تبلیغات
کهکشان داستان های کره ای - HEROINE - پارت نهم - آخر

کهکشان داستان های کره ای

  • نویسندگان

    ملیسا تعداد پست ها: 26
    تیمینی تعداد پست ها: 0
    فاطمه* تعداد پست ها: 6
    مهسا تعداد پست ها: 5
    نگار* تعداد پست ها: 4
    مینا تعداد پست ها: 1
  • برچسب ها

  • صفحات جانبی

  • نظرسنجی

  • امکانات وبلاگ

    <-BlogCustomHtml->
  • طراح قالب: NEGASH.IR

    ارائه کننده متفاوت ترین قالب ها برای سرویس های وبلاگدهی فارسی

  • نمایه من

    درباره من

    یادمان باشد

    وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم

    در برابرش مسئولیم...

    در برابر اشکهایش

    شکستن غرورش

    لحظه های شکستنش در تنهایی

    و لحظه های بی قراریش

    و اگر یادمان برود

    در جایی دیگر

    سرنوشت یادمان خواهد آورد

    و این بار ما خود فراموش خواهیم شد
    ///
    //
    Galaxy Story
    l
    مدیر کهکشان>>مـــلیسا

    صفحه اصلی وبلاگ من
  • ★نویسنده کهکشانی★: ملیسا | شنبه 2 فروردین 1393 ساعت 07:26 ق.ظ

     

    (HEROINE)

     

    پارت نهم

     

    نویسنده داستان : نگار***طراحی پوستر از ملیسا

     Baby you're the inspiration for this precious story 

    And I just wanna see your face light up since you put me on

    So now I say goodbye to the old me, it's already gone

    And I can't wait wait wait wait wait to get you home

    Just to let you know, you are

    the LOVE of my life


    از تمام کسانی که توی این مدت داستانمو میخوندن نهایت تشکر رو میکنم و همینطور بابت تاخیر بسیار طولانیم معذرت میخوام . با تمام وجودم سعی کردم قسمت های آخر رو وقت بزارم و تمام تلاشمو به کار بردم . امیدوارم مورد پسندتون واقع شده باشه . 

    بازم از همتون به خصوص مدیر کهکشان سپاسگزارم و توی سال جدید از همتون التماس دعا دارم .




    قسمت ها :
    41.42.43.44.45.46

     


    واسه خوندن قسمت های داستان به ادامه برید و روی هر کدوم از قسمت هایی که هست کلیک کنید
    ولی نظراتتونو در پارت نهم داستان (همین پست) بذارید


      

    I wonder where you are tonigh

    No answer on the telephone

    and the night goes by so very slow

     I hope that it won't end though

    at all


     

    قسمت ها :

     

    قسمت 41

    قسمت 42

    قسمت 43

    قسمت 44

    قسمت 45

    قسمت آخر

    آخرین ویرایش: - -
    جمعه 21 خرداد 1395 01:38 ب.ظ
    سلام نگارجان رمانت قشگ بود دوسش داشتم ولی کاش یجوری مینوشتی توش جینهو نمیره دلم براش سوخت کاش جای شین سوکی بود یعنی نقشاشون برعکس میذاشتی .... :(:(
    یکشنبه 20 دی 1394 03:41 ب.ظ
    عالی بود نگار جووووون من تازه با سایت اشنا شدم باحااااله
    رمانت که هرچی بگم کم گفتم حرف نداشت
    اول فکر کردم پایان غک انگیزه اما بعد زدم ادامه فهمیدم نه پایان خوشه
    من این رمان رو تو یک روز خوندم
    یه خاطر اینکه اینقدر قشنگ بود تا حالا هم نظر ندادم و تازه دادم به جز قبلیه که اشتباه شد

    ممنون عزیزم راستش این اولین رمانم بود کم و کاستیش بشدت زیاده ولی خوشحالم که خوشت اومد... آره بابا مگه میشه پایان خوب نداشته باشه؟
    ممنون اونی لطف کردی... بهم روحیه ادامه میدید شماها... بازم من ازت ممنونم که داستان رو خوندی و نظرت رو نوشتی خیلیا نظرشون رو نمیگن که واقعا ناراحت کنندست.
    راستی اونی رمانای بقیه کهکشونیا رو هم بخونی... همه عالین.
    در پناه حق اونی... موفق باشی...
    یکشنبه 20 دی 1394 01:32 ب.ظ
    چیشد اخر؟ ترو خدا جواب بدید
    خیلی ناراحتم اصلا فکر نمیکردم پایان غمگین باشه


    آخی ببخشید ایطوری شد... ناراحت شدی
    چهارشنبه 20 آبان 1394 12:38 ق.ظ
    این نرم افزاری که باهاش درست کردین برای موبایله ؟؟؟

    نه عزیزم. البته برا موبایلش نمیدونم باشه یا نه ولی برای بهترین کاربرد ازش باید رو کامپیوتر یا لپتاپتون نصبش کنید
    سه شنبه 19 آبان 1394 11:51 ب.ظ
    اسم نرم افزاره فتوشاپو بگین خوشحال میشم

    کاملش adobe photoshop هس.
    سه شنبه 19 آبان 1394 11:49 ب.ظ
    میشه اسم نرم افزارشو بگین

    عزیزم اسم نرم افزار photoshop هست.
    من خودم از photoshop cs6 استفاده کردم
    دوشنبه 18 آبان 1394 06:01 ب.ظ
    سلام داستانتونو خیلی دوست دارم
    میشه ازتون یه خواهشی کنم
    اسم نرم افزاری که باهاش پسرو ساختین بگین خواهش

    سلام عزیزم....ممنون
    فتوشاپ آبجی...
    جمعه 24 مهر 1394 10:22 ب.ظ
    سلام عزیزم میشه خواهش کنم داستانای ب پایان رسیده رو واس دانلود بذاری فایل pdf

    سلام عزیزم. داستانای به پایان رسیده نیاز به ویرایش دارن. انشال..ه بعد از ویرایش که ممکنه بخاطر درس و دانشگاه یه مدت طول بکشه دانلود هر چند داستانی که به پایان رسیده باشه رو قرار میدیم.
    جمعه 6 شهریور 1394 01:38 ب.ظ
    سلام نگار جونم
    من دیروزشروع کردم داستان قشنگتو بخونم الان تموم کردم خیلی قشنگ بود
    اولاش ک اون کل کل هاش خیییییییییلی باحال بود بعدشم واقعا داستانت جذاب بود چقدر دلم برای یونا سوخت
    من شین رو خیلی دوس داشتم
    من تازه با وب شما آشنا شدم اول داستان اونی ملیسا رو خوندم و الآنم مال اونی نگار گلم رو
    گفتم نظرم رودرباره داستانت بگم ک واقعا زیبا بود عشقم
    دوست دارم

    سلام عزیزم
    واااای جدا؟؟؟ داستان اولم بود. درسته کم و کاستی داشت ولی برای خودم باارزشه و ازت ممنونم واقعا ممنونم که نظرت رو گذاشتی تا بفهمم که چه خواننده های گلی خوندنش و ازش لذت بردن و همین برای من کافیه.
    کل کل دوست دارم شاید باورت نشه خیلیم دوس دارم
    شین شخصیت مورد علاقه خودم بود توی داستان . بنظرم نه خیلی تو فیس و افاده بود نه اوطور شل و ول. ایول بزن قدش
    داستان بقیه اونی هارو هم بخون امیدوارم از بودن توی کهکشون با کهکشونی ها نهایت لذت رو ببری.
    کامسامنیدااااا چینجا. سارانگهه
    دوشنبه 22 تیر 1394 06:52 ب.ظ
    سلام اونی میشه بگی پوسترهای رمانتو چجوری درست کردی؟

    سلام بر بنفشه جون خواننده جدید عزیز ما .
    با فتوشاپ و براش های مختلف و تکنیک های فتوشاپی .
    اگه بیشتر توضیح خواستی خوشحال میشم کمکت کنم
    چهارشنبه 13 خرداد 1394 11:54 ب.ظ
    این داستان رو هم امروز همه شو خوندم .یعنی میتونم بگم واقعا عالی بود تو بعضی قسمتاش که میخوندمش گریه کردم واقعا خیلی روم تاثیر گذاشت
    خیلییییی این رمان رو دوست دارم نگار جون ممنونم بابت داستان خوبتون.

    وااای هانا جون شرمنده میکنی آبجی .
    آخی عزیزم گریه واس چی ؟؟ از اینکه اینقدی دوسش داشتی واقعا خوشحالم و البته از اینکه تو رو تو جمع خواننده داستانام دارم که بیشتر خوشحالم .
    ممنون از تو
    دوشنبه 13 مرداد 1393 09:51 ب.ظ
    سلام بابا نگار من بعد از قرن ها داسیو خوندم
    خیلی خوشمل بود بابا نگار جونم منتظر دایره بعدی هسم و اولین نظر خودمم

    سلام دخترم
    اشکالی نداره.بعله منم منتظرم
    دوشنبه 6 مرداد 1393 01:48 ب.ظ
    داستان قشنگی بود.ممنون.

    شنبه 21 تیر 1393 01:23 ق.ظ
    اهاباشه حتمابهش میگم
    حتمامیخونمش...
    راستش تنهاداستانی که اینجاخوندم همین سوپراستاربود ....حالابقیه روهم میخونم....

    باش.کوماو
    جمعه 20 تیر 1393 05:19 ق.ظ
    اخه چجوری به مدیربگم؟!!!!!کجابگم؟!!!!
    آره دقیق2بارخوندمش بعضی وقتام اون صحنه هایی روکه دوس دارم میخونم...داستان جدیدتم میخونم اونی

    اونی مدیر کهکشان ملیساست.از تو پارتا داستانش ازش بپرس.
    ممنونم اونی جون لطف داری در حقم ایشا..ه که داستان جدیدم باب میلت باشه.راستی قسمت اولشو گذاشتما.
    رکسانا جون داستانا بقیه اونی ها کهکشانی هم عالیه . اونا رو هم تونستی حتما بخون
    پنجشنبه 19 تیر 1393 11:48 ب.ظ
    اینجوری بهتره من فقط نظرموگفتم....ممنون به خاطرداستان من که خیلی این داستانودوس داشتم 2بارخوندمش.......

    جدا ؟ دو بار ؟ ممنووون اونی شماها بهم دل گرمی میدید . امیدوارم داستان جدید رو هم دوست داشته باشی.
    پنجشنبه 19 تیر 1393 11:45 ب.ظ
    میگم برای چی این رمانارو به صورت پی دی اف نمیزارین واسه دانلود؟!!!!!!
    اینجوری که

    اونی در این مورد بهتره با مدیر صحبت کنی و من نمیدونم که موافقه یا نه .
    سه شنبه 10 تیر 1393 07:33 ب.ظ
    میشه یه درخواستی بکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    آره حتما
    چهارشنبه 4 تیر 1393 08:54 ق.ظ
    داستان خیلی باحالی بود....
    خیلی ممنون اززحماتت نگار جون

    ممنون.
    دوشنبه 26 خرداد 1393 09:44 ق.ظ
    وای نگار
    من در عرض یه هفته تمومش کردم رمانتو
    و قیافم اخرش اینجوری شد وای دختر خیلی باحال نوشته بودی بینظیر بودددددددددددددددددددددددددد وقتی اون اتفاق ئواسه یونا افتادو به مرور صداشو از دستت داد خیلی تکان دهنده بودخدارو شکر که به هم رسیدن ولی خدایی رزم دختر خیلیییییییییییی خوبی بود و خیلی کمک کرد،نمیدونم چرا من از ماریا خوشم نمیومد تو رمانت ولی واقعا رمان قشنگی نوشته بودی منتظر رمان بعدیت هستیم خانوم نویسنده

    یوری جان خسته نباااشی فرزندددددم.
    جدا اوووونی؟؟واااای کوماوووو.ممنوون از این همه دلگرمی که دادی عزیز.
    رز که عالی بوووود ، میخواستم یه دوست واقعی رو نشون بدم امیدوارم تونسته باشم.
    ماریا که نقش مورد علاقم بود ولی خوب بالاخره هرکی یه نظری داره.
    کوماووووو اونی من به خاطر شماها هست که ادامه میدم.
    داستان بعدی رو به زودی میزارم.لطفا منتظر و کمی صبور باشید
    سه شنبه 20 خرداد 1393 08:43 ب.ظ
    سلام نگار جون وای چه داستانی نوشتی شومااااااااااا اولین داستان اینجا بود که میخوندم پوسترا داستانتو چه ناز طراحی کردی انگار واقعا یه سریال بود
    من عاشق شخصیت شین بودم عالی نوشته بودی مرسی اونی جوننننن

    تو رو خدا زود بیا با داستان بعدیت

    سیمین جون انیووونگ.
    جدا؟؟؟خیلی ممنون اونی.داستان بقیه اونی ها هم بوخونی جون همشون عالین.
    پوسترا رو که کار تکتم و ملیسا بودن و من ازشون ممنونم.
    واقعا؟؟؟پسر خوبی بووود.
    چشششم داستان بعدی به زودی زووووود توی کهکشان گذاشته میشه
    یکشنبه 11 خرداد 1393 03:55 ب.ظ
    salam negar joon dastanet aliyeeeeeeeee man 42 ye nafas khondam dige dare chsham az kase dar miyad
    dasteneto jaleb neveshti ke nashod velesh konam
    akh fada jihoo jonam besham
    ke naghsha bahaloo hame vasash entekhab mikonan
    mamnoon oniii joon

    سلام یوری جان.خوبی ؟؟؟
    جدا؟؟وااااو.منم یه دفعه یه داستانیو خیلی دوس داشتم همینجوری تند تند خوندم بعدش چشم درد داشتم تا ی روز.
    خیلی ممنون اونی جون.نظر لطفته.
    تو هم طرفدار سوکی هستی پس؟؟عجججججججب.آره خو بهش میومد نقشش.نقش مورد علاقه خودم تو داستانم هست.
    خواهش میکنم اونی.
    داستان بعدی هم رو اگه دوس داشتی بخونی به زودی
    دوشنبه 5 خرداد 1393 09:35 ق.ظ
    سلام اول یک خسته نباشید میگم به پایان کار داستانت و این که داستان زیبایی رو نوشتی ،پوستر پارت اخرتم خیلی جالب درست کردیداستانتو دو روزه خوندم ولی توقع داشتم اخرش ی جور دیگه تموم بشه
    مچکرم

    سلام.ممنون.پوستر رو اونی ملیسا جون مدیر کهکشان ساخته.منم ازش ممنونم.
    چجوری دوس داشتید اخرش تموم میشد؟؟خوب چرا هیچکودوم نمیگید منم از ابهام بیرون بیام بفهمم مشکل از کجا بود.
    شنبه 27 اردیبهشت 1393 09:47 ق.ظ
    داستان قشنگی بود
    ولی دوست داشتم اخرش یه جور دیگه تموم بشه .اما با این حال قشنگ نوشته بودیش و درست مثل یک فیلم نامه زیبا بود که مشکلات یک خواننده رو نشون میداد ممنون نگار جانمنتظر داستان بعدیت هستیم

    مرررسی از شما.
    چجوری؟؟خوب بهم بگید تا بتونم ازش تو داستانا بعد استفاده کنم چون اینجوری واقعا نمیدونم کجاشو دوست نداشتید.
    ممنون .لطف دارید
    به زودی داستان بعد
    سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 06:30 ق.ظ
    الهی....بالاخره تموم شد...خیییییییییییییلی قشنگ تموم شد...

    آه..راستی ببخشید انقدر تحت تاثیر جو قرارگرفتم که سلام یادم رفت..

    تازه عیددیدنی هم نیومدم..خخخخخ

    سلام نگار خانوم...حالت چطووره..
    عیدت مبارک هرروزت نوروز نوروزت پیروز..کککک

    میگم این شین حلقه اش دم دست بود تا یونا درخواست ازدواج داد اونم سریع دست به حلقه شد..خخخخخ

    داداش منه دیگه...گاهی وقتا آینده نگر تا این حد...

    این تیکه حمایت دخترانه ماریا و یونارو هم خوب اومدی....خوشمان آمد..

    راستی چه خوب که آخر داستانت جینهو بد نشد....

    البته من خیلی از گئوم سوک بدم میاد ولی خوب تو داستانت دلم واسش سوخت...

    به هر حال.. وقاعا عالی بود...
    این مدت که نیومده بودم واقعا وقت نداشتم..بازم شرمنده واسه عید که دیر تبریکیدم...

    ایشالا تابستون با یه داستان دیگه...فایتییینگ!!

    جدا؟؟کوماو اوووونی.
    سلااام رووو ماهت اووونی.خوبم ممنووون
    ممنون نوروز تو هم پساپس مبااارک
    خو چون همیشه به یااد یوونا بوده و هیچوقت نمیتونسه یکی دیگه رو جا اون انتخاب کنه .
    آها دقیقا آینده نگرررررر
    آره گفتم بعد اینهمه یکم سر به سر تو داستان بزارم دلمووون شاد شه .
    جینهو یه نقش خاکستری بود که چون خیلی بیش از اندازه یونا رو دوس داشت نمیتونست این موضو قبول کنه که یونا میخواست ولش کنه.به خاطر همین همه اون کارارو کرد.من تو داستانم واقعا خیلی نقش جینهووو رو دووس داشتم شاید از همه بیشتر.
    داستان بعدی به زودی
    سه شنبه 2 اردیبهشت 1393 01:02 ب.ظ
    سلاملکم
    چی؟ من دلم نمیومد که چیز گرون بخرم
    ها نعخیر کی گفته ؟ اتفاقا جنابالی بودین که دلتون نمیومد بخرین بعلههههههههههههه
    بیشین بینیم عاموووووووووو با خودت چی فکر کردی ها اعتماد به سقفت منو کشته خوب یادمه که بعدش رفتیم بیمارستان به خاطر زیاد خوردنت تو بستنی
    الان جانی چه ربطی داره اینجا که داری میگی ؟ ها نه بوگو؟ منظور؟
    فدات عزیزم شوماهم یه دونه ای مهربون معاون نامرئیه کهکشان بیا بخل مدیرت
    منم همه سکانسای سوپراستارو میدوستیدم به خصوص روزایی که شین استاد یونا بود چ سربه سر هم میذاشتنا یادته؟
    ها یادت نیس چه سر به سر هیون میذاشتی تو مهمونیااااااااااا میرفتیم بیرون اذیتش میکردی....اینا تو خیابون یه بار جا گذاشتیم دو تایی رفتیم اینو زیر بارون رها کردیم...اصلن تو از اول از هیون بدت میومد بیچاره دلم بلاش میسوزه
    یااااااااااا پس چرا نمیگی موضوشو به من؟ ها نه چرا نمیگی ....مخوای از حقوق معاونیت کم کنم

    وای چی جالببببببببببببببب عسیس دلم منم وقتی اول دیدم گفتم این چپیه منم...اخی دلمانون چقدر هم خانوده هست
    فدای تو ستاره کهکشان
    بوس موس ...به توان کهکشان

    سلاممم رو مااااهت ملیسااااا جوووونم.
    ها بله که شما دلت نمیومد.من کی آخه دلم نمیومد؟؟؟
    آره من رفتم بیمارستان ولی با شکم پر بالاخره رفتم ولی تو چی؟؟؟از اون رستوران به اون شیکی شکم گرسنه بیرون شدی...هیچی نگو که خودم صدا شکمت فهمیدماااااااا برات نودل خریدمااااا
    جانی اینجا جانی اونجا جانی همه جا
    خدا نکشتت خنده تو بالش
    ها یادمه پ چی؟؟
    ها که بدم میومد یعنی نه که بدم بیادا اخلاقش خیلی بد بود اصلا با این هیونا به اون گلی خوب رفتار نمیکرد.ب من چ خو؟؟
    بهت که گفتم.یعنی حالا حقوقمو زیاد میکنی؟؟

    ماچ ماچ عجیج دللللللل نگاااار
    سه شنبه 26 فروردین 1393 02:02 ب.ظ
    سلام
    اخی بلاخره این ذوجارو به هم رسوندی دستت درد نکنه عالی بود
    هییییی واقعنی تموم شد
    وای خیلی دلم تنگ میشه
    مرسییییییی ایشالا داسی بعدی

    اره خوب برای خودم شخصا آخرای عم انگیز یه جووریه.
    داستان بعد به زودی
    یکشنبه 24 فروردین 1393 12:11 ب.ظ
    سلام.اسم من لی لیه.تازه باکهکشان آشناشدم.من واقعا عاشق داستانت شدم.ایول داری به خدا.ببخشیدخودمونی حرف میزنما...ولی به عنوان یه نویسنده که بایه نویسنده دیگه صحبت میکنه بایدبگم:باریک...مخت خیلی خوب کارمیکنه.نگارجون..آبجی؛خیلی ازت خوشم اومده

    سلام رو ماهت لی لی جون.جدا؟؟؟شما لطف داری در حق من.
    نه بابا ما با هم اینحرفا رو نداریم.شما همتون مثل ابجی ما هستید.
    جدا اونی؟؟این واقعا دلگرمم میکنه که شما خودت نویسنده ای و از داستان من خوشت اومده.ممنووونم آبجی جوون
    پنجشنبه 21 فروردین 1393 11:48 ق.ظ
    mer30 uni kheyli khob bud belakhare sherek o fyuna be ham resi dan !!!!!!
    (ghesmate akhare dg davam nakon )

    من حرفی ندارم
    چهارشنبه 20 فروردین 1393 12:03 ق.ظ
    اونی جون خیلی قشنگ بودهم پایان غم انگیزی داشت هم پایان دل انگیزی
    مرسی نگار جون که داستانتو واسمون میذاشتی تا بخونیم کلی باهاش زندگی کردیمدوست دارم اون داستان دیگتو هم بخونم حتما تابستون میذاری؟
    اونی دیگه نمیای اینجا؟ فقط میتونم بگم دلم خیلی تنگ میشه
    اونی برام دعا کن کنکور قبول شم من تنها سرگرمیم خوندن رمانه حالا هم یکی شما تموم شد ولی خدایی خیلی مارو تو خماری میذاشتی
    اونی جون مراقب خودت باشی
    سارانه

    تنکیوووووو.
    جووونم؟؟؟
    بلهههه حتما داستان بعدی رو به زودی خواهم گذاشت.نگران نباشید
    کی گفته دیگه نمیام اینجا؟؟ولی اره واقعا دل منم تنگ همتون شده.
    میانه ولی این خاصیت یه نویسندس که خواننده ها رو برا قسمت بعد جذب کنه



    Online User


    نمایش نظرات 1 تا 30