تبلیغات
کهکشان داستان های کره ای - Story Of My Life-پارت پنجم

کهکشان داستان های کره ای

  • نویسندگان

    ملیسا تعداد پست ها: 26
    تیمینی تعداد پست ها: 0
    فاطمه* تعداد پست ها: 6
    مهسا تعداد پست ها: 5
    نگار* تعداد پست ها: 4
    مینا تعداد پست ها: 1
  • برچسب ها

  • صفحات جانبی

  • نظرسنجی

  • امکانات وبلاگ

    <-BlogCustomHtml->
  • طراح قالب: NEGASH.IR

    ارائه کننده متفاوت ترین قالب ها برای سرویس های وبلاگدهی فارسی

  • نمایه من

    درباره من

    یادمان باشد

    وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم

    در برابرش مسئولیم...

    در برابر اشکهایش

    شکستن غرورش

    لحظه های شکستنش در تنهایی

    و لحظه های بی قراریش

    و اگر یادمان برود

    در جایی دیگر

    سرنوشت یادمان خواهد آورد

    و این بار ما خود فراموش خواهیم شد
    ///
    //
    Galaxy Story
    l
    مدیر کهکشان>>مـــلیسا

    صفحه اصلی وبلاگ من
  • ★نویسنده کهکشانی★: مهسا | شنبه 26 خرداد 1397 ساعت 07:00 ق.ظ




    Story Of My Life

      داستان زندگی من

    **پارت پنجم**



    نویسنده :مهسا......طراح پوستر:مهسا




    قسمت های اضافه شده :
    29.30.31




    واسه خوندن قسمت های داستان به ادامه مطلب بروید و روی هر کدوم از قسمت ها کلیک کنید

    ولی نظرتون رو در مورد پارت پنجم داستان در همین پست بگذارید

      

    ژانر: پزشکی .درام .خانوادگی.رئال

    شخصیت ها :

    مون چا وون  در نقش  کیم هه می




    کیم هیون جونگ در نقش چا سونگ جو





    جی چانگ ووک در نقش استیون جانگ



    هان جی مین در نقش چا مین جو



    جو سانگ ووک در نقش دکتر پارک جی سونگ



    یو هو جونگ در نقش  لی یون هوا



    چان هو جان در نقش چا جون پیو




    کیم وو بین در نقش لی جانگ هوا


    در نقش لی بیونگ چول


    نام جونگ مین در نقش منشی مین


    سونگ جونگ کی در نقش لی دونگ جو


    پارک مین یونگ در نقش هان می نا



    قسمت ها :


    آخرین ویرایش: شنبه 26 خرداد 1397 07:05 ب.ظ
    یکشنبه 17 تیر 1397 01:47 ب.ظ
    سلام مثل همیشه عالی خسته نباشی
    مهسا
    سلام ممنون عزیزم
    شنبه 9 تیر 1397 02:44 ب.ظ
    خخخخخخخ از دست تو مهسا، یعنی من باور کنم کاره ای نیستی؟
    خب یه کلمه بگو جونگ سو بناله من عاشقتم هه می، ما رو هم انقدر تو خماریش نذار خخخخخخخ امان از این نویسنده ها تازه بعدشم قیافه مظلوم میگیرن که ما کاره ای نیستیم، خو ریش و قیچی که دست خودتونه بابا!!!
    مهسا
    اره به من اعتماد کن من کاره ای نیستم
    میزنم پس کله اش تا بگه ادبش میکنم خیالت راحت من فقط تو این کار دست دارم بقیه اش دست من نیست

    نویسنده ای که قصد رحم کردن به هیچکدوم از شخصیت ها نداره
    جمعه 1 تیر 1397 01:45 ق.ظ
    بچه ها چرا همش از سونگ جو بیچاره بد میگید آخه، مگه این بشر چیکار میکنه انقدر باهاش بدین؟ من که همش دلم براش کبابه آی از دست این هه می همش حرص میخورم دیگه اشتهام برا غذا کور شده . بعدم کجا سونگ جو عاشقش نیست؟ قشنگ توی قصه من عشق سونگ جو رو بهش حس میکنم، یا اینکه مهسا جون جوری مینویسی که خواننده رو گیج کنی، یعنی اینطور نیست واقعاً که عاشقش باشه؟ اگه اینطوره که نکن این کارو با ما خواهر
    مهسا
    تقصیر خودشه انرمال نیست چند شخصیتیه ... منم دلم براش کباب ولی با یه خانم باید مثل ادم رفتار کنه عزیزم سونگ جو تکلیفش با خودشم مشخص نیست عشقش بروز بده من اجازه نمیدم کسی بهش چپ نگاه کنه به من ربطی نداره خودشون مشکل دارند خیالت راحت من کاره ای نیستم
    چهارشنبه 30 خرداد 1397 10:00 ب.ظ
    اینم آدرس لینک کانالمه : t.me/hyunjoong860606_ir
    عضو بشو و بهم بگو اسمت چیه تا بتونم تو تلگرام بهت پیام بدم چون تو نمیتونی منو ببینی
    مهسا
    اینکه هستم توش ...
    اکی بهت پیام میدم
    چهارشنبه 30 خرداد 1397 05:55 ق.ظ
    راستی آدرس کانالمم تغییر کرده. داریش؟ یا همینجا برات بفرستم؟ چون وقتی سایت رو پولی کردم کانال رو هم اسمشو تغییر دادم
    مهسا
    اااا تغییر تو کانال قبلیه هستم نه ندارمش بفرستش ...یه سر به سایتم بزنم خبرا رو چک کنم
    چهارشنبه 30 خرداد 1397 05:54 ق.ظ
    مخصوصا تو کانال که دیدم تعجب کردم باورم نشد بعد امروز چک کردم دیدم تا 29 رو دارم اینقدر میزاری میگذره که آدم یادش میره ولی خب درکت میکنم منم بعد از اینکه کارم تو بیمارستان تموم شده اینقدر کار عقب افتاده دارم که نمیرسم بهشون و الان از اون زهرای پرکار یکم فاصله گرفتم پیش خودم میگم حالا وقت دارم که سایت رو آپ کنم یهو زمان طولانی میگذره (مثلا 1 ماه نه مثل تو ) ولی خب باید حسش بیاد تا بتونی داستان رو خوب جلو ببری والا بخوای زود سرهمبندی اش کنی مطمئنا میتونی مخصوصا همین خوبه که سرهمبندی نمیکنی .... راستی یه ذره رو ویرایش متن کار کن یعضی جاهارو اصلا نمیشه تشخیص داد یه چند جا نقطه بذاری بد نیست ... تو داستان دلم برای هه می هم سوخت عجب شانسی داره نه هیون علاقه ای بهش داره نه خانواده همسر درست حسابی داره چقدر میتونه بد باشه آدم خونه نره سر کار بمونه ایشالا زودتر یه پس گردنی بزنی به هیون یکم آدم بشه هه می رو ببینه
    مهسا
    اره دیر به دیر میذارم چون واقعا بخوام زود بذارم خیلی بد میشه الانم البته زیاد به دلم نشست این قسمت ولی دیگه دیدم خیلی دیر شده گذاشتمش امیدوارم راضی بوده باشید ...اره واقعا سخته مخصوصا با مشکلاتی که من الان دارم ...من دیگه شاهکارم 6 ماه طول میکشه ولی واقعا ذهنم بسته است هیچی نمیاد بنویسم دست خودم نیست البته به نظرات هم هست وقتی شلوغ نیست ادم از نوشتن میفته ... ولی الان دم شما گرم نظر دادید امیدوارم کردید واای من سر نقطه گذاری خیلی ضعیفم ولی تمام سعیم می کنم درست بذارم ولی بازم اخرش جامیمونه دیگه ببخشید
    اره بابا شانس ندارم از شوهر بختش عین مامانش بد دراومد ....به زودی ادم میشم امیدواریم همه
    چهارشنبه 30 خرداد 1397 05:37 ق.ظ
    سلام مهسا جونم نماز روزه های تو هم قبول باشه. 2 تا قسمت 30 و 31 رو باهم خوندم عجب داستان مهیجی شده مخصوصا قسمت گذشته هیون خیلی جالب بود کاشکی هه می بقیه اش رو میخوند حتما باباش هم داشت همینو به هه می میگفت استیون هم به نظر من سونگ جو است قشنگ مشخصه برا همین عصبانی شد چون خوب بابای هیون رو میشناخت. عجب جایی هم تمومش کردی خدا میدونه قسمت بعدی هیون میخواد به هه می چی بگه یا از کجای حرفای اونا شاهد ماجرا بوده ... مشتاقانه منتظر بقیشم .... خواستی به سایتمم سر بزن هیون خیلی پرکار شده این روزا ..... راستی تولدم هم انگار یادت رفت
    مهسا
    سلام زهرا جون ممنون عزیزم ....قسمت قبلی بهتر بود چون موقع نوشتن حس بهتری داشتم ...
    حالا قسمت بعدی دوباره در مورد گذشته است ....قسمت بعد همه چی مشخص میشه به زودی میذارمش ...ممنون از نظرت بله حتما سر میزنم خیلی وقته خبری ندارم ازش ااا خرداد من خودم راستش انقدر این روزا حالم گرفته است تولد خواهرمم یادم رفت اونم دو روز پیش بود تولدت با تاخیر مبارک
    سه شنبه 29 خرداد 1397 11:12 ب.ظ
    نکته: نظر قبلی برا من بود که اسمم حذف شده،
    مهسا
    سه شنبه 29 خرداد 1397 11:10 ب.ظ
    سلام مهسا جونم. طاعات و عبادات شما هم قبول.
    من تازه امروز اومدم که وبلاگ رو چک کنم و نمیدونی از دیدن قسمت جدید که گذاشتی چقدر خوشحال شدم، خیلی امیدوار نبودم با قسمت جدید مواجه بشم ، چون دیگه تلگرام هم ندارم بفهمم قسمت جدید رو گذاشتی یا نه ولی بدون که هیچ وقت از دیدن وبلاگت و چک کردنش دست بر نمی دارم، بی صبرانه منتظر قسمت جدید هستم، خوبه که دوباره افتادی رو دور نوشتن، فایتینگ.
    اما در مورد این قسمت، مثل همیشه عالی و جذاب بود، نکته ی خاصی نداشت که ازش خوشم نیاد و صحنه های رمنسش واقعاً هیجان انگیز و در عین حال سنگین بود، نمی دونم منظورم رو از سنگین فهمیدی یا نه و یا چه اصطلاحی به کار ببرم تا متوجه بشی، ولی می خوام بگم که خیلی خوبه که صحنه ی رمنس در عین حال که احساسات منه خواننده رو بر می انگیزه حجب و حیا هم داره، آفرین. چون خیلی سخته که صحنه ی رمنس اینجوری بدون چیز مبتذلی احساسات کسی رو برانگیزه. در اصل دارم میگم اگه فکر میکنی شاید بدون صحنه های خیلی مبتذل نتونی یه وقت احساسات بخش های رمنس رو برسونی اصلا اینجوری نیست و نگران نباشی از این بابت. چون تو دید خواننده رو نداری و دید خواننده برات مهمه گفتم این نکته رو بگم حتماً.
    بازم ممنون از قسمت جدید و خسته نباشی.
    ببخش اگه دیر خوندم و نظر دادم، ولی هیچ وقت از من نا امید نشو و فکر نکن من رفتم، چون شاید دیر بیام ولی حتما میام و به یاد داستان قشنگت هستم.
    مهسا
    سلام سما جون ممنون عزیزم مقبول حق
    از بس دیر میذارم دیگه ناامید شدید شرمنده ممنون از اینکه همیشه همراهی با اینکه من دیر به دیر میذارم و ناامید نمیشی اره من کم میرم روی دور نوشتن ولی وقتی میرم تا چند روز می مونم ولی وقتی نظر نمیبینم از نوشتن میفتم ...
    ممنون از لطفت همیشه با نظراتت انگیزه میدی
    اره من خودم چون خیلی حساسم و دوست ندارم صحنه های بد رو سعی می کنم داستانم رو بدون صحنه های بد بنویسم دیگه نمی دونم تا چه حد موفق بودم به نظرم جذب خواننده با صحنه های بد هیچ ارزشی نداره و من اصلا خوشم نمیاد کیفیت داستان زیر سوال میبره ...
    خواننده باید به دنبال محتوا داستان باشه نه این صحنه ها ... و من برام محتوا برام مهم تر از اون جور نوشتن هاست .. خوشحالم که تو هم دوست نداری و واقعا این نوع خواننده ها کم پیدا میشند دستت درد نکنه از اینکه گفتی تشویقیه برای ادامه دادن
    خواهش می کنم
    نه بابا عادی به خاطر اینکه زمان مشخصی ندارم برای گذاشتم طبیعیه نظر دیر می بینم ...ولی زیاد دیرم نشد ممنونم خوشحال شدم نظرت دیدم
    چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397 02:39 ب.ظ
    ببین از بس گذشته آلزایمر گرفتم اسمت رو هم اشتباه نوشتم
    پی نوشت:
    از شوخی گذشته تقصیر این صفحه کلید موبایل هستش، اسمت رو از مهسا تبدیل کرد به مهیا
    مهسا
    این تایپ کردن ها همیشه یه ایرادی به جا میذاره من که تند تند مینوسم نصفش جا به جا میشه
    چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397 02:36 ب.ظ
    سلام مهیا جونم سال نو مبارک، ان شاالله سال خوبی داشته باشی و سالی پر بار برای داستانت.
    ببینم اصلا ما رو یادت میاد، کجایی بابا، پس بقیه داستان چی شد، باز رشته ی داستان از ذهنم پاره شد . چهار پنج ماهی شده نا پیدا شدی، دیگه از کم پیدا گذشته ، ولی گذشته از شوخی خوبی؟ نگرانت شدم واقعاً
    ما رو بیخبر نذار هم از خودت هم از داستانت
    مهسا
    سلام سما جون ممنون سال نو شما هم مبارک و همچین سال خوبی داشته باشی عزیزم
    شرمنده واقعا نمی دونم چی بگم انقدر چند ماهه درگیرم خیلی سعی می کنم بنویسم ولی خیلی نتونتسم بنویسم به خاطر درگیری ذهنی و واقعا من شرمنده گل روی شماها شدم ولی من تمام تلاشم می کنم ادامه بدم بذارم ولی خب درگیراتم نمیذاره ولی چشم به خاطر دوستانی که بهم لطف دارید می نویسم و میذارم امیدوارم خوب در بیاد شرمنده نشم
    سه شنبه 10 بهمن 1396 03:10 ب.ظ
    سلاااااااااااامی بلند و بالا به بلندای شبهای زمستون به یگانه عمه نازنین کهکشون سوت و کورمون...
    خوبی عمه مهسای مهربون...؟
    من اومدم با یه دنیا شرمندگی...خیلی وقته خوندمااا....ولی نشد نظر بدم...بیانههههه سووو
    به به....میبینم که خانم دکتر حرفه ایمون دوباره وارد عمل شدن و برگشتن سرکار...
    عاااقااا...فقط مگه اینا یه ماه عسل طول و دراز نرفته بودن...چرا بهشون میگن فردای عروسیتون اومدین؟؟
    هه می جان..این همه سوالای جورواجور که تو کله شماست خیلی وقته تو سرماست...حالا ببین ما چی کشیدیم...
    عاقاااا....من مطمئنم این استیون از اون هفت خطاست...شک ندارم یه ماری عقربی اژدهایی تو استینش داره...حالا تو هی بگو این مظلومه...با اون تیپ شیک جلوی هه می سبز شده ..چه ابراز نگرانی هم میکنه...هه می جان خوب کردی تند رفتی نگاه به قیافش نکن این شیک پوشی که میبینی نشانی از اون هفت خط و خاله که از ذات ماریش تو وجودشه...
    من این قسمت با هه می خیلی همفکر و نظر شدما..دارم واسه خودم نگران میشم..نکنه تب دارم
    منم چینجادلم میخواست مین جورو خفه کنم حیف که به خانواده شوهر نمیشه حرف زد...حیف
    سونگ جو چه میخندید بهش حق داشت والا...طفلک فکر کرد چه بلاایی به سرش اوردن
    مهسااا.خیلیییییی رمزورازی و جنایی شده داستانت...عااااالی شده...یعنی هییییییچ جوری نمیتونم ازش سردربیارم...داستان پردازیت خیلیییی عااالیه و از روابط بین سونگ جو و هه می هم خیلی خوشم میاد...به نظرم خیلی خوب نشونشون میدی...مخصوصا سونگ جو واقعا خوب از اب دراومده..منظورم شکل شخصیتشه...
    این قسمت روابط یونهوا و شوهرشم خوب نشون دادی...
    فقط یکم دیگه...یه کوچولو رو این نقطه گذاریا کار کن خواهرجان
    خسته نباشی و ممنون که با وجود همه سردی و سوت و کوری کهکشون ناامید نشدی و داستانتو ادامه میدی...خوندنش واقعا برام لذت بخشه و بی صبرانه منتظر ادامشم.....
    انشاءلله همه جای زندگیت موفق باشی
    مهسا
    سلاااااام فاطمه جونم ممنون گلم به خوبی شما ما هم خوبیم
    نه بابا من می دونم تو وقت سرخاروندن هم نداری چه برسه به نظر دادن همینکه می خونی برام یه دینا میرازه چون واقعا محبت داری به من داستان
    هی خواهر ادم وقتی بخواد سوتی بده بد میده منظور از ماه عسل بود نه عروسی برم بدرستمش تا ابرویی که رفته رو برگردونم (البته الان رفتم خوندم بگم منظورم این نبود منظور اولین روز کاری زوج شدنشونه قبلا فقط همکار بودن الان زن و شوهر هستند به خاطر همین اونجوری نوشتم الان یه جور دیگه نوشتم تا مفهوم برسونه )
    هه می فقط بلده سوال تو ذهنش طرحش هیچ غلطی نمیکنه مثل ماست خیار می مونه لامصب
    اخی دلت میاد استیون عزیزمون بهش اینو بگی اون بدخت فقط یکم مرموزه وگرنه پسر به این ماهی
    کلا نظرت برگشته با استیون که لج شدی با هه می هم فکر منم نگران شدم فاطمه خوبی
    اره واقعا خانواده شوهر هیچ کاری نمیشه باهاش کرد
    سونگ جو نمی فهمه که غذا درست کردن چقدر سخته وگرنه گریه می کرد جای خنده
    قربونت لطف داری به داستان به پای قشنگی داستان های شما نمیرسه من که شاگردی شما رو میکنم ...امیدوارم از ادامه اش هم خوشت بیاد گند نزدم بهش
    وای نقطه گذاری منتفرم ازش من فقط بلدم برم جلو تو نقطه گذاری تنبلم سختمه
    خواهش می کنم منم ممنونم که همراهی کردی داستان گذاشتی برای منم نظر گذاشتی واقعا نظرات شما است که به ادم روحیه میده
    ممنون و همچنین تو گلم
    شنبه 23 دی 1396 04:11 ب.ظ
    سلام ببخشید ادامشو کی میزارید ؟؟؟
    مهسا
    سلام شرمنده هنوز وقت نکردم قسمت جدید بنویسم ولی از الان شروع میکنم تمام سعی ام می کنم زود بذارم ممنون از پیگیریت
    شنبه 27 آبان 1396 11:06 ق.ظ
    قربونت مهسا جون.
    نه مطمئن باش از نگارش گذشته هم خیلی خوشم میاد، ولی گفتم که عاشق تعریف داستان از زبان شخصیت هات چه سونگ جو چه هه می هستم. مخصوصاً اونجا که اومده بود آینده و یه دفعه دیدیم سونگ جو داره تعریف میکنه نه هه می. راستی دیگه از آینده خبری نیست؟ البته قاعدتاً بعد که همه پیچیدگی ها حل بشه اونم میشه حال دیگه....
    هی وای من اینجوری که تو گفتی مثل اینکه سونگ جو قرار محو بشه تو افق آخر داستان. خخخخخخخ، نمیدونم چرا من بر عکس بیشتر خواننده هات برای سونگ جو دلم بیشتر میسوزه تا استیون و هه می. اتفاقا از هه می لجم میگیره که عاشق استیون شده برا همین دلم براش نمیسوزه. الان همه میگن چه سنگدل.
    آخه تو کل داستان من برداشتم این بود که سونگ جو عاشق هه می هست و داره یه جوری رفتار میکنه که اون نفهمه عاشقه و با این برداشت فکر میکنم هه می هم بالاخره از عشقش به استیون به عشق به سونگ جو برسه. البته اینا رو نگفتم تا تو داستان رو لو بدی فقط برداشت خودم رو گفتم.
    مثل اینکه اینجوری نمیشه بذار برم دوباره داستان رو شروع کنم به خوندن خخخخخخخ. ولی باور کن دوست دارم بازم از اول بخونم داستانت رو. مخصوصاً چون خیلی زمان گذشته، برام بازم جذابیت داره.
    راستی خیلی خوب بود که کلمه های کره ای رو با ذکر ترجمه توی پرانتز گذاشته بودی. اینجوری حس کره ای بودن و در عین حال وفادار موندن به نگارش فارسی واقعی تر شده.
    منم ممنون که با دقت و حوصله نظرات رو میخونی و جواب میدی.
    مهسا
    لطف داری به من عزیزم آینده هم یه چند قسمتی بگذره میاد معلوم نیست همچی از من برمیاد ممکنه محوش کنم من خودم دلم برای سونگ جو میسوزه چون بعدا متوجه میشی که چقدر این از همه بدخت تره ...استیون و هه می هم گناه دارند ولی خب دیگه سرنوشتشون اینجوری بود ولی سونگ جو ....
    عشق سونگ جو به هه می حالا باید قسمت های بعدی بنویسم تا متوجه بشی هنوز زوده براش واای سما خیلی خوشحالم که انقدر تعریف می کنی با این تعریفات من تو افق محو میشم خدایش خیلی خوبه که خواننده به خوبی تو ادم داشته باشه چون واقعا انگیزه می گیره برای نوشتن خوندنی دوباره اگه نکته ای پیدا کردی بگو خوشحال میشی از خوندن تحلیلاتت
    اره این بعد اینکه تو گفتی نوشتم چون واقعا اگه می نوشتم به فارسی به نظرم اون حس تو داستان نمی داد
    خواهش می کنم من وقتی نظر به این با حوصلگی و بادقت می بینم دوست دارم با دقت جواب بدم
    جمعه 26 آبان 1396 04:04 ب.ظ
    سلام مهسا جونم. منم بالاخره وقت کردم بیام نظرم رو بگم. البته دو روز پیش قسمت 30 رو خوندم ولی وقت نکردم نظر بدم. یعنی وقتی تو کانال دیدم قسمت جدید رو گذاشتی به چشمونم نمیتونستم اعتماد کنم که درست دیده یا نه
    روایت داستان مثل همیشه بی‌نظیر و خاص بود. مخصوصاً قسمت های حال. البته گذشته هم نگارش خوبی داره ولی من عاشق نوشته هات از زبان شخصیت ها شدم.
    یه انتقادم اینه که سعی کن هرطوری هست حداقل دو یا سه هفته یک بار قسمت جدید رو بذاری، میدونی من چه کشیدم تا یادم بیاد هر شخصیت کی بوده. برا تو که نویسنده ای ماشاءالله دیگه بده که بگی وقت نمیکنم.، میدونم سخته ولی خواننده ها چه کنند خب نمیشه که هربار رشته داستان از دستمون خارج بشه...
    دیگه اینکه هرکاری میکنی سونگ جو رو آدم بده نکن. من از سونگ جو یا مین هو بیشتر از استیون خوشم میاد. دلم میخواد هه می عاشقش بشه. تو فیلم های کره ای هم از این پسره استیون خوشم نمیاد. فقط تو فیلم ملکه کی بدم نیومد ازش وگرنه هیلر و کی 2 رو نگو که نمیتونستم ریختش رو تحمل کنم. میبینی حتی اسمش رو هم یادم نیست. خخخخخ
    بازم منتظر قسمت های بعدی هستم، پس بخاطر فن هات هم که شده یکم زودتر بنویس. فایتینگ مهسا جونم
    مهسا
    سلام سما جون منور کردی باکس نظرات رو عزیزم ....دست شما درد نکنه درک می کنم منم گاهی داستانی رو می خونم ولی دو روز بعدش نظر میدم سر فرصت بالاخره ما هم قسمت 30 بعد قرنی گذاشتیم شرمنده بابت تاخییرش
    ممنون عزیزم خوشحالم که خوشت اومده ...گذشته هم لازم برای باز شدن گره های حال و ممکنه یه چند به گذشته بره داستان ....امیدوارم از اونم مثل حال خوشت بیاد ولی خب سلیقه ای من خودم از شخصیت اول رو می پسندم چون حالاتش رو می تونه بگه یعنی درونش رو فکرش رو که هه می هم که همش تو فکرشه
    واقعا نمی دونم چی بگم چون واقعا به خقه حرفت باید زود به زود بذارم ولی نمیشه چی کار کنم چون اگه یه صفحه دو صفحه بود میشد ولی من 20 صفحه ورد هر قسمتمه برای اینکه لازمه تا یه قسمت تموم بشه برای همین من چند می نویسم خوشم نمیاد پاکش می کنم تا بهتر بشه ولی باشه تمام سعی می کنم ایندفعه زودتر بذارم واقعا راست میگی باید به عنوان نویسنده وقت بکنم
    نه خیالت راحت ادم بدی نیست به نسی جان نظر قبلی هم گفتم ادمیزاده ممکنه هر ان عصبی شه چون یه حدودی برای خودش مشخص کرده که اگه کسی ردش کرده عصبی بشه
    من ولی برعکست خیلی جی چانگ ووک رو یعنی استیون رو دوست دارم ولی مطئن باش به خاطر دوست داشتن خودم داستان پیش نمیره ....من بعضی بازیگرا خیلی بدم میاد تو هم یه کاری کن استیون یکی که دوست داری تصور کن نمی خواد جی چانگ ووک تصورش کنی تا حالتت بهتر بشه
    امیدوارم بتونم این صبر و شکبیایتون رو برای قسمت بعد جبران کنم ممنون دستت درد نکنه بابت نظر
    پنجشنبه 25 آبان 1396 11:50 ق.ظ
    سلام عالی بود دستت درد نکنه
    خسته نباشی
    مهسا
    سلام ممنون ....خوشحالم که خوشت اومد و نظر دادی اگه نکته بینی از داستان داشتی خوشحال میشم بدونم
    پنجشنبه 25 آبان 1396 08:01 ق.ظ
    فکر میکردم سونگ جو خوب باشه
    مهسا
    کی گفته حالا بده ..... بالاخره ادمیزاده نمی تونه همیشه خوشحال و مهربون باشه گاهی عصبی هم میشه که طبعیه بالاخره هر کسی یه نقطه ضعفی داره یا یه خط قرمز که ازش رد بشی عصبی بشه
    چهارشنبه 24 آبان 1396 06:57 ب.ظ
    سلام خیییلی خوب بود
    بیچاره هه می یه لحظه ارامش نداره ولی از شخصیت ش خیلی خوشم میاد. دوست دارم واکنش سونگ جو رو ببینم حتما بدجور عصبانی شده
    لطفا زودتر قسمت بعدی رو بذار
    مهسا
    سلام ممنون
    آرامشش روز به روز بیشتر از بین میره طفلک
    هیچ فقط دودمان هه می رو به باد می ده چجوری که به غلط کردن میندازتش
    یکم نوشتم معلوم نیست بتونم زود بذارم ولی سعی ام می کنم
    چهارشنبه 24 آبان 1396 06:37 ب.ظ
    سلام واقعا عالی بود
    احتمال داره سونگ جوی واقعی استیون باشه؟
    بیچاره هی کی همش براش اتافاقایی می افته که گیجش میکنه
    ولی قلمت واقعا خوبه
    مبشه روز های اپ رو بگین؟
    مهسا
    سلام ممنون از نظرت
    احتمال داره ممکنه هم نباشه هیچی معلوم نیست
    هی می تازه اول بدبختی هاشه مونده تا به جاهای وحشتناکش برسه
    ممنون نظر لطفته خوشحالم که خوشت اومده
    روز به خصوصی نیست هر وقت نوشتم میذارم
    شنبه 20 آبان 1396 06:48 ب.ظ
    خواهش میکنم زود زود بذار بابا دلم آب شد
    مهسا
    چشم میذارم شارژ لپ تاپم خراب شده باید یکی جدید بخرم وگرنه زودتر قصد داشتم بذارم تو همین یکی دو روز اینده میذارم چون نوشتمش
    شنبه 20 آبان 1396 09:40 ق.ظ
    سلام داستا نتدعالیه،کی قسمت بعدو میذاری آدم از انتظار میمیره خواهشا زود بذار
    مهسا
    سلام سنا جان ممنون از نظرت همین یکی دو روزه میذارم شرمنده بابت تاخییر
    یکشنبه 26 شهریور 1396 02:01 ب.ظ
    سلام ،داستانت خیلی خوبه خسته نباشی ،ولی چرا اینقدر دیر به دیر اپدیت میشه
    کی قسمت بعدی رو میزارید؟؟
    مهسا
    سلام دوست عزیز
    ممنون از نظرت ....شرمنده دست خودم نیست یکم این مدت سرم شلوغ بود دیر شد بعد داستان به ذهن باز نیاز داره تا بتونم بنویسم سعی میکنم به زودی بذارم ممنون صبر و شکیبایت
    سه شنبه 20 تیر 1396 06:57 ب.ظ
    خب....بلاخره من وقت کردم بیام ادامه نظرمو بدم.....میدونی ...اخه وقت من ذره درش نایابه...پیدا نمبشه اصلا...خودت دیکه در جریانی
    من فکر میکردم این گذشته رو از زبان سونگ جو تعریف میکنی...راستش خیلی منتظر بودم یکم از تو کله این سونگ جو سردربیارم...ولی خب اینم یه پیشرفته..یادمه گفته بودی نوشتن از دید سوم شخص برات خیلی سخته...
    ولی خوب داری تو داسی مارو میپیچونیا...یعنی هر قسمت یه چیزی رو میکنی کل پیش بینیارو میدی به باد.‌.یعنی خدارو خوش میاد
    الان من نفهمیدم..این سونگ جوی الان همونه که تو انگلیس بود یا این پسره مینهوعه...کدومه دقیقا...اخه تو قسمت قبل گفت که پسر باغبونست...پس باهم عوض شدن عایا؟؟؟؟؟
    پس استیون کدومه دقیقا؟
    اون جی سونگ که مینهو رو صدا میزد همین دکی پارک خودمونه؟؟؟؟
    یعنی اللن این کلاف سردرگم و گره خورده تو مغز منو کی میخواد وا کنه؟؟
    هااااا؟؟
    کی جوابگوعههه؟؟؟
    تو کل داستان میدونی چی منو شیفته خودش کرد...حدس بزن..
    این مهر و محبتی که تو خانواده سامسونگ مووووووج میزنه...نابودم کرد...قلبم به درد اوند...اصلا اشک به چشمم اورد....باور کن
    اینا عاقلشون فقط همون لی جانگهواست....این بشر الان کجاست...واقعا وجودشو برای زمان حال لازم میبینم...
    خسته نباشی مهساجان...داستانت میچیدگیای خاص خودشو داره و کاملا ادمو درگیر خودش میکنه....شخصیتهام کاملا مشخص و فکر شدن..و ادم از خوندنش لذت میبره
    اگه بتونی تو نگارشت بخش گفتاری و نوشتاری رو رعایت کنی خیلی عالی میشه...مخصوصا که تو این قسمت یه جاهایی رعایتشون کردی ..بخصوص علامت گذاری رو که خیلی خوندنو راحت تر میکرد...حد و حدود جمله ها و معنیشون کاملا مشخص میشه و لذت خوندنو بیشتر میکنه...
    به طور کل داستان پردازیت عالیه و من واقعا از این همه پیچیدگیه داستانت درشگفتم
    موفق باشی عمه جون...خیلی خیلی بیصبرانه منتططر اتفاقات بعدیم

    یعنی میهن چقد میتونه بی ذوق باشه ...چهارتا استیکر اضافه نکرد به این باکس نظرات
    مهسا
    خوش اومدی فاطمه جون شما منور کردی اینجا همینکه میای خودش کلیه بله واقعا وقت طلا است برای تو دمت گرم با این وجود اومدی نظر دادی نمیشد از زبون اون چون شخصیت های دیگه مجهول میموندن حالا سعی میکنم تو شخص سوم احساساتش نشون بدم .... خدایش هم سخت بود برای همین خیلی خوب نشد‌‌‌‌‌..... هاهاهاهاهاها این روح خبیث منو نشون میده که میپیچید دور خودتون این سونگ جو همون مین هو این مشخص ....سونگ جو اصلی هم قسنت های بعدی مشخص میشه کجا است همینطور کلاف های بعدی رو باز میکنم
    اون جی سونگ بله دکی پارک حالا وارد داستان میشه خودم برات دونه دونه باز میکنم گلم نگران نباش منم داغون خودشون کرد.... جانگ هوا تو زمان حال هم به زودی یافت میشه یه سر قضایا به اون مربوطه....ممنون فاطمه جون لطف داری .....این نگارش من درست بشو نیست همیشه تو دانشگاه ام مشکل داشتم باهاش یعنی همیشه همه از دستم دیونه میشدن با نوشته ها من فقط فکر میکنم نمیتونم درست بنویسم
    واقعا ممنونم از این نظر عالیت دلم برای این نظرات تنگ شده بود
    واقعا میهن نمیخواد آپدیت شه
    دوشنبه 19 تیر 1396 05:33 ق.ظ
    ولی خب من خیلی خوشم اومد یه قسمت فقط گذشته باشه یه قسمت بره تو حال خیلی بهتره تا هی وسطش تیکه تیکه فلش بک بزنی اونطوری حرص آدم بیشتر درمیاد مخصوصا داستان ها از اول شروع بشن بهتر از اینه که هی به گذشته فلش بک بزنی...یه بار فلش بک بزنی بعدا بدون اینکه آدم گیج بشه کل داستان رو خوب میفهمه نیاز هم به سوال نیست ولی اگه یهو وسط حال اسم بابای هیون رو میاوردی یا بقیه رو آدم گیج میشد خیلی خوب کاری کردی اگه بقیه گذشته رو هم تو قسمت بعد بگی دیگه ابهامی نمیمونه
    مهسا
    اره منم همین فکر کردم الان دیگه رو گذشته مانورم کمی اینده میاد دوباره گذشته تا همه چی حل شه برای همه تازه اتفاقات جدید در حال اینده بیافته ....هدف منم اشنایی با خانواده بود تا هه می که رفته اونجا شما همه رو بشناسید شخصیت هاشون ....ممنون از نظرت زهرا جون خوشحالم کردی
    دوشنبه 19 تیر 1396 05:27 ق.ظ
    بابا دختر منتظر اتفاقات بعد عروسی بودم میخاستم ببینم هه می با هیون چه برخوردی داره یهو رفتی فلش بک زدی به بچگی هاشون ........ ولی خیلی بامزه بود عجب داستان جالبی داشتن خب کمابیش میدونستم ولی اینقدر دقیق نه
    مهسا
    اون ان شاالله در قسمت های بعدی اول باید رازهای بقیه رو باز کنم بعد میریم سراغ بقیه اتفاقات ....ادامه اش جالب تره
    یکشنبه 18 تیر 1396 02:48 ب.ظ
    سلااااااااااااااااااااااااااااااااااامی بلند و بالا به یگانه عمه كهكشون....
    وااااااااای كه چقد دلم واسه این باكس نظرات با همه الطاف و محبتهای بی دریغ میهن تنگ شده بود.....
    خوبی عمه جون...؟منور كردی كاخ كهكشونی رو با قسمت جدید...بسی شادمانمون كردی

    خب بریم سراغ داسی...
    این پاراگرافای اول داسی حسابی پیچ اندر پیچ شده ها....مگه سونگ جو نبود كه دنبال هه می میگشت...حالا چرا برعكس شده

    من چون هنوز ترس میهن تو دلمه این نظرو میفرستم زودتر
    مهسا
    سلاااام بر شاهدخت کهکشون
    وااای راست میگم منم دلم تنگ شده کی دلتنگی منو شما برطرف کنید خدا داند
    ممنون با خوبی شما منم خوبم بله افتتاحش کردم راه باز بشه برای شما بیاین دیگه خالیش نکنین.....
    هاهاها خباثت عمه جان در اول ورودش همه جا رو فرا گرفت حالا بشین فکر کن ببین کیه
    برو عزیزم این میهن ارادتش به همه میرسونه
    شنبه 17 تیر 1396 01:15 ق.ظ
    مهسا جونم منظورت رو فهمیدم، از اینکه میگی میخوای حس ها منتقل بشه چون توی سبک راوی گونه نمیشه از فکر بقیه خبردار شد، منم به نوع داستان که دو سبکی کردی ایرادی نگرفتم خیلی هم خوبه که بشه افکار دیگران رو هم فهمید منتها من گفتم توی بیشتر قسمت ها از زبان هه می بود که میشد بینش این فلش بک های گذشته رو جا بدی. البته اینم خوبه که یک قسمت بری گذشته یک قسمت حال اینجوری هم یکنواخت نمیشه حق با توست.
    یکم هم تقصیر من شد که عجله کردم چون تو همیشه داستانت رو پارت بندی میکردی و توی هر پارت هم چند قسمت میذاشتی و برای همین یه قسمت حال بود و یه قسمت گذشته و من چون همه رو پشت هم خونده بودم خیلی متوجه روند حال و گذشته گونه بودن هر قسمت نشدم. فکر میکردم توی یه قسمت حال، فلش بک گذشته هم داری که الان فهمیدم اینجوری نبوده.
    و اینکه من از داستان های راوی گونه خیلی خوشم نمیاد. دقیقاً به خاطر نکته ای که گفتی و اونم چون نمیشه از احساسات بقیه چیزی فهمید ولی باور کن تو توی این سبک خیلی خوبی. نمونه ش داستان اولت که خوندم و تموم شد، با اینکه اشكالاتی مثل هیجانی بودن زیاد و توضیحات کم رو داشت ولی سبک راوی گونه ی قشنگی بود.
    آفرین سبکت رو دوست دارم کمتر کسی این ریسک رو میکنه.
    مهسا
    ممنون از اینکه منظورم چیه داستان نوشتن سخته چون واقعا سلیقه های مختلفی میان می خونن و خوششون نیاد. ولی تو در همه حال خوشت اومده اونم با این همه پیچیدگی چند حالت داستان واقعا خوشحالم می کنه نه بابا عجله چیه هر کسی دیگه هم بود همین فکر می کرد حالا خدا کنه بتونم اون چیزایی که تو ذهنم رو بنویسم و اون چیزی نشه که نمی خوام و ابروم بره ممنون از نظرت لطف داری خیلی خوبه با نظراتت بهم روحیه می دی چون واقعا نظر نمی بنیه حس ادامه بهش ادامه نمی ده ممنون از حمایتت
    جمعه 16 تیر 1396 03:22 ب.ظ
    سلام مهسا جون. ممنون برای گذاشتن قسمت 29. مثل همیشه جذاب و عالی با نگارش خوب. نمیدونم میتونم پیشنهادی بدم برای این قسمت یا نه ولی خب من اگه جای تو به عنوان نویسنده بودم سعی میکردم این فلش بک ها رو همه ش رو یه جا نذارم و کلا این قسمت رو پخش میکردم توی قسمت های قبل. مثل بقیه قسمت های داستانت که یه جاهایی فقط فلش بک داشت و تم اصلی داستانت تعریف از زبان شخصیت ها بود. اینجوری فکر میکنم رمز و راز داستانت کم کم باز میشد نه یه دفعه ای مثل الان، و هم اینکه یکنواختی داستان رو که چه به گذشته میره همش میشه گذشته و چه به حال میاد همش میشه حال میگرفت، ضمن اینکه الان داستانت دوتا حال داره فکر میکنم. چون یک حالش بر میگرده به تعریف ها از زبان هه می و یک حال بر میگرده به تعریف ها از زبان سونگ جو که در اصل آینده هست که البته این جذابیت و نقطه قوت داستانت هستش. بازم البته این نظر شخصی من هستش و تو به عنوان نویسنده این حق رو داری که داستانت رو طبق سلیقه شخصی خودت جلو ببری. ولی اگه خواستی داستانت رو مثل یه کتاب بعدا جمع آوری کنی می تونی رو پیشنهاد من هم فکر کنی که زمان گذشته رو پخش کنی توی حال و اگه خواستی این کار رو بکنی میشه دقیقا از اونجایی این کار رو انجام بدی که به ما گفتی تو گذشته هه می یه پسری به اسم مین هو بوده و اون اتفاق هایی که توی فلش بک های قسمت های قبلی گفته بودی. میشد این قسمت رو هم کم کم مثل اون قسمت اضافه کنی و کسی اصلا نمی فهمید سونگ جو همون مین هو هستش چون ما فکر میکردیم مین هو همون استیون هست. ولی الان میدونیم مین هو در اصل سونگ جوی زمان حال هستش.
    میدونی چرا چون هنوزم تو شک قسمت 28 موندم و بازم از شک در نیومدم. بازم منتظر هه می هستم که برام بگه چی شد و احساساتش رو بدونم.
    بی صبرانه منتظرم موفق باشی.
    مهسا
    سلام عزیزم ....خواهش می کنم نظر لطفته گلم ...بله چرا که نه نظراتم گذاشتن برای همین ...راستش حق با تو ولی من احساس کردم خیلی طولانی شده و راز زیاد بعد امکانش نبود تمام افرادی که هستند در موردشون وسط های داستان فلش بک بزنم در ضمن من تصمیم ندارم تا اخر گذشته باشه قسمت بعد دوباره برمی گرده به روال اصلی داستان یعنی از زبون هه می ....بعد در مورد اینکه یه جاهایی از زبون سونگ جو به خاطر اسم داستانه که می خوام نشون بدم که این یه داستانیه که هه می جمع اوریش کرده ولی خب نمی تونم همه شخصیت های داستان رو از زبون هه می یا تو ذهن هه می بیارم مجبور یه فلش بکی بزنم از نقل راوی تا همه شخصیت ها رو باز کنم برای خواننده نمی دونم چقدر تونستم موفق باشم اخه دوست ندارم حتی یه شخصیت هم مجهول باشه و خواننده نفهمه چرا رفتارش اینجوریه ....بعد کلا در مورد مین هو از قسمت قبل مشخص شده بود که همون پسر باغبونه ....ولی در ادامه می خوام یکی در میون قسمت ها رو بین حال و گذشته بیارم تا داستان برای همه باز بشه رازهاش نمی دونم تصمیمی گرفتم خوبه یا نه ....و در اخر داستان باید بالاخره تموم بشه برای همین زودتر رازها باز بشه بهتره ولی بازم پیشنهادت در جایگاه خودش خوبه ..ممنونم ...راستش قصدم یه تنوعی بود و می خواستم ببینم دستم تو راوی نوشتن بهتره یا از شخص اول بازم اگه حس می کنی اینجوری روندش خوب نیست همون مثل قبل فقط از زبون هه می ادامه میدم ولی دست و بالام برای باز کردن رازها بسته میشه چون یک نفر نمی تونه حس همه رو تو ذهنش بیاره ....ممنون از نظرت برای قسمت بعد وقت بیشتری میخوام چون سخته فکر می خواد ولی تمام سعیم رو میکنم خیلی طولانی نشه فاصله اش ....



    Online User