تبلیغات
کهکشان داستان های کره ای - Rain Come in My Heart - ادامه قسمت 9

کهکشان داستان های کره ای

  • نویسندگان

    ملیسا تعداد پست ها: 26
    تیمینی تعداد پست ها: 0
    فاطمه* تعداد پست ها: 6
    مهسا تعداد پست ها: 5
    نگار* تعداد پست ها: 4
    مینا تعداد پست ها: 1
  • برچسب ها

  • صفحات جانبی

  • نظرسنجی

  • امکانات وبلاگ

    <-BlogCustomHtml->
  • طراح قالب: NEGASH.IR

    ارائه کننده متفاوت ترین قالب ها برای سرویس های وبلاگدهی فارسی

  • نمایه من

    درباره من

    یادمان باشد

    وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم

    در برابرش مسئولیم...

    در برابر اشکهایش

    شکستن غرورش

    لحظه های شکستنش در تنهایی

    و لحظه های بی قراریش

    و اگر یادمان برود

    در جایی دیگر

    سرنوشت یادمان خواهد آورد

    و این بار ما خود فراموش خواهیم شد
    ///
    //
    Galaxy Story
    l
    مدیر کهکشان>>مـــلیسا

    صفحه اصلی وبلاگ من
  • ادامه قسمت 9


    سوجین با لبخندی تراولو به زور تو دست سویون گذاشتو گفت: فقط واسه همین یه شب...

    سویون که به تراول تو دستش چشم دوخته بود، یاد حرفای مینوو افتاد..ولی این تراول میتونست نیمی از مشکلات اخیرشو حل بکنه ..نمیدونست چی کار بکنه افکارشو جمع کردو خطاب به سوجین گفت:از چی فرار میکردی؟

    سوجین که سرشو پایین مینداخت رو کاناپه با درموندگی نشستو نفسشو بیرون دادو گفت: گاهی اوقات چیزی که اصلا انتظارشو نداری واست اتفاق میفته!  سویون نگاهی به سوجین انداخت

    --------------------


    جونگوو که روی مبل نشیمن نشسته بود و پاهاشو روی میز گذاشته بود و به ساعت یه ملیون ونی دستش نگاه میکرد پوزخندی زدو نگاشو به سمت آقای پارک(پدرش) گرفتو گفت: گفته بودین که خیلی زود میاد پس چی شد تا اونجایی که میدونم شما از اینجو ادما که خیلی دیر بکنن بدتون میاد.

    آقای پارک که  نگاشو از پنجره به سمت جونگوومیگرفت چشاشو ریز کردو در این حین گوشیشو برداشت وارد تراس شدو به جایی زنگ زد..

    جونگوو که یه نوشیدنی برای خودش خالی میکرد کرواتشو شل کردو همینطور که کمی از نوشیدنیو مزه مزه میکرد با پوزخنذی گفت: شرط میبندم اون دختره نیاد..الکی ترتیب این ملاقاتو دادین!! (جدیدا علم غیب پیدا کردی و ما بیخبر!)

    -------------


    آقای هان که مدام حیاط خونشو قدم میکرد...همسرش به کنارش اومدو با نگرانی گفت: خبری از سوجین نشده؟...ای وای بهت گفتم همینجوری نفرسش! تو که میدونی این دختره یه دندست !

    آقای هان با داد: یااااااااااااااا همین الانش عصبانیم تو هم که داری هی پیاز داغشو بیشتر میکنی..

    یونهو که تو تراس واستاده بود با نچ نچ گفت: آه واقعا خنده داره که پدر از دخترش رو دست بخوره...

    آقای هان که غضبناک نگاه بالا میکرد انگشت اشارشو به سمت یونهو گرفتو با داد گفت: یااااااا تو پسره ی...اما زنگ گوشیش حرفشو قطع کرد!...یونهو که پوزخند تلخی میزد نگاه پدرش کرد...آقای هان که با دیدن شماره آقای پارک رنگش پریده بود نگاه همسرش کردو گفت: باید یه بهانه واسش جور کنم  سپس به پشت سرش برگشتو مشغول صحبت کردن شد...

    یونهو که پشت میز مطالعش میشت مداد طراحیشو برداشت و شروع به طراحی کردو و در بین با لبخندی گفت: ای دختره شیطون خوب پدرو پیچوندی...(v_v)

    ------------------


    آقای پارک که با یه قیافه دیگه از تو تراس بیرون میومد....

    با جونگوو که دست به سینه به ستون تکیه داده بود مواجه شد..

    جونگوو:..منم اگه جای اون دختر بودم و یهویی یه همچین خبریو میشنیدم عمرا به حرف کسی گوش میدادم..مخصوصا اون دختری که من دیدم کاملا معلوم که چه شخصیتی داره!

    آقای پارک که نگاه معنی داری به جونگوو مینداخت بادی به غب غب انداختو گفت:مثل این که واسشون مشکلی پیش اومده ..اینطور که معلومه باید قرار ملاقاتو یه روز دیگه بذاریم!

    جونگوو که به سمت اشپزخانه میرفت همزمان گفت: البته اگه باز کسی سر کار گذاشته نشه! راستی اسم اون دختره  چی بود؟ اهان! اگه اشتباه نکنم هان سوجین ؟ بعد روشو به سمت پدرش چرخوندو نیشخندی زدو دوباره به راهش ادامه داد..آقای پارک که زورش اومده بود،به طعنه گفت: جواب گستاخیتو بعدا میدم یادت باشه که قبلا باهم چه قرارایی گذاشتیم! و سپس از اونجا بیرون رفت..

    -------------


    روز بعد

    با صدای زنگ گوشیش چشاشو باز کردو نگاه اطراف کردو فورا گوشیشو برداشت ..

    مینوو از پشت خط: سویوناااا اون دختره هنوز اونجاست؟!

    سویون که یکی از چشاشو میمالوند تازه یاد اتفاق دیشب افتادو گفت: نمیدونم....

    مینوو: یااا هیونسو داره میاد اونجا

    سویون که هول شده بود فورا از رو کاناپه بلند شدو انگشتاشو لای موهاش فرو بردو نگاه اطراف کردو سریع به سمت اتاقک انتهای پارکینگ رفتو پرده رو کنار کشید اما سوجینو ندید...سریع به سمت در اهنی رفت اما با برگه ای که روی در چسبیده شده بود از حرکت واستاد و شروع به خوندن اون برگه کرد

    متن برگه:

    (کوماوو(ممنونم) که گذاشتی دیشبو اینجا بمونم امیدوارم دردسری واست درست نکرده باشم، این لطفتو هرگز فراموش نمیکنم انیووووووووو(خدافظ) )(^__^)

    ...بعد از خوندن اون متن خنده ای کردو کشو قوسی به خودش داد....سپس به اتاقک خودش رفتو لباساشو عوض کرد در حالی که خودشو تو اینه نگاه میکرد، همزمان نگاشو  به سمت یکی از پنجره های کوچیک بالای دیوار گرفتو صدای هیونسو رو شنید که داشت با کوینو مینوو به اونجا میومد.. موهاشو مثل همیشه بست و نصفشو تو صورتش ریخت!..هیونسوکه وارد اونجا میشد همون اول خودشو رو کاناپه ولو کردو کفاشاشو یه گوشه پرت کرد...کوین که دستشو رو سرش میذاشت گفت: آی چقدر سرم درد میکنه!!  سویون که به سمتشون میومد با اشاره به مینوو گفت که سوجین اینجا نیست...مینوو که نفس راحتی میکشید سویون فورا گوش کوینو گرفتو گفت: یااااااااااا تو دیگه چرا؟...  کوین که از درد گوشش به خودش میپیچید گفت: سویونا چرا همچین میکنی ؟ آی آی درد میکنه ...

    مینوو که خندش گرفته بود با اشاره از سویون خواست تا بیاد بیرون..

    سویون که گوش کوینو ول میکرد گفت: یااااااااا بار اخرت باشه که اونجا میری..بعد نیمنگاهی به هیونسو انداختو گفت: هایشششششششش یعنی باید هر شب بره اونجا که روز بعدش این شکلی شه ایشششششش!(سویون نگران نباش همچین اینارو ادب کنم! دوستان دمپاییارو رو آماده کنین )

    --------

    در حالی که با هم در کنار خیابان مشغول قدم زدن بودن مینوو گفت:  با خودم گفتم الان که برسیم اون دختره اینجاست!

    سویون که نیم نگاهی بهش مینداخت گفت: فکر کنم صبح زود از اینجا رفته، به نظر ادم بدی نمیومد...

    مینوو با خنده مکارانه ای: نمیدونی دیشب با چه کلکی مجبورشون کردم تا تو کلوپ بمونن...

    سویون : چی کارشون کردی مگه... مینوو: گفتم این اطراف اون طلبکارا رو دیدم اونا هم از ترس تو کلوپ موندن

    سویون که با شوخی مشتشو به بازوش میزد گفت: یااااااا  تو هم خوب بلدی سرکار بزاری ادمارو

    مینوو با کنجکاوی: بینم فهمیدی چرا اینجا اومده بود!

    سویون که سرشو تکون میداد گفت: تقریبا   همزمان با هم دیگه روی پل واستادنو در حالی که مینوو به لب پل تکیه میداد گفت: خب بگو!   سویون : این که تو بدونی مهم نیست،حالا هم که رفته...سپس زیپ کولشو باز کرد تا شالگردنشو در بیاره که چشش به همون تراول افتاد...

    مینوو که روشو به سمت سویون میچرخوند: چشاش برق زدو گفت: اوه اینو از کجا آوردی؟

    سویون : سوجین اینو بهم داد!  مینوو که تراولو از دستش میکشید گفت: سوجین؟ اون دیگه کیه؟ یاااااااا حالا میخوای واسه چی خرجش کنی؟

    سویون که تراولو از دستش میکشید یه مشت به بازوش زدو گفت: همون دختره دیشبی که بهش برخوردم! اینو بدون که دستت به این پول نمیرسه چون شماها الکی مصرفش میکنین!     مینوو با خنده: اگه منظورت دفعه قبله ، بهتره فراموشش کنی!   سویون که چشاشو ریز میکرد گفت: نخیر فراموشش نمیکنم..سپس سوار اتوبوس شد..مینوو با تعجب: یااا حالا کجا میری ؟

    سویون: بهتره با این، اول پول اون طلبکارا رو بدم...

    مینوو: منم میام و تا خواست سوار بشه...سویون اونو به عقب هول دادو گفت: مثل این که فراموش کردی اونا تو رو نمیشناسن اونوقت اگه ببیننت میفهمن که اون شب سرکارشون گذاشتی ! و سپس در اتوبوس بسته شدو در حالی که مینوو به رفتن اتوبوس چشم میدوخت گفت: مراقب خودت باش

     

    ------------


    در حالی که پاورچین پاورچین وارد نشیمن میشد سریع به سمت پله ها رفتو تا خواست پاشو رو پله اول بزاره با صدای پدرش که داشت وارد اونجا میشد برخورد کرد..بدون هیچ معطلی سریع بالا رفت..همینطور که طرحاش دستش بود و داشت از اتاقش بیرون میومد سوجین بهش برخورد کرد و تمام طراحای یونهو رو زمین افتاد...یونهو که از دیدن سوجین همینطور هاجو واج مونده بود..سوجین با لبخندی زورکی فورا وارد اتاقش شد...یونهو که به سمت طرحاش خم میشد اونارو برداشت سپس به سمت پله ها رفت...

    ----

    خودشو رو تختش انداختو زیر پتو رفت...در این بین در اتاقش به شدت باز شدو در حالی که آقای هان با چهره ای گرفته وارد اونجا میشد همزمان همسرش هم با او وارد شد...آقای هان که پتو رو از روی سوجین کنار میزد...با لبخند سوجین که خودشو الکی به خواب زده بود مواجه شد()..  اقای هان که از رفتار سوجین خونش به جوش اومده بود فریاد بلندی کشیدو گفت: ای دختره دیوونه همیشه باید شرمندم کنی هایشششششششش  .سوجین که عین برق گرفته ها بلند میشد خودشو به اون در زدو گفت: اخه یه ادم که تو خوابه رو اینجور بیدار میکنن..

    آقای هان با عصبانیت : ادمی که خوابه یا خودشو به خواب زده؟ 

    سوجین که ماستاشو کیسه کرده بود فورا دو زانو رو زمین جلوی پدرش نشستو حالت التماسگرایی گرفتو گفت: ابوجی(پدر) تو رو جون هرکی که دوست داری بیا از خیر موضوع دیشب بگذرو مهربون باش !  

    آقای هان که خنده بلندی میکرد گفت: که سوءاستفاده کنی از مهربونیم؟ سپس دوباره دادی کشیدو گفت: فکر کردی میتونی سر پدرتو شیره بمالونی ؟ من از تو بیشتر عمر کردمو با کلکای تو هم خوب اشنام حالا کارت به جایی رسیده که به حرفم گوش نمیدی و فرار میکنی؟ دختره ی.....(یواش عاموو اینجا یه مکان فرهنگیه..) سوجین که از استرس دندونشو رو لبش میفشرد مادرش دست پدرشو گرفتو گفت: یاااااا عزیزم بهتر آروم باشیاااا  بیخود خودتو ناراحت نکن !

    آقای هان که نفس عمیقی میکشید به سمت در رفتو روشو به سوجین چرخوندو گفت: حواسم بهت هستا!

    ( اگه حواست به اونه من حواسم بیشتر بهته ! حالیته؟ بگو خب!..خنده تو متکاااا.)

    -------------------


    جونگوو سر فیلم برداری یکی از سکانسای  سریال نشسته بود و به مانیتور چشم میدوخت....در حالی که بازی بازیگرارو خوب زیر نظر گرفته بود، مدام حرفای پدرش در ذهنش نقش برمیداشت..عینک دودیشو از رو چشش برداشتو با عصبانیت گفت: نههههه اینطوری نمیشه...فیلم بردار که دست از فیلم برداری بر میداشت همه افراد تیم  نگاه جونگوو کردنو جونگوو که دستشو تو جیبش فرو میبرد خطاب به یکی از بازیگران گفت: این چندمین باره که داریم این صحنه رو فیلم برداری میکنیم ولی شما هنوز خوب نقشتو بازی نمیکنی؟

    -: ولی کارگردان!

    جونگوو که عینکشو به چشاش میزد خطاب به بقیه گفت: خیلی خب یه استراحت کوتاه میکنیم...

    سپس از سالن بیرون اومدو به سمت اتاقش حرکت کرد...سورا که در انتهای سالن رفتن جونگوو رو تماشا میکرد پوزخندی زدو وارد سالن شد...

    ---

    در حالی که آی پدشو از رو میزش بر میداشت با صدای در روشو برگردوند...نویسنده که وارد اونجا می شد...جونگوو لبخندی زدو گفت: اوه نویسنده یو کی رسیدین..

    10 دیقه بعد>>

    نویسنده در حالی که کمی از چایی رو مینوشید . خطاب به جونگوو گفت: شنیدم پروژه تا آخر سال تموم میشه!

    جونگوو که با لبخندی پاشو رو هم میذاشت گفت: درسته...البته اگه اتفاقات گذشته به لطف بعضیا تکرار نشه ! نویسنده با تعجب: منظورت جانگ سوراست؟

    جونگوو که نیشخند تلخی میزد ..نویسنده ادامه داد: مدیر برنامه هاش اقای هونگه درسته؟ آیششششش خیلی جالبه بعد اون کاری که باهات کرد چطور روش شده که دوباره باهات همکاری کنه

    جونگوو که سکوت کرده بود..نویسنده نگاهی بهش انداختو گفت: اه جونگوو نمیخواستم اینو بگم واقعا متاسفم! میدونم که پدرت قراردادشو تو سریالت بسته بدون این که بهت بگه!

    جونگوو که فنجانشو رو میز میذاشت گفت: ظاهرا تنها تو شرکت فقط شما حالو روزمو درک میکنین!

    نویسنده که لبخند ی میزد  فیلنامه رو روی میز گذاشتو گفت: آه راستی شنیدم که برای البوم سریال از یه خواننده درست حسابی درخواست کردی درسته؟

    جونگوو: بله یکی از سینگلای اصلی البوم سریالو ،تیم به ایشون درخواست دادن...اما هنوز خبری نشده

    نویسنده: هومممم خوبه! من تو این سال ها با روند کارت خیلی آشنام،میدونم مثل همیشه عالی پیش میری!

    جونگوو: خیلی ممنون این نظر لطفتونه

    سپس همراه با  نویسنده یو به سمت سالن حرکت کرد...همزمان همینطور که باهم مشغول حرف زدن بودن، مدیر فنی به سمت جونگوو اومدو گفت: آه کارگردان باید بیاین مثل این که مشکلی پیش اومده!

    جونگوو که وارد سالن میشد، متوجه دعوای دو نفر از بازیگرا شد..تهیه کننده که سرشو تکون میداد روشو به جونگوو برگردوندو گفت: نمیفهمم اینا چشونه..

    جونگوو که به سمت تهیه کننده میرفت گفت: مشکل چیه؟

    یکی از بازیگرا با داد: دیگه خسته شدم تا کی باید اینجوری پیش بریم...

    بازیگر دیگری که دست به سینه جلوی جونگوو وامیستاد گفت: آقای پارک لطفا شما توضیح بدین..جونگوو که گیج شده بود با عصبانیت: یااااااا اینجا کوچه یا خیابون نیست که دارین این کارا رو انجام میدین.و صداتونو بالا بردین .فکر کردین کی هستین؟ بازیگرا که سرشونو پایین انداخته بودن..مدیر فیلمبرداری به سمت جونگوو اومدو گفت: جناب کارگردان بزرگترین مشکل در فیلمبرداری برنامه بازیگراست! اگه یک نفرشون برنامه خاصی داشته باشه ، این کار مایه که عقب میفته!

    یکی از بازیگرا : همش تقصیر جانگ سوراست...درسته که شخصیت اصلی سریاله ولی این چند روزه برنامه هاش کارای مارو خراب کرده!

    جونگوو که روشو به مدیر برنامه های تیم برمیگردوند گفت: چی؟ اینا دارن چی میگن؟

    مدیر برنامه ها که سرخ شده بود..تهیه کننده با عصبانیت: نگین که میخواین سریالو بدون اون بازیگر از نو شروع کنید..  جونگوو که بهترین فرصت برای بیرون کردن سورا از سریال واسش پیش اومده بود لبخند رضایتی زد اما در این حین یکی از افراد تیم که با تبلتش ور میرفت عینکشو نزدیک چشش کردو گفت: خب اگه خواسته باشیم یک نفر دیگه رو جایگزینش کنیم چیزی حدود 4 بیلیون از دست میدیم که اگه خواسته باشیم بقیه بازیگرارو

    جونگوو با این حرف چشاش گشاد شدو بلند داد زد : بوو؟(چــــــــــــی؟)

    تهیه کننده که همینطور ماتش برده بود نگاه افراد تیم کردو گفت: یاااااااااا نکنه میخواین بیچارمون کنین..  جونگوو که در امید به روش بسته شده بود نفسشو از حرص بیرون داد در این بین سورا با مدیر برنامه هاش وارد اونجا شدو در حالی که به همه لبخندی میزد گفت: چی شده؟ شنیدم موضوع بحثتون راجب منه؟..بعد روشو به جونگوو برگردوندو در حالی که کت رو دوششو درست میکرد گفت: ببینم کارگردان پارک شما که نمیخواین این همه پولو از دست بدین و ...جونگوو که پوزخندی میزد گفت: تو چی؟ نمیخوای اعتماد بقیه رو از دست بدی؟ هوم؟ همونطور که توی جلسه مطرح کردم گفتم که میخوام کارا درست پیش بره! و هیچ بهانه ای رو قبول نمیکنم...چطور شده که همه کارشونو درست انجام میدن ولی اونوقت شما که بازیگر مثلا معروفی هستین و ادعاشو میکنین، سر وقت حاظر نمیشین و اول به برنامه هاتون میرسین؟

    سپس روشو به مدیر برنامه های تیم چرخوندو در حالی که بهش چش غره میرفت گفت: تا نیم ساعت دیگه فیلمبرداریو شروع میکنین!      سورا که از حرف زدن جونگوو حرصش در اومده بود نیشخندی زدو گفت: چیه؟ لابد دلت نمیاد که منو بیرون کنی درسته؟

    بقیه که با این حرفش نگاه هر دوشون میکردن ،جونگوو با عصبانیت نگاه سورا کردوبه طعنه گفت: چطوره خودتو واسه نقش افرینیت آماده کنی همینطور که تو فستیوال مطرح کردی ، آخه بقیه خیلی منتظر موفقیتت تو این درام هستن ، و با پوزخندی با قاطعیت ادامه داد: الانم بهتره واسه فیلمبرداری اماده بشین!

    سورا که از شدت عصبانیت خون جلو چشاشو گرفته بود و گوشه دامنشو در هم میفشرد متوجه نگاه سنگین دیگران شد... همزمان جونگوو از اونجا بیرون رفت.و.مدیر برنامه های تیم  که تا اون لحظه سکوت کرده بود بعد از رفتن جونگوو نگاهی به سورا انداختو صداشو صاف کردو گفت: یااااااا  اینجا الکی بهتون حقوق نمیدن زودباشین تا نیم ساعت دیگه کارو شروع میکنیم!

    ------


    یونهو که تو راهرو یکی از نمایشگاه های معروف هنر های دستی قدم میزد ...یکی از افرادش به طرفش اومدو پس از تعظیم کوتاهی مجله ای رو بهش داد...یونهو که روی یکی از مبلای سالن انتظار مینشست...مجله رو برداشت و مشغول ورق زدنش شد...یکی از افرادش که کنارش بود گفت: طبق درخواستی که داشتین من لیست اون عتیقه جات معروفو واستون آوردم و این مجله هم طرحی از کارای جدیده ...بعد یه فرم دیگه رو جلوش گذاشتو گفت: یکی از خریدارای جدید طرحای جدیدتونو پسندیده قربان!

    یونهو: کارت خوب بود...بعد همینطور که مجله رو. ورق میزد چیزی نظرشو به خودش جلب کرد و همینطور نگاش روش متمرکز شد

    --------


    بلاخره یک روز خسته کننده دیگه تموم شد..وسایلاشو داخل کیف چرمیش قرار دادو سپس وارد اسانسور شد...چشاشو از خستگی زیاد بر روی هم قرار داد...و با باز شدن درب اسانسور ..به سمت آئودی سفید رنگش حرکت کرد...وقتی که میخواست از پارکینگ خارج بشه سورا با فراری قرمز رنگش جلوشو گرفتو در حالی که عینک افتابی گرونقیمتشو جلو میداد جلوتر از جونگوو خارج شد... جونگوو که خنده مسخره ای به سورا میکرد پاشو رو گاز گذاشتو از اونجا خارج شد...سورا که در حال رانندگی تو خیابون اصلی بود....جونگوو با بوق ممتدی از کنارش ردشدو با اخرین سرعت به جلو حرکت کرد...

    سورا زیر لب: فکر کردی کی هستی پارک جونگوو؟ که اینطور باهام حرف میزدی؟

    ----------


    جلوی خونه ویلاییش ترمز گرفت سرشو به صندلی ماشین تکیه دادو زیر لب گفت: آه پسر از اون چی که فکرشو میکردم کارا پیچیده تر شده  سپس چشاشو مالوندو خمیازه ای کشید و از ماشین خارج شد..پس از عبور چند پله به سمت در ورودی رفت و با کارت در اونجا رو باز کرد..وارد راهروی باریک  خونه شدو پس از عوض کردن کفشاش ..به سمت در اصلی رفتو با باز شدن اتومات در وارد اونجا شدو در حالی که کیفشو رو مبل گوشه دیوار میذاشت تا روشو برگردوند همینطور خشکش زد!

     

    پایان قسمت 9





    سلاممممممممممممم حالتون چی طوره؟

    این قسمت چی طور بود؟راضی هستین؟


    راستی حدستون راجب این قسمت چیه؟ جونگوو از چی خشکش زد؟
    به نظرتون عکسای شخصیتارو که لابلای داستان میذارم خوبه یا نه
    ؟
    نظرتونو حتما بگین چون  نظراتون واسم خیلی با ارزشه



    Online User