تبلیغات
کهکشان داستان های کره ای - Rain Come in My Heart - ادامه قسمت 8

کهکشان داستان های کره ای

  • نویسندگان

    ملیسا تعداد پست ها: 26
    تیمینی تعداد پست ها: 0
    فاطمه* تعداد پست ها: 6
    مهسا تعداد پست ها: 5
    نگار* تعداد پست ها: 4
    مینا تعداد پست ها: 1
  • برچسب ها

  • صفحات جانبی

  • نظرسنجی

  • امکانات وبلاگ

    <-BlogCustomHtml->
  • طراح قالب: NEGASH.IR

    ارائه کننده متفاوت ترین قالب ها برای سرویس های وبلاگدهی فارسی

  • نمایه من

    درباره من

    یادمان باشد

    وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم

    در برابرش مسئولیم...

    در برابر اشکهایش

    شکستن غرورش

    لحظه های شکستنش در تنهایی

    و لحظه های بی قراریش

    و اگر یادمان برود

    در جایی دیگر

    سرنوشت یادمان خواهد آورد

    و این بار ما خود فراموش خواهیم شد
    ///
    //
    Galaxy Story
    l
    مدیر کهکشان>>مـــلیسا

    صفحه اصلی وبلاگ من
  • ادامه قسمت 8


     

    سوجین که حالت متفکرانه ای میگرفت دوشاشو بالا انداختو به سمت اتاقش رفت...

    --------

    روبه روی یکی از دیوارای قدیمی پشت پارکینگ واستاده بود نگاشو به زمین به سمت قوطی های رنگی و اسپری ها گرفت با لبخند یکی از اسپریا رو برداشت ...مینوو که از گوشه دیوار بهش چشم دوخته بود نفس عمیقی کشیدو زیر لب گفت : دلم واسه سویون میسوزه سپس  نگاشو به هیونسو گرفت که درگیرتنظیم سیمای گیتارش بود...کوین که کنار هیونسو نشسته بود و داشت ضبطشو تعمیر میکرد با عصبانیت یه مشت به ضبطش زدو گفت : هایششششششششششش  هر کار میکنم خوب نمیشه..هیونسو که یه پسگردنی نثار کوین میکرد بلند گفت : هویییییییییییی  بلد نیستی تعمیرش کنی دست نزن بهش بهترش که نکردی ،هیچ خرابترش کردی!...کوین که خودشو کف کوچه ولو میکرد موهای سرشو بهم ریختو گفت: اخه مادربزگم گفت واسش درست کنم این بچه های همسایشون زدن داغونش کردن حالا هم که درست نمیشه!...هیونسو که دستاشو به هم میزد گفت : راستی پدرت چه طوره؟...کوین که سرشو پایین انداخته بود اهی کشیدو گفت : مادرم تازه از بوسان برگشته...هیونسو که بینیشو میخاروند گفت:  جدی؟ خب حالا مادربزرگت تنها نیست و میتونیم رو اجرامون بیشتر تمرکز کنیم....پس کی پیش پدرت مونده؟..کوین که زانوهاشو بغل میکرد گفت : دکترا ازش قطع امید کردن...با این حرفش هیونسو دست از کار کشیدو ناباورانه گفت : چ..چی گفتی؟....کوین که سرشو میخاروند گفت :من هفته دیگه با  مادرم میریم پیش پدرم شاید این اخرین باری باشه که میبینیمش..(O_O)

    همزمان مینوو کنار کوین نشست ،میتونست ناراحتیشو درک بکنه نگاهی به هیونسو انداخت...هیونسو سرشو پایین انداختو گفت : واقعا متاسفم کوین...کوین که بغض گلوشو میفشرد گفت : داداش مهم نیست وقتی نتونی پول دوا درمون جور کنیم اخرش دکترا همینو میگن...مینوو و هیونسو  که نمیتونستن چیزی بگن کوین سکوتشونو شکست گفت : یااااااااااا  حالا یکی بیاد اینو درست کنه...بعد نگاه مینوو کرد..مینوو که تعجب کرده بود گفت : ها؟ بعد یه نگاهی به ضبط انداختو گفت: نچ نچ تو که خرابترش کردی باید بره تو اشغالی! کوین با این حرف رنگش پرید...هیونسو که به مینوو چش غره میرفت ضبطو از دستش گرفتو گفت : لازم نکرده تو مهندس بشی هیچی حالیت نیس ،خودم درسش میکنم( نه بابا...آچار فرانسه بودیو ما بیخبر؟)...مینوو هم از رو زمین بلند شدو رفت به سویون یه سری بزنه...سویون که دستمالیو جلوی دهنش بسته بود و مشغول کشیدن چیزی روی دیوار بود با صدای مینوو برگشت مینوو که به دیوار تکیه داده بود گفت : حالا چی میکشی؟..سویون که پارچه رو پایین میداد گفت : هر وقت تموم بشه متوجه میشی...مینوو اومد مقابل سویون و اسپریو از دستش گرفتو گفت : ببین خودت که از بیماریت با خبری اونوقت از این رنگا که کلی ضرر داره واسه ریه هات  استفاده میکنی؟ سویون که به پارچه جلو بینیش اشاره میکرد گفت: نترس چیزیم نمیشه...مینوو که پارچه رو از رو بینیش پایین میکشید گفت : ها ها که نمیشه؟ این پارچه هیچ تاثیری نداره! سویون که لبخندی میزد گفت : چشم قربان الان همه این رنگارو جمع میکنم حالا راضی شدی...مینوو که دستشو رو سر سویون میکشید گفت : اهان حالا شد یه چیزی!آفرین دختر حرف گوش کن....بعد دستی رو لباس سویون کشید خاکایی که کمی رو لباسش نشسته بودو تکوند و گفت : میای بریم بیرون یکم قدم بزنیم..سویون که همزمان پارچه دور سرشو باز میکرد همینطور نگاه مینوو کردو سرشو به نشانه مثبت تکون داد

    --------------


    همزمان در حالی که خمیازه ای میکشید در اتاقشو باز کرد از پله های مارپیچ پایین اومد .. و به سمت دفتر  پدرش راه افتاد...در بین راه همینطور که خمیازه میکشید از کنار اتاق کار یونهو رد شد...یه مکث کوتاه کردو پاورچین پاورچین به سمت در رفت تا دستگیره رو پایین بکشه ....اما انگار در قفل بود چند بار دستگیره رو بالا پایین کردو از اخر لباشو جمع کردو زیر لب با خودش گفت : چرا در اتاقشو تازگیا قفل میکنه...بعد تا خواست روشو برگردونه و به سمت اتاق پدرش بره صدایی رو شنید: چون بچه های فضول بدون اجازه وارد میشن..(خخخخخ گل گفتی).

    سوجین که چشاش گشاد مونده بود روشو برگردوند و یونهو رو در حالی که یه تیشرت ساده مشکی به تن داشتو دید...خنده مصنوعی زد..یونهو که دست به سینه به دیوار تکیه داده بود و صاف تو چشای سوجین نگاه کرد..سوجین که دستش رو شده بود..موهاشو پشت گوشش انداختو با گردنبندش ور رفتو گفت : آه خب..چون از صبح ندیده بودمت گفتم حتما الان تو اتاق کارتی...بعد اروم اروم به راهروی کناری رفته گفت : خب دیگه من برم مث این که پدر باهام یه کار واجب داشت...فعلا

    همینطور که پشت اتاق پدرش واستاده بود نفس راحتی کشیدو گفت : اوه این دیگه از کجا پیداش شد..از روزی که اومدم سئول ،.رفتارش چرا اینطوری شده...بعد به در اتاق تکیه دادو دستشو رو قلبش گذاشت در همین حین اقای هان(پدرش) درو باز کرد سوجین که هول شده بود تا خواست بیفته خودشو نگه داشت..آقای هان که چشاش گرد شده بود با نگرانی: سوجیناااا خوبی؟...سوجین که اب دهنشو به زحمت قورت میداد گفت : اوهوم ..   آقای هان : صبر کن ببینم من یه ساعت پیش گفتم بیای چرا الان اومدی.؟؟

    سوجین که سرشو میخاروند لبخند مصنوعی زدو گفت : خب..چیزه من...  آقای هان که دستی رو سرش میکشید سرشو به نشانه تاسف تکون دادو گفت : خیلی خب نمیخواد دلیل بیاری بیا تو...

    سوجین که دندون قروچه ای میکرد زیر لب با خودش : هویششششششششش چرا همه امروز یه جوری شدن!

    آقای هان که  رو صندلی مقابل سوجین مینشست دستاشو به هم قفل کردو نگاه معنی داری به دخترش انداختو گفت : سوجینا    سوجین که منتظر حرف زدن پدرش بود آقای هان چنگی لای موهاش کشیدو گفت : خب وقتش شده که یه زندگی راه بندازی...سوجین که چونشو میخاروند گفت : خب..آقای هان که تو صندلیش فرو میرفت صداشو صاف کردو گفت : بذار واضحتر بگم قراره که تو به زودی ازدواج کنی

    سوجین که همینطور به حرفای پدرش گوش میداد در یک لحظه با کلمه اخر خشکش زدو گفت : چــــــــــــــــی؟؟ ) آقای هان که همینطور نگاه سوجین میکرد همزمان پاشو رو هم گذاشتو نگاهی به ساعتش انداخت...سوجین که چشاش همینطور گشاد مونده بود خنده ای کردو گفت : اوه...بابا  الان باز داری حتما از اون شوخی هات میکنی ؟ هوم؟؟

    آقای هان که چشاشو ریز میکرد سرشو به سمت سوجین خم کردو گفت : نخیراتفاقا خیلی هم جدی میگم...سوجین که ماتو مبهوت مونده بود چند بار پشت سر هم پلک زدو نگاهی به اطراف انداختو گفت: واوووو بابا دکوراسیون اتاقتو کی تغییر دادی 

    اقای هان که دستشو رو میز میزد گفت : یاااااااااااا من مسخره تو نیستم دختر دارم باهات جدی جدی صحبت میکنم...سوجین که لبخند از رو لباش برداشته شده بود من من کنان گفت : خب  ..ا..ابوجی(پدر) و..ولی من درست متوجه نشدم.

    آقای هان که زیرچشی نگاه سوجین میکرد با کف دست زد تو سرشو گفت : هایشششششش من از دست این دختر چی کار کنم..قراره به زودی با یه پسر خوب نامزد بشی!

    سوجین که تحمل شنیدن این حرفا رو نداشت مدام خودشو باد میزد بعد یهو نگاش رو پدرش متمرکز شدو گفت: کی؟ و چه جوری این اتفاق افتاد؟(با مجرم که نمیحرفیااا)

    آقای هان با تعجب: چی؟ یاااا من پدرتم این چه طرز صحبت کردنه...سوجین که دستاشو رو چشاش میذاشت...اقای هان عکسیو از تو کشو میزش بیرون اوردو صداشو صاف کردو با لبخندی  گفت : اتفاقا تو هم اونو میشناسی و همدیگرو دیدین... سوجین که دستاشو از رو چشاش برمیداشت به فکر فرو رفتو گفت : یعنی من قبلا ملاقاتش کردم؟...بعد اقای هان عکسو فورا مقابل سوجین گرفتو گفت : پارک جونگوو..سوجین که نگاش از پدرش برروی عکس میرفت با دیدن عکس دهنش همینطور باز موندو برید بریده با حرص گفت : هویششششششششش  پسره کله شق پرو... اقای هان که از طرز حرف زدن دخترش شاخ دراورده بود و ناباورانه نگاش میکرد  به روی خودش نیاوردو گفت : از این پس جونگوو نامزد تو میشه

    سوجین که انگار زمان واسش واستاده بود و تپش قلبش زیاد شده بود بلند با داد : نـــــــــــــــــــــــــه


    یونهو که پشت در واستاده بود..با داد سوجین از در فاصله گرفتو چشاش گرد شدو زیر لب گفت : سوجین قراره با پارک جونگوو.....! ( تو اینجا چی کار میکردی؟ هان؟)

    ------------------


    جونگوو که در حال تایپ با لبتابش بود  ...در این بین ال ای دی مقابلشو روشن کرد و نگاشو به سمتش گرفت...تلویزیون اخبار فستیوالی که با تازگی شروع شده بودو نشون میداد...و ازبازیگرای معروفی دعوت شده بود که هر کدومشون ازروی فرش قرمز عبور میکردن و طرفدارا واسشون دستو هورا میزدن و یکی از اون بازیگرا جانگ سورا بود که یه لباس شیک ابی و یه کلاه زیبا که اطرافش پر کار شده بود به سر داشت .

    ..جونگوو با دیدن سورا نیشخندی زدو تو صندلی فرو رفت...خبرنگارا که دور سورا تجمع کرده بودن و سوالای متعددی میپرسیدن...جونگوو همینطور که تماشا میکرد زیر لب گفت : چقدر رقت انگیز. با اون لبخندای ساختگیش میخواد خودشو تو دل همه جا بده...سورا که لبخندی میزد یکی از خبرنگارا پرسید: خانوم جانگ شنیدیم که قرار در یه موزیکال درام جدید بازی کنید درسته؟

    سورا با اعتماد به نفس: بله درسته و نقش اولو من به عهده دارم.

    -: چی شد که دوباره با همسر سابقتون (کارگردان پارک جونگوو)مشغول به کار شدین؟

    سورا با: به نظرم فیلنامه این سریال عالی بود و همین نظرمو جلب کرد تا دوباره با کارگردان پارک  همکاری کنم.. 

    -: فقط همین

    سورا باخونسردی تمام: دلیل دیگه ای نمیبینم البته اگه شماها دلیلی به وجود نیارین...خبرنگارا که جا خورده بودن نگاهی به هم کردن..

    جونگوو که پوزخندی میزد گفت : کاش اون طرفدارات که خودشونو واست میکشن میدونستن که چه موجودی هستی..و بعد از مکثی : یه روباه مکاری  همه رو با حرفات فریب میدی...

    یکی دیگه از خبرنگارا پرسید: آه خانوم جانگ ببخشید که اینو میپرسم  اما همه کنجکاو اینن که در مورد زندگی گذشتتون بدونن و اینکه چی شده که بازم باهم همکاری میکنین بعد از اون کاری که کارگردان پارک انجام داد...سورا که لبخندش محو شده بود  حرفشو قطع کردو گفت : اون مال مدت ها قبل بوده...ما دیگه از هم جدا شدیم ولی جداییمون باعث نمیشه که باهم کار نکنیم!

    جونگوو که با این حرف کفرش در اومده بود مداد تو دستشو از فرت عصبانیت شکست و گفت : کاری که من انجام دادم یا کاری که اون انجام داد..اما با تمام این حرفا من دیگه خورد نمیشم..پس لبخندا و خندهاتو الان بکن چون بعدا باید به گریه بیفتی

    خبرنگارا که به هم نگاه میکردن..یکی از خبرنگارا با لبخندی:ما منتظر نقش افرینی شما در این درام جدید هستیم امیدواریم مثل همیشه موفق باشید..

    خبرنگار دیگه ای که در حال پرسیدن سوال  از سورا بود جونگوو فورا ال ای دی رو خاموش کردو با دستش سرشو گرفت ..در این زمان یکی از مدیرای تیم وارد اونجا شدو بعد از ادای احترام کوتاهی جونگوو با قاطعیت خطاب بهش گفت: از همین فردا کار سریالو شروع میکنیم پس به همه ی بازیگرا خبر بده مفهوم شد..مدیره که خشکش زده بود گفت: چیی؟ ولی اخه تازه فیلنامه رو مطالعه کردن و قرار شد هفته بعد باشه.. تازه تیم صحنه هنوز.جونگوو که با عصبانیت از رو صندلی بلند میشد لبخندی زدو گفت : کاری که گفتمو انجام بده.. نمیخواد نگران باقی چیزا باشی همه چی مرتبه، ... پس اول صبح سر وقت  آماده باشین  نمیخوام هیچ بهانه ای رو بشنوم هر کس که کم کاری بکنه با من طرفه متوجه شدی؟

     

    تقریبا نزدیکای شب بود...

    سوجین که هنوز حرفای پدرشو باور نکرده بود. و در فکر بود ..هنزفریارو از تو گوشش بیرون آوردوموسیقی که گوش میدادو قطع کردو به سقف چشم دوختو گفت: نه..این اصلا درست نیست اون پسره با خودش چی فکر کرده؟ هیچکی لیاقت منو نداره اونوقت اون هایشششششششش 

    پتو رو روی سرش کشید که در این بین یکی از خدمتکارا وارد اتاقش شدو صداش زد..سوجین که پتورو به ارومی از رو سرش پایین میکشید گفت: بوو؟(چیه؟)

    خدمتکاره که ادای احترام میکرد جعبه ای بزرک که روش با روبان تزیین شده بودو روی میز قرار داد سوجین که کنجکاو شده بود از رو تخت پایین پریدو گفت: این چیه دیگه؟

    خدمتکار: پدرتون خواستن که اینو بپوشین...

    سوجین که سرشو میخاروند در جعبه رو برداشت چشاش از درخشش لباس ثابت موندو زیر لب گفت : واوووووووووووو محشره...  بعد نگاشو به سمت خدمتکار گرفتو گفت : اون وقت واسه چی؟

    چند دیقه بعد در حالی که با همون لباس استین حلقه ای که تا بالای زانوش بود به پایین میومد...پدرش اونو دیدو از پایین با خوشالی : وای سوجین خودتی؟)..سوجین که به پایین میومد...پدرش جلوش واستادو گفت: واقعا که برازندته...سوجین با خجالت : ممنون ابوجی ولی این لباسو کی آورده؟

    آقای هان با لبخند رضایتمندی: خب معلومه دیگه نامزدت عزیزم...سوجین که با این حرف جا خورده بود دهنش باز موندو من من کنان گفت : چیی؟ هنوز نه به داره نه به بار اون وقت شما از خودتون همه چی میبافین! ایششششششششش

    آقای هان که بازوی سوجینو میگرفت اونو به سمت در بردو گفت : عزیزم خوش بگذره. سوجین که چشاشو ریز میکرد به سمت پله ها برگشت تا بره به اتاقش که  اقای هان دستور داد تا افرادش مانعش بشن

    سوجین با داد: یاااااااااااااااا شما ها چتونه عین بت اینجا سد معبر کردین واقعا که!

    یونهو که از بالا شاهد قضیه بود...با خودش گفت: پدر هدف از این کاراتون چیه؟

    آقای هان که نگاه ساعتش میکرد گفت: عزیزم دیر میشه ها نامزدت منتظرته...بعد اشاره به ساعتش کرد ..سوجین که از پوشیدن لباس پشیمون شده بود ارزو میکرد که کاش  در اون زمان  فقط در خواب بود...

    در این بین مادرش با ذوق کنار اقای هان اومدو گفت: وای عزیزم چقدر سوجین فرشته شده...آقای هان که لبخند تصنعی میزد صداشو صاف کردو گفت : خیلی خب دیگه اینا تا خونه جونگوو همراهیت میکنن...سوجین که دهنش تا عرض شونش باز مونده بود برید بریده گفت: ابوجی الان شما چی گفتین...

    مادرش که دستشو دور بازوی پدرش حلقه کرده بود گفت: دخترم لج نکن به حرف بابات گوش بده..

    سوجین با داد : یااااااااا شماها چرا همتون باهمین ...

    یونهو که میخکوب شده بود با چشای گشاد به هر سشون در پایین چشم دوخت..در این بین سوجین نگاش بر روی یونهو افتادو ملتمسانه گفت: یااااااا یونهوااااااا کمک

    یونهو که اب دهنشو به زحمت قورت میداد در این حین آقای هان با خنده: یااا چرا معطلین سوجینو همراهی کنید دیــــــگه...بعد در حالی که نیشخند کشداری میزد روشو به یونهو چرخوند...یونهو که با نگاش از پدرش دلیل رفتارشو میخواست...اقای هان از همون پایین: یونهو جان  فردا صبح زود بری شرکت پسرم 

    -----

    سوجین که تو ماشین  وسط دو تا از افراد پدرش در ماشین نشسته بود با عصبانیت به هر دوشون نگاه کرد...باورش نمیشد که قراره به جایی بره که اصلا فکرشو نمیکرده..پدرش با خودش چی فکر کرده بود..چرا همه چیز اینقدر ناگهانی اتفاق افتاد حالا میتونست دلیل اون رفتو امدای پدرش با اقای پارک و کار در شرکت KL  رو بفهمه ..سوجین که با نگاه سنگینی به افراد پدرش چشم دوخته بود یکیشون سرشو پایین انداختو گفت: مارو ببخشید خانوم ولی مجبوریم...سوجین که از استرس دامنشو در هم میفشرد و مدام دندون قروچه میکرد...نفس عمیقی کشیدوبا خودش گفت: اروم باش سوجین..طوری نیست..تو شجاعتر از این حرفایی ...فقط پام برسه اونجا زندگیشو سیاه میکنم.

    در حالی که با خودش کلنجار میرفت...با خودش گفت ک نه باید یه طوری در برم...مگه به حرف اوناست منم از خودم ارزو دارم....بعد کیفشو تو بغلش فشردو گفت: ایییییییییییی آه..آه...

    -: خانوم طوری شده؟ حالتون بده؟

    سوجین که قیافه ادمای مریضو گرفته بود خودشو باد زدو گفت: آه فکر کنم مسموم شدم...حتما از همون معجون بوده...واستین..واستین الانه که بالا بیارم....

    بلافاصله ماشینو واستوندن سوجین که خودشو بیرون انداخته بود و به کنار جوی میرفت..یکی از افراد پدرش اومدو گفت: حالتون بهتره..

    سوجین که میترسید دستش رو بشه در این بین یه اتوبوس رو دید که  در اون سمت خیابان در ایستگاه واستاده بود..بدون هیچ فکری نیم نگاهی به پشت سرش کردو با تمام سرعت به اون سمت شروع به دویدن کرد...افراد پدرش که هول شده بودن..یکیشون که رئیس اون دو نفر بود یکی پس سرشون زدو گفت: یااااااااااااا  مگه نفهمیدین رئیس چی گفت: برین دنبال خانوم باید صحیحو سالم برسونیمش...

    اوناهم دو تا پا داشتن دو تا دیگه قرض گرفتن...سوجین که با خوشالی به اتوبوس نزدیک میشد در این بین اتوبوس شروع به حرکت کرد..سوجین با داد: یاااا آجوشی آجوشی واستین..

    و از خوشانسیش اتوبوس واستاد..سوجین که نفسی واسش نمونده بود با اخرین توان خودشو داخل اتوبوس انداختو گفت: آجوشی  حالا برین...بعد صورتشو به شیشه چسبوندو نگاه بیرون کرد...و دید که اونا دارن دنبال اتوبوس میدون...ابروهاشو بالا پایین کردو زبونشو واسشون بیرون آوردو دستشو مشت کردو با خنده گفت: هورااا موفق شدم...بعد تا روشو برگردوند با قیافه متعجبانه مسافرین روبه رو شد...در حالی که لبخند ساختگی میزد...دوباره نگاه بیرون کرد اما اینبار قیافش عوض شد..ماشین افراد پدرشو دید که دنبالش بودن...در حالی که نفسشو از حرص بیرون میداد بلند گفت: اجوشی میشه تندتر برین

    آجوشی: یااا حالت خوبه خانوم من که نمیتونم تند برم باید هر ایستگاه واستم...سوجین که کیفشو با ناامیدی به سرش میکوبید...وقتی راننده در ایستگاه بعدی  واستاد فورا بیرون پرید...و با دو به سمت پارک رفت...و اونا هم از ماشین پیاده شدن و همینطور که دنبالش میرفتن گفتن: خانوم لطفا واستین ...خانوم سوجین واستین..ولی سوجین بدون توجه بهشون وارد خیابون اصلی اونور پارک شد نمیدونست باید چی کار کنه..پاشو مدام به زمین میکوبید که در این بین یه تاکسیو دید که داشت چند نفرو پیاده میکرد سریع سوارش شدو گفت: آقا لطفا سریع برین... اونا که دیدن سوجین داره سوار ماشین میشه با عصبانیت رئیسشون پاشو به زمین کوبیدو گفت: بدبخت شدیم حالا جواب اقای هانو چی بدیم...همزمان یه ماشین شخصی که داشت رد میشد اونا به زور جلوشو گرفتن و سوارش شدن و خواستن تا اون تاکسی رو دنبال بکنه.

    نیم ساعتی میگذشت راننده که از تو اینه نگاه سوجین میکرد گفت: خانوم بلاخره من کجا برم نکنه میخواین کل سئولو دور بزنم هان؟

    سوجین که از پنجره پشت بیرونو نگاه میکرد گفت: اونا که دنبالمون نیستن هان؟

    راننده : نه خانوم فکر کنم ولمون کردن...  سوجین که نفس راحتی میکشید با خودش گفت: ای بابا حال کجا برم...که با صدای راننده به خودش اومد: بلاخره چی کار کنم؟

    سوجین که یه تراول از تو کیفش در میاورد به راننده دادو گفت : همینجا واستین پیاده میشم...

    ---

    نمیدونست دقیقا کجای شهره  ولی میدونست که تا حالا به این منطقه سئول نیومده...بدون فکر به جلو قدم بر میداشت باد سردی میوزید و باعث بی حس شدن بدنش میشد..کتش که رو دوشاش بودو تنش کرد و همینطور که خودشو بغل کرده بود به جلو قدم گذاشت..در همین حین ماشینیو دید..احساس کرد که افراد پدرشن..با ناراحتی: نههههههههههههه اینا که گمم کرده بودن...ولی بدون معطلی دوباره شروع به دویدن کرد....وارد یکی از محله های اونجا شد..متوجه شد که اونجا محله قدیمیه ..پس در قسمت فقیر نشین شهر اومده بود.... تاریکی غلیظ خیابونارو فرا گرفته بود..و در هر چند متر یه نوز ضعیفی قرار داشت..فقط  میدونست که باید بدویه..

    همینطور که بدو بدو میکرد و خودشو بغل کرده بود یهو به کسی برخورد کرد که باعث شد هم خودش و هم اون روی زمین بیفتن...زانوی پاش درد میکرد و زخمی شده بود ..سویون در حالی که کلاه و کولشو از رو زمین بر میداشت به سمت سوجین خم شدو گفت: خانوم چیزیتون شده؟ بعد کمک کرد تا بلند بشه سویون با دیدن ظاهرش دونست که این دختر باید از خونواده ثروتمندی باشه اما نمیدونست این موقع شب تو این محله فقیر نشین چی کار میکنه..سوجین که با قیافه ای مضطرب سرشو به سمتش میچرخوند واسه چند لحظه با همون حال نگاش کرد



    وای سلامممممممممممم به همه بروبچ کهکشانی
    حالو احوال شما
    اینم از قسمت 8 با اتفاقات گوناگون تقدیم به شوما

    فدامدا همگی
      واقعا از همتون متشکرم

    ببخشید دیگه درگیر مهمون داری بودیم دیر شدششششششششش


    خب این قسمت چی طور بود

    کدوم سکانس این قسمتو دوست میداشتین

    نظرتون چیه بابای جونگوو رو کتلت کنیم؟ اگه کسه دیگه ای هم میخواین به لیست کتلتی اضافه نمایید



    مرسی از توجه همتون امیدوارم که بازم حمایتمون کنیم چون ما به خاطر حضور گرم و استقبالتون پیش میریم

    نظرتون فراموش نشه در نظر سنجی هم اگه مایل بودین شرکت کنین و به داستان مورد علاقتون رای بدین و داستان بقیه اونی ها هم مطالعه نماید



    در پناه حق باشید



    Online User