تبلیغات
کهکشان داستان های کره ای - Happy Birthday Galaxy Stars

کهکشان داستان های کره ای

  • نویسندگان

    ملیسا تعداد پست ها: 26
    تیمینی تعداد پست ها: 0
    فاطمه* تعداد پست ها: 6
    مهسا تعداد پست ها: 5
    نگار* تعداد پست ها: 4
    مینا تعداد پست ها: 1
  • برچسب ها

  • صفحات جانبی

  • نظرسنجی

  • امکانات وبلاگ

    <-BlogCustomHtml->
  • طراح قالب: NEGASH.IR

    ارائه کننده متفاوت ترین قالب ها برای سرویس های وبلاگدهی فارسی

  • نمایه من

    درباره من

    یادمان باشد

    وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم

    در برابرش مسئولیم...

    در برابر اشکهایش

    شکستن غرورش

    لحظه های شکستنش در تنهایی

    و لحظه های بی قراریش

    و اگر یادمان برود

    در جایی دیگر

    سرنوشت یادمان خواهد آورد

    و این بار ما خود فراموش خواهیم شد
    ///
    //
    Galaxy Story
    l
    مدیر کهکشان>>مـــلیسا

    صفحه اصلی وبلاگ من
  • ★نویسنده کهکشانی★: ملیسا | پنجشنبه 19 شهریور 1394 ساعت 06:40 ق.ظ


    امپراطوری كهكشونی



    روزی روزگاری تو یكی از قصرای امپراطوری كهكشونی

    ملیسا طوماری كه توی دستش بود رو باز كرد و نیم نگاهی به اسامی نوشته شده درونش انداخت و دوباره رو به آسمون كرد. درخشش پرنورترین ستاره اونو یاد جرقه ای می انداخت كه اولین بار در ذهنش شكل گرفته بود. جرقه ای كه گرچه در ابتدا خیلی كم نور به نظر میرسید، حالا تبدیل به كهكشون بزرگی شده بود.به راستی از این داستان از كجا شروع شده بود.........


    والا اگه به من گفته باشه....به جون خودم نباشه به جون كهكشونیا  من نمی دونم....اگه دوست دارین ادامه داستانو بخونین ....به صرف كمی خنده و شادی و لبخند بفرمایین ادامه.....تولده دوتا از ستاره های کهکشونه که امیدوارم سالیان دراز توی کهکشون بدرخشن بیش از پیش. 


    سلام به همه خواننده ها و دوستان خوبم....

    همونطور كه گفتم به بهانه تولد دوتا از نویسنده های خوبمون این پستو زدیم.

    یه داستان كوتاهه كه بین نویسنده های كهكشون و خواننده های عزیز و همیشگیمون اتفاق می افته...

    اگر دوست داشته باشین میتونیم داستانو بعدا هم به بهانه های مختلف ادامه بدیم.


    صرفا جهت آوردن خنده روی لب هاتون:

    شخصیتها:

    نگار......................امپراطور

    ملیسا.....................ولیعهد

    نیكی.......................عموجان

    مهسا...................عمه جان

    زهرا..................خاله جان

    فاطمه..................شاهدخت

    تیمینی ..................یكی از اعضای مجهوال الهویه

    و

    یلدا، آتوسا، مهناز،‌نیلی، ال،هانا، آذین، فاطمه چویی،‌ سوفیا، فرشته

    در نقش وزرا


    ادامه : 


    -ولیعهد بزرگ.

    فاطمه بیرون تراس ایستاده بود و با لحن ملایمی  او را صدا میزد.

    -برادر عزیزم....

    اما ملیسا میون ستاره ها و خاطراتش غرق شده بود.فاطمه چشماشو ریز كرد با صدای جیغ مانندی در حالی كه به شدت سعی میكرد با جذبه به نظر بیاد داد زد:

    -یاااااااااا...........ملیسا....

    -با صدایش از جا پرید : نونااااا......

    -نگو كه ترسیدی؟

    -ترسیدم......؟؟؟؟قبض روح شدم.....

    -چچچچچچ....فرمانده مارو ببین....

    ابروهاشو تو هم كشید و گفت: یااااا....چه ربطی داره؟

    لبخندی به لبای فاطمه اومد و پرسید: كجا بودی؟

    هنوز اخم بر ابروهاش بود: همین جا.

    فاطمه جلو رفت و در كنارش ایستاد و با اشاره به آسمان بالای سرش گفت: فكر كنم اون بالاها سیر میکردی.چیز خاصیه؟ ملیسا را تکان داد و با لحنی مسخره گفت : به منم نشون بده اوپاااااااا.

    جوابش لبخندی بود كه به لبای ملیسا نشست.

    آهسته طوماری كه دردستش بود را جمع كرد اما فاطمه با كنجكاوی ادامه داد : اون چیه؟

    طومارو بالا آورد و گفت: اینو میگی؟

    -اوهوم....

    چشمكی زد و با لبخندی كه از سر لذت روی لباش نشسته بود(همیشه وقتی حدس اشتباه میزنی راجع به داسیش اینجوری میخنده) گفت: یه رازه.....

    فاطمه لباشو جمع كرد: هااااایش.......اما مثل اینکه ملیسا چیزی بیاد آورده باشد با نگاهی پرمعنی سمت او برگشت : اووووپااااااا؟؟؟ چوگوله؟(هوس مردن کردی؟)

    در همین حین مهسا كه از حیاط روبرویشان میگذشت با صدای بلندی آنها را صدا كرد: آهای.....شما دوتا برادرزاده های گلم.....نمیاین؟ ...برادرم منتظره...

    فاطمه با صدای بلندی جواب داد: داریم میایم....

    مهسا با لبخندی جذاب همراه چشمكی بوسه ای فرستاد و گفت: زود بیاین

    ملیسا آهسته پرسید: چی شده؟

    -پدر همه رو احضار كرده....


    داخل تالار :

    امپراطور بزرگ و مقتدر، فرمانروای پاینده و جاودان كهكشونی وارد میشوند........

    که همان لحظه نیکی با شوخ طبعی زیر لب زمزمه کرد : امپیطی وارد میشود و با خود خندید.

    بین راه نگاه غضبانکش را سمت او کشید و بعد از ثانیه ای با غرور و ژست خاصی وارد شد و روی تختتش تكیه زد...نگاهی گذرا به اطرافش انداخت و پرسید: ولیعهد عزیزم...

    ملیسا با متانت جلو رفت و گفت: بله ....پدر جان؟

    -اینجه چه خبره....این همه رفت و آمد و سروصدا برای چیه....

    -قراره جشن تولدی برگزار بشه....

    -تولد برای كی؟

    -تیمینی و خاله زهرای عزیزمون....

    زهرا چپ چپ نگاهی به آنها كرد و گفت: ولی تولد من دوروز پیش بوداااا....

    فاطمه جلو رفت و گفت: امسال مخارج چند برابر قبل شده، خزانه مملکت رو چی فرض کردی.

    زهرا اخم كوچیكی كرد و وگفت: اشكال نداره...اگه مراسم اونطوری كه میخوام باشه مشكلی نیست...

    نگار دستشو بالا اورد و گفت: خواهرزن عزیز...انقد سخت گیری نكن...از سرنوشت خواهرت درس عبرت بگیر...

    زهرا پوزخندی زد و گفت: بله....خبر دارم چه بلاهایی سرش اوردین...

    نگار با پوزخندی : اون سر یه ملتی بلا میاره که کسی نمیتونه بلا سر خودش بیاره. 

    زهرا کمی سرش را خاراند : میشه از اول بگی؟ 

    نگار : بووووووووو؟؟

    ملیسا سریع بحثو عوض كرد و گفت: امپراطور...پیشنهادی برای مراسم ندارین؟

    -پس خود تیمینی كجاست؟

    همین موقع وزیر ال جلو آمد و گفت: ایشون پیغام دادنو گفتن كه هنوز هم امكان بازگشتشون به قصر وجود نداره....ولی همچنان با ما مكاتبه خواهند كرد....

    صدای همهمه و پچ پچ بین وزرا بلند شد : 

    نیلی: این تیمینی چه نسبتی با خاندان كهكشونی داره...

    فاطمه چوی:هنوز هیچ كس نمی دونه...

    مهناز: شنیدین....میگن كه بعضیا نمیذارن برگرده....

    مهرسا: شاید خودش این شایعاتوپخش كرده...

    یلدا با اخم به همه نگا كرد و گفت: اوپا تیمین خودمه......

    صداش آنچنان بلند بود كه تو همه تالار پیچید.

    نگار با تعجب تكرار كرد: اوپا تیمین؟؟؟؟ چچچچ... اوپا تیمین؟؟؟ واقعا که واقعا.

    فاطمه جلو رفت و و گفت اون وزیر یلداست و در حالیكه صداشو پایین تر میاورد ادامه داد: آپا....من شنیدم اون یه خون آشامه...

    چشمای نگار یه لحظه رو فاطمه ثابت موند و سپس دوباره با لبخندی رو به یلدا كرد و زیر لب گفت: چینجا؟

    نیكی كه در آن نزدیكی بود جلو اومد و همراه خنده ترسناكی گفت: شنیدی برادر....

    و مهسا هم خودشو به اونا رسوند و همگی سراشونو به هم نزدیك كردنو با خوشحالی به یلدا خیره شدن....

    فاطمه و ملیسای از برق عجیبی كه به چشمای سه تاشون نشسته بود متعجب به هم نگاه كردن و قدمی به عقب برداشتن...

    همین موقع زهرا سرشو یكدفعه جلوشون برد و گفت: ببینم ....قراره تو این مراسم همینجور بشیینم و همدیگرو تماشا كنیم... ایندفعه نوبت هرکی نباشه نوبت ولیعهدمونه... که ناگهان چیزی بیادش آمد : ملیسا، پس کی میخوای زن بگیری؟؟؟

    ملیسا درحالیكه سعی میكرد همچنان متانت خودشو حفظ كنه با دندونای فشرده گفت: امپراطور واجب ترن....

    مهسا: خودم براش استین بالا میزنم...

    زهرا: یااااااااااا....هنوز سایه خواهرم روسر قصره

    نگار با پوزخندی:چچچ....و با نگاه موذیانه ای:تو این فكر بودم نیكی و زهرا رو یه سروسامونی بدم....به هم میان نه؟

    همه با چشمای گشاد شده:بووووووووووووووو؟؟؟؟؟

    نیكی با همون لبخند ترسناك: تو كه میدونی من تو قصر  بند نمیشم امپیطی جون

    همون موقع آتوسا با لحن بلندی گفت: اگه اجازه بدین مراسمو شروع كنیم و جندباری دستاشو بهم زد وو صدای موسیقی تو تالار پیچید.





    نگار : نوبتی هم باشه نوبت کیک تولدمونه... یه کیک شیک و مجلسی دستپخت فاطمه... هعیییییی برای من که از اینکارا نمیکنه.... حالا اندازه هست یا نه؟

    اینم کادوهایی که شامل هدیه های کهکشونی ها همینطور تمام مردم عزیزمون میشه... زیادتون نیس احیانا؟ نمیشه شریکی؟

    تیمینی و زهرای عزیز

    تولدتون مبارك باشه

    فاطمه : دعا میكنم سالهای پیش روی زندگیتون ، در زیر سایه حق ،طولانی و سرشار از خوشبختی و اتفاقات شیرین و دلنشین باشه وهمیشه و همیشه در كنار هم بمونیم.

    این داستان برای من بهونه ای برای تبریك تولدت شما و هم چنین تشكر از ملیسای عزیز و دوست داشتنیه كه  چنین فرصتی رو برامون ایجاد كرد ومن به شخصه تونستم بهترین دوستای دنیا رو پیدا كنم.

    نگار : اول از همه باید بگم دنبال یه فرصتی بودم و خیلی خوشحالم که الآن پیش اومد تا یه عذرخواهی کوچیک کنم از تیمینی نویسنده گل کهکشون که تا الآن وقت نشد باهاش بشینم و یه گپ درست و حسابی بزنم که بعنوان یکی از مدیران کهکشان اصلا بنظرم صحیح نیست. تیمینی جان امیدوارم ببخشی و بدونی که خیلی برام عزیزی.

    از اینا گذشته... تولدتون مبارک زهرا جونی و تیمینی گلم. ازتون تشکر میکنم بخاطر بودنتون، حمایت های بی دریغ و شخصیت زیبا و ارزشمندتون. واقعا از ته دلم امیدوارم که این رشته ای که بینمون هست پایدار و همیشگی باشه.

    آخرین ویرایش: - -
    شنبه 4 مهر 1394 09:36 ق.ظ
    هـــاه امپطـــی جـونم ! D: یعنـی حال میکنـی امپطـی ؟! وزیر وزرا رو هـم با لقبـت آشنـا کردم .. بیخـود چـشم غـره هـم نیـا که رو مـن تـاثیری نـداره ! 8) D:
    خنـده ی وحشتنـاک ! یـه لحظـه یـاد بحـث سـوپـرنچـرالی و ومپـایری افتـادم ! D:
    بــــــو ؟!!!!!!!!! وات ؟!!!!!!!! یـه بـار دیگـه ، فقـط یه بـار دیگـه تـو در مـورد ازدواج مـن حـرف بزن ببیـن چیکـار میکنـم ! بـرو واسـه پسـرت زن بگیـر ! با مـن و زهـرا چیکـار داری ؟! /: خـوشم میـاد خـوب میـدونین مـن تـو قصـر بنـد نمیشـم ! :))

    ولـی جـدا از شـوخـی داستـان عـالی بـود .. خیلی بیشتـر از عـالی .. مـن که کلـی سـورپـرایز شـدم .. دسـت فاطمـه ی گلـمم درد نکنـه با کیکـش ! :)) آقا رو مـوسیقـی متـنم میتـونین رو مـن حسـاب کنیـد ، جشـن بعـدی واسه تون ساز میـزنم امپیـطی بیـاد قر بـده برامـون D:

    عـالـــی ، عـالــــی ، عـالــــــی .. خیلی خوب بود بچـه ها .. خسته نباشید و یه بار دیگـه با کلـی حس خوب تـولد این دو تـا عزیز کهکشـونی رو تبریـک میگـم :)
    سبـز باشیـد

    هاااا...اینجارو دیگه خود امپیطی جون باید بیاد جواب بده..مواظب این بودجه سفرهای جهانگردیت باش عموجان..
    دقیقا منظورمان به همون بحث ومپایری بود...مخصوص اپا و عمو جان و عمه جان
    بسه دیگه عموجان خوش گذرونی...کهکشون و این همه عزب...اصلا خوب نیست...
    میخوایم پابندت کنیم...به جنم خاله امیدداریم
    خوشحالم دوست داشتی نیکی جان...حتما..انشاءلله دفعه بعد تولدت خودت..موسیقیش هم پای خودت

    ممنون ...خیلی زیاااد....
    شنبه 4 مهر 1394 09:29 ق.ظ
    مـای گــاد !!
    چـه خبر بـوده اینجـا ؟!
    قبـل هرچیـز تـولد زهـرای عـزیزم و تیمینـی جـان رو تبـریـک میگـم .. شـرمنـده که با تـاخیـره امـا با بهتـرین آرزوهـاست برای شمـا دو نفـر .. ایشـالله که سـال هـای زیـادی تـولدتـون رو اینجـا و در کنـار هـم جشـن بگیـریم ..

    و امـا داستـــــان !
    اوهـــــــــــــــــــا ! D: چـه کردین شمـا ؟! ملـی و فاطمـه مـاشـالله چـه نـوشابه هـایی واسه هـم وا می کـردن D: متـانـت ملـی منـو کشتـه بـود اصـن ! D:
    هـی خـواهـرم ، نـونـا فقـط واسه ایـن بـرادرزاده هـاش بـوس میفـرسته تـازه چشمکـم حـواله اش میکنـه ! بعـد مـن که هـم دور از قلمـرو درس میخـونم و یه پـام تو جنگـه نمیـدونم چـرا از ایـن حـواله هـا نـدارم ! /: D:

    اوه ماااای گاد
    عموی جهانگردمون اومده...چطوری عمونیکی؟؟؟
    چه کردیم؟؟کاری نکردیم...نوشابه؟میخوای؟یدونه مونده واسه شما ...وا کنم؟
    حالا یه بار خواهرتون یه بوسه حواله کردا...اونم کارش پبش ولیعهد گیره...این چشمکا کارساره عموجان...نمیدونی چه کارا با این چشمکا میکنه
    جمعه 27 شهریور 1394 06:14 ب.ظ
    سلام بر امپراطوریه کهکشونی
    ببخشید دیر اومدم والا نمیدونم چه بلایی سرم اومده که این پستو ندیدم
    اول از همه تولد زهرا جون وتیمینی عزیز مبارک امیدوارم همیشه شاد وموفق باشن
    دوم تکشاتیه با حالی بود لبخند به لبم اورد یه دنیا ممنون از همتون

    سلام بر شما خواننده عزیز کهکشونی
    اشکالی نداره بالاخره اومدی همین کافیه
    خوشحالم که حتی برای یه لحظه هم شده خندیدی...منم از تو ممنونم
    پنجشنبه 26 شهریور 1394 01:45 ب.ظ
    سلاااااااااام واااای خدااااای من واقعا من شرمنده این دوست شدم نبودم که تبریک بگم با تاخییر زیاد تبریک میگم امیدوارم روزهای شادی و قشنگی رو در پیش داشته باشید
    و بریم سراغ داستان زیبایی که امپراطور و شاهدخت عزیز به مناسبت تولد گذاشتند وقتی خوندمش واقعا لذت بردم دستتون درد نکنه که واقعا مرامتون توکل کهکشون زبانزد خاص و عامه
    . اما اون بوسی که من فرستادم به خاطر این بود که هوای پسرم رو داشته باشی ولیعهد وگرنه من بوس هام حروم نمی کنم
    آفرین به ولیعهد که احترام بزرگتر رو رعایت کرد من که از اول هم گفتم خودم برای بردار یه شاهدخت زیبا در نظر گرفتم بالاخره پادشاه بدون ملکه مثل پادشاه بدون تاج و تخت می مونه ولیعهد خودش فهمید که زود الان براش و پدرش واجب تر است خوشم امد که با فهم کمال است احسنت به این برادرزاده با فهم شعور امپراطور دیگه نه نیار تو کار که من خودم برات استین بالا میزنم
    بعدش هم برادر موضوع عوض نکن اون برادر کوچک هنوز بچه است اول شما بعد دونسنگ نیکی
    اخ جون تولد من عاشق کیک و کادو هام نمیشه منم از کادوها دو تا کش برم
    اقا دمتون گرم واقعا تولد قشنگی منکه فیض بردم کادوها رو هم پیچوندم به رو خودتون نیارید
    راستش منم فرصت نشده با تیمنی جون حرف بزنم واقعا شرمنده ولی از همینجا تولد تو و زهرا جون رو با تاخییر تبریک می گم و در اخر منو عفو کنید همتون دوست دارم

    به به مهسااااااااااا عمه بزرگ کهکشونی...همه تعظیم
    سرت درد نکنه عزیزم...حالا دیگه بیا و این دست راست مارو ولش کن، اااااای واااااااااااای دیدی چی شد؟ عااااااااقااااااا تو داسی دست راست گلم نیست، آتوکه؟
    باز اسم او هیونسو شیطان صفت دو آوردا....هاااااایش چینجاکه نمیزاری دو دقیقه اخلاقم خوش باشه
    همینم مونده ننه هیونسو برام زن پیدا کنه، اونو که آپامون برام انتخاب کرده بود چی از آب در اومد که این میخواد چی بشه...خدایا توبهتو آستینتو بکش پایین مگه جونمو از سر راه آوردم؟
    برا دونسنگ بعدا میخواد جانشین ملی شهُ، ملی باید براش همسر اختبار کنه...عاااقاااااا تو اصلا این بحث ازدواجو بیخیال شی اذت ممنونم...
    پیچوندی؟؟ خودم میپیچمت...بعله
    سه شنبه 24 شهریور 1394 05:01 ب.ظ
    امیدوارم
    سه شنبه 24 شهریور 1394 05:01 ب.ظ
    تولد هر کی هس مبارک باشه

    سلامت باشی
    دوشنبه 23 شهریور 1394 07:35 ق.ظ
    سلام...زهرا خانم و تیمینی عزیز تولدتون مبارک...سنگیل چوکاههههههههههههههه...
    امیدوارم صدوبیست ساله بشید...
    در پناه حق...

    سلام
    ممنون عزیزم...
    شنبه 21 شهریور 1394 12:10 ب.ظ
    سلام به همه کهکشونی های عزیز
    تولد تیمینی جان و زهرا جونم رو تبریک میگم
    ایشالا 10000000000000000000000000000000 ساله بشین
    براتون آرزوی خوشبختی می کنم و آرزومند همه ی آرزوهاتونم
    امیدوارم کهکشونی ها همیشه همین قدر شاد باشن و کنار هم بمونن
    پست خیلی جالبی بود خوش به حال کهکشونی ها ک انقدر جشن تولدشون باحاله سورپرایز خیلی قشنگی بود
    منم دوست دارم این داستان ادامه داشته باشه
    برای همتون آرزوی موفقیت دارم وب خیلی قشنگی دارین و حیف ک من دیر باهاش آشنا شدم
    ببخشید از دوستان کهکشانی ک من داستاناشونو نخوندم آخه من صبرم خیلی کمه و بیشتر دوس دارم داستان های تموم شده رو بخونم ولی با این حال بدونین همیشه طرفدارتون هستم و می دونم داستان ها و رمان هاتون بی نظیره و ازتون حمایت می کنم
    بازم تولد این دو تا کهکشونی گل رو تبریک میگم و همتونو دوس دارم
    خیلی دوس دارم این مطلب ادامه داشته باشه چوم هم جالبه هم آدم احساس راحتی بیشتری با کهکشونی ها می کنه

    سلام الهه عزیز.....
    خیلی لطف کردی خانمی...ممنون بابت ارزوهای خیلی قشنگت...
    اگر دوست دارین انشالله تو مناسبتای بعدی ادامش میدیم
    ما خوشحال میشیم نظرات شما رو ببینیم...کهکشون بدون نظرات شما هیچ لطفی نداره....حالا یکم امتحان کنین
    ....مطمعن باشین حداقل فایدش براتون اینه که صبرتون زیاد میشه
    از حمایت و طرفداریتون واقعا ممنونم.....
    شنبه 21 شهریور 1394 12:02 ب.ظ
    واااای چه کار جالبی خیلی خوشحالم که توی داستانتون بودم ممنون
    تیمینی و زهرای عزیزم تولدتون مبارک امیدوارم زندگیتون پر از خوشی ، شادی و موفقیت باشه
    ازتون ممنونم که با این هنر نویسندگیتون لحظات شاد و احساسات خوشایندی رو برای ما بوجود میارین

    سلام اتوساجان...مگه بدون شما میشه
    ممنونم از اینکه با نظرات مارو خوشحال میکنی....
    شنبه 21 شهریور 1394 11:37 ق.ظ
    وسط حرفام میهن حوس چوگو کرده هاااااااااااااا
    بوووووووو؟ نه بوراگوووووو زهرا؟ نه بینم چوگولیه؟ بیچوسااااا؟ پابویاااااااا؟؟؟؟این خاله نخیر انگار تنش میخاره...باید برم باهاش تسویه حساب کنم...استین واس من ویووووووووو؟؟؟؟...اولا استیناتو بکش پایین بینم ،،عشقم بینتون داره چپ چپ نگاتون میکنه این حرفو زدین..عشقم سارانههه ...خاله و عمه الکی میگنمن فقط به تو فکر میکنم اینا باید برا خودشون استین بالا بکشن
    آبوجی چینجا لایکاااااااااا...دمت گرم اینارو بده بهم از تنهایی دربیان منم قاه قاه بخندم..هر چی باشه انگار هموطور که خواستم استینا مث ای که برا خودشون رفت بالا یوها ها ها ...
    ها اگه عمو نیکی تو قصر بند نشه من خودم پابندش میکنم ..این خط اینم نقطه.
    وزیر اتوسا خدا خیرت بده یه لیوان آبم بگو واس من بیارن گلوم خشک شد
    ----------------
    آپا کامان بیا وسط دستتو بده به دست ..یااا امپراطورو خجالت...امپطی ..ابوجی عزیزم جشن تولد خاله و رفیق و محافظم تیمینیه...باید حتما باشی...نمیای؟ مگه دس خودته؟؟ خودم میارمت وسط وگر نه باید بشینی و رقص منو پسر عمه عزیزمون هیونسو رو تماشا کنی ..یااااااا وزرا و بقیه با دستاتون منو آپا رو همراهی کنید......
    ----------------
    تیمینی مهربون و عزیزم ..ازت خیلی خیلی ممنونم ...انشالله بهت خوش گذشته باشه برای تو وزهرا بهترینا رو ارزومندیم..دوست داشتیم بهترین جشنو برای شما و همینطور خاله بگیریم ...
    و در اینجا من از فاطمه خواهر عزیزم و نگار نازنینم صمیمانه تشکر می کنم که زحمت این جشنو به دوش کشیدن...از لطف تک تکتون سپاس گذارم..گل کاشتین عالی و باحال بود به من که خیلی خوش گذشت هر چن لابه لاش میخواسم همتونو له کنم
    واقعا میگماااا فاطی و نگاررررررر منو شدید هم ترکوندین هم سورپرایز کردین هنوز که هنوزه تو شوکم تک تک خط داستان امپراطوریمونو خیلی باحال گفتین اقا من اشک ذوق بغلم کنین..نمیکنین؟..خودم میپرم بغلتون..
    خوشحال میشم دوستان عزیزی که این پستو دیدن نظرشونو در رابطه با ادامه این ایده داستان کوتاه امپراطوری کهکشان بگن.

    مثل همیشه میهن جون .....دوست داریم.
    چه اشکال داره...ها؟؟؟؟اصلا چه معنی نداره ولیعهد بیسروهمسر....من موندم همه خاندان کهکشونی چرا همونجور عذب موندن...باید برم براهمشون...
    ها کیف کردم ....ازدواجهای درون کهکشونی

    خواهش ولیعهد عزیز....کاری نبود....به خاطر خودته این فضای کهکشونی
    بو؟؟؟؟؟؟؟؟
    له کنی؟؟؟؟؟؟
    قسمت بعد به حسابت میرسم
    خوشحالم سورپرایز شدی...بیا بخلم...بیا ....
    شنبه 21 شهریور 1394 11:17 ق.ظ

    آقا من سکته
    آقا من سورپریز
    آقا من ذوق مرگ
    آقا اصن من ترکیدم
    وایییییییییییییییی
    ببین ببین چه جشنی بود..............
    یا یا یا......اول بذارین بگم که یاااااا شهدخت..خواهر من اخه جرو منو از میون خاطراتم بیرون اورادی داشتم پرواز میگردما .یاااااااااا حالا سرم جیغ میکشی...فک نمیکنم قلب دادشت ضعیفه ممکنه سکته کنه حالا قبض روح شدم خوبه...چه طو دلت اومدنچ نچ چینجا ک...هاااااااااااااااااااااااا که منو مسخره میکنی میگی نشونت بدم؟ انیییی تو خودت باید بیابی من کوجو بودم...بویه او؟؟؟ چرا همیطو بِرو بِر منو نیگا میکنی...یاااااا به طومار دسم چی کا داری یاااااااااااااا
    هاااا معلومه که یه رازه...تو باید کشفش کنیقاه قاه(میگماااااااااا خوب لبخندمو توصیف کردی فاطمه..بیا لایکت کنم..ولی چینجا وقتی اشتب میحدسی واقعانی ایطو میخندم؟)
    واسا بینمنه صبر کن بینم واس چی گفتی اوپا...بزنم از وسط لهت کنم هااااااا آراسو؟ مولاسو؟ ها؟؟؟؟
    عَخییییییییی ای عمه هم همیشه از دو کیلومتری بوسه میفرسه سمت من نگا چقدر دوسم داره..عَخیعمه جان منو شرمنده کردی اصن وا رفتم میون خدمتکارا دختریاااا فاطمه چرو چپ چپ نگا میکنی بویوووووووووو؟"؟
    به به نگا نگا ....وزرای عزیز چه وزرایی انشالله وزرای خوبی برای دربار امپراطوری باشید...و یواشکی نبینم کارای.. بعلهههه...صد دفه گفتم عمو نگو ای امپطیو..نگو آپا حساسه چرو تو گوشت نمیره ...
    عهههههه یالا آپای عزیزم امپیطی سرور بزرگ
    بوو>؟ گفتم امپیطی؟ منم گفتم؟؟....عمو بود که من نبودم
    --------------
    یعنی اینجه گفتنت منو هلاک کرد...خو تولدت دو روز پیش باشه زهرا...خودت که خوب میدونی منو اپا در میدان جنگ بودیم و نمیشد بی منو آپا جشن تولد گرفتحالا هم از خدات باشه...وگرنه میرم تولدتو میریزم به همااااااااااا افتاد؟والاااا خزانه دربارو نگااااا
    هااااا اپا به نکته ظریفی اشاره کردد...زهرا از سرنوشت اوماه ما درس بگیر
    وزیر الای وای ...نه هی وایدلورودم تو هم رفت

    عاقاا
    عاقاااا
    عاقااااا
    خودتو بكنترل ولیعهد...نزدیك بود ایندفعه منو سكته بدیا
    تو اول به من بگو به چه جراتی رفتی تو فكر و خیال؟ ها؟؟؟؟؟
    بوووووووو؟؟؟؟نه بووووووووووووو؟
    رازه؟؟؟؟ لبخند موذیانه میزنی؟؟؟ چینجاكه
    یعله اوپا....واقعنی اینطوری میخندی....هاااایش انقد لجم میگیره
    خوب كردم

    خودم از اینجه امپیطی رفتم روهوا....تركیدم رسما
    بله بله وزیر ال ....وزیر گرانقدرمون....نخند....زشته جلوی وزیر ال
    جمعه 20 شهریور 1394 03:52 ب.ظ
    بلی اوپا تیمین خودمه
    تولدت مبارک اوپاا
    تولدت مبارک زهرا اونی
    ایشالا همیشه به خوشبختی زندگی کنین

    بله دیگه
    یلدا خانوم و اوپاشون
    جمعه 20 شهریور 1394 02:51 ب.ظ
    سلاممممممممممم
    واقعا نمیدونم چی بایدبگم وچطوری ازهمتون تشکر کنم.
    ازته قلبم ازهمتون ممنونم. واقعا سوپرایزم کردین.
    کلییییییییییییییی ذوق کردم.
    دست همتون درد نکنه.حسابی زحمت کشیدین.
    تاحالا یه همچین جشن تولدی نداشتم واین برام خیلییییییی جالب وقشنگ بود.

    به زهرای عزیزمم تولدش رو تبریک میگم.انشالله سال های سال با شادی وخوشی وسلامتی کنارخونواده ی عزیزش وکسایی که دوست داره زندگی کنه وتوزندگیش کلی اتفاقای جالب وقشنگ واسش بیوفته وبه همه ی آرزوهای قشنگش برسه.

    ملیسای عزیزم,نگارمهربونم وفاطمه ی دوست داشتنیم ازشما وهمه ی دوستای عزیزمون به خاطراین جشن ممنونم.ازخوندن داستان هم کلی لذت بردم وکلی خندیدم.منکه به شخصه دوست دارم این داستان ادامه پیدا کنه.

    اونی نگارعزیزم من باید ازشماعذرخواهی کنم.متاسفانه تواین مدت افتخاراین رو نداشتم که باهاتون هم صحبت بشم. ولی واقعا دوستتون دارم وبرام ارزش زیادی دارین.

    عزیزای مــــــــــن یه باره دیگه ازتون تشکرمیکنم. خیلـــــــــــــــــــــــــی دوستتون دارم
    خداپشت وپناهتون

    سلااااام تیمینی جان...بازم تولدت مبارك....
    خوشحالم سورپرایز شدی خانمی...و همینطور خوشحالم خوشت اومده....
    اگه دوس داشتی ادامش میدیم...ولی ایندفعه باید از سفربرگردیااا...اینطوری نمیشه....جات تو قصر خالیه خیلییییییییییییییییییییی .....زنده باشی و روزای خوبی در پیش داشته باشی



    Online User