنیم ولی ظاهرا اینجا کار نمیکنن...

     آقای مونگ که نفس عمیقی میکشید تعظیم کوتاهی کردو گفت : متاسفم که نتونستیم کمکی کنیم.. مرده بدون توجه تنه ای به مینوو زدو با دو تا از افرادش به سمت ورودی رفت..مینوو که دستشو از عصبانیت به سمت مرده مشت میکرد خواست ناسزایی بگه که مرده روشو برگردوند..مینوو هم هول شدو دستشو رو سرش کشیدو خودشو به اون در زد...و سویون هم بلافاصله کولشو جلو صورتش گرفت تا دیده نشه....و اون مرد قلچماق نیشخندی به مینوو زدو بعد از چند لحظه اونجارو ترک کرد...

    چند دیقه بعد

    مینوو و سویون در حالی که تو راهرو حرکت میکردن مینوو نفسشو از حرص بیرون داد...سویون روشو بهش چرخوندو گفت : چیه؟ دلت پره هااااااا!!!!  مینوو : پر که چه عرض کنم...فقط دستم به این کوین برسه!

    سویون که مقابل اتاقی وامیستاد گفت : اینجان؟...مینوو با عصبانیت سرشو تکون داد..سویون با خنده آروم دهنشو نزدیک گوش مینوو آوردو گفت : میگما...میخوای یه شوخی کوچولو با کوینو هیونسو بکنیم؟!...مینوو که دست به سینه و با قیافه گرفته به دیوار تکیه میداد چند لحظه تو چشای سویون خیره شد...

    ................

    تو کمد

    کوین و هیونسو که رو سر صورتشون عرق نشسته بود....هیونسو با ناله: دارم خفه میشم

    کوین که دستشو رو شکمش گذاشته بود گفت : منم دست کمی ندارم داداش نفس واسم کم مونده..بعد من من کنان گفت: پسر دستت خیل ضرب داره..آی دلم..

     هیونسو: اون که حقت بود. .بعد در حالی که سرشو به دیوار کمد تکیه میداد گفت : پس این مینوو چی کار میکنه؟ من که خسته شدم میرم بیرون،روبه رو شدن با اونا بهتر از اینه که اینجا خودمو حبس کنمو با تو باشم!!...و تا خواست در کمدو باز کنه..در این بین گوشی کوین زنگ خورد...کوین فورا گوشیو برداشت. و با دیدن اسم مینوو رو دکمه کال زدو گفت : یاااااااااااا هیچ معلومه کجایی؟ چی شد؟ رفتن؟....ولی با شنیدن صدای مینوو چشاش تو تاریکی گرد موند...

    هیونسو : یاااا کویناااا مینوو چی میگه! اما در همین حین در اتاق باز شد ...کوین که خودشو به هیونسو میچسبوند بریده بریده گفت : دا...داداش غلط نکنم مینوو فروختمون...

     هیونسو که دندوناشو سر هم میکرد تو تاریکی کمد با عصبانیت گفت : ای رفیق فروش اگه دستم بهش برسه زندش نمیذارم...اما صدای پای دو نفر که به سمت کمد میومدن حرفشونو قطع کرد...کوین که اب دهنشو به زحمت قورت میداد اروم با همون حالت گفت : داداش بدی خوبی دیدی حلال کن..

    هیونسو با عصبانیت : میدونسم اخرش همین میشه..

    اما در همین حین در کمد باز شد..کوین از ترس سریع خودشو بیرون انداختو در حالی که دو زانو نشسته بود و با چشای بسته دستاشو به هم میمالوند و حالت التماسگرایی گرفته بود گفت : غلط کردیم..یکم دیگه فرصت بدیم..به خدا ما جوونیم هنو ارزو داریم ..و تا خواست ادامه حرفشو بزنه...چراغ اتاق روشن شدو با صدای خنده اشنایی چشاشو باز کرد و پاهای سویونو مقابل خودش دید و با چشای گشاد بهش نگاه کرد..سویون که از فرت خنده دستشو رو شکمش گذاشته بود نگاهی به قیافه علامت تعجب کوین کرد...هیونسو هم که دست کمی از کوین نداشت با همون حال نگاه مینوو و سویون میکرد..مینوو که از خنده محو دیوار شده بود با همون حالت به سمت سویون اومدو دستشو رو دوشش گذاشتو گفت : مث این که واقعا ترسیدناااااااااااا..سویونم با خنده حرفشو تایید کرد

    کوین که عینکشو نزدیک چشش میکشید چند بار چشاشو بازو بسته کردو بریده بریده گفت : ه..هیونسو...

    هیونسو که تو حالت شوک مونده بود..دندوناشو سر هم کردو با عصبانیت از تو کمد اومد بیرون و در حالی که لباسشو صاف میکرد تو چشای سویون و مینوو غضبناک خیره شد..مینوو هم من من کنان خطاب به سویون گفت : ف..فک کنم نقشه خوبی نبود!!!..سویون که خنده از رو لباش محو شده بود ..نگاه مینوو کردو همزمان پشتشونو به کوین و هیونسو چرخوندنو بعد از طی چند قدم  با خنده شروع به دویدن کردن..هیونسو که نفسشو از حرص بیرون میداد گردنشو کجو راست کردو زیر لب گفت : حالا با من شوخی میکنین و با همون حالت دنبالشون رفت...کوین که هاجو واج مونده بود نگاهی به اطراف کردو با تردید بیرون رفت

    ---------------

    آقای هان که یه گوشه با یونهو واستاده بود و به بگو بخند سوجین و آقای پارک چشم میدوخت روشو به سمت یونهو چرخوندو گفت : میشه دلیل رفتارتو بگی؟

    یونهو که دستشو تو جیبش فرو میبرد گفت : کدوم رفتار؟..آقای هان که چنگی لای موهاش میزد گفت : خودتو به اون راه نزن یونهو

    یونهو که نیم نگاهی به آقای پارک مینداخت خطاب به پدرش گفت : من اونو میشناسم ؟

    آقای هان: اون یکی از دوستای نزدیکم در گذشته بود

    یونهو با خنده: چی شده که حالا این دوست بعد از مدت ها اینقدر واستون مهم شده؟

    آقای هان که اخماش تو هم میرفت گفت : یاااااا  میشه یکم منطقی باشی!

    یونهو به سردی: من همیشه منطقی رفتار کردم پدر....

    آقای هان که دستی به بازوی یونهو میزد گفت : من دیگه میرم پیششون تو هم بهتره با فکر کاریو انجام بدی...و بعد از چند لحظه به سمت اقای پارک رفت..یونهو که همینطور اونجا واستاده بود و به یه نقطه خیره میشد..با صدای سوجین به خودش اومد..

    سوجین: تو فکریاا؟؟

    یونهو که روشو بهش میچرخوند...سوجین لبخندی زدو گفت : چیه؟ اتفاقی افتاده؟

    یونهو: چیزی نیست!...سوجین که دستشو دور بازوی یونهو حلقه میکرد گفت : چرا هست! من داداشمو خوب میشناسم....یونهو که دست سوجینو از دور بازوش ازاد میکرد گفت : باز شروع شد تو همیشه از همه بازجویی میکنی.. هنوز منو نشناختی!...سوجین در حالی که دست به سینه وامیستاد گفت : معلوم نیست امروز چه خبره..! این از تو که خیلی مرموزی و با پدر پچ پچ میکنی..و با دیدن اقای پارک خشکت میزنه..و اینم از اون پارک جونگوو مغرور که توپش امروز پر بود آیشششششش!

    یونهون با شنیدن اسم پارک جونگوو روشو به سمت سوجین چرخوندو با تردید گفت : جونگوو

    سوجین : هوممم پسر اقای پارک دیگه! یونهو بار دیگه از دور به اقای پارک چشم دوخت...

    ------------------

    صبح روز بعد

    جونگوو در حالی که با سر دردی از خواب بلند میشد به خودش کشو قوسی داد و به سمت روشویی رفتو چند بار صورتشو با اب شست ...

    کت کتان شیکی با یه شلوار جین به تن کرد،و موهاشو بالا زدو  در حالی که خودشو تو اینه قدی برانداز میکرد چهره شادابی به خودش گرفتو از خونه ویلاییش بیرون رفت...

    ---------------

    چشماشو کم کم باز کرد،سردی هوا هنوز تو وجودش بود..خمیازه عمیقی کشیدوهمزمان چشش به شیرکاکائو و یه کیک گردویی که روی میز گذاشته شده بود افتاد...نگاهی به دوروبر انداختو در حالی که صدای غاروغور شکمش بلند میشد لبخندی زدو..فورا اونارو از رو میز برداشت...ملافه رو دور خودش پیچید و شروع به باز کردن بسته کیک کرد...در این حین صدای گوش خراش در اهنی پارکنگ که باز میشد فضای اونجارو در برگرفت..سرشو به عقب چرخوند...و یه میله بلند که سرش از در به داخل آورده میشدو دید...همینطور که از کیک میخورد سویون با اون میله وارد اونجا شدو گفت : اه چقدر این دره صدا میده...همینطور که با خودش حرف میزد چشمش به هیونسو افتاد..لبخندی زدو گفت : صبح بخیر..هیونسو که لپاش از کیکای گردویی باد کرده بود و در حال جوییدنشون بود نگاه میله دست سویون کرد.سویون که از چهره هیونسو خندش گرفته بود میله رو به یه گوشه دیوار تکیه داد و کنار هیونسو رو کاناپه نشستو یه کیک از تو جیبش بیرون اوردو شروع به باز کردن بستش کرد..

    هیونسو که با چهره ای پر از سوال به سویون نگاه میکرد گفت: اون چیه که آوردی..

    سویون که کمی از کیکو میخورد..گفت : آه هر وقت که صبحونه خوردم میگم...هیونسو که خمیازه دیگه ای میکشید دوباره رو کاناپه دراز کشید با پاهاش سویونو هول دادو در حالی که تو ملافه فرو میرفت گفت : یاااا برو یه جا دیگه بشین میخوام بخوابم...... سویون که لباشو از عصبانیت جمع میکرد گفت : نمیخوام...هیونسو که ملافه رواز رو سرش پایین میکشید گفت : چی گفتی؟ یااااااا من خیلی خستم!

    سویون : از من که خسته تر نیستی!...هیونسو با اهی: دیشب میدونی چقدر دنبالتون دویدم..

    سویون که کمی دیگه از کیک میخورد با لبخندی گفت : میخواسی ندویی؟ هیونسو که کلافه شده بود داد زد: یاااااااااا کیم سویون اول صبی چته؟اولش با مینوو نقشه میریزی که اون کارو کنی الانم که با سرصدا بیدارم میکنی...سویون که از رو کاناپه بلند میشد گفت : من که بیدارت نکردم تو چشت به اون شیرکاکائو و اون کیک افتادکه بلند شدی....بعد دسشو به کمرش زدو گفت : البته ترسوندن تو و کوین که حقتون بود..

    هیونسو : هایشششششش

    سپس سویون دستاشو به هم مالوندو گفت: خب دیگه بهتره مشغول کار بشیم...

    هیونسو که چشاشو ریز میکرد سویون بدون توجه بهش چارپایه اهنی روی زمین رو به سمت دیوار هول داد که از صداش هیونسو کفرش زد بالا و دستاشو رو گوشاش فشرد...سویون که همینطور میخندید میله رو برداشت و بر روی چارپایه واستاد و به زحمت اونو تو سوراخ دیوار فرو بردو از اونجا هیونسو رو صدا زدو گفت : هیونسووووووو بیا کمک....هیونسو که اول صبحی اوضاع بر وقف مرادش پیش نمیرفت از رو کاناپه بلند شدو به سمت سویون اومدو بلند گفت : چیهههههههههه؟ سویون اشاره به میله دستش کردو گفت : بیا اون سمت دیگشوبگیر....

    هیونسو که نیشخندی میزد گفت : عمراااااااا من این کارو نمیکنم...سویون: چی؟

    هیونسو: همون که شنیدی!..سویون که نیشخندی میزد.. نگاه میله کردو اونو به سمت پایین اوردو ،اروم تو سر هیونسو زد...هیونسو که از این حرکت میخکوب شده بود با چشای گرد نگاه سویون کرد..سویون که چشاشو ریز میکرد گفت : حالا بیا کمک کن.وگرنه محکمتر از اینو میبینی!!

    -------

    همینطور که توراهرو کمپانی قدم بر میداشت..همه کسایی که از کنارش رد میشدن با دیدنش شروع به پچ پچ میکردن..جونگوو که متوجه رفتارشون شده بود...بدون توجه بهشون و با لبخند همینطور به راه خودش ادامه میداد...جلوی دفتر کارش رسید و در شیشه ای رو به جلو هول داد...با ورودش منشی به احترامش پا شد و خواست چیزی بگه که جونگوو بدون توجهی در اتاقشو باز کرد...اما در همین لحظه چشمش به سورا که یه لباس خزدار به تن داشت و پشت بهش بر روی مبل نشسته بود افتاد..پوزخندی زدو با خودش گفت : ببین کی اولی صبحی اینجاست...و درو بستو به سمت میزش رفتو پشتش نشست..سورا در حالی که پاهاشو روهم مینداخت لبخندی زدو از همونجا نگاه به جونگوو کرد..جونگوو  که بدون توجه بهش نگاهی به  لیستای روی میز مینداخت  همینطور که سرش پایین بود گفت : جلسه تا یه ساعت دیگه شروع میشه

    سورا: میدونم...

    جونگوو که با خودکارش رو هر کدوم از لیستا یاداشتی میکرد همزمان گفت : دفتر کار من جای نشستن نیست فکر کنم بیرون جای بهتری باشه..

    سورا با نیشخندی:چیه؟ دیدن من اول صبحی اوقاتتو تلخ کرده!

    جونگوو با لبخندی: خودت که اینو بهتر میدونی...سورا که پوزخندی میزد نگاشو از جونگوو گرفت..

    جونگوو با همون لحن در حالی که به مانیتور مقابلش چشم میدوخت گفت : خب خب خب...انگار واسه بقیه خیلی جالبه که منو تو داریم با هم کار میکنیم ..سورا که با این حرفش روشو بهش میچرخوند..جونگوو تو چشاش زول زدو گفت : پس منم واسشون جالبتر میکنم!!! بعد با دستش اشاره به سمت در کرد..سورا که حرصش گرفته بود کیف ست لباسشو رو دوشش انداختو با عصبانیت از اونجا بیرون رفتو درو محکم پشت سرش بست..

    جونگوو که خنده رضایتمندانه ای میزد..خودشو رو صندلی یه چرخ دادو گفت: من با این چیزا و این حرفا شکست نمیخورم....

    -----------

    هیونسو که از رو چارپایه پایین میپریدو دستاشو به هم زدو گفت : خب اینم از این..سویون نگاهی به میله انداختو گفت: هوم افرین کارت درسته...بعد روشو به هیونسو چرخوندو گفت: خب کافیه یه پرده به این میله وصل بکنیم و اینطوری ایجا رو تفکیک بکنیم چه طوره...؟؟

    هیونسو که حالت متفکرانه ای میگرفت گفت: جای بیشتر مال منه !!!..سویون که آهی میکشید بادی به غب غب انداختو گفت : اون که معلومه واسه همین از قبل فکرشو کرده بودم..!

    هیونسو : از قبل؟

    سویون:اوهوم از همون روزی که اومدیم اینجا...هیونسو که پلیورشو به تن میکرد گفت : خب به هر حال صاحب اینجا منم تو هم بهتره یه جای دیگه رو پیدا بکنی درسته از بچگی باهم بزرگ شدیم...اما همش به خاطر مادرم بود که میذاشتم بمونی و حالا که اون نیست بهتره که دیگه از اینجا بری...و گیتارشو رو کولش انداختو از اونجا بیرون رفت...سویون که با ناراحتی به در چشم میدوخت..یه گوش نشستو کز کرد و در فکر فرو رفت...

    ---------

    هدفنشو رو گوشاش گذاشتو کلاه پلیورشو رو سرش کشیدو به سمت پارک همیشگی به راه افتاد..

    کوین که روی یکی از تابا نشسته بود و خودشو دور میداد با دیدن هیونسو پایین پرید...هیونسو که هدفنو از رو گوشاش در میاورد آدامس تو دهنشو باد کردو بعد از ترکوندنش گفت: امروز بهتره نریم کلوپ..شاید اون طلبکارا دوباره پیدا بشن..

    کوین: یااا منم ادامس میخوام...

    هیونسو: مثلا دارم باهات حرف میزنم!

    کوین : خو شنفتم چی گفتی.. حالا میخوای چی کارکنی؟ هیونسو اشاره به اون سمت خیابون کردو گفت : طبق روزای دیگه هفته اونجا میشینیم و با اجرامون مشتری جمع میکنیم...

    کوین : فکر کنم کلوپ رفتن بهتر از این کاره..  هیونسو: خو باشه تو برو منم میرم کار خودمو انجام بدم...

    کوین: خیلی خب بابا منم اومدم...

    ------------

    تو سالن کنفرانس در حالی که همه عوامل سریال نشسته بودن...بعد از سخرانی تهیه کننده..جونگوو پشت میکرفن رفتو برای چند دیقه راجب به پروژه مشغول به صحبت شد...سورا مدام با انگشتر انگشتش بازی میکرد...

    جونگوو: همینطور که میدونین شروع یه سریال خیلی مهمه و فکر همه رو به موضوعش جلب میکنه...باید پشته کار زیادی داشته باشین از بازیگرای نقش ها هم میخوام که تمام تلاششونو بکنن...سورا که با این حرفش صاف تو چشای جونگوو نگاه میکرد...جونگوو هم صاف تو چشاش زول  زدو از همون پشت میکرفن گفت : و اینو بدونین که راحتی در کار نیست..و هر کار که دلتون بخواد نمیتونین انجام بدین پس میخوام همگیتون رو کارتون تمرکز داشته باشید،و به هم کمک کنید...

    ....

    بعد از اتمام جلسه به سمت اسانسور رفت و بعد از این که وارد اسانسور شد و خواست دکمه طبقه ای رو بزنه ..سورا همزمان وارد اسانسور شد و دکمه پارکینگو زد...جونگوو که از این کارش نیشخندی میزد...سورا خودشو تو اینه اسانسور برانداز کردو گفت: میخوای خودتو شکست ناپذیر نشون بدی ..

    جونگوو به طعنه : تو میخوای خودتو چه جور نشون بدی...؟؟ سورا بدون توجه به حرفش خودشو سرگرم گوشیش کرد..

    در همین حین زنگ گوشی جونگوو به صدا در اومد..گوشیشو از تو جیبش در اوردو نگاهی به صفحش کرد وبعد از چند لحظه رو دکمه کال زد

    جونگوو: بله پدر

    آقای پارک از پشت خط: جونگوو باید راجب موضوعی باهات حرف بزنم..

    سورا که نیم نگاهی به جونگوو میکرد...جونگوو گوشیو پایین اوردو با باز شدن در جلوتر از سورا بیرون رفت..

     

     پایان قسمت7


    سیلوممممممممممم به همه دوستداران باران در قلبم ببار
    اینم از قسمت 7 که 14 ص نوشتم


    خب دوستان به نظرتون بابای جونگوو چی میخواد بهش بگه
    ؟ هوم؟



    Online User